پایان نامه با کلید واژه های فلسفه عمل، برتراند راسل، فلسفه غرب

دانلود پایان نامه ارشد

کرد. اکنون پراگماتيسم به نظريه اي تبديل شده است که مي گويد: حقيقت چيزي است که از نظر انسان خوب باشد به سخن ديگر، پراگماتيسم يعني اينکه درباره هر نظريه يا آموزه اي بايد بر پايه نتايجي که از آن به دست مي آيد داوري کنيم. به نظر پراگماتيست ها، اگر عقيده اي به نتيجه خوب و کارآمد براي انسان بيانجامد، بايد آنرا حقيقي قلمداد کرد. حقيقت چيزي نيست که مستقل و مجرد از انسان وجود داشته باشد. پراگماتيسم قائل به اين شد که حقيقت امر جدايي از انسان نيست، بلکه تنها دليل براي اينکه يک نظر درست و حقيقي است و يک نظر، باطل و خطا اين است که اولي در عمل به درد انسان بخورد و براي او کارآمد و موثر باشد و ديگري چنين نباشد و صدق هر گزاره، فقط توسط نتايج عملي آن سنجيده مي شود نه در مقايسه با واقعيت خارجي. يک فکر يا عقيده تا وقتي که فقط عقيده است، بخودي خود نه صحيح است و نه غلط، بلکه فقط در جريان آزمايش و کاربرد عملي آن است که بر حسب نتايجي که از آن نظر گرفته مي شود، صادق يا کاذب مي شود.
در نظر مکتب پراگماتيسم، افکار و عقايد همچون ابزارهايي هستند براي حل مسائل و مشکلات بشر؛ تا زماني که اثر مفيدي دارند، صحيح و حقيقي اند و پس از آن غلط و خطا مي شوند، به اين ترتيب عقيده اي ممکن است مدتي به کار آيد و موثر شود و از اين رو فعلاً حقيقي است؛ ليکن بعداً ممکن است نتايج رضايت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظريه اي باطل و خطا تبديل مي گردد.بنابراين حقيقت چيزي ساکن و تغييرناپذير نيست؛ بلکه با گذشت زمان، توسعه و تحول مي يابد. آنچه در حال حاضر صادق است، ممکن است در آينده صادق نباشد زيرا در آينده افکار و نظريات ديگري بر حسب شرايط و اوضاع جديد، حقيقي شده و متداول مي گردند. تمام امور تابع نتايج است و بنابراين، حق امري است نسبي يعني وابسته به زمان، مکان و مرحله معيني از علم و تاريخ است. ما هيچ زمان به حقيقت مطلق نخواهيم رسيد زيرا علم ما، مسائل ما و مشکلات ما هميشه در حال تغيير است و در هر مرحله، حقيقت، آن چيزي است که ما را قادر خواهد ساخت تا به نحو رضايت بخش، مشکلات و مسائل جاري آن زمان را بررسي و حل کنيم.
برتراند راسل، دو تن از نوآوران پراگماتيسم – ويليام جيمز و جان ديويي- را رهبران فلسفه آمريکا مي داند. براي پراگماتيست ها تئوري در خود مشکل گشا نيست بلکه تئوري راهنماي عمل يا ابزار است نه پاسخ به معماها. تئوري درستي و نادرستي خود را در عمل “مشاهده و تجربه” روشن ميکند. يا به عبارت ديگر اين ايده زماني درست است که براي زندگي من و شما سودآور باشد.
پراگماتيسم با جهاني روبرو شد که در برابر آن تقابل هاي بسيار ظاهر شده بود. علم در برابر مذهب، مثبت گرايي در برابر احساسات گرايي، ادراک شهودي در برابر تجربه حسي آرمان هاي دنيوي و مردم سالاري روشنگري در برابر واپسگرايي اشرافي و مذهبي قرار گرفته بود. پراگماتيسم صورت فلسفه اي ميانجي به خود گرفته بود که مي کوشيد علم و مذهب، نظريه و عمل، انديشه نظريه و تحليل، طبايع خيال پرداز و واقع گرا و مدرسه و زندگي را وحدت بخشد. يک تلاش عمده پراگماتيسم اين بوده است که علم نوين را با فلسفه همانند سازد و نگرش هاي فلسفي سنتي را در پرتو پيشرفت هاي علمي نوين به نقد کشد. پراگماتيسم خواست هاي مشروع وجوه ديگر تجربه انساني- اخلاق و عمل اجتماعي، هنر، شعر، تاريخ، و فلسفه نظري را کاملاً جدي مي گيرد.
جان ديويي پراگماتيسم را در تمام حوزه هاي زندگي به ويژه در حوزه تعليم و تربيت اعمال کرد، ديويي بر آن بود که هر تصوري در صورتي حقيقت دارد که شرايط مسأله اي راکه براي حل آن ساخته و پرداخته شده است برآورد کند. ديويي در خارج از ايالات متحده به وسيله نظريه ابزارگرايي6 که روايت او از پراگماتيسم است بيشتر مشهور است. در اين نظريه تفکر اجتماعي به کلي شکلي از تحقيق اجتماعي است که تجربه و آزمون را در خود دارد و تجربه و آزمون خود مستلزم تعديل است. ويليام جيمز و جان ديويي هر دو بر آن بودند که ذهن در روند تکاملي به عنوان ابزاري براي قادر ساختن مخلوقاتي که ذهن هاي خود را براي انطباق با محيط زيست خودو تعديل آن رشد و توسعه مي بخشد شکوفا مي شود و رشد مي کند. (شفلر،1381 )
در سنت عمل گرايي تاكيد ويژه اي بر فهم زمينه فرهنگي و فلسفي نظريه هاست ، چون عمل گرايان نظريه پردازي را به عنوان بخشي از ارتباط وتعامل فرد با محيط مي دانند . به همين دليل كشف صداي زناني كه در گفتمان عمل گرايي آغازين ، درگير شده بودند ، براي فهم روند پرجوش و خروش مبارزات فمنيستي ضروري است . در نگاه و قضاوت زنان آن مقطع تاريخي ( موسوم به عصر پيشرفت )، عمل گرايي شان در واقع كنشي فلسفي محسوب مي شد كه براي تطبيق فعاليت دانشگاهي و سياسي جديدشان با محيط پيرامون ( زندگي روزمره ) به عنوان يك روش اصلاح سياست و فرهنگ به كار مي رفته است . رويكرد عمل گرايي به فلسفه (که نظريه و عمل را با هم در نظر مي گيرد) به اين زنان اعتماد به نفس لازم را مي بخشد كه سرمشق هاي فكري شان را دربافت زندگي محک بزنند ، از تجربه هايشان بياموزند و از منظري روشنفكرانه به جنبش اصلاح اجتماعي شان متعهد باشند .
فيلسوفان فمنيست فعلي ، همچنين نشان مي دهند كه همساني هاي نظري و روشي بين فمنيسم و عمل گرايي ،‌ديدگاههاي فمنيستي را توامان با كردارهاي عمل گرايانه در نظر مي گيرد . عمل گرايان فمنيست ،‌انديشه عمل گرايي را به عنوان پايه اي براي نظريه فمنيستي به كار مي برند ، به خصوص در معرفت شناسي ، اموزش و پرورش و در قصاوت نسبت به عدالت و اجتماعات دموكراتيك .
كشف زنان متقدم و معاصر در سنت عمل گرايي ،‌كه از عمل گرايي در نظريه فمنيستي استفاده ميكنند ، ارتباطات بين فمنيسم و عمل گرايي را به عنوان ( فلسفه هاي طرفدار عمل جهت دار) كه با واقعيت زندگي روزمره در يك ارگانيسم اجتماعي پيوند دارد ، آشكار مي كند . آمريكا سرزمين مادري يا همان ( خاستگاه ) فرا روييدن فلسفه عمل گرايي است كه نام ( جان ديويي ) به عنوان (پدر فلسفه عمل گرايي ) را در بايگاني حافظه خود دارد . ( پدري ) كه البته با كمك زنان مبارز و همفكر خود و نيز اعضاي خانواده اش ( همسرش به عنوان يكي از فمنيست هاي عمل گرا ) به چنين جايگاهي نائل شده است . نتيجه همفكري و تعامل دو گروه از متفكران _ (فمنيست هاي عمل گرا و فلسفه پر اگماتيست ) همچون جين آدامز ، جان ديويي ، جسي تافت ، ويليامز‌جيمز ، لوسي اسپراگو ميتچل و … با گذشت يكصد سال ، سرانجام جامعه اي نسبتأ باز ،‌متكثر و چند صدايي ( تكثر گرايي در مفاهيم ودر عمل ) به ارمغان آورده است .
چيزي که اكنون به نام ” عمل گرايي كلاسيك آمريكايي ” معروف است . متعلق به گروهي از فيلسوفاني است كه از اواخر قرن نوزدهم تا اوايل قرن بيستم ظهور يافته بودند . آن ها به طور گسترده اي در دوره موسوم به ” عصر پيشرفت ” ( 1915 – 1890 ) موثر واقع شدند و تا جنگ جهاني دوم در آمريكا همچنان فعال و تأثير گذار بودند . عمل گراياني چون جان ديويي و ويليام جيمز كه به تعامل نظريه و عمل گرايش داشتند و انديشه فلسفي را با محيط سياسي و اجتماعي پيوند مي زدند .
عمل گرايي آمريكايي را مي توان بخشي از يك نقد گسترده تر بر ( الگوي پذيرفته شده مدرنيته ) به شمار آورد و واكنشي به فلسفه هاي كلان محور كه به زندگي روزمره و مشكلات كوچك هيچ توجهي نداشتند . به نظر عمل گرايان ،‌حقيقت يا واقعيت ، ” به گونه اي آماده ” در جهان واقعي وجود ندارد ،‌بلكه ” ضمن عملكرد ما در جهان به گونه فعالانه اي ساخته و پرداخته مي شود . ” دوم آنكه ،‌آدمها معرفت و دانش شان درباره جهان را بر پايه اي استوار مي كنند كه سودمندي آن (‌خير اجتماعي يا حتي فردي)‌برايشان ثابت شده باشد و بر همين پايه نيز دانش و اندوخته هاي فكري و اخلاقي شان را به كار مي گيرند . ولي هنگامي كه اين دانش كارايي اش را در بهبود زندگي از دست بدهد ، مستحق بازنگري، اصلاح و تغيير است يعني دانش، علم ، اخلاق ، فلسفه و آموزه هاي ديني و زيبايي شناختي ،‌بنا به موقعيت هاي تاريخي و نيازهاي آدميان قابل تغييرند . مردم غالبأ شناخت خود را از اجتماع و كالبد و واقعيت هاي زندگي ،‌بر حسب فايده اي كه براي آنها قايلند ، درك و تعريف مي كنند .
نظريه هايي كه براي جهان يك ( روحي كلي ) قايل اند كه در نهايت همه جهان و موجودات به سمت آن حقيقت در حركت است يعني موجودات عالم در چند و چون اين حركت بي تأثيرند از نظر فلسفه عمل گرايي ارزش چنداني ندارد زيرا ، اين نظريه ها با جداسازي عمل و انديشه ،‌عملأ‌براي انسان و جهان واقعي زندگي او خواهي نخواهي كارايي شان را از دست مي دهند . در واقع از اين منظر ،‌نظريه هاي كلان نگر در تحليل مسائل و مشكلات بغرنج زندگي روزمره ناتوان ميمانند .
عمل گرايي، صرفأ يك نظريه شناخت شناسي نيست، بلكه در حقيقت فلسفة زندگي است ، كه بر اساس آن واقعيت نه يك چيز ثابت و سخت و استوار ،‌بلكه يك جريان پيوسته و در حال تغيير و تحول محسوب مي شود . در نزد متفكران عمل گرا ، فلسفي كردن ،‌(‌بر خلاف برداشت مرسوم)‌فرايندي پويا ، سيال و چند وجهي است . هم به عنوان راهي براي تغيير واقعيت هاي اجتماعي و هم براي كاربرد تجربه در بازخواني و تفسير فلسفه ها .
فلاسفه عمل گراي اوليه اغلب انسان گرا بودند ، آن ها محيط اجتماعي را انعطاف پذير و مستعد پيشرفت از طريق ( عمل انسان و تفكر فلسفي ) مي ديدند . به همين دليل ، بسياري از عمل گرايان كلاسيك ، كه خود را متعهد به عمل اجتماعي مي ديدند ، اغلبشان تجربه هايي در زمينه آموزش و پرورش داشته اند و براي (اصلاحات اجتماعي برابري طلبانه ) فعاليت مي كردند .
فلاسفة عمل گراي متقدم و نيز معاصر ، ايده ( كشف حقيقت مطلق ) را چه از طريق تحليل منطقي و چه از طريق كشف و شهود ، را مردود مي دانند و در مقابل به دانش به دست آمده از طريق انواع تجربه هاي زيستي ، گرايش نشان مي دهند . از اين رو آنان بر زمينه اجتماعي موضوعات شناختي تاكيد بسيار دارند . به دليل همين درك و دريافت از دانش و اخلاق و معرفت كه بوسيله تجربه هاي متنوع در زندگي روزمره انسان ها شكل مي گيرد ، خواهي نخواهي تكثر گرايي در عنييت و ذهنيت ، ارزش و منزلت محوري در اين فلسفه پيدا مي كند .
جان ديويي چهرة‌شاخص فلسفه عمل گرايي در جهان بيش از همه در دانشگاه از فلسفه ايده آليستي هگل تاثير پذيرفت ولي پس از تاثير پذيري از انديشه هاي داروين و گرايش هاي علمي و تجربي، از ايده آليسم هگلي و مطلق گراي او به تدريج روي گرداند و به طبيعت گرايي رو كرد . با اين همه به مجموعه اي از مولفه هاي بنيادي هگلي كه تضادي با نظريه داروين نداشت ، مانند : تكيه بر شدن و تعامل ، تأثير دو سويه ديالكتيكي ، غلبه بر دوگانگي جسم و ذهن وفادار ماند . در واقع ديويي هرگونه تقابل دوگانه همچون جسم / ذهن ، واقعيت / ارزش ، وسيله / هدف ، فكر / عمل ، اندام / محيط ، انسان / طبيعت ، فرد / جامعه را رد مي كرد . ديويي منتقد جدي تفكيك ذاتي سوژه – ابژه در فلسفه غرب است . بر اين اساس ، انديشه او مفهوم حقيقت به مثابه نوعي _( ابژه شناخت ) تثبيت شده را نمي پذيرد .(Hickman, 1990)
هسته مركزي و مفهوم اساسي فلسفه ديويي را بايد در اصطلاح ( تجربه ) جستجو كرد .
براي ديويي تجربه دو جنبه دارد : از طرفي شامل آزمودن و از طرف ديگر شامل احساس كردن است. بدون اغراق مي توان گفت كه ديويي تجربه را با ديد تجربي مي نگرد. به عقيدة‌ديويي، تجربه شامل آزمايش و معرفت است . در نگاه موشكاف او درستي يا ارزش يك تجربه به رابطة‌موجود بين آنچه مورد آزمايش است و نتيجه حاصل بستگي دارد با اين همه ،اما تجربه با جنبه هاي دو گانه خود هرگز به حقايق و ارزش هاي مطلق و قطعي منتهي نمي شود . زيرا ( پديده ها با رابطه اي كه در درون تجربه دارند تعريف مي شوند نه با چيزي خارج از تجربه ) به نظر ديويي ( حقيقت مانند خود شناخت ، رابطه اي تجربه شده با اشياء است و خارج از اين رابطه هيچ معنايي ندارد . ) از ديدگاه او تاريخ معرفت شناسي غرب ، نوعي هستي ناب خيالي ، كمال يافته و داراي ارزش والا را با حصاري بلند از واقعيت هاي جاري و همواره

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره حقوق جزا، اعاده حیثیت، امام صادق Next Entries منبع مقاله درباره قانون مجازات، نهضت مشروطه، حقوق جزا