پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ انبوه، اوقات فراغت، فرهنگ مصرف

دانلود پایان نامه ارشد

تمدن جديدي که در چند قرن اخير در اروپا و آمريکاي شمالي پيدايش و گسترش يافت دانست (کهون، 1384) و از نظر زماني بخشي از قرن نوزدهم و بيستم را شامل مي شود (سده اي که سالهاي 1860 تا 1950 را در بر مي گيرد) سال هاي پيروزي مدرنيته و عين حال سال هاي بزرگترين بحران ها عقلاني و اجتماعي آن بود (کهون ، 1384)
در تکوين و به بار نشستن مدرنيته ، تحولاتي عظيم مانند رنسانس ، اصلاح ديني، کشف آمريکا، اختراع فن چاپ، عقايد روشنگري، انقلاب فرانسه نقش داشته است. با کمي محدود کردن پيشينه مدرنيته مي توان به (نهضت اصلاح گري پروتستاني) نفي قدرت جهاني کليساي کاتوليک رُم و پيدايش شکاکيت انسان گرايانه ، انقلاب علمي گاليله، هاروي، هابز، دکارت، بويل، نيوتن در قرن هجدهم و انقلاب صنعتي در قرن نوزدهم اشاره کرد.
در نقد مدرنيته به طور اخص نقد ارزش حاکم در فرهنگ مدرنيته به ويژه عقلانيت در هنر مدرنيسم بوجود آمد که در ادامه نقدهاي قرن 19 شکل گرفت. جريان هنري قرن 20 تحت عنوان مدرنيسم داراي مشخصه اصلي انتزاع فزاينده در روگرداني از واقع نمائي درسبک‌هاي پيش مانند نئوکلاسيسم است که اساس آن رويگرداني از عقلانيت حاکم بر ارزش هاي مدرنيته است که از رنسانس شکل گرفته است. هنرمندان مدرنيسم سعي بر اين داشتند که در هر سه زمينه محتواي زيبا شناختي هنر، محتواي اجتماعي هنر و هنجارهاي حاکم بر جريان توليد و توزيع آثار هنري نوآوري هاي بسياري را مطرح بسازند.(يگانه،1386) وجه اشتراک اين حکايت در تاکيد بر ذهنيت، نحوه ديد و نه محتوا، محو ساختن مرزها بين ژانرها و استفاده از قطعات و عناصر و المان هاي آثار ديگران و طنز استفاده از مواد و مديوم هاي گوناگون و کلاژهاي تصادفي، طرد زيبايي شناسي رسمي و نظريه اي زيبا شناختي در برابرخلاقيت هاي فالبداهه و طرد ارزش گذاري هاي فرهنگ ( بالا و پايين) است.
هنر مدرن قرن 20 را مي توان به دو دوره تقسيم کرد يکي نيمه اول قرن 20 تا جنگ جهاني دوم و ديگري نيمه دوم قرن از پايان جنگ جهاني دوم تا پايان قرن. در بخش اول که نيمه اول اين قرن تا جنگ جهاني دوم است پايتخت هنري پاريس بوده است در اوايل اين مدت سبک هاي کوبيسم (1907) و سورئاليسم (1924) را داريم که بيشترين روگرداني از عقل گرايي دوران پيشين در آن ها مشاهده مي شود بعد از آن تا جنگ جهاني دوم در روسيه رئاليسم سوسياليستي سبک حاکم است که سبب ايجاد و جا افتادن مسئوليت اجتماعي درهنر مي شود. بعد از جنگ جهاني دوم (1939-1945) پايتخت هنري به نيويورک منتقل مي شود که در اين زمان هنرمنداني مانند هوفمان شروع به کار ميکنند که دراين دوره هنر هر چه بيشتر به انتزاع روي مي آورد و اوج کارهاي انتزاعي را در سال 1960 و هنرهاي بعد از آن مي بينيم دراواخر اين دوره هنر مفهومي پا به عرصه مي گذارد که توجه به ايده و محتوا را نويد مي دهد در سال 1975 جرقه‌هاي ديدگاهي نو به نام پست مدرنيسم زده ميشود که نقدي بر مدرنيسم است. به خصوص انتزاع فزاينده آن و به نوعي مي توان هنر پاپ را آغازي براين گردش دانست که در پست مدرنيسم توجه از فرم به محتوا بوده است. اين سبک با انتشار کتاب چارلزجنکزدرسال1977(زبان معماري پست مدرن) به توجه همگان رسيد وبه عنوان واکنشي به حرکت‌هاي قبل از خود شناخته شد و با خصوصيات و ويژگي خود مانند پلوراليسم، دو وجهي بودن توجه به خرده فرهنگ، هويت … براي خيلي از جوامع ملموس و قابل استفاده بود. امري که درگفتارپست مدرن کاملاً منعکس مي شود تنها در دهه شصت است که خيابان وسپس کل فضاي عمومي به زمينه مشارکت هنرمندان بدل مي شود و اين به هيچ وجه بازگشتي به دوران پيش از مدرن نيست . معمولا چنين فهميده مي شود که يکي از مشخصه هاي پست مدرنيسم در برابر مدرنيسم توجه دوباره نقاشان به محتوا، مضمون، مفهوم يا معناي اثر هنري بر اين اساس رويکرد دوباره به عناصر باز نمودي است. امروزه به سادگي مدرنيسم را يک پرانتز کوتاه در تاريخ هنر تلقي مي کنيم اما حتي تا چند دهه پيش ، باور هماوردي با ارزش هاي ارزشمند مدرنيسم دشوار بود و مدرنيسم ابدي مي نمود (جنکز، 1379)
مهمترين بعد پست مدرنيسم، دغدغه آن براي طبيعت زدايي از برخي عناصر شيوه زندگي امروز است. کوششي براي اينکه نشان دهد چيزهايي که ما خيلي ساده (طبيعي) مزمن ميکنيم در واقع پديدههاي فرهنگي اند که توسط ما ساخته مي شوند و بنابراين ميتوانند تغيير کنند. از نظر بعضي از انديشگران، پست مدرنيسم يا چنان نسبي گراست که اساسا امکان نقد را منتفي ميکند يا اين که به عنوان منطق فرهنگي سرمايه داري متاخر، محصول و مويد وضع جاري است و اساسا فاقد هر گونه برنامه انتقادي و يا پديدآورنده چنان تور بيدرزي از قدرت يا متافيزيک حضور يا فراواقعيت رسانهاي است که کنش آزادي بخش را بر گذر از هر يک از آنان به مسخره ميگيرد. (صحاف زاده، 1384)
(هايس) در کتاب (پس از شکاف بزرگ) استدلال مي کند که ((مدرنيسم از طريق طرد فرهنگ انبوه خود را تعريف کرد و در نهايت از ترس آلوده شدن به فرهنگ مصرفي، که تدريجا در اطراف آن شکوفا ميشد، به سمت ديدگاه نخبه گرا و انحصاري درباره فرماليسم زيباشناختي و خود پايندگي هنر کشيده شد)). براي منتقدان مارکسيست جاذبه مدرنيسم در (تسلي آرمان گرايانه) و(تعهد آن به تغيير راديکال) نهفته بود. در حالي که پست مدرن فاقد چنين هوسهايي است و با اين حال به طور بنيادي ديني اسطوره زدا و انتقادي است و يکي از چيزهايي که به نقد مي کشد(نخبه گرايي) و شيوههاي گهگاه تماميت گرايي آن (تغيير راديکال) در مدرنيسم.(Hutcheon,2002)
نيروي اصلي پست آوانگارد شناسايي آن چيزي است که نياکانش نتوانستند آن را به خود بقبولانند، که آنها تنها بخشي کوچک از طبقه متوسط قدرتمندي هستند که به طرزي خستگي ناپذير جهان را به شيوههايي که به طور همزمان سازنده و تخريبي است دگرگون ميکنند. پست آوانگارد وانمود نميکند که مي تواند طبقه کارگر را بصري کند و مدعي نيست که مي تواند تناقض هاي ميان هنر و زندگي را حل کند پست آوانگارد درباره نقش محدود نخبگان خود خوانده درجامعه واقع گرا است. پست آوانگارد بر اين باور است که بشريت همزمان به سوي چندين جهت متفاوت در حرکت است که برخي از ان ها معتبر تر از ديگران هستند و وظيفه آنان اين است که منتقد باشند. (صحاف زاده، 1384)
واضح است که پست مدرنيسم ديگر فقط يک مبحث مد روز نيست، بلکه پارادايمي فرهنگي است که شايسته ي مطالعه جدي است. علم اجتماعي مورد نظر مارکس و وبر نيز در کنار ساير مسايل به طور کلاسيک به کشف پيوندهاي ميان حوزه هاي فرهنگي و اجتماعي اختصاص داشته است.
اسکات لش در کتاب (جامعه شناسي پست مدرنيسم) پست مدرنيسم را به عنوان يک مفهوم علمي- اجتماعي يا فرهنگي تحليل مي کند وهدف وي اين بوده که هم اعضاي اجتماع علمي و هم طرفداران چپ و سياسي را متقاعد کند که پست مدرنيسم را جدي بگيرند. واژه پست مدرنيسم برخي از دانشمندان جدي و روشنفکران را که گرايش به چپ دارند به سختي آزار مي دهد. پست مدرنيسم بيش از همه درگفتمان زيبا شناختي ، گفتمان اخلاقي و گفتمان سياسي محل مناقشه بوده است. (لش ، 1383)
تمايز خاصي که ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم وجود دارد و تا حدي اساسي تر از ساير تمايزات است اين است که مدرنيسم باز نموده ها را مسئله انگيز مي داند در حاليکه پست مدرنيسم واقعيت را مسئله دار مي داند. (لش ،1383) چيزي که پست مدرنيسم آن را مسئله انگيز مي داند ، فرآيند دلالت گري يا سطح تصوير نيست يعني نه باز نمود، بلکه خود واقعيت است. پست مدرنيسم را مي توان بهعنوان نوعي حل مسئله درنظر گرفت يعني به عنوان کاوش براي يافتن آرايش ها و نتايج و مضامين چگونگي تغيير شکل واقعيت .
مطالعه جامعه شناسي متضمن به دست آوردن آگاهي درباره خودمان ، جوامعي که در آن زندگي ميکنيم، جوامع ديگري است که از نظر زمان و فضا با جوامع ما متفاوت هستند، نتايج مطالعات جامعه شناختي باورهاي معمول ما را درباره خودمان و ديگران هم متزلزل مي کند و هم غني تر ميسازد. در جامعه شناسي نه تنها بايد جوامع موجود را در رابطه با يکديگر مورد بررسي قرار دهيم بلکه همچنين مي بايست گذشته و حال را مقايسه کنيم.
مفهوم فرهنگ همراه با مفهوم جامعه يکي از مفاهيمي است که در جامعه شناسي زياد به کار برده ميشود. فرهنگ عبارت است از ارزشهايي که اعضاي يک گروه معين دارند، هنجارهايي که از آن پيروي مي کنند وکالاهاي مادي که توليد مي کنند ارزش ها آرمان هاي انتزاعي هستند حال آنکه هنجارها اصول و قواعد معيني هستند که از مردم انتظار مي رود آن ها را رعايت کنند. هنگامي که واژه فرهنگ را درگفتگوهاي معمولي هر روزه به کار مي بريم اغلب فرآورده هاي متعالي ذهن – هنر، ادبيات، موسيقي، نقاشي، را در نظر داريم مفهوم فرهنگ آن گونه که جامعه شناسان آن را به کار ميبرند شامل اين قبيل فعاليت ها و امور بسيار ديگري است. فرهنگ به مجموعه شيوه زندگي اعضاي يک جامعه اطلاق مي شود چگونگي لباس پوشيدن آن ها، رسم هاي ازدواج و زندگي خانوادگي ، الگوهاي کارشان، مراسم مذهبي و سرگرمي هاي اوقات فراغت، همه را در بر ميگيرد. همچنين شامل کالاهايي مي شود که توليد مي کنند و براي ان ها مهم است.
فرهنگ را مي توان به لحاظ مفهومي از جامعه متمايز کرد، اما ارتباط بسيار نزديکي بين اين مفاهيم وجود دارد، فرهنگ به شيوه زندگي اعضاي يک جامعه معين عادات و رسوم آن ها، همراه با کالاهاي مادي که توليد مي کنند. مربوط مي شود. جامعه به نظام روابط متقابلي اطلاق مي گردد که افرادي را که داراي فرهنگ مشترکي هستند به همديگر مربوط مي سازند . هيچ فرهنگي نمي تواند بدون جامعه وجود داشته باشد اما همان گونه هيچ جامعه بدون فرهنگ وجود ندارد. بدون فرهنگ، ما اصلا انسان، به معنايي که معمولا اين اصطلاح را درک مي کنيم، نخواهيم بود، نه زباني خواهيم داشت که با آن مقاصد خود را بيان کنيم و نه هيچ گونه احساس خود آگاهي و توانايي تفکر يا تعقل (گيدنز، 1385)
به رغم برخورد ها و سوء تفاهم هايي که رخ داد، تهاجم فزاينده غربيها به ساير نقاط جهان به تدريج امکان درک وجوه اشتراک انسان ها را به عنوان يک نوع و نيز تغيير پذيري فرهنگ انساني را فراهم آورد.(Hirst&Woolly,1982) چارلز داروين که به سمت کشيش انگلستان منصوب گرديده بود کتاب خود را درباره اصل انواع در سال 1859 پس از آنکه با کشتي سلطنتي بيگل به دور دنيا سفر کرد منتشر کرد و نظريه اي درباره تکامل انسان ها وحيوانات مطرح کرد که با همه نظريات پيشين به کلي متفاوت بود او مدعي بود که تداومي در جريان تکامل از حيوان به انسان کشف کرده است به نظر او ويژگي هاي ما به عنوان انسان ناشي از يک فرايند دگرگوني زيستي است که آغاز آن به منشاء حيات بر روي زمين يعني به بيش از سه ميليارد سال پيش بر ميگردد. بر طبق نظريه داروين ، تکامل نوع انسان در نتيجه فرايندي اتفاقي پديد آمده است. در بسياري از اديان از جمله مسيحيت ، حيوان ها و انسان ها مخلوق مداخله الهي پنداشته شده اند. نظريه تکاملي ، برعکس، تکامل انواع حيوان و انسان را عاري از هر منظوري مي داند و تکامل نتيجه چيزي است که داروين آن را انتخاب طبيعي ناميد. نظريه اي مانند نظريه تکامل و انديشمنداني مانند داروين، مارکس و فرويد را مي توان پايگذاران نقد مدرنيته دانست.
گوناگوني فرهنگ انساني بسيار چشمگير است. ارزش ها و هنجارهاي رفتار از فرهنگي به فرهنگ ديگر بسيار فرق مي کنند و اغلب شيوه اي اساسي با آنچه مردم جوامع غربي (طبيعي) مي پندارند، تفاوت آشکار دارند. هر فرهنگي الگوهاي رفتار منحصر به خود را دارد که براي مردمي که از زمينه هاي فرهنگي ديگري هستند بيگانه مي نمايد. در ميان دگرگوني رفتار فرهنگي انسان برخي ويژگيهاي مشترک وجود دارند. هر گاه اين ويژگي ها در همه يا تقريبا همه جوامع يافت شوند ويژگي هاي عام فرهنگي ناميده مي شوند مانند زبان و شکل مشخصي از نظام خانوادگي …
قوم مداري4 پديده اي است که در همه فرهنگ ها وجود دارد و برتر دانستن فرهنگ خودي است که در خيلي از جاها ابزار سلطه است کارکرد آن را مي توان در ثابت ماندن و تغيير نکردن يا تغيير بسيار جزئي در يک فرهنگ

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های جامعه مدرن، دوران باستان، دوران مدرن Next Entries پایان نامه با کلید واژه های جامعه مدرن، درون ماندگار، دال و مدلول