پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، فرهنگ انبوه، فلسفه هنر

دانلود پایان نامه ارشد

نمايش نداده شده را نمايش بدهد.مدرنيسم حقيقت را زيبا شناسانه آن طور که قابل قبول باشد نمايش مي دهد ولي حقيقت هر چند که باعث درد و ناراحتي شود هدف پست مدرنيسم است.
پست مدرنيسم سنت ها و نقش هاي قديمي را رد ميکند و با نقش ها که به عنوان بازي ساخته ميشدند کار ميکند که اين مسئله درهنر، سياست، ادبيات، نقد، تئوري اجتماعي و فلسفه وجود دارد.
مي توان وظايف پست مدرنيسم را به اين صورت مطرح کرد: حقيقت را ساده نمي کند. اشاره اي نو به تصوير کردن چيزهايي که به راههاي قديمي قابل نمايش نبودند ابداع مي کند، براي بلايي که توسط بي نظمي توليد شده است بها مي پردازد ما در سال هاي دراز براي حس غربت و آرزوي آشتي دادن حقيقت و تصورمان بها پرداختيم. (Denzin,1986)

2-3) پست مدرنيسم و زمينه هاي فرهنگي
پست مدرنيته را مي توان نوعي عرصه عمومي دانست: نوعي فضاي فرهنگي که به موجب آن بخش هاي وسيعي از فرهنگ معاصر مورد بحث و ارزيابي مجدد قرار مي گيرند. اين ديدگاه از اين امتياز يا مزيت برخوردار است که بارآوري و خلاقيت پست مدرنيته را به عنوان مضموني فارغ از قضاوت نهايي درباره آن به عنوان مجموعه اي از اصطلاحات و عناوين رسمي فرهنگي آشکار و برجسته ميسازد. از اين رو قضيه اينست که پست مدرنيته به مثابه نوعي عرصه را مي توان به جستجو براي حالات جديد در بسياري از بخش ها و حوزه هاي فرهنگي معاصر ربط داد. به ويژه آن را مي توان به فرايند پويشهايي که براي حالات يا وضعيت هاي جديد صورت مي گيرد يا گام هاي تازه اي که به سمت موارد زير برداشته مي شود ربط داد: اومانيسم، عقلانيت، تاريخ، مشروعيت، قوه تخيل، اسطوره شناسي، علم، تکنولوژي، مذهب.
پست مدرنيسم نگرشي است مبتني بر اينکه تصاوير حقيقت يا خود واقعيت در نظر بيننده با هم فرق دارند و تصاوير مذکور همواره مبهم هستند. برخي از پست مدرنيست ها معتقدند که مسئله بطور کلي و اساساً اين است که بايد واژه هايي نظير “حقيقت” و “واقعيت” را کنار بگذاريم. زيرا اين مقولات بيانگر عينيتي توهمي و گمراه کننده هستند. واژه هايي چون “حقيقت” و “واقعيت” به مراتب بدتر و مخرب تر از بقاياي بي فايده ذهن مدرن اند.
در دنياي پست مدرن، پويش براي حقيقت راه را براي قرائت هاي مفيد تفاسير برانگيزنده، برنامه هاي ساخت شکنانه و ويرانگري هاي تلخ و طعنه آميز هموار مي سازد. مباني معرفت شناختي پست مدرنيسم عبارت است از شناخت اين نکته که تمام نتايجي که ما استنباط مي کنيم به لحاظ تاريخي وابسته به شرايط معيني هستند، يعني به زمان و مکان خاصي وابسته اند. هر ديدگاه منظري است که در تعهدات ارزشي و هنجاري ريشه دارد. ادعاهاي شناختي از نظر ارزشي يا اصول مفروض، بيطرف و خنثي نيستند. يک فرد پست مدرن معتقد است که ما هرگز نمي توانيم از قبيله يا غار خودمان بيرون برويم تا از تصاوير قرن هفدهمي فرانسيس بيکن استفاده کنيم. بنابراين نمي توانيم مدعي شناخت حقيقت باشيم و همانطور که پيش از اين گفتيم تعاريف مذهب، اسطوره، تاريخ در پست مدرنيسم نقش پررنگي مي يابند.
جوامع مختلف و همين طور گروه هاي مختلف در هر جامعه در هر يک از دوره هاي مختلف تاريخي هر کدام مي توانند داراي فرهنگ عامه خاصي براي خود باشند. اگر به طور خلاصه بتوانيم چند تعريف کلي از فرهنگ عامه بيان کنيم شايد بتوان اين طور گفت که براي مثال از نظر منتقدان فرهنگ انبوه يا توده اي، فرهنگ عامه را هم مي توان فرهنگ عوام5 در جوامع ماقبل صنعتي دانست، هم مي توان آن را فرهنگ انبوه در جوامع صنعتي دانست. از نظر مکتي فرانکفورت فرهنگ عامه همان فرهنگ انبوه يا توده اي است که از صنعت فرهنگ توليد مي شود و ثبات، استمرار، تداوم و بازتوليد دائمي نظام سرمايه داري را تضمين مي کند. بدين ترتيب مي توان گفت که ديدگاه هاي مکتب فرانکفورت در اين خصوص با ديگر روايت هاي ارائه شده از نظريه مارکسيستي يعني با ديدگاه هاي لوکاچ، آلتوسر و گرامشي نزديک است. در ديدگاه اخير فرهنگ عامه به مثابه “ايدئولوژي مسلط غالب” ارائه و تعريف شده است. ديدگاه اقتصاد سياسي مارکسيستي نيز تا حدودي به اين نوع برداشت از فرهنگ عامه نزديک است. گونه هاي مختلف نظريه فمنيستي، فرهنگ عامه را به مثابه شکلي از ايدئولوژي پدرسالاري تعريف مي کنند که در جهت منافع مردان و عليه منافع زنان کار ميکند. گرايش عمده در نشانه شناسي بر نقش فرهنگ عامه در محو و تضعيف ساختن منافع قدرتمندان- در ديدگاه رولان بارت طبقات بورژوازي- تأکيد مي ورزد.
برخي از نظريه هاي ساخت گرا، فرهنگ عامه را تعبيري از ساختارهاي اجتماعي و ذهني جهاني و غيرقابل تغيير مي دانند. نويسندگان و متفکريني که رويکرد فرهنگي پوپوليستي در پيش گرفته اند، فرهنگ عامه را به مثابه شکلي از “تخريب و نابود ساختن مصرف کننده” تلقي مي کنند و در نهايت مطابق نظريه پست مدرنيستي، فرهنگ عامه متضمن تغيير و تحولات بنيادين و اساسي در نقش عظيم و گسترده رسانه هاي همگاني و وسايل ارتباطات جمعي و گروهي است که تمايز بين تخيل و واقعيت را از بين مي برند.بنابراين انتظار امکان وجود يک تعريف مفهومي و به لحاظ نظري جامع که مورد قبول و توافق عام يا اجماع همگان باشد براي فرهگي عامه بسيار دشوار است.(Strinati,1996)
هردر: “ما بايد هر فرهنگ و هر مرحله از مراحل فرهنگ را از نظر شايستگي هاي خاص خودش مورد مطالعه قرار دهيم به اين معنا که بايد بکوشيم تا در درون حيات پيچيده آن وارد شويم و آن را حتي الامکان از درون، بدون داوري درباره خوب و بد و خوش و ناخوش آن دريابيم نبايد سعي کنيم داده هاي تاريخي را به زور در قالب يک شاکله Scheme از پيش تصور شده بگنجانيم.” (تاريخ فلسفه غرب، ج6،159)هردر در انديشه هاي خويش در باب تمايز و تفاوت ميان ملت ها، به اين نکته اشاره داشت که هر ملت صاحب تجربه زيست خاص خود است و تجربه اي که سازنده جهان آنها است او اعتقاد داشت که هر قومي در دوران خاص خود صاحب تجربه خاص جهان خويش است.
اگر براي شناخت ارتباط زيبايي شناسي دقت خود را بر زمينه آن متمرکز کنيم، يعني پيام را در گام نخست محصول، و سپس وابسته به زمينه تاريخي و اجتماعي بدانيم که در آن پديد آمده، و چنين بيانگاريم که به دليل تعلق به اين زمينه است که دلالت هاي معنايي مي يابد. آنگاه با کارکرد تازه اي از فراشد ارتباط آشنا مي شويم. بحث از زمينه پيام هنري، فوراً مسأله نسبت آفرينش هنري با واقعيت را پيش مي کشد. هنرمندان رنسانس به همين اعتبار اثر هنري را واقعيت دوم مي خواندند و در اين حکم نو افلاطوني به ديالکتيک وابستگي و جدايي اثر از واقعيت نظر داشتند.از رنسانس به اين سو همراه نکته مرکزي در فلسفه هنر نسبت ميان واقعيت دوم يا جهان اثر هنري با واقعيت دنياي بيرون بود. اوج توجه به اين مسأله سده نوزدهم بود. در اين سده جدال هاي فکري بسيار در مورد تأثيرپذيري هنر از واقعيت در گرفت و اين مسئله مرکزي در بحث در زمينه نظريه فلسفي هنر شد.
هرگاه در ارتباط هنري به زمينه توجه کنيم مهمترين رخداد تاريخي پيدايش آئين رئاليسم است. رئاليسم ادراک زيبايي را در کل و اثر هنري را به طور خاص نتيجه مستقيم و قطعي شرايط تاريخي دانست.
به گمان هگل هنرمند بي آنکه بداند يا حتي بخواهد آثاري پديد مي آورد که از روحيه مسلط فکري و فرهنگي روزگارش خبر مي دهند. اثر هنري، بدين سان، در موقعيت تاريخي قرار مي گيرد.
زيبايي شناسي رمانتيک با اين حکم فلسفه هنر پيش از خود همراه بود که آثار بزرگ هنري “بي زمان” يا “فرازمان” هستند و هنرمند بزرگ قادر است که موقعيت خاص تدريجي را تعالي دهد، زيرا در آثارش ارزش هاي همگاني و جهانشمول وجود دارد، و به همين دليل مي تواند از ماهيت روح انساني سخن راند. اما رمانتيک ها برخلاف پيشينيان خود از اين نکته استقلال هنر از تاريخ را نتيجه نمي گرفتند، برعکس راه را بر بينش تاريخگر مي گشودند. همين که بپذيريم اثر هنري از موقعيت خاص تاريخي آغاز مي شود، ناگزير قبول مي کنيم که اين موقعيت بر تکامل بعدي اثر و بر وضعيت کلي که تصوير مي کند نيز اثر خواهد گذاشت. (احمدي، 1374)
يکي از جريان هاي فکري اي که در بحث زيبايي شناسي و فلسفه هنر تأکيد را بر زمينه اجتماعي و مسأله حل ناشده بسيار مهمي مي گذارد، امروز با عنوان “نقد فمنيستي” مشهور شده است. نقادان فمنيست نکته مرکزي را در شناخت و تحليل زندگي فرهنگي، در توجه به پايگاهي مي يابند که بر اساس تمايز جنسي مرد و زن شکل گرفته است.
اين نقادان بر جنبه هاي اجتماعي، و فرهنگي تمايز زنانگي/ مردانگي تأکيد مي کنند و از آنجا که يکي از مهمترين رويارويي ها را در زندگي اجتماعي برجسته مي کند، و تأکيد را بر زمينه اجتماعي آفرينش و دريافت اثر هنري مي گذارد، از اهميت زيادي برخوردار است. در جنس دوم سيمون دوبووار با قدرت از اين نکته بحث کرد که زنان در جريان شکل گيري فرهنگ بشري، با رواج مردسالاري و رشد زمينه هاي عيني و اجتماعي برتري مردان، همواره “پيوست مردان” محسوب شده اند، و مرد در واقع سوژه اين فرهنگ بوده و زن “ديگري” يا موجودي تابع محسوب شده است. زن بنا به ماهيتي فطري زن زاده نمي شود، بل جامعه از او به تدريج يک “زن” يعني موجودي فرودست مي سازد. دوبوار نشان داد که در بسياري از اسناد مهم فرهنگ بشري، در نوشته هاي آزاديخواه و پيشرو مدرن مي توان رگه هاي بينشي ضد زن را يافت. در نقد نو فمنيستي هر شکل دريافت اثر هنري ناگزير استوار به جنسيت است. (احمدي، 1374)
يکي از مهمترين جريان هاي فکري و فلسفي که در مباحث زيبايي شناسي تأکيد را بر زمينه زندگي اجتماعي گذاشت مارکسيسم بود که به مباني فلسفي ديدگاهي شکل داد که در بررسي هر پديده زندگي اجتماعي و فرهنگي و در آن ميان پديده هاي هنري و ادراک زيبايي راه درست و اصلي را توجه به زمينه مادي و از اين رهگذر تاريخ شکل گيري آن پديده مي داند. بنا به اين ديدگاه که کارل مارکس آن را “برداشت ماترياليستي از تاريخ” خوانده است، شناخت تماميت پديداري (روانشناسانه، فکري، عقيدتي …) تنها زماني کارايي خواهد داشت که پيش تر جنبه اصلي، يعني وابستگي پديدار مورد بحث به زندگي مادي، يا ساده تر به پله خاصي از تکامل نيروهاي توليد اجتماعي به طور دقيق شناخته شده باشد. مارکس در کتاب “درآمدي به نقد اقتصاد سياسي” در سال 1859 آن را “رو بنا” خوانده، که بر اساس يک زيربناي اقتصادي استوار است، که از مناسبات توليدي شکل گرفته است.(Marx,1978)
هنر از نظر مارکس وجه خاصي است از بيان آگاهي اجتماعي است. اين جنبه خاص نتيجه جدايي نسبي و محدود ذهن هنرمند است از سطح آگاهي اجتماعي دورانش. پس اثر هنري مانند هر محصول توليد و فکري ديگري نقش هاي متفاوت مي يابد.
مارکس مي پذيرد که گاه اثر هنري فراتر از موقعيت تاريخي پيدايش خود مي رود، اما به نظر وي در کل هنر پديداري است تاريخي و اجتماعي، وابسته به تکامل ابزار توليد و تکنولوژي. از اين ديدگاه مي توان در آثار مارکس و انگلس سه دسته بندي در مورد آثار هنري يافت:
1) اثر هنري با جهان بيني طبقاتي يک طبقه خاص اجتماعي همراه است.
2) اثر هنري با ايدئولوژي هژمونيک و مسلط دورانش همراه است.
3) اثر هنري به يک موضع خاص طبقاتي مربوط مي شود. (احمدي، 1374)
گئورک لوکاچ از مهمترين نظريه پردازاني است که در روزگار ما از هنر چون محصولي تاريخي و اجتماعي، و از ضرورت تأکيد بر زمينه مادي تکامل هنر بحث و دفاع کرده است. ايده مرکزي لوکاچ را مي توان تنهايي جان آدمي دانست. جان انسان که در اين جهان، مکان راستين خود را نمي يابد نمي تواند در يابد که کدام راه زندگي هر روزه را به ماهيت هستي مي پيوندد و اين نکته مسئله و معضل دائمي هنر مي شود. او در کتاب “معناي رآليسم معاصر” در سال 1950 مي نويسد که مدرنيسم نه اعتراض به واقعيت، بل انکار آن است. نويسندگان مدرنيست با فرماليسم و ذهن گرايي خود از تاريخ مي گريزند. حتي بسياري از شکل هاي رئاليسم توانايي درک و تحمل تاريخ را ندارند، فقط آن نويسندگاني که در سنت رئاليسم نقادانه مي نوشتند روزگارشان را در آثار خود منعکس ميکردند.(Lukacs,1978)
در کتاب زيبايي شناسي لوکاچ در سال 1963 مي خوانيم که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های ساختار زبان، احساس غربت Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ عامه، مطالعات زنان، مکتب فرانکفورت