پایان نامه با کلید واژه های عالم محسوس، سوره بقره

دانلود پایان نامه ارشد

مجاهدات سلوكي و تطهير باطن، فتوحاتي برايش حاصل شده و تجلياتي از حق را مشاهده ميكند. وي با هر تجلي و انكشافي كه دريافت ميكند، فكر ميكند به غايت راه رسيده است و تنها خواستهاش دوام حضور آن تجلي است، اما از آنجا كه انوار و مكشوفات الهي محدوده ندارد، متناسب با قابليت سالك يكي پس از ديگري بر او وارد ميشود و در اين حالت وي دچار حيرت ميشود و در مييابد كه نهايتي بر اين تجليات متصور نيست. هر چه طي درجات معرفت براي سالك بيشتر باشد، حيرت او نيز افزونتر خواهد بود و اين گونه است كه طالب حيرت بيشتر ميگردد.439اما علاوه بر معرفت، عنصر ديگري كه به حيرت و سرگشتگي راه ميبرد، عشق الهي است، گرچه عشقِ بيمعرفت معنا ندارد. اساساً عشق با سرگشتگي همراه است و عاشق در طلب و جذبه ديدار معشوق پيوسته حيران است. مولوي ميگويد:

عـشـق ز آغـاز هــمـه حـيـرتـســت عقل درو خيره و جان گشته دنگ440
ايمان و مؤمنان همه حيران شده ز عشق زنّـار پـيـر راهـب تـرسا بسوخته441

براي آنكه سالك شايستگي ورود به وادي حيرت را كسب كند – هر چند تمام يافتههاي سلوكي در درجه اول از عنايات و توفيقات حق تعالي است – مقدماتي بايد انجام شود و ملزم به رعايت آداب و دستوراتي گردد. از جمله اولين تداركات، خالي كردن دل از انديشهها و خواطر و صفاي درون است.
مادامي كه سالك بر حديث نفس و توارد وساوس و اوهام ذهن خويش فايق نيايد، جايي براي ظهور پرتو انوار ربوبي نخواهد بود تا با مشاهده دم به دم آنها، دچار حيرت و سرگشتگي گردد؛ به عبارتي يكي از ثمرات نفي خواطر، گام نهادن به وادي حيرت است.

4-7- حضور و غيبت
«حضور» در لغت به معني «حاضر شدن، يا بودن، نزد كسي بودن و نيز به معناي وجود و ظهور»442 است و در اصطلاح اهل عرفان، «ديدن دل است به سبب صفاي يقين، آنچه را كه در ظاهر نميآيد چنان كه گويي آنجا هست، اگرچه غايب باشد».443 محييالدين ابن عربي نيز «حضور» را حاضر بودن قلب نزد حق ميداند آنگاه كه از خويش و غير حق غايب است.444
«غيبت» در لغت به معناي« ناپيدا شدن و پنهان شدن از نظر»445است و در اصطلاح عرفان «دوري دل را گويند از مشاهده مردمان به واسطه ديدن خداوند، بيآنكه ظاهر بنده دگرگون شده باشد».446
غيبت و حضور دو زوج اصطلاحي در عرفان هستند كه در احوالات و مقامات سلوكي لازم و ملزوم هم و در واقع دو روي يك سكهاند. دليل اين ادعا آن است كه با توجه به معني اصطلاحي ذكر شده از این دو واژه، نتيجه و نيز لازمه حضور نزد حق، غيبت از خويش و ماسوي الله است و از آن طرف نيز ثمره غايب شدن از خلق، حاضر آمدن در پيشگاه حق است. البته درباره تقدم و تأخر هر يك از این دو، مشايخ عرفان نظرات متفاوتي ارائه كردهاند447 كه نهايتاً در اصل مطلب به نظر نميرسد چندان تفاوتي داشته باشد.
عزالدين كاشاني براي غيبت مراتبی قايل است كه عبارتند از:
1- غيبت مبتديان، كه شامل غيبت از محسوسات به سبب غلبه حضور حق است.
2- غيبت متوسطان و آن غيبت از وجود خود به دليل شدت غلبه حضور حق است كه اين مرتبه نهايت غيبت است. كاشاني حال منتهيان را وراي غيبت ميداند، زيرا اساساً غيبت و حضور براي كساني معنا دارد كه هنوز دوئيت با خداوند را باور دارند و به حال غيبت و حضور توجه دارند.448 منتهيان كساني هستند كه به گفته نخشبي اگر از آنها گلدسته بهشت درست كنند و يا آنها را هيزم جهنم گردانند، نه از وحشت جهنم در آنها اثري است و نه از عطر و بوي بهشت در آنها نشاط و جنبشي پديدار ميشود.449براي «حضور» نيز درجاتي قايل شدهاند و روزبهان بقلي مراتب پنجگانه ذيل را براي آن برميشمرد:
1- حاضر به جوارح و اعضا كه اهل فراست است.
2- حاضر به قلب كه صاحب الهام و خطاب است.
3- حاضر به عقل، صاحب تفكر در غيب است.
4- حاضر به روح، صاحب كشف غيوب است .
5- حاضر به سرّ، صاحب كشف مشاهده حق است.450
روشن است مراتبی كه در اينجا براي حضور ذكر شد، «حضور» به معناي عام را مد نظر داشته است و آنچه در بحث ما مورد نظر است، حضور به معناي خاص و اتمّ آن (حاضر به سرّ) است كه لازمهاش غيبت از خود و خلق است. عطار ميگويد:

در حضور او كسي ننشست تا فاني نشد گر سر مويي ز ما باقي بود، تاوان كنيم451

و مولوي اين گونه گفته است:

وقـت حضـور تـو، دو تـا گشـت جـان رســتـه شـد از تـفـرقـه خـويـشـتن452

درك مقام حضور خداوند و غيبت از ماسوي الله مرتبهاي نيست كه به راحتي براي هر كس ميسّر باشد؛ بلكه تحمل مجاهدات مستمري را ميطلبد تا سالك بتواند از عالم محسوسات و عالم درون خويش كه مملو از تزاحمات ذهني و وساوس گوناگون است، رهايي يابد. به عبارتي از مقدمات و لوازم نيل به وادي حضور نفي خواطر و صفاي ضمير است.

4-8-يقين
خواجه عبدالله انصاري از «يقين» به «بيگماني»453 تعبير ميكند و نيز آن را مركبي براي پيمودن راه حقيقت ميداند كه نهايت مرتبه عوام و اولين گام خواص454 است. به نظر ميرسد واژه بيگماني براي يقين تعريف دقيقي باشد، زيرا «يقين» سوزاننده هرگونه گمان و ترديد است و علمي است كه خداي تعالي بر دل سالك وارد ميكند و از آنجا كه جنس اين علم از نور است، زواياي قلب او را روشن نموده و با مكشوف شدن حقيقت، جايي براي شبهه و شكّي باقي نخواهد ماند. مولوي در تشبيه يقين به عصاي حضرت موسي(ع) ميگويد:

مر يقين را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خيالي را كه زاد455

در باب يقين مشايخ سخن بسيار گفتهاند از جمله عزالدين كاشاني، يقين را ظهور نور حقيقتي
ميداند كه هنگام كنار رفتن حجابهاي بشري و در حالت وجد و ذوق بر سالك ظاهر ميشود.456
جنيد گفته است: «يقين برخاستن شك بود به مشهد غيب».457 او به نقل از سرّي سقطي گويد:«يقين آرام گرفتن بود آنگاه كه واردات اندر دلت آيد از آن كه يقين بدانسته باشي كه حركت تو هيچ منفعت نكند در آن ترا و هر چه بر تو قضا كردند، از تو باز ندارند».458
كلمه «يقين» در قرآن بارها به كار رفته است. به عنوان مثال در سوره بقره آيه 4 خداوند در وصف مؤمنان ميفرمايد: «والذين يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالاخره هم يوقنون». «آنان كه به آنچه بر تو نازل شده و نيز به آنچه به پيامبران قبل از تو فرستاده شده ايمان ميآورند و به آخرت يقين دارند». همچنين در سوره ذاريات آيه 20 به وجود نشانههايي براي اهل يقين اشاره ميكند: «و في الارض آيات للموقنين» و در سوره تكاثر به مراتب يقين توجه داده ميشود كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت: «كلاّ لو تعلمون علم اليقين»459، «هرگز چنين نيست، اگر علم اليقين داشتيد». «ثم لترونّها عين اليقين»،460 «سپس آن را به عين اليقين در مييابيد».
در كلام پيامبر اكرم(ص) نيز درباره يقين عباراتي ديده ميشود؛ از ايشان نقل است كه درباره حضرت عيسي(ع) فرمودند: اگر يقينش بيشتر بود، در هوا ميرفت.461 امير مؤمنان علي(ع) درباره ارزش يقين ميفرمايد: «خوابيدن با يقين، برتر از نماز گزاردن با شك و ترديد است».462

بر آستانۀ اسرار آسمــــان نرســد به بام فقر و يقين هيچ نردبان نرسد463

بزرگان طريقت براي يقين همچون بسياري از مقامات و حالات سلوكي مراتبي قايل شدند و جملگي بر اين رتبهبندي اتفاق نظر دارند.464مطابق اين درجه‏بندي، يقين سه رتبه دارد:
1- علم اليقين2- عين اليقين 3- حق اليقين
حصول علم اليقين به نحو استدلالي و مطالعه است و موجب شناختن است. عين اليقين، استدراكي است و از طريق مكاشفه دريافت ميشود و موجب خلاصي از علت و سبب در قبول معلوم و مكشوف خواهد شد و اما حق اليقين خود حقيقت است كه از طريق مشاهده حاصل ميشود و سالك را از هر چه غير حق است، رها ميكند. اگر بخواهيم سالك را در هر يك از این سه مرتبه با مثال توصيف كنيم، اهل علم اليقين مانند كسي است كه از طريق استدلال و ادراك حرارت خورشيد به وجود آن يقين كند. صاحب عين اليقين مثل كسي است كه جرم و جسم خورشيد را رويت كرده و لذا در وجودش ترديد ندارد. حق اليقين از آن كسي است كه در اثر نابودي نور ديدهاش در نور آفتاب، در وجود آفتاب به يقين رسيده باشد. به اين ترتيب در مرتبه حق اليقين با فناي مشاهده كننده در مشهود، دوئيت از ميان برميخيزد.
مولوي در داستان جدال روميان و چينيان، روميان را اصحاب عين اليقين ميداند كه با صيقلي كردن باطن به صفاي درون رسيدهاند.

رومـيان آن صـوفيانند اي پــدر بـي ز تـكرار و كتـاب و بـي هـنـر
ليك صيقل كردهاند آن ســينهها پاك ز آز و حرص و بخل و كينهها465
اهل صيقل رستهاند از بو و رنگ هر دمي بيــنند خوبي بـي درنـــگ
نقش و قـشر علـم را بـگذاشتند رايــت عـين اليقيــن افـراشتـــنـد
رفت فـكـر و روشنـايـي يـافتند نـحـر و بـحـر آشنــــــايي يافتند466

شايد دليل اينكه مولوي روميان را اهل عين اليقين خواند و نه حق اليقين، آن باشد كه حال حق اليقين بر دوام نيست و مانند برقي ناگهان وارد ميشود و ناپديد ميشود؛ زيرا اگر اين حال ماندگار باشد، جسم سالك هلاك خواهد شد و جان از تنش به در ميشود؛ چه در حق اليقين شخص فاني در حق است و از خويش به در آمده است.
با شرحي كه از وادي يقين و به طور خاص مراتب عين اليقين و حق اليقين ارائه شد، آشكار است كه اين مرحله، جايي نيست كه سهل الوصول بوده و هر كس را بدان راه باشد. به گفته عمرو بن عثمان مكي، «حد يقين امتداد انتصاب دلها به خداست». 467چگونه دلي كه از زنگار خواطر و انواع وساوس پاك نشده، ميتواند در امتداد انتصاب به خدا قرار گيرد؟ لذا از ضروريات اوليه گام زدن در سراي يقين، نفي خواطر است كه البته در تمامي مراحل سلوك، سالك از این مجاهده فارغ نخواهد بود. به همين دليل ابويعقوب ميگويد: «بنده شايستگي يقين را در نمييابد مگر با بريدن از تمامي اسباب كه بين او و خدا هستند از عرش تا فرش تا بدان جا كه جز خدا را به دل راه ندهد و خدا را بر همه چيز هستي برگزيند».468

4-9-تجلّي
«تجلي» در لغت به معناي روشن شدن، جلوهگر شدن و روشني و تابش است469 و در معناي اصطلاحي عبارت است از «آنچه ظاهر شود بر قلوب از انوار غيوب».470 نجمالدين رازي تجلي را ظهور ذات و صفات الوهيت ميداند.471
عزالدين كاشاني طلوع نور حقيقت خداوندي بر سالك را همراه با زايل شدن صفات بشري از او توصیف ميكند.
سابقه بحث تجلي در قرآن و برخي احاديثي كه از رسول اكرم(ص) نقل شده، به چشم ميخورد؛ از جمله در قرآن در داستان تجلي حق بر كوه طور براي حضرت موسي(ع) كه درخواست ديدن خدا را داشت اين موضوع آمده است: «فلّما تجلّي ربّه للجبل جعله دكاً و خرّ موسي صعقاً».472 «پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت و موسي بيهوش بر زمين افتاد». نيز در سوره حشر كلام خداوند درباره اينكه اگر قرآن را بر كوه نازل ميكرديم، كوه متلاشي ميشد، ناظر به همين مطلب است.473 همچنين در حديثي از پيامبر(ص) آمده است كه: «ان الله خلق آدم فتجلّي فيه».474
از نكاتي كه درباره تجلي قابل ذكر است دو ساحت متفاوتي است كه از تجلي سخن رفته است و آن عبارت است از ساحت وجودشناسانه كه مراد، مظهر و تجلي خدا بودنِ هستي و مافيها است. البته درك اين مسأله مستلزم وقوع آن بر قلب عارف است؛ زيرا حقايق عرفان از طريق عقل و استدلال قابل اثبات نيست، بلكه امري شهودي هستند. ساحت ديگر ساحت سلوكي است كه در اينجا اين حوزه مدنظر است و مقصود، تجلي حق بر قلب عارف است. به بيان ديگر، تجلي در دو حوزه عرفان نظري و عرفان عملي قابل بحث است.
مطلب ديگر درباره تجلي، غيرقابل تكرار بودن تجليات در هر دو بخش است و تجلي «ظهور حقيقت است در هر مظهري به خصوصيتي و صفتي و نوعي».475 به عبارتي خداوند چه در عرصه وجود و چه در تجلياتش در آينه دل عارف، هر بار به شكلي نو ظهور مييابد و از این رو تمام مظاهر مادي و معنوي حق، قابليت دريافت و برداشت جديدي خواهد داشت. و به اين دليل گفتند: «لا يتجلي في صوره مرتين».476 شايد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های معرفت خداوند، معرفت خدا Next Entries پایان نامه با کلید واژه های تجلي، فناي، سالك، فناء