پایان نامه با کلید واژه های فعليت، اوليه، فلوطين، خير

دانلود پایان نامه ارشد

متمايز ساختن علت از معلول بر مبناي بالقوگي51 است. احد به نوعي همان چيزي است که خود آن را ايجاد ميکند، صرفاً به اين معنا که او قدرت انجام آن را دارد. اما آشکارا مقصود فلوطين از نسبت دادن صور خاصي از معرفت به احد، بيش از اين است.
وقتي ارسطو در متافيزيک، فعليت نخستين و متعلق نهايي طلب را با حيات آگاهانه يکي ميداند، هيچ استدلالي براي اين استنتاج شگفت انگيز فراهم نميکند (12.7.1072b14 به بعد). شايد ارسطو گمان کرده بود که تنها نامزد محتمل براي فعل کامل، خود عقل باشد. اگر فلوطين ميخواست فيالبداهه پاسخ افلاطوني شدهاي به ارسطو بدهد، ممکن بود اظهار کند که عقل نميتواند آرخهي اوليه همه اشياء باشد و اينکه احد بايد کاملاً فاقد صفات شناختي باشد. اما در يکي دانستن احد با فعل، شايد او همانند ارسطو معتقد باشد که کمال و معرفت همراه هستند.
احد نه مانند خداي ارسطو به خود ميانديشد، و نه به هيچ چيز ديگري، يعني چيزهايي که قطعاً مادون او قرار دارند. البته از ديدگاه فلوطين اين نتيجه گيري نبايد به عنوان انکار کمالي براي احد فهميده شود؛ زيرا انديشيدن مستلزم نقصان است، مخصوصاً ناهماني بين انديشنده و موضوع انديشه. از آنجا که انديشه هدفمند است و از آنجا که انديشه نوعي اتحاد بين انديشنده و موضوع انديشه است، حتي انديشه کامل نيز کمال بي قيد و شرط نيست؛ زيرا يک دوگانگي حداقلي بين انديشنده و موضوع انديشه بايد باقي بماند. حرکت کردن از اين نتيجه گيري به نتيجه گيري بعدي که احد وراي شناخت است روي هم رفته نيازمند اين پيشفرض است که هر شناختي متضمن نقصان انديشه است. دقيقاً به همان اندازه که اين فرض اشتباه است که احد چون وراي ماهيت محدود است پس ماهيتي ندارد يا موجود نيست، اين فرض نيز اشتباه است که چون احد وراي عقل و فعل عقل است پس هيچ شناختي ندارد. اما اين مطلب نيز هيچ دليل اثباتياي براي اسناد شناخت به احد جز اينکه لفظ ???????? به گونهاي بکار رفته است که مستلزم آن باشد، به ما ارائه نميدهد.
2- صفات فعلي احد
صفت فعلي اصلي احد اين است که او فعل يا داراي فعل است. البته کاملاً قابل پيش بيني است که فلوطين اضافه کند که احد فراتر از فعل است (مقايسه کنيد با:VI.7.17.10; VI.8.16.16; VI.8.20.15). براي درک اين مفهوم کليدي، ضروري است که با دلايل اين عقيده که اصلاً فعل از صفات فعلي است و نه صرفاً يک صفت ذاتي آغاز کنيم.
پيشينه استفاده فلوطين از اصطلاح ???????? را بايد در ارسطو جستجو کرد. افلاطون اصلاً از اين اصطلاح استفاده نکرده است. ارسطو در متافيزيک موجود به نخستين معناي آن را با ???????? يکي ميداند، خصوصاً انديشه بي قيد و شرط خدا را (12.6.1071b19-20; 7.1072b26-7). ارسطو به اين نتيجه رهنمون شد چون اثبات کرد وجود به معناي اوليهاش صورتي مفارق است و صورت با ماده و قوه در تضاد است. فلوطين با ارسطو در اين که مبدأ اول همه چيز بايد فاقد قوه باشد موافق است. تا اين اندازه، از کمال احد قابل استنباط است. اگر نسبت به مسأله بيش از اين وجود نميداشت، اسناد ???????? چندان به کمال مفروض او نميافزود.
با اين حال ارسطو در اين ارتباط قائل به تمايزي است. ارسطو در رساله حيوان به طور ضمني بين فعل اوليه و ثانويه (??????????) در يک فرد حيواني تمايز قائل ميشود. نفس در يک فرد حيواني يا همان صورتش، فعل اوليه او است (2.1.412a27-8). کارکرد فرد، فعلهاي ثانويهاش است. اهميت اين تمايز در فلسفه طبيعي ارسطو روشن است. صورت فرد حيواني، او را به عنوان يک فرد از يک نوع زيستي مشخص ميکند. همچنين هر فرد از نوع، به تنهايي نوع را نشان ميدهد. براي مثال، به دليل داشتن يک نفس انساني است که افراد انسان، انسان هستند، اما هر فرد صفات اندامي، فيزيولوژي و رواني منحصر به فردي خواهد داشت. وقتي يک انسان خواب است، درگير يک خواب انساني اختصاصي است؛ زيرا خواب فعليت بخشي به حياتي انساني است. اما خوابيدن براي انسان بودن ضروري نيست. اينکه فعليت ثانوي يا درجه دوم وجود دارد از اين حقيقت سرچشمه ميگيرد که يک فرد حيواني ضرورتاً داراي ماده است. اما در مورد خدا، آشکارا هيچ تفاوتي بين فعل اوليه و ثانويه وجود ندارد؛ زيرا خدا مطلقاً فاقد قوه است و محدوديتي که بر ما به واسطه قادر نبودن به فعليت بخشي يکباره به همه فعلهاي ثانويه ضرورتاً تحميل ميشود، بايد از او منع شود. ارسطو بارها اين مطلب را روشن ميکند که يک ???????? کامل ميتواند با هرچيزي بيرون از خود هيچ کاري نداشته باشد. داشتن فعل بيرون از خود، پذيرفتن شکافي خواهد بود بين آنچه مبدأ اول، في نفسه آن است و آنچه بيرون از خود انجام ميدهد. چنين شکافي مستلزم آن است که اولي (آنچه او في نفسه است) نسبت به دومي (آنچه بيرون از خود انجام ميدهد) بالقوه باشد.
گاهي گفته ميشود که احد فلوطين صرفاً خداي ارسطو است که به تعالي غير قابل توصيفي به ميزان بينهايت درجه، رسيده است. اين به نظر من کاملاً اشتباه است. فلوطين تمايز ارسطويي فعل و قوه را با تمايز فعليت اوليه و ثانويه به قابل توجهترين شکل ممزوج ميکند. او بين???????? ??? ????? و ???????? ?? ??? ????? تمايز قايل ميشود (V.4.2.27-23 و رک:II.9.8.22-5; IV.5.7.15-17.51-5; V.1.6.34; V.3.7.23-4; V.9.8.13-15; VI.2.22.24-9; VI.7.18.5-6; VI.7.40.21-4). او اولي را فعليتي که شيء، في نفسه است مينامد و دومي را فعليتي که از شيء صادر ميشود. دومي نتيجه ضروري اولي است، اما با آن متفاوت است. براي مثال گرما در آتش فعليت اوليه آن است و گرمايي که از آن منتشر ميشود فعليت ثانويه است ( V.3.7.23-7و رک:IV.5.7.13-15; V.1.3.10). اعمال اين تمايز در احد در دو عبارت که اهميتشان را نميتوان مورد مبالغه قرار داد، ميآيد:
همه اشياء موجود ماداميکه موجودند، مطابق با قدرتشان در حال حاضر، ضرورتاً از ذوات (??????) خويش واقعيتي محيط که متوجه بيرون از آنهاست صادر ميکنند، يک نوع تصوير از نمونه اوليه که از روي آن ساخته شده است: آتش گرمايي را ايجاد ميکند که از آن ميآيد، برف تنها سرمايش را درون خود نگه نميدارد. اشياء معطر اين مطلب را کاملاً واضح نشان ميدهند؛ ماداميکه موجودند، چيزي از آنها در اطرافشان پخش ميشود و آنچه نزديک آنهاست از وجودشان (??????????) لذت ميبرد. و همه اشياء وقتي کامل ميشوند ايجاد ميکنند؛ احد هميشه کامل است و بنابراين به صورت ازلي و ابدي ايجاد ميکند؛ و ساختههاي او کوچکتر از او هستند.(V.1.6.30-9 و رک: IV.8.6.8-12; V.4.1.27-34; VI.8.18.51-2 )
در هر شيء و همه اشياء، يک فعل مربوط به ذات (???????? ??? ?????) و يک فعل ناشي از ذات (???????? ?? ??? ?????) وجود دارد؛ فعلي که مربوط به ذات است، خودِ هر شيء است، در حاليکه فعلي که از ذات ناشي ميشود از اولي نشأت ميگيرد، در هر شيئي نتيجه آن است و متفاوت از خود شيء ميباشد: همچنانکه در آتش گرمايي وجود دارد که محتواي ذاتش است و گرماي ديگري وجود دارد که وقتي آتش فعليتي که ذاتيِ آن است را اعمال ميکند از گرماي اوليه به وجود ميآيد درحاليکه خودش به عنوان آتش بيتغيير باقي ميماند. در عالم بالاتر نيز اينچنين بلکه قويتر است؛ در حاليکه او (احد) در مسير شايسته حيات خود پايدار است، فعليتي که از کمال او ناشي ميگردد و فعليت همراه با او (???????? ?????????)، مستلزم وجود (?????????) است، زيرا از يک نيروي بزرگ يعني بزرگترين نيرو از بين همه نيروها ناشي ميشود و وجود و ذات مييابد؛ زيرا او (احد) وراي وجود است. او نيروي (???????) ايجادکننده همه چيز است و مخلوقاتش همه اشياء (?? ?????) هستند. (V.4.2.28-39 و رک:II.6.9.14-24; II.9.8.22-5; IV.5.7.51-5; V.1.6.34; V.3.7.23-5; V.9.8.13-14)
در اين عبارات چند ويژگي وجود دارد که نيازمند توجه دقيق است. اجازه دهيد با اين ادعاي روشن آغاز کنيم که از يک فعليت اوليه فعليتي ثانويه نتيجه ميشود، ادعايي که بسيار گيج کنندهتر از ادعاي مقابلش است. چرا ما بايد فرض کنيم که اين مطلب به صورت عام صادق است؟ حتي با اين فرض که وجود و فعليت اوليه از لحاظ گستره معادلند به گونهاي که هر آنچه موجود است چنين فعليتي دارد، هنوز سخت است که بفهميم چرا اين مطلب مستلزم آن است که فعليت ثانويهاي وجود داشته باشد. يک لحظه تأمل به ما اجازه ميدهد که پي ببريم فلوطين نميتواند به طور مطلق هم ادعا کند که هر چه موجود است فعليت ديگري بيرون از خود ايجاد ميکند و هم ادعا کند سلسله موجِدها متناهي است. و البته نميتواند متعهد به اين اعتقاد شود که مثلاً بوي عطري که از فعليت اوليه عطر منتشر ميشود خود يک فعليت اوليه است با فعليت ديگري که از آن صادر ميشود.
هرچند مهمتر از آن، اين فرضيه روشن فلوطين است مبني بر اينکه فعليت اوليه احد داراي فعليت ثانويهايست که بيرون از او يا حداقل متمايز از اوست. در مقابل، ارسطو استدلال ميکند که اگر کمال، يک فعليت است، او نميتواند فعليت ديگري بيرون از خود داشته باشد؛ زيرا اين مستلزم قوه در فعليت اوليه نسبت به فعليت ثانويه خواهد بود و بنابراين با اين ادعا که فعليت اوليه کامل است در تناقض است. نبايد گمان کرد که ادعاي ارسطو به سادگي، نه با در نظر گرفتن فعليت فاعل و قابل بلکه با در نظر گرفتن فعليت جوهر و عرض، قابل رد است. از آنجا که يک عرض فعليت يافتهي يک ماده است، ماده نسبت به آن بالقوه است. در حقيقت دقيقاً به علت اينکه فرض بر اين است که احد کامل است، هيچ عرضي ندارد. بنابراين ما لازم است که تحقيق کنيم چرا فلوطين فکر ميکند که فعليت کامل متضمن فعليت بخشي خارجي است.
براي يافتن تصويري از فعليت بخشي خارجي، ما طبيعتاً بايد به افلاطون برگرديم. حداقل سه عبارت مرتبط وجود دارد. اول، متن مشهوري در جمهوري در مورد مثال خير که شناختپذيري، وجود و بودن در ديگر مثل را ايجاد ميکند، وجود دارد (509b6-10). هرچند اين متن به وضوح بين آنچه مثال خير است يا آنچه در خود انجام ميدهد و آنچه بيرون از خود ايجاد ميکند تمايزي قائل نميشود، اما ارائه تمثيليِ اين مطلب توسط خورشيد و صفات يگانهاي که او داراست، مانند ???????? ??? ?????? بودن، حداقل اين نتيجه گيري را معقول ميسازد که مقداري از چنين تمايزي با مقصود افلاطون هماهنگ است.
دومين متن مرتبط، توصيف صانع52 در رساله تيمائوس است. صانع، خير است و لذا بدون بخل (??????) است (29e مقايسه کنيد با: Phaedrus 247a7). او تمايل دارد که جهان تا آنجا که ممکن است مانند خودش باشد و از آشفتگي و بينظمي، نظم ايجاد ميکند. توجه داشته باشيد که در تمايل خير انديشانه صانع، هوسبازي و زودگذري نميتواند وجود داشته باشد. او همواره خيرخواه است -اما اينجا ترديدي وجود دارد- خيرخواه نسبت به چه چيزي؟ صانع بايد، نه بر يک آفرينش ناموجود يا بر تودههاي بي شکل شبه عناصر نامنظم، که نمايانگر ضرورتند، غلبه يابد. با تأمل براي يافتن پاسخ اين سؤال، در مييابيم که براي فلوطين و در حقيقت براي کل سنت (فلسفي) نسبتاً طبيعي است که گمان کنند صانع يا آرخه همه اشياء يا خدا يا خدايان، بالضروره خيرخواه هستند به اين معنا که خير آنها همواره لبريز ميشود. آنها طبيعتاً نيکوکارند. اين ايده که خير منتشر کننده خود است(bonum est diffusivum sui) را ميتوان در اين متن رديابي کرد، چه نتيجه اين لبريز شدن خير، کمکي به يک مخلوق باشد، چه خود آن مخلوق باشد.
آخرين متني که بايد ذکر شود از رساله ضيافت است جايي که ديوتيما اعلام ميکند که کار (?????) عشق تولد در زيبايي است (206b). به صورتي دقيقتر همه انسانها دوست دارند که براي هميشه صاحب خير شوند و با داشتن خير زيبايي را ايجاد کنند، مخصوصاً – همانطور که در ادامه متن تصريح ميکند – آن زيبايي را که فضيلت حقيقي است(212a). بنابراين اينجا هرچند اين خير نيست که خود را منتشر ميکند، اما ارتباط با خير است که خود به خود يا به عبارت بهتر طبيعتاً منجر به ايجاد و خلق ميشود.
به همان اندازه که اين سه عبارت بيشک دالّ بر مطلب هستند، به صورت کامل به تمايز بين ???????? ??? ????? و ???????? ?? ???

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، خير، چيز Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، اينکه، آکويناس