پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، ماهيت، اينکه، ترکيب

دانلود پایان نامه ارشد

هيچ کدام از اجزاء آن مرکب باشد(V.6.3). کاملاً معقول است که بگوييم يک کل بدون اجزائش نميتواند موجود باشد. اما ظاهراً فلوطين ميخواهد بيش از اين را ادعا کند.
من مقصود او را اين چنين تفسير ميکنم: يک جزء يا جداناپذير و متکي به کل است، که در اين صورت بسيط نيست؛ يعني در ترکيب کل شريک است. مثلاً جزئي از يک مجموعه تقسيم پذير، خود قابل تقسيم است که در اين صورت بسيط نيست. و يا يک جزء جداشدني است، مانند تيلههايي در کيف، در اين صورت کل، وجودي متمايز از اجزائش ندارد. بنابراين يک موجودِ ممکن نميتوانست در وجودش متکي بر موجود ممکن ديگري باشد، زيرا اگر متکي ميبود، علت مفروض نتيجه را تحت الشعاع قرار ميداد. يعني اگر الف مرکب در وجودش متکي بر ب مرکب بود، ديگر موجود مجزايي نبود، ترکيب الف/ب نتيجه ميشد. به بيان ديگر مرکبي که علت مفروض وجود مرکب ديگري بود در حقيقت يا با معلول يکي بود، و يا اينگونه نميبود که در اين صورت اصلاً تبييني به دست نميداد. اينکه علت مفروض با معلول متحد نباشد معنايش اين است که مستقلاً موجود باشد يعني موجود ديگري باشد. از آنجا که استقلال اينجا بايد رابطهاي دو سويه باشد معلول ميتواند مستقل از علت مفروض وجودش، موجود باشد. و اين صرفاً يعني علت مفروض وجودش اصلاً علت نيست. تمايز دروني حقيقي ماهيت و وجود در امور مرکب به اين معناست که نميتوانيم بين وجودي ممکن، که علت وجود ممکن ديگري ميشود و وجود ممکني که داراي اجزاست تفاوتي قائل شويم. در مورد اخير در حقيقت کل بدون اجزاء نميتواند موجود باشد، اما اجزاء، علت وجود موجودي ديگر، يعني کل، نيستند.
اين احتمال که وجود يک فرد مرکب مبتني بر هيچ چيز نباشد يا اينکه غير قابل توضيح باشد، از ديدگاه فلوطين احتمالي جدي به شمار نيامدهاست. اگر اين احتمال به اين ادعا که ممکن نيست توضيحي بر وجود يک مرکب موجود باشد منجر شود، آنگاه سخت خواهد بود که در تزلزل فلوطين سهيم نشويم. چگونه ميتوان چنين چيزي را نشان داد؟ در هر حال اگر اين ادعا صرفاًٌ منجر شود به اظهار آن که هر چند اين احتمال هست که بايد تبييني وجود داشته باشد اما در حقيقت هيچ تبييني وجود ندارد، پاسخِ روشن فلوطين اين است که او تبييني در دست دارد و اعتبارش بايد مورد توجه قرار بگيرد. نه با گفتن اينکه هيچ تبييني وجود ندارد بلکه با نشان دادن اينکه چرا تبيينش رضايتبخش نيست.
بنابراين استدلال بر وجود مبدأ نخستي يگانه و بسيط، صرفاً به اندازه تبييني که آن مبدأ براي حقايق مربوط فراهم ميکند مطلوب است. براي فهم و ارزيابي مناسب اين تبيين بايد کارکرد مفروض مبدأ اول را براساس معلولها بررسي کنيم. دو نکته بايد در اين رابطه تذکر داده شود که براي ما در اين موقعيت اهميت بيشتري دارد. اول اينکه فلوطين هيچ توسلي به نفس الهي مرموزي که هدفش در ايجاد مرکبات از فهم بشري بالاتر است، ندارد. از اين رو براي فلوطين اين که ادعا کند وجود مبدأ اول به اين علت اثبات شده است که بدون آن، اشيا مرکب نميتوانند موجود باشند، ممکن نيست. بلکه اين ادعا را ميتواند بکند که اين بيشترين چيزي است که ما ميتوانيم بگوييم. او نميتواند عليت غايي و فاعلي را به شيوهاي که ممکن است يک شيوه خود خدمتي فرض شود، جدا کند.
دوم اينکه کاربرد مبدأ اول براي تبيين، ضروري است؛ زيرا اين مبدأ اول صرفاً مبدأ اول در فهم نيست بلکه بيشتر علت وجود است. قطعاً اينگونه است که لازمه افتراق معرفتي، استفاده از يک مبدأ وحدت است، اما براي فلوطين اين حقيقت نسبت به نياز به فرض علتي براي تبيين وجود همه اشياء ديگر، مؤخر محسوب ميشود. بنابراين بار ديگر عليت فاعلي در ضمن روند تبييني ميآيد. به علاوه به سبب نقش عليت فاعليِ مبدأ اول در تبيين وجود هر چيز ديگر و به سبب تمايز واقعي بين ماهيت و وجود، عليت ذاتي و عليت فاعلي به سادگي در يک علت اوليه جمع نميشوند. هر جا که ماهيت يا ????? (اوسيا) وجود دارد، وجود واقعاً متمايز از آن است. شايد مبدأ اول بتواند ماهيتي را موجود کند، اما اينکه علتي ذاتي باشد مسأله ديگري است.
فعلاً اين سؤالات را ميتوان به کناري نهاد. از فرض يک مبدأ اول يگانه بسيط، فلوطين تعدادي صفات ذاتي را که صرف نظر از رابطه علياش با هر چيز ديگر متعلق به اويند، نتيجه ميگيرد. از اين رو با برداشتهايي از اقنوم اول فلوطين دوباره بحث را از سر ميگيريم.

فصل دوم: صفات احد

1- صفات ذاتي احد
فلوطين ميگويد احد فوق هر محمولي است (III.8.10.29-35). بنابراين ممکن است بي معنا به نظر برسد که سعي کنيم در مورد اوصاف ذاتيش ، يعني چيزهايي که او در خود صرف نظر از هر چيز ديگر ملاحظه ميکند، سخن بگوييم. اما مقصود فلوطين اين است که هيچ چيزي که متضمن ترکيب باشد درباره احد نميتوان گفت، که به اعتقاد من مقصود ترکيب ماهيت و وجود است. هرجا که صفت واقعاً متمايز از موضوعي باشد که از آن خبر ميدهد، اينچنين (ترکيب وجود و ماهيت) خواهد بود. مثلاً اعراض واقعاً متمايز از موضوعشان هستند، پس احد نميتواند هيچ صفت عرضياي داشته باشد. همچنين احد نميتواند صفات ذاتي46 داشته باشد، اگر داشتن اين صفات متضمن اين باشد که ماهيت واقعاً متمايز از وجود است. که البته اگر ماهيت قابل شرکت با بيش از يک وجود بود، اينگونه ميشد. لذا به يک معنا، ميتوان گفت احد ماهيتي يگانه دارد، که خارج از او غير قابل تکرار است به شرطي که ماهيتش فقط از لحاظ مفهومي متمايز از وجودش باشد. با وجود اين، فلوطين به صورت کاملاً مستدل از زبان ذاتگرايانه در ارجاع به احد اجتناب ميکند، هم به اين علت که چنين زباني ممکن است براي اطلاق بر ماهيتي که واقعاً از وجودش متمايز است فهميده شود و هم به اين علت که حمل ذاتگرايانه صرفاً در مقابل حمل عرضي به صورت مفيد به کار ميرود.
اينکه از انکار هر محمولي براي احد نتيجه بگيريم وجود ندارد، کاملاً به بيراهه رفتن است. اينگونه نيست چون فلوطين معتقد است که وجود، نوع خاصي از محمول است. دليل انکار حمل، بساطت بي مانند احد است، که اثبات کردم بايد عينيت ماهيت و وجودش فهميده شود. لذا با اينکه هيچ محمولي اگر متضمن ترکيب باشد در مورد احد استفاده نميشود، ما هنوز ميتوانيم به درستي با ساختن تمايزات مفهومي در مورد او که متضمن هيچ ترکيبي که بر آن اطلاق شود نباشند، در موردش صحبت کنيم. يعني ما ميتوانيم به طور صحيح احد را از جوانب گوناگون، يا به صورت سلبي و يا به طرق گوناگوني که اشياء ديگر به او مرتبطاند توصيف کنيم.
فلوطين دوباره شروط اشاره به احد را معين ميکند:
سپس ما خود چگونه در باب او سخن ميگوييم؟ ما به تحقيق چيزي درباره او ميگوييم اما مطمئناً او را نميگوييم و نه معرفتي و نه انديشهاي درباره او نداريم. اما اگر ما او را در معرفتمان نداريم، آيا او را به طور کلي نداريم؟ اما ما او را به گونهاي داريم که در موردش سخن ميگوييم، اما او را نميگوييم؛ زيرا ما ميگوييم که او چه نيست، اما نميگوييم او چه هست. چنانکه ما بر اساس آنچه پس از او ميآيد، درمورد او صحبت ميکنيم.(V.3.14.1-8و رک: III.8.9.16-19; V.3.13.1-5; VI.9.3.49-54; VI.9.5.34)
تفاوت بين “گفتن او” و “گفتن درباره او” همانطور که عبارت نشان ميدهد ابتدائاً تفاوت بين حمل ايجابي و سلبي است. دومي (حمل سلبي) تنها به شرطي ممنوع ميشود که متضمن ترکيب باشد. بر اين اساس، شيوهي اول (حمل ايجابي) به نظر ميرسد که صرفاً به گفتن اين که احد نامرکب است، محدود ميشود. آيا اين، کل او را بازگو نميکند؟ نه؛ زيرا “آنچه پس از او ميآيد” صرفاً مجموعه امور مرکب در برابر آرخه غير مرکبشان نيست، بلکه آثار فعاليت علّي آرخه نيز هست. ما درباره احد، هم آنچه از بساطتش ناشي ميشود و هم آنچه از علت بودنش براي آثارش ناشي ميشود را ميتوانيم بشناسيم (رک: V.3.14.7-8; V.5.6.20; VI.9.3.49-51).
اين محدوديتها در واقع براي ما دامنه وسيعي براي استنباط صفات مبدأ اول يا آرخه همه اشياء، باقي ميگذارد. از عدم ترکيب احد، بساطت او ناشي ميشود (رک:II.9.1.8; V.2.1.4; VI.7.37.19; VI.9.5.24). بالاتر از همه معنايش آن است که به سبب عينيت وجود و ماهيت در احد، هرگونه ترکيب ديگر ممنوع است. بنابراين هيچ ترکيبي در ذات نميتواند باشد؛ زيرا ذات متمايز از وجود نيست. آنچه ممنوع نيست گونهاي از ترکيب است که در وجود احد، که به طرق مختلف با امور مرکب در ارتباط است، نهفته است. مثلاً مبدأ اولِ بسيط محض، ميتواند علت وجود اشياء مختلف باشد. بررسي اينکه اين امر چگونه بدون استلزام ترکيب دروني ممکن است، بعداً بررسي ميشود. به علاوه بساطت احد نبايد با خلأ يا کاملاً انتزاعي بودن يکي دانسته شود، مانند يک شاغل فضاي صرفاً مفهومي. او هيچ چيزي را که هر مرکبي داراست، فاقد نيست؛ برعکس او همه چيز را داراست اما نه به صورتي که مستلزم ترکيب باشد (V.3.15.27-31).
فلوطين از بساطت احد، مکتفي به ذات بودنش را نتيجه ميگيرد (I.8.2.4-5; II.9.1.9; V.4.1.12-13). آنچه بسيط نيست بر اجزائش به عنوان شرط وجود، مبتني است. آنچه به صورت يگانه بي جزء است، مکتفي به ذات است. آنچه مکتفي به ذات نيست نه تنها بر اجزائش متکي است بلکه بر احد نيز متکي است چرا که وجودش تحت سرفصل صفات فعلي احد ميآيد. گفتن اينکه احد يگانه مکتفي به ذات است مانند گفتن اين است که او يگانه هستي ضروري، به قويترين معناي “ضروري”، است. هر چند اشياء ديگر ممکن است ضرورتاً آغاز و پاياني براي وجودشان نباشد، با اين حال مبتني بر مبدأ اولند. بنابراين احد بنفسه47 ضروري است در حاليکه اشياء ديگر بالغير48 ضروري اند. تعالي احد اساساً بايد به عنوان اکتفاء به ذات فهميده شود. و در مقابل، حلول هر چيز ديگر در احد بايد با وابستگي و عدم اکتفاء به ذاتشان يکي دانسته شود.
همچنين احد به سبب ذات (?????) خود کامل (???????) است(V.6.2.13 رک:V.1.6.36). اين مطلب متضمن آن است که ماهيت در هر چيزي غير از احد مستلزم نقصان است. البته يک ماهيت نسبت به خود ناقص نيست. نقصان عبارت است از محدوديت در وجودي که ماهيت آن را دربردارد. اين بودن، آن نبودن است. احد چنين محدوديتي ندارد. به اين علت است که احد ماهيت به آن معنا که هر شيء ديگري دارد، ندارد. ماهيت احد واقعاً منفک از وجودش نيست و لذا نميتواند تصور شود. سخن گفتن از احد به عنوان چيزي که ماهيت دارد بر اساس تشابه صحبت کردن است. کمال احد از اين حقيقت سرچشمه ميگيرد که به نحو ازلي هيچ شکافي بين آنچه احد هست و بين آنچه ميتواند باشد يا خواهد بود وجود ندارد.
مفهوم کمال در فلسفه يونان مفهومي رايج است. کمال عموماً مرتبط با نوع است. يک شيء تا حدي کامل است که به طبيعتش دست يابد و يا آن را تکميل کند و ناقص است تا جائيکه در اين امر ناموفق باشد. اگر اصطلاح “کامل” متضمن اين باشد که احد ماهيتي متمايز از وجودش دارد، به يک معنا به صورت نامناسبي بر احد اطلاق شده است. شرح فلوطين از کمال احد از آنجا که مرهون اوسيا است، ارتباط طبيعي بين دو اصطلاح ????? و ??????? را در واژگان فلسفي يونان نشان ميدهد. ممکن است بگوييم احد، اگر بر اساس تشابه سخن بگوييم، کامل است، زيرا مشابه يک اوسيا است. معنايش اين است که در مبدأ اول يگانه که ماهيت و وجود فقط مفهوماً متمايزند، هيچ چيزي نميتواند باشد که اين مبدأ اول ميتوانست آن باشد، اما نيست. و شايد مهمتر اينکه هيچ چيزي نيست که احد بتواند آن را انجام دهد و انجامش نداده باشد، حداقل تا زمانيکه فعل به عنوان امري که متوجه هدفي است که هنوز حاصل نشده، تفسير شود.
ويژگي بهجت ازلي49 در کمال احد به عنوان قدرت بيان شده است (V.4.1.23-6). احد قدرتمندترين همه موجودات است. دقيقاً به اين دليل که هيچ مانعي براي وجودش يا فعلش وجود ندارد. قدرت اعلي از اکتفاء به ذات نيز ناشي ميشود؛ زيرا يک مانع، نوعي وابستگي نيز ايجاد ميکند. آيا معنايش اين است که احد، به عنوان مثال، با قوانين منطق هم محدود نميشود؟ بله، در فعل درونياش محدود نميشود. احد “وراي” منطق است، زيرا “وراي اوسيا” است که حقايق ازلي منطق در آن ريشه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، ماهيت، چيزي، بسيط Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، خير، چيز