پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، ازلي، “عالِم، ميداند”

دانلود پایان نامه ارشد

تمايز روشني بين ازلي و جاودانه قائل نيست. اما حقايقي که در ارتباط با طبايعند، مانند آنهايي که در علومِ کاملاً ارسطويي قرار گرفتهاند، حقايق ازلي نيستند. البته عقل فعال ارسطويي که آشکارا به صورتي حقيقتاً معرفتي با همه صور يکي است، وجود دارد. اگر عقل فعال هر فرد، مطلقاً مفارق باشد، نظريه ارسطو با نظر فلوطين از نظر معنايي يکسان خواهد بود؛ زيرا صوري که عقل فعال از لحاظ معرفتي با آنها يکي است، به نظر ميرسد که اصلاً با مثل افلاطوني متفاوت نيستند.
اکنون زمان يادآوري پرسشي است که به سبب تمايز مفروض بين عقل کلي و عقول جزئي طرح شده است. آيا عقل ازلي که ضامن حقيقت ازلي است همان صانع است؟ آيا در حقيقت صانع صرفاً چيزي است که “عقل کلي” نام گرفته است؟ چگونه عقول جزئي به عقل صانع و عقل کلي مرتبط ميشوند؟ اگر هر عقل جزئي، آنچنانکه فلوطين ميل دارد ادعا کند، مفارق و ازلي است آيا در اين صورت صانع به عنوان ضامن حقيقت ازلي زائد است؟ آيا عقل هر کدام از ما اين کار را انجام نميدهد؟ و در اين صورت آيا عقل کلي بيشتر شبيه طبيعت کلي که همه عقول جزئي داراي آن هستند، نميشود؟ براي پاسخ دادن به اين سؤالات لازم است که ما نگاه دقيقتري به آرخه عقل داشته باشيم.
عقل مبدأ ماهيت و حيات است. يعني فعلش، که تعقل همه مثل است، نمونه اعلاي حيات است. عقل في نفسه68 ماهيت و حيات است، در صورتي که هر چيز ديگري که ماهيت و حيات دارد به واسطه غير69 است. به مبدأ ماهيت در بخش بعدي خواهيم پرداخت، همانطور که به تفصيل بيشتري حقيقت ازلي و بهره مندي محسوسات از مثل را مورد ملاحظه قرار خواهيم داد. اکنون بياييد بر ويژگي دوم تمرکز کنيم: تعقل به عنوان جوهر حيات. فلوطين آن را به اين صورت تبيين ميکند:
زيرا به طور کلي به نظر ميرسد که تعقل آگاهيِ نزديک به کثرت است، زماني که اجزاء زيادي در يک شيء واحد با هم جمع ميشوند. (اينگونه است) زماني که يک شيء به خود ميانديشد، که همان انديشيدن در معناي صحيح خودش است: هر جزئي صرفاً خودش است و هيچ چيزي را نميطلبد. اما اگر جريان انديشيدن مربوط به چيزي بيرون باشد، انديشيدن ناقص خواهد بود و تعقل به معناي صحيحش نخواهد بود. (V.3.13.12-16)
در يک معناي کاملاً صوري اگر عقل، وقتي در حال انديشه يا تعقل يا شناختن است، با همه مُثل متحد است، در اين صورت در شناختن يک شيء، خود را ميشناسد. به نظر ميرسد اين دقيقاً همان چيزي است که ارسطو در رساله حيوان گفته است، آنجا که ادعا ميکند “در مورد اشياء بدون ماده، آنچه که ميانديشد و آنچه انديشيده ميشود، يکي هستند.”(3.4.403a3-4) با اين حال، با توجه به اين حقيقت که فلوطين ميخواهد عقول تصوراً جزئي را با عقل صانع يک جا جمع کند، موضوع پيچيده ميشود، حتي اگر عقل صانع به عنوان “عقل کلي” تفسير شود. اما از آنجا که فلوطين فکر ميکند خداي ارسطو صورتي از صانع است، فکر ميکند ميتواند آزادانه از توصيف ارسطو درباره خدا براي شناخت عقل، خصوصاً عقل در بالاترين و کاملترين مرتبهاش، استفاده کند. بنابراين ارسطو در مابعدالطبيعه ميگويد:
اکنون انديشه به خودي خود درباره چيزي است که به خودي خود بهترين است، و انديشه در بالاترين مرتبه درباره آن چيزي است که در بالاترين مرتبه بهترين است. بنابراين عقل با اشتراک با معقولات به خودش ميانديشد، زيرا با درک کردن و انديشيدن آن، او خود معقول ميشود، چنانکه عقل و موضوع معقولش يکي و همان هستند.(12.12.7.1072b18-21)
روشن است که وقتي عقل خود را ميشناسد، چيستي امر معقول دنيايي از تفاوت پديد ميآورد. از نظر ارسطو خدا به خود ميانديشد، اما قطعاً نه با انديشيدن به مُثل افلاطوني. از نظر فلوطين انديشه ضرورتاً انديشيدن به خود يا معادل آن يعني انديشيدن به مثل است، که در نتيجه آن فعل عقل فعال با فعل محرکِ نامتحرک تلفيق ميشود، که با آن نيز به نوبه خود به عنوان فعل صانع که به مثل ميانديشد، برخورد ميشود.
اگر به راستي اين کاري است که فلوطين انجام ميدهد، به دلايل متعدد، او بيجهت ارسطو را تفسير نادرست نميکند. اولاً از آنجا که خداي ارسطو مرجع اصلي هستي است، اگر هستي نخستين ميانديشد، آنچه درباره انديشيدن خدا گفته ميشود بايد اساس فهم انديشيدن به طور کلي باشد. ثانياً آن گونه که الکساندر افروديسي و ديگران مکرراً تصديق کردهاند اتحاد عقل فعال، که طبعاً استنباط شده که از لحاظ معرفتي با همه مثل متحد است، با خدا نامعقول نيست. ثالثاً و مهمتر از همه، فلوطين تقدم خداي ارسطو را به اين دليل که انديشيدن ذاتاً شامل دوگانگي فاعل انديشه و مورد انديشه است، صريحاً انکار ميکند. اگر انديشيدن، خودانديشي باشد، آنگاه انديشنده به عنوان فاعل و انديشنده به عنوان مورد انديشه بايد اين دوگانگي را شامل باشد. يعني آنها، هر چند عين همند، بايد متمايز باشند. اين ادعا که “شناخت خود، شناخت به معني صحيح کلمه است” ميتواند تفسيري همدلانه از توصيف ارسطو درباره فعل خدا، اما به نفع اصرار فلوطين بر اينکه انديشيدن فعلي کامل نيست، باشد.
اين مسأله ما را به پيچيدهترين بخش موضوع ميرساند. حقيقت ازلي بنا بر فرض مستلزم وجود عقل ازلي است. تصور ميشود اين استلزام صحيح باشد؛ زيرا حقيقت ازلي مرکب است درحاليکه احد بسيط است، و مرکب بودن حقيقت ازلي نميتواند در صرف کثرت هستيهاي بيارتباط به هم يا همان مثل ريشه داشته باشد. بنابراين حقيقت ازلي هستي براي يک عقل است. اما بنابر مباني ارسطويي اين امر به عنوان هستي يک عقل تفسير ميشود. “نگاه کردن” عقل به مثل “از بيرون” يعني تصديق کردن اينکه عقل بي ارتباط به وجود حقيقت ازلي است. هرچند اين براي “دروني کردن” مثل در عقل کافي نيست. فلوطين نميتواند بپذيرد که دانستن، اجزاء متفاوتي از يک کل مرکب است که به يکديگر مرتبطند (رک:V.3.5.17-23; V.5.1). آنچه در جزء داننده خواهد بود از آنچه در جزء ديگري است متفاوت است و هيچ اتحادي بين داننده و دانسته شده وجود ندارد. لذا نياز به اين حقيقت که عقل ازلي وجود دارد تا حقيقت ازلي را بنا نهد، منجر به نياز به مفهومي خاص از عقل يا دانستن ميشود. بنابراين شناختِ خود، شناخت به معناي حقيقي است.
پس چگونه اين خود-انديشنده را بايد به عنوان داننده مُثل دانست؟ پيشنهادم اين خواهد بود که بايد آن را به صورت اين ادعا فهميد که هيچ تمايز واقعي ميان دانستن و دانستن اينکه کسي ميداند نيست. لذا “عالِم الف را ميداند” و “عالِم ميداند که او الف را ميداند” بر هم دلالت متقابل دارند، وقتي “عالِم” عقل کلي يا يک عقل جزئي است، “ميداند” فعاليت تعقل (?????) است و “الف” (معلوم) يک گزاره نيست بلکه اوسيا يا مجموع پيچيده متضمن همه مثل است. مشکلي که اينجا به نظر ميرسد وجود داشته باشد اين است که اگر در “عالِم الف را ميداند”، “الف” نبايد به صورت يک گزاره تفسير شود، در “عالِم ميداند که او الف را ميداند”، “او الف را ميداند” بايد همانگونه تفسير شود. اينکه اين چنين نميباشد، از آن امر لازم ميآيد که اگر “عالِم الف را ميداند” در مضمون خود با “الف” متفاوت باشد، در آن صورت خود را دانستن، واپسگرايانه است تا آنکه بازتابنده70 باشد، چنانکه اگر شناختن (مثل) شناختن خود باشد، بايد چنين باشد. اگر “عالِم الف را ميداند” مستلزم “عالِم ميداند که او الف را ميداند” باشد، اما الف شيئي التفاتي71 مغاير با “عالِم الف را ميداند” باشد ، در آن صورت دانستن الف متفاوت با دانستن “عالِم الف را ميداند” خواهد بود، و عينيت عالِم و معلوم مستلزم يک تسلسل باطل درباره متعلَق شناسايي است.
بسياري از فيلسوفان با پيشينههاي متفاوت معتقدند که “عالِم الف را ميداند” و “عالِم ميداند که او الف را ميداند” مستلزم يکديگرند. تعداد کمتري اين استلزام را به عنوان توصيف امري بديهي تفسير ميکنند، همانطور که براي عالِم، “عالِم ميداند که او الف را ميداند” دليل کافي براي الف است. بنابراين دانستن، متضمن مصونيت از خطا است. دانستن، به دليل کافي نياز دارد. تنها دليل کافي براي الف که عالِم ميتواند بدون وارد شدن به يک تسلسل بي نهايت اقامه کند اين ادعا است که “عالِم ميداند که او الف را ميداند”. عالِم فقط و فقط در صورتي الف را ميشناسد که الف براي عالِم بديهي باشد. فلوطين جزء فلاسفهاي است که معتقدند دانستن، مستلزم مصونيت از خطاست. اما فلاسفه کمتري هستند که اين استلزام اضافه را که خود-تابندگيِ72 يک امر بديهي تنها در صورتي ممکن است که عقل يک ذات غير مادي باشد، ميپذيرند. ممکن است بگوييم از آنجا که عقل، غير مادي است نتيجه طبيعياش براي فلوطين اين خواهد بود که ضرورتاً دانستن، دانستن خود است. دانستن، مستلزم مصونيت از خطا است و مصونيت از خطا تنها زماني به دست ميآيد که خود-تابندگي وجود دارد. به صورت دقيقتر مصونيت از خطا درباره چيزي که به صورت غير استدلالي فهميده ميشود تنها در صورتي وجود دارد که خود-تابندگي وجود داشته باشد.
به نظر ميرسد به سبب اين شرط که شناخت بازتابنده نيست بلکه اين هماني عالِم و معلوم است، دانستن نميتواند ضرورتاً استدلالي باشد. استنباط، مستلزم يک عنصر نماينده از يک رابط منطقي و يک حکم مبتني بر اين است که الف اينگونه است به علت ب. لذا اگر عقل غير مادي است و اگر دانستن در معناي اوليهاش غير بازتابنده و غير استدلالي و مصون از خطا است، اين شروط به صورت دقيق و البته مستتر، در اين ادعا که شناخت، خودشناسي است، وجود دارد. فکر ميکنم ذکر يک نکته، به صورت گذرا، در اينجا حائز اهميت است هرچند بعداً به آن باز ميگرديم. توصيف فلوطين از عقل مبتني بر رجوع به تجربه خود ما نيست؛ زيرا ما از فعاليت عقل مفارق، چه متعلق به خود ما باشد چه صانع، آگاه نيستيم. به عنوان مثال او استدلال نميکند که احکام مصون از خطا در مورد تجربه حسي خود ما، نشان دهنده تجرد عقل يا خود-تابندگي به عنوان ويژگي ضروري عقل هستند. تجربه حسي فعل عقل نيست. با اين حال همه اشکال شناخت که پايينتر از تعقل هستند، به صورت بالقوه توسط نمونه اعلايشان روشن شدهاند.
فلوطين از اتحاد عقل و مُثل و دلالت متقابل “عالِم الف را ميداند” و “عالِم ميداند که او الف را ميداند” نتيجهاي را استنتاج ميکند که متأسفانه براي سوء برداشت مناسب است. او ميگويد خود مُثل، داراي حيات هستند. اين مطلب به اين معنا اخذ شده است که هر مثالي، براي نمونه مثال زيبايي، خود يک عقل است. لذا آرمسترانگ کلمات فلوطين را اينگونه تفسير ميکند که “عقل به عنوان يک کل، همه مُثل است، و هر مثال جزئي، يک عقل جزئي است.” اين ترجمه نادرست است. عبارت آخر بهتر است اينگونه ترجمه شود “و هر مثال هر عقل است.” اين متن اگر اينگونه ترجمه شود اتحاد معرفتي هر عقل را با همه مثل تصديق ميکند. و تمايز بين عقل و مُثل يا تمايز بين فعاليت تعقل و موضوعات التفاتياش را از بين نميبرد. ترجمه مفروض متن بالا به وسيله اتحاد عقل و تعقل و معقولات تأييد نميشود (V.3.5.44-5)؛ زيرا همانطور که فلوطين در جاي ديگري ميگويد اشتباه است که بگوييم مُثل “افعال تعقل” اند، اگر به اين معنا اخذ شود که مُثل مقدم بر تعقل مُثل نيستند يا به اين معنا که مثال صرفاً تعقل است. در مقابل، صرفاً لازم است که فلوطين را تصديق کننده اين نکته ارسطو بدانيم که عقل به اين معنا معقول است که با معقولات از لحاظ معرفتي متحد است، که در نتيجه هر آنچه معقول است، يعني هر مثال، با هر عقلي متحد است.
با اين حال بايد گفت که فلوطين جذب نوعي تصوير اتمي از انبوهي از عقول متحد با مثل که از يکديگر مقطوعند، نشدهاست.
هر کدام همه چيز را در خود دارد و همه چيز را در ديگران ميبيند، از اين رو همه چيز در همه جاست و هريک و همه، همه چيز است و درخشش بدون مرز است؛ هر يک از آنها بزرگ است؛ زيرا حتي کوچک بزرگ است. خورشيد آنجا همه ستارگان است و هر ستاره خورشيد و همه ستارگان است. گونه مختلفي از هستي در هر يک برجسته است، اما در هر يک همه نمايان است.(V.8.4.6-11رک:IV.3.2; IV.9.5 )
فهم کامل اين متن نيازمند تلقياي از موضوع مورد منازعه مُثلِ افراد است که در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی زبان عربی، فقهی و حقوقی، فرهنگ اصطلاحات، زبان فارسی Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی شرایط قاضی، فقه اسلامی، خصوصی سازی، احکام شرعی