پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، اينکه، آکويناس

دانلود پایان نامه ارشد

????? آنچنانکه براي احد به کار رفته است اشاره نميکنند. مثال خير منحصراً بر روي مثالهاي ديگر کار ميکند، اين مثالهاي ديگر، هر چه که باشند، علل وجود اموري که از آنها بهرهمندند هستند. و اين منتج ميشود به يک سلسله علّي که همانطور که به زودي خواهيم ديد بايد به عنوان توضيحي بر مقاصد فلوطين انکار شود. صانع که نه در نظر افلاطون و نه فلوطين با خدا يا احد معادل نيست، به طور کاملاً واضح بر روي کائوس ازلي کار ميکند درحاليکه براي فلوطين جايي براي يک آرخه مستقل، “از مادون” وجود ندارد. بنابراين سؤال فوري صرفاً اين نيست که چرا فلوطين بر اصل مسلم انتشار خير صحه ميگذارد بلکه اين است که چرا او اين مطلب را با استفاده و شايد سوء استفاده از مفهوم ارسطويي ???????? بازتفسير ميکند.
من به اين سؤال اينگونه پاسخ ميدهم: فلوطين تقدم عقل را آنگونه که توسط ارسطو مفروض است انکار ميکند؛ زيرا فعل عقل مستلزم ترکيب است و آنچه مرکب است نميتواند آرخه همه اشياء باشد. ما اين استدلال را به تفصيل در فصل آينده مورد توجه قرار خواهيم داد. در حال حاضر لازم است بر اين ادعا تمرکز کنيم که انکار تقدم عقل مستلزم انکار تقدم اوسيا (جوهر) است که آشکارا ارسطو آن را با عقل يکي دانستهاست. از آنجا که اوسيا بيانگر محدوديت و تمايز در طبيعت است، نتيجه بيواسطه اين است که آرخه همه اشياء فراتر از اوسيا و بنابراين وراي حد است (V.5.6.5, 14-15; V.5.11.2-3; VI.7.32.9). اين مطلب بيشتر ميتواند از بيان مجدد شرح افلاطون درباره مثال خير در تضاد با کتاب دوازدهم مابعدالطبيعه استنتاج شود. اين ارسطو است که اوسياي اوليه را با فعل يکي ميداند؛ و فلوطين است که استدلال ميکند اگر آرخه همه اشياء فراتر از اوسيا است در اين صورت فراتر از آن گونه فعل است که اوسيا است، نه وراي فعل به طور کلي . همان طور که پيشتر ديديم اينکه احد فراتر از ماهيت است به اين معنا نيست که به کلي فراتر از وجود يا هستي است. فهمهاي مخالف اين، صرفاً سوء برداشتهايي از اصطلاحاً “الهيات سلبي” فلوطين هستند. آنچه فلوطين در اشاره به احد انکار ميکند زباني است که متضمن محدوديت يا ترکيب است.
شايد گمان شود که در اين بخش از استدلال، فلوطين بايد از خود ميپرسيد که آيا فعل آن گونه با اوسيا ملازم است که اسنادش به احد اشتباه باشد يا اين طور نيست. عبارتي وجود دارد که به روشني پاسخ او را نشان ميدهد:
ما نبايد از اين فرض که فعليت اوليه بدون اوسيا است بترسيم بلکه بايد اين حقيقت را به عنوان وجودش (?????????)، اگر بتوان گفت، قرار دهيم. اگر يک وجود، بدون فعل فرض شود، مبدئي ناقص خواهد بود و کاملترين شيء، ناکامل خواهد بود. و اگر فعليت بعداً اضافه شود وحدت واحد از بين ميرود. در اين صورت اگر فعل، کاملتر از اوسيا (جوهر) است و نخستين، کاملترين است، پس نخستين بايد فعليت باشد. (VI.8.20.9-15)
فهميدن اينکه چرا بايد اينگونه باشد خيلي دشوار نيست. استدلالي که به قرار دادن آرخه همه اشياء در نخستين جايگاه رهنمون ميشود، استدلالي از معلول به علت است (رک:V.3.15.12-13; V.3.17.10-14; VI.14; VI.7.23.22-4; VI.8.18.6-7). علت اول يک علت ضروري نيست. آرخه آن چه داراي ماهيت است، خودِ اوسيا است. و اوسيا اين گزاره را که احد براي تبيين لازم است، تبيين نميکند. علت فاعلي تنها نوع علتي است که علتِ کاملاً نخستين ميتواند باشد. لذا احد براي اينکه آرخه همه اشياء باشد نميتواند از فعل محروم شود. انکار فعل از آن، انکار تأثير فاعلي از آن است. علت فاعلي بودن يعني انجام فعل به عنوان علت فاعلي.
با اين نوع استدلال، به يک فعل اوليه ميرسيم. برخلاف ديدگاه ارسطو، فعل اوليه با علتي فاعلي يکسان است. اما اين سؤال اساسي باقي ميماند: احد علت چيست؟ اثر مناسب با فعل عليِ او چيست؟ اين سؤال ما را با مفهوم مبهم صدور به عنوان تفسيري از مابعدالطبيعه نوافلاطوني به طور کلي و مابعدالطبيعه فلوطيني به طور ويژه روبرو ميسازد.
در انئادها عبارات متعددي وجود دارد که شکل اسمي و فعلي “لبريز شدن” (???) را براي توصيف فعل احد در ارتباط با ذوات مرکب به کار ميبرد. براي مثال:
روح ما اکنون ميداند که اين چيزها بايد موجود باشند، اما مشتاق است که اين سؤال را، که بارها توسط فيلسوفان روزگاران قديم بحث شدهاست، پاسخ دهد که چگونه از احد، اگر آنگونه است که گفتيم، هر چيز ديگري چه کثرت و چه دوئي يا عدد به وجود ميآيد و چرا در مقابل، او نزد خود ثابت نمانده بلکه چنين کثرتي آنچنان که در عالم ميبينيم و ميانديشيم که شايسته است از احد ناشي شود، از او لبريز ميشود (???????).(V.1.6.2-8)
ممکن است بگوييم اين نخستين فعلِ ايجاد است: احد کامل است، زيرا چيزي را نميجويد، چيزي ندارد، به چيزي نياز ندارد، لبريز ميشود (?????????) آنگونه که بود، و اين فيضان او چيز ديگري جز او را ايجاد ميکند. (V.2.1.7-9)
اولين نکتهاي که در مورد اين عبارات ميخواهم بگويم اين نکته واضح است که انديشيدن در باب لبريز شدن يا فيضان به عنوان امري متضاد با ايجاد کردن، نوعي اشتباه منطقي است. من اينجا نميگويم که استعاره فيضان در فلوطين به عنوان امري بياهميت ناديده گرفته شود. با اين حال، استعارهها به درستي با واژههاي فني در تقابل نيستند. اگر بخواهيم بر اين نکته شاهدي بياوريم، تنها لازم است يادآوري کنيم که توماس آکويناس بارها از همين استعاره به سود تبيين خلقت و نه در تقابل با آن، استفاده ميکند. با تصديق اين مطلب، هنوز اين ترديد معقول وجود دارد که تمايزاتي بنيادي بين مابعدالطبيعه فلوطين و مابعدالطبيعهاي مبتني بر خلقت مانند مابعدالطبيعه آکويناس باقي است. شايد علت اين ترديد اين است که گمان ميشود فلوطين بايد وارث وفادار ميراث پارمنيدي که اصل “از هيچ، هيچ خلق ميشود”53 را وضع کرد، باشد. البته آکويناس خلقت را به عنوان خلق از عدم ميفهمد. بنابراين کاملاً نادرست به نظر ميرسد که استعارههاي مربوط به فيض را به شيوهاي که باعث شود فلوطين مخالف آن اصل باشد، تفسير کرد.
وقتي شروع به تفسير اصطلاح خلق از عدم ميکنيم اين استدلال کمتر متقاعد کننده به نظر ميرسد. چيزي که خلقت از عدم آکويناس متضمن آن نيست، مبدأ زماني است. آکويناس معتقد است اين که خدا خالق همه چيز است را ميتواند اثبات کند؛ اما اعتقاد به اينکه جهان هميشه وجود نداشته است تنها مبتني بر ايمان است (Summa theologiae I.q.46.a.2, respondeo). بنابراين هسته فلسفي مفهوم خلقت، وابستگي علّي هستي است54. معلولِ متناسب با فعل علّي خدا، وجود همه اشيا است. بگذاريد اين مطلب را با عبارتي از فلوطين مقايسه کنيم:
اما چگونه احد منشأ همه اشياست؟ آيا به اين علت که به عنوان مبدأ، درحاليکه هرکدام را موجود ميسازد، آنها را موجود (?????) نگه ميدارد؟ بله، و به اين علت که موجب ميشود آنها باشند (????????? ????).(V.3.15.27-9 و رک:II.4.5.25-6; III.8.10.1-2; IV.8.6.1-6; V.3.17.10-14; V.5.5.5-7; VI.7.42.11; VI.9.1.1-2)
سؤالي که خوب است در اين مرحله طرفداران فيضان از خود بپرسند، اين است که اين عبارت و عبارات مشابه چگونه مابعدالطبيعهاي غير خلقتگرا را بيان ميکنند.
گمان ميکنم جذابيت فيضان به عنوان تفسيري از مابعدالطبيعه فلوطين تا حدودي ناشي از اين فرض است که فيضان بهترين روش براي تبيين سرچشمه گرفتن کثرت از وحدت يا ترکيب از بساطت است. براي از بين بردن اين جذابيت، تنها لازم است متذکر شويم آرخه همه اشياء تنها از طريق معلولهايش، که همگي مرکب هستند، شناخته ميشود. در نتيجه اشتقاق کثرت از وحدت به عنوان يک برهان قاطع نميتواند در نظر گرفته شود. اگر ميتوانست اينگونه باشد آنگاه ميتوانستيم در باب احد مستقل از معاليلش به عنوان مبناي برهان، چيزي بدانيم.
فرضيهاي که گاه براي تفاوت قائل شدن بين مابعدالطبيعهاي غير خلقت گرا و خلقت گرا ايجاد ميشود اين است که در اولي مخلوقات بالضروره موجودند درحاليکه در دومي اين گونه نيست. در حقيقت فلوطين ميگويد هر چه موجود است بالضروره موجود است نه به عنوان نتيجه استدلال برهاني براي آرخه همه اشياء (رک:III.2.3.1-5; IV.3.13.17-20; IV.3.18.1-13; IV.4.10.6-29; VI.2.21.33-4; VI.7.1.28-9; VI.8.14.30-1; VI.8.17.4). در مقابل آکويناس در مواضع مختلفي ميگويد: Deus produxit creaturas, non exnecessiat, sed per intellectum et voluntatem. (رک: Summa Theologia I.q.19.a.4; q.25.a.5; q.28.a1). البته آکويناس همچنين ميگويد که علم خدا برهاني نيست، و يکي از دلايلش اين است که شناخت برهاني متضمن نقص است (Summa Contra Gentiles I.57). فلوطين نيز ميگويد که احد کامل است و بر اساس ارادهاش فعل انجام ميدهد (VI.8.13.7-8, 52-3). بنابراين درحاليکه آکويناس دو گزينه فعل ضروري و فعل همراه با اراده (و عقل) را در مقابل هم قرار ميدهد، فلوطين فعل ضروري و فعل بر اساس استدلال برهاني را در برابر هم قرار ميدهد. اين مطلب ما را به اين نتيجهگيري رهنمون ميشود که “ضرورت” به عنوان امري که توسط فلوطين به مخلوقات نسبت داده شده است و “ضرورت” به عنوان امري که توسط آکويناس از فعل خدا نفي شدهاست، معناي واحدي ندارند.
در واقع حداقل دو دليل براي اين که چرا وجود ضروري اشياء مستلزم آن نيست که احد بالضروره فعل انجام دهد، وجود دارد. اول اينکه واژه “ضرورت” در فلوطين متضمن اجبار از بيرون است. اما هيچ چيز بيرون از احد نيست و او توسط هيچ امري مجبور نميشود. دوم اينکه ضرورت مشهوري که احد با آن فعلش را انجام ميدهد، نميتواند واقعاً از احد يا در حقيقت از ارادهاش متمايز باشد، زيرا در اين صورت بساطتش نفي ميشود. لذا گفتن اينکه احد بالضروره فعل انجام ميدهد نميتواند معناي ديگري داشته باشد غير از اينکه او بر اساس ارادهاش فعل انجام ميدهد. البته لايه رمزي ديگر دليل دوم اين است که اگر احد با ضرورتي واقعاً متمايز از خودش فعل انجام دهد، در اين صورت، بر خلاف استدلال صريح ارسطو ،اين امر ارتباطي واقعي بين احد و آنچه او ايجاد ميکند برقرار خواهد کرد. علت اين امر آن است که اگر چيزي واقعاً متمايز از احد موجود باشد، آنگاه احد در ارتباط با او محدود خواهد بود. و آنچه واقعاً مانع ميشود احد به هر چيزي مرتبط باشد، اين است که او به صورت بي قيد و شرط نامحدود است. لذا به نظر ميرسد اگر “ضرورت” به عنوان اجبار از بيرون فهميده شود، احد از روي ضرورت فعل انجام نميدهد. از آنجا که خداي آکويناس با اين نوع از ضرورت هم فعل انجام نميدهد، ما نميتوانيم آن را بدين منظور که مابعدالطبيعه فلوطين را با مابعدالطبيعه خلقتگراي توماسي در تقابل قرار دهيم، استفاده کنيم.
گاهي گمان ميشود آنچه موجب تمايز يک مابعدالطبيعه مبتني بر فيضان است، شرحي از خلقت توسط مبدأ اول است که به واسطه آن اين مبدأ از هر آنچه در آن است، تهي ميشود. در پي آن ممکن است فردي به عروسکهاي روسي55 يا آنتن تلسکوپمانند بيانديشد که در آنها آنچه به نوعي درون کل قرار گرفته، از آن جداست. قطعاً فلوطين در عبارات بسياري ميگويد که همه اشياء درون احد هستند (رک: V.5.9; VI.4.2; VI.5.1.25-6). اما هيچ يک از اين عبارات، يا در واقع هيچ يک از آنها که من مطلعم، ادعا نميکند که چيزي هرگز “بيرون” از احد يا جدا شده از آن باشد. لذا ارتباط بين احد و هر چيز ديگر نميتواند بر اساس تمثيل بالا تفسير شود، که در آن هر امر مفروض يک فرآيند دو مرحلهايست: اول اينکه هر چيزي در احد است و دوم اينکه همه اشياء در احد نيستند، بلکه او از آنها تهي شده است يا آنها از او آشکار و رها شدهاند (III.8.8.46; III.8.10.6-7; V.1.3.9-12; V.5.5.1; VI.5.3.5; VI.9.5.37; VI.9.9.3). به علاوه تمثيلي نظير تمثيل عروسکهاي روسي عدم مشابهتي اساسي را در موارد دربرداشتن ناديده ميگيرد. يعني هرچند جسم مندرج در روح است و روح مندرج در عقل است و عقل مندرج در احد است، اما نوع دربرداشتن در هر مورد متفاوت است. نوع دربرداشتن توسط معنايي که در آن هر “دربردارنده” يک آرخه است، معين ميشود.
پيشنهادي تاحدودي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فعليت، اوليه، فلوطين، خير Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب