پایان نامه با کلید واژه های عقول مفارق

دانلود پایان نامه ارشد

متوجه به خير است، خيري که توسط آن شناخته ميشود. هر چند اگر احد قدرت نامحدود دارد و نسبت به همه خيرانديش است، چگونه چيزي ميتواند برخلاف اراده او اتفاق بيفتد؟
فکر ميکنم ترديدي وجود ندارد که بر اساس آنچه اخيراً درباره فعل خلاقانه و طبيعت احد گفته شد، مشيت او، علم او به همه اشياء و قدرتش بايد محدود شوند. از آنجا که احد از طريق وسائط ميآفريند، محدوديتها و نقائص در آنچه خلق ميشود همواره ميتواند به وسائط منسوب شود، نه به احد. بنابراين اينکه همه چيز طبق اراده احد اتفاق ميافتد معنايش اين است که چيزهايي (هم به نحو ازلي و هم در زمان) وجود دارد که چيستي آنها معلول احد نيست بلکه معلول عقل است. اينکه اشيائي که در نتيجه فعل احد موجودند، بر اساس طبيعت خودشان کار ميکنند مرهون عقل است، نه احد. اگر آنچه از واسطه گري عقل نتيجه ميشود معلول چيزي باشد که عقل في نفسه است، آنگاه علم احد به آن و قدرتش بر آن پوشيده خواهد شد. احد نميتواند بداند که لبريز شدن خير در آن چگونه از کار در خواهد آمد. او تنها ميتواند (به نوعي) بداند که هر چه وجود دارد تا آنجا که وجود دارد خير است.
علم احد به وجود شر و مسئوليت او در قبال آن، البته متوقف بر اين است که شر چگونه تفسير ميشود. ملاحظهاي را ميتوان در اينجا به عنوان پيش در آمدي بر اين بحث در بخش 9، مطرح کرد. از آنجا که شر محروميت است احد خود نميتواند آن را بيافريند. مخلوق احد تنها وجود هر شيء ديگر است، درحاليکه محروميت رابطه يک شيء است با شيء ديگر. براي تبيين شر بايد به سراغ شيئي که آن را دارد و رابطه آن با چيزي که بايد باشد و نيست، برويم. تنها راهي که ميتوان احد را مسئول اين شر خواند اين است که بهتر ميبود که چيزي اصلاً موجود نباشد تا اينکه موجود باشد و متمايل به شر باشد. اما از آنجا که احد خودِ خير است، معنايش اين خواهد بود که بعضي اشياء با دست نيافتن به خير، يعني با موجود نبودن، به خير دست مييابند. لذا تنها چيزي که احد مسئول آن است شرط ضروريِ خير بودن هر چيزي است که تحصيل ميشود. اگر اشياء در تعقيب خير ناتوانند، ميتوان گفت که علت آن صرفاً ابزار ضروري فعل احد يعني عقل است.

فصل سوم: عقل و نفس

1- عقل، قلمرو ذات و حيات
فلوطين اين پرسش که اصولاً آيا عقل موجود است يا نه را به عنوان پرسشي جدي مد نظر قرار نميدهد. پديده تفکر يا تعقل از نظر او امري واضح در نظر گرفته ميشود و عقل صرفاً آن چيزي است که به وسيله آن اين پديده حادث ميشود.
اين شايد مضحک باشد که بپرسيم آيا عقل در جهان وجود دارد؛ هرچند افرادي هستند که حتي در اين مطلب مناقشه ميکنند. اما آنچه بيشتر مورد اختلاف است اين است که آيا آن آنچنان است که ما ميگوييم هست، و آيا چيزي جداست، و آيا هستي راستين است و آيا طبيعت همه مثل در آن وجود دارد.(V.9.3.4-8)
با اين حال اين پرسش که آيا عقل به صورت مفارق موجود است، آن گونه که فلوطين از مطالعه افلاطون و ارسطو و شارحانشان دريافته، مورد اختلاف بسيار بيشتري است. براي فلوطين اين سؤال منجر ميشود به سؤال از اينکه آيا آرخه عقل، به عنوان نمونهي اعلايي که عقول مفارق از آن بهرهمندند، وجود دارد. سؤال بعدي بلافاصله مطرح ميشود. اگر عقل مفارق وجود دارد، آيا عقلي جزئي است يا چيز ديگري است؟ دوم اينکه اگر عقل به صورت مفارق موجود است، چگونه عقول جزئي به آن مربوط ميشوند، اگر خود اين عقول، مفارق يا قابل مفارقت هستند؟
فلوطين در حين تأملش بر اين سؤالات، امور مبهم بسياري را بيان ميکند. براي مثال، “عقل (Intellect)، عقل يک فرد نيست، بلکه کلي است و درحاليکه يک هستي کلي است، عقل همه اشياء است” (III.8.8.41-2). و در همان حال که درباره عقل کلي در ارتباط با عقول جزئي صحبت ميکند، ميگويد “چرا که وقتي او (عقل) در خود فعال است، مخلوقاتِ فعل او عقول ديگر هستند” (VI.2.22.2-7). به نظر ميرسد که ما در اين عبارات تمايزي بين عقل “کلي” و عقول جزئي داريم.
مسائل فلوطين وقتي بهتر فهميده ميشوند که متوجه شويم شرح فلوطين از عقل در تقارن دو شيوه پيچيده تأملات در فلسفه يونان قرار دارد: معرفتشناختي و جهانشناختي. شيوه اول، که کمتر گيج کننده است، شناخت تقريباً کلي از يک فعل شناختي مستقل است که عموماً “تعقل” (??????) خوانده ميشود، با اين پيش فرض (معمولاً غير مورد بحث) که وجود چنين فعلي مستلزم وجود “قوه” ايست که عقل ناميده ميشود. ويژگي اصلي اين فعل اين است که يا خود حالتي التفاتي63 است که محتوايش حقايق کلي بوده و يا اينکه منجر به چنين حالتي ميشود. اين تعريف بلافاصله اين سؤال را پيش ميکشد که آيا ديگر حالتهاي اسفل شناختي، مانند باور داشتن يا اظهار عقيده کردن يا تصور کردن هم ميتوانند حقايقي کلي را به عنوان محتواي خود داشته باشند. صرف نظر از پاسخهاي متفاوت به اين سؤال، معرفتشناسي سنتي عموماً بيشتر از معرفتشناسي مدرن تمايل دارد اين سؤال را جدي بگيرد. در معرفت شناسي مدرن آنچه به عنوان شناخت مطلوب تشخيص داده ميشود، نسبت به ديگر گونههاي شناخت در محتوا متفاوت نيست. لذا ملاکي که باور به الف را تبديل به شناخت الف ميکند، مفروض ميدارد که الف وقتي آن ملاک موجود باشد، يکسان باقي ميماند.
اين پيش فرض که فعل تعقل متضمن عقل است، بخشي از روانشناسي “ذهن” است که در فلسفه يونان حتي جايي که دچار عدم استعمال ميشود، تا حد زيادي بيرقيب است. البته تعبيرات زيادي از اين تفسير روانشناختي بنيادي وجود دارد. مسألهاي اساسي که هم در ارسطو و هم در افلاطون آشکار است اما به عقيده من هيچ گاه به طور رضايت بخشي توسط آنها حل نشده، اتحاد فاعل صورتهاي متفاوت شناخت است که تعقل را هم شامل ميشود. خصوصاً اين مسأله وقتي حادتر ميشود که گفته شود فاعل فعاليت شناختيِ “برتر”، مفارق يا مفارقت پذير از فاعل فعاليت شناختي است که حتي مفارقت پذير نيست. براي نمونه، افلاطون به وسيله عينيت انديشنده غير جسماني با فاعل فعل شناختي جسماني که نيازمند جسم است، به شکل آشکاري متحير شده است. ارسطو در اشارههاي کاملاً مبهمش به عقل فعال، اگر چه ميخواهد نظريه جاودانگي نفس افلاطوني را انکار کند، کم و بيش با همين مشکل درگير شده است. اين تعجب برانگيز نيست که فلوطين که اغلب از ارسطو در ابتدا براي فهم افلاطون و سپس براي رد کردن دقيقترين انتقادات به افلاطون با عبارات خاص خودش استفاده ميکند، راهي آشکار به سوي راه حلي واقعاً افلاطوني براي اين مشکل در دسترس ندارد.
دومين شيوه تأمل که منجر به شرحي فلوطيني ميشود به همين اندازه قابل احترام است. تفکر فلسفي يونان درباره مبدأ نخستين يا آرخه همه اشياء احتمالاً به فيلسوف ايونيايي، آناکسيمندر، بازميگردد. ايده آرخه همه اشياء ايدهي ذاتي تبيينگر است با اين وصف که خودش نيازمند نوع مشابهي از تبيين که خود فراهم ميکند، نيست. در حقيقت آرخه همه اشياء با مهارت زيادي ساخته شده تا خود-تبيينگر باشد.
اصل اساسي يا حداقل يک اصل اساسي فلسفه پيش از سقراطي اين است که جهان يک ?????? است، يعني ترتيب منظمي از اجزاء که براي يک عقل واضح است. اين ادعا که مبدأ نخستين همه اشياء بايد ???? يا يک ذهن باشد هم بر يک استدلال طراحي شده متکي است و هم بر يک حدس زيرکانه که پيش زمينه کوزموس حرکت است و اينکه علت هر حرکتي بايد شيئي باشد که بدون اينکه به حرکت درآيد حرکت ايجاد ميکند. در مرحله نخست اين ادعا وجود دارد که اگر جهان کم و بيش براي عقول ما آشکار است علتش اين است که توسط عقلي ديگر اينگونه گشته است. در مرحله دوم بر اساس تشابه آشکار حرکت بدني خود ما که معلول ذهني است که حرکت نميکند، اين فرضيه که آرخه همه اشياء يک عقل است خيلي تعجب برانگيز نيست. آنچه شگفت انگيزتر است، وفاداري سنت فلسفي يونان به اين فرضيه است. افلاطون، ارسطو و رواقيان همه عقل را آرخهاي براي انواع قرار دادهاند.
نقش فلوطين در اين سنت نقشي پيچيده است. اولاً او مايل است که خود را با جايگاه افلاطون در اين سنت براساس فهم خودش، تطبيق کند. اين يعني : (1) يکي دانستن عقل با صانع در رساله تيمائوس و با ” ????الهي” که در هرجاي ديگر افلاطون آن را ذکر کرده (2) يکي دانستن مثل با معقولات (?????) صانع، و با توجه به (1) و (2) ، (3) تبعيت و مادون بودن عقل و معقولات نسبت به آرخه همه اشياء. هرچند فلوطين مطمئن است که مقصود افلاطون را در اين مطالب درک ميکند، به همين اندازه براي فلوطين و هر فرد ديگري واضح است که افلاطون قصد ارائه دادن دلايلش براي آنچه انجام ميدهد را ندارد. قطعاً افلاطون در مورد ارتباط بين صانع و عقول صريح سخن نميگويد. اين همان جايي است که برخورد فلوطين با شرح ارسطو از عقل به عنوان مبدأ همه اشياء، وارد جزئيات ميشود.
فلوطين با تشبيه عقل منفردي که به نحو ازلي به مثل ميانديشد به عقل فعال ارسطويي، وسيلهاي براي تفسير افلاطون دارد. يعني او ميتواند با توجه به طبيعت عقل به صورت کلي، نشان دهد که عقل منفرد و صانع، درگير فعل واحدي هستند که عبارت است از همانندسازي معرفتي خود با همه مثل. بنابراين فلوطين با تفسير عقل فعال و نيز يکسان دانستن عقل محرک نامتحرک با صانع افلاطون، دست به عمل جالب توجه تلفيق ميزند. ما بايد به دقت استدلالهاي او را ملاحظه کنيم.
فلوطين تقدم مابعدالطبيعي بي قيد و شرط عقل را در مابعدالطبيعه ارسطو رد ميکند. با مفروض داشتن آنچه پيشتر در مورد مبدأ نخستين فلوطين گفته شد، اين انکار منجر به اين ادعا خواهد شد که عقل نميتواند کاملاً بسيط باشد. فلوطين صرفاً تقدم عقل را آنچنانکه ارسطو بر آن دليل ميآورد انکار نميکند بلکه توصيف او از عقل را نيز رد ميکند. اين دو نکته به هم کاملاً مرتبطند. از نظر ارسطو، ما به وجود عقل به عنوان علت ضروري حرکت جاودانه پي ميبريم. چنين علتي بايد فعليت صرف باشد. لذا ما حتي نميتوانيم بين عقل و تعقل او تمايز قائل شويم. از آنجا که از ديدگاه فلوطين تنها احد فعليت نامتناهي است، خط استدلالي ارسطويي براي فعليت بي قيد و شرط، بايد به نفع احد کنار گذاشته شود و در نتيجه وجود عقل اثبات نشده باقي ميماند. زماني که فلوطين به استدلالهايي براي وجود عقل اشاره ميکند، از مقدماتي متفاوت با مقدمات ارسطو و نيز طبيعتاً با تعريفي که نتايجش متفاوت است، آغاز ميکند. بالاتر از همه اينکه “تنزل رتبه” عقل از نقش مبدأ اوليه، انطباق آن را با صانع آنچنانکه افلاطون آن را با صفات اصلي خاصي توصيف کرده، ممکن ميسازد.
يکي از توصيفات اصلي عقل، توصيف آن به عنوان “واحد-کثير” (?? ?????) است (رک:IV.8.3.10; V.1.8.26; V.3.15.11, 22; VI.2.2.2; VI.2.10.11; VI.2.15.14; VI.2.21.7, 46-7; VI.2.22.10; VI.5.6.1-2; VI.6.8.22; VI.6.13.52-3; VI.7.8.17-18; VI.7.14.11-12; VI.7.39.11-14). همان طور که فلوطين ميگويد او بر اين باور است که از تعريف افلاطون درباره موضوع فرضيه دوم در بخش دوم پارمنيدس تبعيت ميکند (144e5; 145a2). علي رغم اين حقيقت که افلاطون از لغت ?? ????? براي توصيف اين موضوع استفاده ميکند، کاملاً روشن است که به وسيله پژوهش در اين مسير، فهم ما از برداشت فلوطين از عقل تقويت نخواهد شد. براي مثال فلوطين معتقد است که عقل، ازلي است در حاليکه موضوع فرضيه دوم در زمان است (V.9.10.9; 155d2-3). عقلِ فلوطين در مکان نيست؛ موضوع فرضيه دوم آشکارا در مکان است (V.9.10.10; 148d-149d; 145bff). اين مطلب که فلوطين مفهومي از عقل را که در بسياري از موارد در گفتگوها، اما نه دقيقاً در رساله پارمنيدس، يافت ميشود مطرح ميکند، به ميزان کافي واضح و آشکار به نظر ميرسد.
استنتاج عقل از مقدمهاي که ميگويد احد موجود است، ناممکن به نظر ميرسد؛ زيرا البته از امر کاملاً بسيط هيچ امر خاصي نتيجه نميشود. با وجود اين، فلوطين نوعي تحليل منطقي از آفرينش ازلي عقل به ما ارائه ميدهد.
ممکن است بگوييم اين اولين فعل آفرينش است: احد، که چون در جستجوي هيچ چيز نيست و چيزي ندارد و به چيزي نياز ندارد کامل است، لبريز ميشود، همانگونه که بوده است و سرريزَش چيزي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های وحدت وجود Next Entries پایان نامه با کلید واژه های وحدت وجود