پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، خير، چيز

دانلود پایان نامه ارشد

دارند. چنين محدوديتهايي به عنوان تجارب احد اينگونه به نظر ميرسند که گويا “از خارج” اعمال ميشود، جايي که اوسيا با تعيين اينکه احد چه ميتواند و چه نميتواند بکند، مرتبط ميشود.
احد ظاهراً ازلي است. ميگويم “ظاهراً”، زيرا فلوطين واقعاً نميگويد که اينگونه است. با وجود اين، او با وضوح کافي زمانمند بودن محدود، جاودانگي و ازليت را تمايز ميدهد و آخري را به آنچه مادون احد است يعني آرخه دوم، عقل، نسبت ميدهد. اين که احد ازلي است غير قابل انکار است؛ زيرا از نظر فلوطين هرچه ازلي است والاتر از چيزي است که به هر نحوي در زمان است و همچنين آنچه ازلي به آن وابسته است خودش نميتواند در زمان باشد (رک:I.5.7.22-30; II.4.5.26-8 ). اما صفت ازليت براي احد ممکن است به طور غير مستقيم از کمالش استنباط شود. هر چه در زمان است و با زمان اندازهگيري ميشود فقط به اين معنا ناقص است که چيزهايي هستند که آن شيء ميتواند باشد ولي اکنون نيست يا ديگر نيست. حتي اگر آن شيء به طور ديگري تغيير نکند، نميتواند کاملاً مالک چيزي باشد که دارد، زيرا اکنون نميتواند داراييهاي آينده را داشته باشد. مبدأ اول هر چه باشد، به نحو ازلي به صورتي است که محمولهاي زماني، حتي به صورت متشابه، به شرطي که فرض شود اين محمولها متضمن داشتن صفاتي باشند که داشتن آنها در آينده يک استکمال خواهد بود، بر او اطلاق نميشوند.
احد نامتناهي است. يعني فاقد صورتِ هر نوعي است (V.5.6.5; VI.7.32.9). اين صفت بلاواسطه از اين حقيقت که احد آرخه همه صورتهاست و بنابراين در آنچه که آرخه آن است مشارکت ندارد، قابل استنباط است (V.5.6.1-5, 8-10). به علاوه آنچه کاملاً بسيط است نميتواند متناهي باشد؛ زيرا هر متناهي قابل تحليل به شيء محدود و اصل محدودکننده است. بنابراين هيچ يک از اشياء متناهي بسيطِ مطلق نيستند، البته فقط اشياء متناهي نيستند که مرکبند. اينکه اصل محدود کننده خودِ صورت است، از اين حقيقت که آنچه يک مثال را از مثال ديگر متمايز ميکند، نميتواند احد باشد، بلکه به خود مُثل منسوب است، ناشي ميشود. بنابراين نتيجه اين است که آنچه در مرکب، محدود است وجودي است که مرکب به واسطه بهرهمندي از احد مالک آن است. بعدتر لازم خواهد شد به اين وارونهسازي شگفتآور مفهوم سنتي صورت که کمال بخش است نه محدودکننده بازگرديم.
احد همه جا هست يا به تعبيري همهجاحاضر(????????) است (III.8.9.25; III.9.4.1; V.5.8.24; V.5.9.18-19, 22-3; VI.4.3.18; VI.5.4; VI.8.16.6). قطعاً همهخداانگاري لازمهي اين صفت نيست. شيوه مورد ترجيح فلوطين براي بيان اين مطلب اين است که اضافه کند احد در عين حال هيچ جايي هم نيست (III.9.4.3-9; V.2.1; V.5.12.45-50). فلوطين ظاهراً اينجا شرح افلاطون از بهرهمندي را، مثلاً در رساله فيدون، بسط ميدهد. افلاطون در آن رساله ميگويد همه چيزهاي زيبا به وسيله زيبايي زيبا و همه چيزهاي بلند به وسيله بلندي بلند هستند(100d7-8, e5-6). او در واقع اين نوع از عليت را با واژه “حضور” ( ???????)، که عکس بهرهمندي است، و “ارتباط” (????????) توصيف ميکند. و البته در همان گفتگو، افلاطون به ما ميگويد که صور “بنفسه” يا جداگانه موجودند، حداقل به اين معنا که آنها مستقل از محسوساتند (79ab). لذا اين معقول است که نتيجه بگيريم که “همه جا” و “هيچ جا” با “حاضر” و “مفارق” مشابه اند.
ممکن است گمان شود که اگر اين توضيح امر مبهم با مبهمتر نباشد، در عين حال خيلي روشن کننده هم نيست. شايد اينگونه باشد. با اين حال کاملاً روشن است همانگونه که افلاطون ميخواهد بگويد که همه اشياء زيبا، زيبايند چون از صورت ازلي زيبايي بهرهمندند، فلوطين هم ميخواهد بگويد همه اشياء از احد، که با اين حال ازلي است و واقعاً مرتبط با هيچ چيز نيست، بهرهمندند. هيچ چيز نميتواند موجود باشد مگر احد به گونهاي در آن حاضر باشد.
آن صفت ذاتي احد که شايد فلوطين بيش از همه ذکر ميکند، خير بودن است (رک: I.3.1.3; I.7.2.2-4; II.9.1.5.6; III.8.11; V.4.1.32-4; V.5.9; V.6.5; V.9.2.23-7; VI.5.1.18-20). فلوطين به وضوح فکر ميکند که از افلاطون، يعني کسي که در جمهوري اثبات ميکند صورت خيري “وراي اوسيا” وجود دارد، پيروي ميکند. هر چند به همين اندازه واضح است که از جهاتي احد با صورت خير در جمهوري معادل نيست. اولاً افلاطون به صراحت ادعا نميکند که صورت خير به هر معنا علت براي صانع يا نفس الهي است. صرفاً به اينکه علت وجود و قابل شناخت بودن صور است تصريح ميکند. ثانياً افلاطون، حتي بر اساس تشابه، صفات “شخصي” را به مثال خير آنگونه که فلوطين نسبت ميدهد، نسبت نميدهد. ثالثاً افلاطون درباره اينکه مبدأ اولش را، هر چند که “وراي اوسيا” است، يک مثال بخواند سکوت نکرده يا قيدي را اعمال نميکند. اين کاملاً با وضعيت احد همان طور که قبلاً ديديم، متفاوت است. و در آخر، افلاطون در باب هر گونه ارتباط علّي بين مثال خير و هر چيز ديگري غير از مُثُل ساکت است. بر خلاف آن، اشارههاي سطحي او نشانگر اين است که اين مثال فقط به صورت غير مستقيم با آنچه از ديگر مُثل پايينتر بهرهمند است، ارتباط دارد. در حالي که بحث خواهم کرد که اثر مناسب فعل احد، وجود هر چيز ديگر است.
يک دليل اينکه چرا فلوطين به راحتي مثال خير و آرخه اول خود را تلفيق ميکند، اين عقيده اوست که خود افلاطون مثال خير را با موضوع فرضيه اول بخش دوم پارمنيدس، يعني يک “واحد” غير قابل توصيف که نه ماهيت دارد و نه هيچ محمول ديگري، يکي کرده است (رک:V.1.8.23- ). تفسير دقيق مقصود افلاطون در بخش دوم از آن گفتگوي بسيار مشکل، بايد مورد بحث جدي قرار بگيرد. با وجود اين، چيز زيادي براي گفتن در باب تطبيق موضوع فرضيه اول با مثال خير وجود ندارد. لذا نميخواهم با چنين جسارتي کل سنت تفسيري افلاطون را ناديده بگيرم. مايلم از آن صرف نظر کنم؛ زيرا اين قول که فلوطين متمايل بود مثال خير و “واحد” فرضيه اول بخش دوم پارمنيدس را يکي بداند، تابع تحليل استدلالهاي او براي اثبات مبدأ خودش است. حتي اگر فلوطين فکر ميکرد که افلاطون همان مقصودي را داشته که خود او دارد، ما نميتوانيم براي فهم مقصود فلوطين به افلاطون مراجعه کنيم؛ زيرا اين استدلالي دوري براي اثبات مقصود فلوطين است.
در هر صورت، احدِ فلوطين، خودِ خير يا خوبي نيز هست. او خوبي را قطعاً به عنوان يک صفت ندارد. معناي اصلي ?????? در فلوطين، در تفکر يوناني بيسابقه است. در اصل بر هر چه هدف فعل يا موضوع علاقه محسوب ميشود، دلالت دارد. به صورت مشتق بر هر چيزي که براي رسيدن به چنين هدفي مفيد محسوب شود، دلالت ميکند. آنچه بر اساس اصول و استدلالهاي مابعدالطبيعي که قبلاً بسط يافتهاند استثناست، اين ايده است که خير به تنهايي در يک طبيعت واحد (نامتناهي) قرار دارد. از آنجا که احد طبيعتي است که همه اشياء موجود از آن بهرهمندند، يکي دانستن احد با خير، همه چيز را برحسب علت غايي علاوه بر علت فاعلي، متحد ميسازد. حتي اگر، در يک معناي مشتق، اشياء مالک خيرهاي خود باشند، خير مطلق فقط ميتواند وضعيتي باشد که در آن يک هدف يگانه به دست ميآيد. اينکه انتظار ميرود اين به دست آوردن چه باشد، روشن نيست.
آخرين صفت ذاتي احد که بحث خواهم کرد، شايد مبهمترين و مشکلترين آنها نيز باشد. احد داراي نوعي حيات يا به طور دقيقتر حياتي عقلي است (رک:VI.8.16.12-29; V.1.7.12; V.4.2.12-26; VI.7.39.1-2; VI.8.18.26). او حتي به معنايي داراي اراده يا ???????? است، هرچند اراده او نتيجه اختيار نيست (VI.8.13.1-8, 53 رک:VI.8.21.1-5 ). اين اراده با فعلش يکي است. البته اين صفات بايد با اين قيد اساسي فهميده شوند که اطلاقشان به هيچ نحوي مستلزم ترکيب نشود. اما دقيقاً همين جا ميتوان گفت ترکيب، آشکارا براي حيات يا اراده ضروري است، که در اين صورت ممکن است اطلاق چنين صفاتي بر احد براي تجليل و بي دليل باشند و از لحاظ فلسفي پايهاي نداشته باشد.
فکر ميکنم اين منصفانه است که بگوييم فلوطين فرضيه مبدأ اول همه اشياء را که حتي بر اساس تشابه، آگاهي و فهم از خود نشان نميدهد، نامحتمل و نامقبول يافته است. تذکر اين مطلب حائز اهميت است که ، علي رغم اعتراضات فلوطين، افلاطون خود در اثبات مثال خير، از صفات شناختي در مبدأ اول خويش به وضوح اجتناب کردهاست. به علاوه ممکن است از فلوطين انتظار رود در انکار رأي ارسطو مبني بر يکسان دانستن مبدأ اول با عقل يا با فعل عقل، به کلي ويژگيهاي “فردي” مبدأ اول همه اشياء را انکار کند. در واقع او اين کار را نميکند، بيشک به دليل تبعيتش از يک اصل فراگير يعني اين اصل که هر علت بايد به يک معنا “دربردارنده” معلولهايش باشد.
از آنجا که معلولِ نخستِ فعل احد اين است که همه اشياء ديگر موجودند، احد بايد همه اشياء ديگر را به گونهاي دربرداشته باشد. اين شمول، صرفاً توقف علّي است. همچنين احد بايد به گونهاي باشد که همه اشياء از لحاظ علي بتوانند به آن وابسته باشند. بنابراين اگر حيات هر نوعي، منوط به فعل علّي احد موجود باشد، احد به معنايي مالک حيات است. به صورت دقيقتر، او درون خود چيزي دارد که بر اساس آن، حيات ايجاد ميشود. دارا بودن هر آنچه حيات را ايجاد ميکند، تمايز مفهومي حيات را درون احد به طريقي مجاز ميسازد.
اينجا چندين مشکل جدي وجود دارد. اولاً اگر احد علت وجود همه چيز است، بنابراين، براي مثال، علت وجود اشياء داراي امتداد در فضا نيز هست. اما احد به هيچ معنايي يک حجم ممتد نيست. ثانياً به نظر ميرسد اين اصل که علت بايد مشتمل بر معلولهايش باشد، مستلزم اين نيست که علت، صفات معلولش را، ولو به صورت متشابه، داشته باشد. به عنوان مثال اگر ماده اصلي از ماده غير اصلي حاصل شود، به چه معنايي ميتوان گفت که غيراصلي، اصلي است؟ ممکن است در حقيقت فرض کنيم که احد شبيه به “يگانگي”50 جهانشناسي دوره مدرن است، که از آن کهکشانها و هر آنچه در آنهاست ناشي ميشوند. اما اين که صفات شناختي را به يگانگي نسبت دهيم، بي معني خواهد بود.
پاسخ فلوطين به چنين اعتراضاتي با تذکر اين نکته آغاز ميشود که برخلاف يگانگي، احد اکنون علت وجود هر چيز ديگري است. به علاوه اين حقيقت که احد در همين لحظه علت وجود هر چيز ديگري است، مستلزم اين نيست که علتِ ماهيت هر چيز ديگري باشد. اين نقش به صراحت به دومين آرخه (مبدأ) يعني عقل داده ميشود. بنابراين لازم نيست احد داراي حجم باشد تا علت اشياء ذو حجم گردد. اما جواب واضح به اين دفاع اين است که فلوطين نميتواند هر دو اين شيوهها را داشته باشد. احد يا منحصراً علت وجود است که در اين صورت تنها به معنايي لازم است وجود داشته باشد، نه حيات، و يا علت ماهيت همه اشياء نيز هست که در اين حالت بنا بر اصل مفروض نه تنها فقط حيات بلکه بايد مثلاً حجم نيز داشته باشد.
استدلالي که به اين نتيجه رهنمون ميشود که احد داراي نوعي حيات عقلي است، استدلالي مشائي است نه افلاطوني. هر چند اين استدلال، در نپذيرفتن يکي بودن مبدأ اول و عقل، از ارسطو فاصله ميگيرد. ارسطو استدلال ميکند که آرخهي همه اشياء يک علت غايي است و انديشنده درباره خود است. گام تعيين کننده در تغيير استدلال ارسطو توسط فلوطين، پافشاري او بر اين است که خير با انديشيدن حاصل ميشود، لذا تفاوتي بين خير في نفسه و خيري که با انديشه حاصل ميشود وجود دارد. توجيه اين گام، آنچنانکه به صورت کاملتر در فصل بعد خواهيم ديد، اين است که انديشه در اصل فعاليتي مرکب است و لذا کاملاً بديهي نيست. صرفاً تمرکز بر اين حقيقت که انديشه به يک معنا حصول است، نشان دهنده ترکبي است که لازمه انديشه است و بنابراين تفاوت بين هدف، و حالت يا فعاليتي که در آن، هدف حاصل ميشود را نشان ميدهد.
گام بعدي، مبتني بر درک رابطه بين وابسته و غير وابسته است، مانند رابطه بين تصوير و اصل يا آنگونه که هم اکنون خواهيم ديد مانند رابطه بين فعل (????????) ثانويه و اوليه. اگر بخواهيم دقيق صحبت کنيم بايد بگوييم آرخه و مبدأ حيات، عقل است. بنابراين به يک معنا نسبت دادن حيات يا شناخت به احد با قيد ???? ،

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، ماهيت، اينکه، ترکيب Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فعليت، اوليه، فلوطين، خير