پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، مطالعات زنان، مکتب فرانکفورت

دانلود پایان نامه ارشد

هنر از زندگي هر روزه بر مي آيد، پس بايد به نيازهاي انساني اين زندگي پاسخ دهد. واقعيت از نسبت انسان با طبيعت و با ابزار کارش دانسته مي شود. هنر هم محصول تکامل اجتماعي است و هم ابزاري که با آن آدمي خود را و مناسبات تاريخي و اجتماعي را مي سازد. اين موضوع که به نظر هگل هنر تاريخي و نظام مند است بخش نخست کتاب لوکاچ يعني “ماهيت خاص زيبايي شناسي” است. در بخش دوم کتاب لوکاچ مطرح مي کند که چگونه تجربه زيبايي، به زيبايي شناسي منجر مي شود. به نظر وي چون ويژگي هنر جزيي بودن است از “کارآيي” دور است، و چون ويژگي ديگرش بازتاب کليت است از منش آييني دور است. لوکاچ مي گويد که ميان تجربه بي ميانجي واقعيت و ادراک منطقي آن رابطه اي وجود ندارد. اين ارتباط را اثر هنري برقرار مي کند. به نظر او تداوم تجربه واقعيت زنده در پيکر هنر است که نياز به ارتباط هنري را مي آفريند. نکته مهم ديگر، تفاوتي است که لوکاچ ميان دو گونه انديشه بنيادين قائل شد. يکي انديشه خردباورانه اي است که از مفهوم زيبايي سرچشمه مي گيرد و ديگري انديشه تجربي که از نسبت انسان با زيبايي و هنر مي آغازد. هر يک از اين دو به گونه اي به پديدارشناسي مي رسند، و سرانجام به کار نکته دريافت اثر از سوي مخاطب مي آيند. وي در بخش سوم کتابش مي نويسد که نسبت اثر با زمانه اش از موقعيت مشخص هنرمند مي گذرد، اثر با امکان طرح شدن در هر زمانه اي، يعني با “نو شدن” در روزگاران آينده، موقعيتي فراتر از زمان مي يابد. نوآوري مفهومي است به طور کامل زمانمند و تاريخي. آنچه اثري را نو جلوه مي دهد “تصوير تاريخي” است. منش زمان مند اثر، تأثيري است که مي گذارد، و نه تأثيري که مولف از دوران خود گرفته است. واقعيت اين است که اثر هنري ارزشي فراتر از موقعيت زماني- مکاني پديد آمدنش مييابد. جاودانه نمودن يک دورنمايه به تجربه واقعيت زنده باز مي گردد، و نه به موقعيت ذهني يا روايت مولف که در تاريخ يا در موقعيت زماني- مکاني مشخص جاي گرفته است. شناخت منش فرازماني اثر هنري بايد از راه تحليل “سويه ابژکتيو و ساختار اثر” آغاز شود. لوکاچ معتقد است که اثر هنري در فراشد دريافت مدام نو مي شود، و بايد بتوان اين نو شدن را از ديدگاه ارزش هاي خود اثر مطرح کرد. نوآوري چون از ديدگاه مخاطب اثر مطرح شود، همچون توانايي خاص، مشخص و زمان مند جلوه مي کند. اما چون از ديدگاه خود اثر پيش کشيده شود “ارزش زيبايي شناسانه” مي يابد. جز اين هر حالت ديگري از اهميت “تجربه خود مخاطب” خبر مي دهد، و نه از “تجربه واقعيت زنده که در اثر متبلور شده است.” همواره بي زماني اثر در تقابل با زمان مندي آن قرار مي گيرد. تنها اثري که در هر زمانه به گونه اي تازه دانسته و شناخته شد، مي تواند باقي بماند. يعني فقط آن اثري که با دوران خود فاصله بگيرد، با دوران ديگري ارتباط برقرار خواهد کرد. (احمدي، 1374)
والتر بنيامين نيز که مي توان او را از بستگان به مکتب فرانکفورت به حساب آورد در مورد هنر ميگويد هنر شرح ديگري است از حقيقت تاريخي وي درباره تأويل مي نويسد که هيچ جمله، گزاره و اثري وجود ندارد که فقط يک معنا بدهد و اين که نيروي تأويل مخاطب متن را به بي نهايتي تبديل مي کند. مهمترين اثر بنيامين در مورد نسبت متن و زمينه مقاله اي با عنوان “اثر هنري در دوران تکثير مکانيکي آن” است که در سال 1935 آن را نوشت و مطرح کرد که در نيمه سده نوزدهم به دليل نوآوري هاي تکنولوژيک امکان تکثير مکانيکي آثار هنرهاي تجسمي فراهم آمد و هنرهاي ديداري بازتوليد مي شد يعني ديگر چيزي يکه محسوب نمي شود که با حفظ فاصله از تماشاگر و مخاطب موردي جاودانه به نظر بيايد ولي اين به معناي تنزل هنر نيست، بکله در حکم ترفيع ادراک هنري توده هاست. بنيامين به اين دليل همگاني شدن هنر را مثبت مي داند با از ميان رفتن ارزش آييني هنر “سرآمدگرايي در هنر” از ميان مي رود و اين موضوع نسبت تازه اي ميان هنرمند و مخاطب آفريده است.
هربرت مارکوزه نيز که از ديگر انديشمندان مکتب فراکفورت برشمار مي آيد در سال 1922 مي گويد هنرمند در جامعه اي به سامان و يک دست زندگي مي کند، که در اين صورت اثرش بازتاب رويکرد اخلاق اجتماعي خواهد بود و يا در جامعه اي نابه سامان به سر مي برد که در اين صورت نمي تواند ديدگاهي جامع ارائه کند. به نظر مارکوزه مثال جامعه يکدست و به سامان جامعه قرون وسطي است که در آن اخلاق يکدست مسيحي حاکم بوده است. اما جامعه مدرن با لايه هاي طبقاتي تازه اش و با تقسيم کار جديدش به آن يکساني پايان داد و ميان هنر و زندگي فاصله انداخت.
به طور كلي نگرش پست مدرن نسبت به فرهنگ از دهه 1960 د رغرب شكل گرفت و بر نفي تمايز ميان فرهنگ برتر و فرهنگ انبوه تأكيد داشت . شكي نيست كه رويكرد پست مدرن محصول از بين رفتن تمايز بين امر والا و امر پست، ‌امر نخبه گرا و امرعامه پسند است. مرزيا تمايز بين اين ها، مثل هر تمايز ديگري ،‌در فرهنگ پست مدرن از بين مي رود. ( ميلنرو ، 1385 )‌
مطالعات فرهنگي پس از تأسيس در سال 1960 در دهه 70 با مديريت استوارت هال جايگاه برجستهاي در علوم يافت. از جمله ويژگي هاي پست مدرن (حذف مرز بين هنر و زندگي روزمره، فرو ريختن تمايز سلسله مراتبي بين فرهنگ نخبگان و فرهنگ عامه ، التقاط گرايي يا گلچين گرايي سبك ادبي و آميختن قاعده ها است). ويژگي هايي كه از صفات بارز و اصلي مطالعات فرهنگي نيز بشمار مي آيد. بنابر اين مي توان پست مدرنيسم و مطالعات فرهنگي را از خيلي جهات (موضوع، ‌روش ، رويكرد …) همانند يكديگر دانست. از اين رو ، چرايي و چگونگي پيدايش هر يك ميتواند به دلايل پيدايش ديگري به ما كمك شاياني بكند .
فرانسواليوتار نويسنده كتاب وضعيت پست مدرن در كتاب خود پست مدرن را جرياني مي داند كه در مدرن ، امر غيرقابل عرضه را در نفس عرضه پيشنهاد و ارائه مي كند …..
جرياني كه در جستجوي عرضه هاي جديد است نه به منظور بهره بردن از آنها بلكه به منظور بيان و رساندن مفهوم قدرتمندي از امر غير قابل عرضه. پست مدرن بنابراين در دنياي مدرن به وجود آمد و جنبه ها و ابعاد ناديده گرفته شده را موضوع كار خويش قرار داد .وضعيت اجتماعي كه مدرنيته در طرح ها و كنش هاي مديريتي نو در پي حذف و پنهان كردن آن بوده است . رويكرد پست مدرن نوك تيز حمله هاي خويش را متوجه فرا روايت ها و گفتمان هاي مسلط دانش جهاني مي كند چنان كه ليوتار مي گويد ” ما ديگر نمي توانيم از ايده خردکليت ساز totalizing صحبت كنيم زيرا يك خرد وجود ندارد بلكه آنچه وجود دارد خردهاي متكثر است . ” (‌باومن ، 1384 )
پس آنچه باعث ناديده انگاشتن و حذف گفتمان نهايي در جهان شده است همان گفتمانها و فراروايت هاي مسلط در هر دوره تاريخي از جمله دوره مدرن بوده است .
مشيل فوكو در دهة 1960 مفهوم زبان غير گفتماني را پرورانيد ، كه مي تواند براي واكنش يا مقاومت در برابر گفتمان مسلط مورد استفاده قرار گيرد . فوكو بر حسب مفاهيم ( همان )‌ و ( ديگري ) به تشريح مدل فضايي خويش مي پردازد ، از ديدگاه او فضاي هماني با روشنايي مشخص مي شود اين فضا ، فضاي گفتمان است . عناصري كه فضاي ديگري را مشخص مي كنند. قلمرو تاريكي – عناصري هستند كه توسط گفتمان يا همان حذف مي شوند. فضاي همان پارادايم مسلط علمي و اجتماعي ، تاريخي ، سياسي و فرهنگي هر دوره است كه بر اساس اولويت ها و بنيان هاي فلسفي و اخلاقي خود به حذف و به قول باومن پنهان كردن ساير فضاهاي غير گفتماني با ديگري است .
استوارت هال ، يكي از مهمترين توضيح دهندگان نظريه دريافت است . اين رويكرد به متن كاوي به نقطة‌توجه مذاكره و مخالفت در سهم مخاطب متمركز است . به اين معنا كه متن، اثر هنري، منفعلانه از سوي مخاطبان پذيرفته نمي شود ؛ بلكه مؤلفه هاي فعالانه را هم شامل مي شود .فرد ، دربارة‌معناي متن مذاكره مي كنند . معنا به پس زمينه فرهنگي فرد وابسته است پس زمينه ، مي تواند توضيح بدهد كه چظور بعضي خوانندگان قرائت خاصي از متن را مي پذيرند در حالي كه ديگران ردش مي كنند.
اين انديشه ها بعد تر در الگوي هال دربارة رمز گذاري / رمز گشايي گفتمان هاي رسانه اي توسعه يافت . معناي متن جايي بين توليد كننده و خواننده قرار دارد .
با اينكه توليد كننده متن را به روش خاصي رمز گذاري مي كند ، خواننده آن را در مفهومي كمي متفاوت ، رمز گشايي مي نمايد . آن چيزي كه هال حاشيه فهم مي خواند اين خط فكري به ساخت گرايي اجتماعي پيوند دارد .
آثار هال به شكل گسترده اي تأثير گذار تلقي مي شوند ، مثل مطالعاتي كه نشان دهنده پيوند بين پيش داوري هاي نژادي ورسانه اند . اين آثار همچنين به عنوان آثار پايداري مطالعات فرهنگي اهميت دارند . هال به همراهي توني جفرسون با نوشتن مقاومت از طريق مناسك به گروههاي خرده فرهنگي و زندگي روزمره آن ها توجه نشان داد . كاري كه با ديك هبيچ و اثرش خرده فرهنگ : معناي سبك و پل وبليس و كتابش آموزش به كار، ادامه يافت . ديويد مورلي به قوم نگاري در حيطه مطالعات فرهنگي روي آورد . هواردبكر ، با نوشتن غريبه ها و توجه به كلوب هاي جاز در تحقيقات مربوط به حوزه كجروي و نيز فرهنگ عامه تحول ايجاد كرد . نقد آنجلا مك رابي ، دربارة حذف زنان در مطالعات بيرمنگام مطالعات زنان را به كارهاي اين مكتب افزود و مطالعات نژادي نيز با كارهاي گيلروي رونق گرفت . پل گيلروي متخصص سياه پوست انگليسي مطالعات فرهنگي است كه كتاب هايي همچون بر ضد نژاد (‌2000 )‌ و ماليخولياي استعماري (‌2004) دارد . بعد از آن نوشته هاي ميشل دوسرتو دربارة ‌زندگي روزمره غناي بيشتري به مفاهيم مربوط به مطالعات فرهنگي بخشيد . گرچه مطالعه در مورد زندگي روزمره ، به آثار گئورگ زيمل باز مي گردد . از سوي ديگر، ‌كارهاي دو سرتو ، در كنار كارهاي جان فسيك مفهوم لذت را به عرصه مطالعات فرهنگي كشاند .انديشه ويليامز كه ” فرهنگ امري عادي است ” در تقابل با انحصارات گزينشي فرهنگ بود كه آن را چيزي فراتر از آن چه در متن روز مره زندگي يافت مي شود مي دانستند . پيربورديو ، جامعه شناس فرانسوي وجود ذائقه را به كسب زندگي و سرمايه فرهنگي فرد مربوط دانست . ولي از سوي ديگر تئودور آدورنو و ماكس هوركهايم بين فرهنگ والا و فرهنگ عامه شكاف هايي ديده بودند . اين در حالي است كه والتر بنيامين ديگر عضو شاخص مكتب فرانكفورت از تكثير مكانيكي اثر هنري و از بين رفتن هالة‌اثر هنري سخن راند .
در ساختار گرايي فرهنگي، ديدگاه ساختارگرا و آراي فردينان دو سوسور زبان شناس و كلودلوي استروس انسان شناس ، از طريق نوشته هاي نشانه شناس فقيد فرانسوي رولان بارت و نشانه شناس ايتاليايي اومبرتواكو در مطالعات فرهنگي ظهور پيدا كرده است .
اشتغال زاينده و طولاني بارت از روزهاي نخستين زبان شناس و ساختار گرا در فرانسه به قله پسا – ساختار گرايي رسيد . آثار بارت متون كليدي در ساختار گرايي و پساساختارگرايي محسوب ميشوند . بارت در نوشته در سال 1968 خود مرگ مؤلف ، بحث جدلي قوي اي عليه مركزيت چهرة‌مؤلف در مطالعه ادبي راه انداخت كه با اين جمله بسيار نقل قول شده پايان مي پذيرد : ” تولد خواننده بايد به هزينه مرگ مؤلف انجام شود .” با بخشيدن نقش بزرگ تر به خواننده در ساخته شدن معنا ، بارت آثار ادبي را قابل مقايسه با آثار موسيقيايي مي داند : ساختارهايي كه بايد حين تفسير ، نواخته و ساخته شوند . در نوشته سال 1971 از اثر به متن ، بارت اين ايده را بيشتر گسترش داد و بحث كرد كه در حالي كه يك ” اثر ” حاوي معنايي است كه بي دردسر قابل ردگيري تا مؤلف است (بنابر اين معنا محدود است)‌، يك ” متن ” ( اثري هنري) ‌در واقع چيزي است كه باز وانهاده مي شود. مفهوم نتيجه گيري شده يعني بنيامتنيت ايجاد مي كند كه معنا از طريق مخاطب به موضوعي فرهنگي آورده مي شود و ذاتأ در موضوع مستقر و نهفته نيست .
تأثير زبان شناسي نشانه شناسانه رومان يا كوبسن و فرماليست هاي روس در كار بارت نيز نمايان است . بر اين ها مي توان آشنايي زدايي ويكتوراشكلو فسكي را اضافه كرد و البته نبايد از تأثير ميخائيل باختين و مفهوم امر كارناوالي و بينامتنيت كه ريشه در منطق گفتگو دارند ،

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، فرهنگ انبوه، فلسفه هنر Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، کتاب مقدس، فلسفه هنر