پایان نامه با کلید واژه های طبيعت، فلوطين، طبايع، ازلي

دانلود پایان نامه ارشد

خدا الگوي همه اشياء است. او بالقوه و به نحو متعالي با آنها يکي است و به آنها علم دارد. اگر حمله راس نسبت به افلاطونگرايي به عنوان نوعي جوابيه بر حملات فلوطين به ارسطو مد نظر قرار گيرد، مفيد خواهد بود.
بگذاريد با تأکيد بر تطابق خدا و احد آغاز کنيم. مبدأ نخستين فلوطين از برخي جهات مشابه با خدايي است که راس، آنچنانکه توصيف شد، در مابعدالطبيعه از آن حمايت ميکند، يعني به عنوان “آنچه شباهت را کفايت ميکند” و بالقوه همه اشياء مخلوق است. تفاوت، دقيقاً زماني به وجود ميآيد که راس از بالقوگي به سوي تعالي حرکت ميکند و نتيجه ميگيرد که اگر خدا صرفاً خالق همه اشياء نيست بلکه با همه آنها در معنايي “والاتر” متحد است، پس مُثل افلاطوني براي توجيه هيچ چيزي ضروري نيستند. حمله راس واقعاً دو لبه است. او سعي ميکند که نشان دهد هم نظريه مُثل ناسازگار است و هم آنچه که اين نظريه سعي دارد آن را توجيه کند در حقيقت به صورت قانع کنندهاي صرفاً با خالقي که بالقوه و به نحو متعالي همه مخلوقات است، توجيه ميشود.
نزاع راس اين است که مفهوم محوري افلاطونگرايي، استنساخ80، يعني رابطهاي مشهور ميان مثل و نمودهايشان، است. ادعا شده که استنساخ در تبيين وجود، چيستي يا ماهيت و فرديت نمودها ناتوان است. در ابتدا راس استدلال ميکند که در استنساخ، وجود نمودها توجيه نميشود؛ زيرا مُثل علل وجود نيستند. آنها خالق نيستند. پاسخ فلوطيني به اين اتهام اين است که احد البته با وساطت عقل به عنوان علت وجود اثبات شده است.
ثانياً، استدلال شده است که مُثل، ماهيت هيچ چيزي که نمونه مثل هستند را، توجيه نميکنند. آن چنان که راس ميگويد “هيچ افلاطونگراي مدرني (يا نوافلاطوني خداباوري تا آنجا که من ميشناسم) فکر نميکند مثالها حقايقي هستند که اشياء واقعي کپي ضعيفي از آنها محسوب ميشوند”. اين استدلال گونهاي از موضع ذاتگرايي ارسطويي را مفروض ميدارد که بر طبق آن هيچ موضوعي وجود ندارد که بتواند نمونهاي از ماهيت را ارائه کند يا در اين امر ناموفق باشد. براي مثال، سقراط نميتواند موضوع انسانيتش باشد آن گونهاي که بتواند آن را از دست بدهد. اگر قرار بود انسانيتش را از دست بدهد، ديگر وجود نميداشت. فکر ميکنم اين که ذاتگرايي ارسطو اشتباه است هم موضع افلاطون است و هم فلوطين، در نتيجه موضوعات، استنساخهايي از مُثل را به دست ميآورند يا از دست ميدهند. براي مثال عناصري که سقراط دربردارد ممکن است يک روز نمونهاي از گربه بودن را به جاي انسانيت ارائه کند. اما او هيچ استدلالي را براي اثبات اين ادعا که در نتيجه، نظريه مثل بي جهت باعث زحمت ميشود، پيشنهاد نميدهد.
نهايتاً راس استدلال کرده است که استنساخ، فرديت آنچه نمونه برداري شده است را توجيه نميکند. اين استدلال هم به استدلال اول و هم استدلال دوم مرتبط است. راس معتقد است که فرديت از لحاظ کارکرد با وجود و ماهيت مرتبط است. يک شيء يکي است چون موجودي از يک نوع خاص است. در نتيجه از آنجا که مُثل نه وجود و نه ماهيت را تبيين نميکنند، پس فرديت را تبيين نميکنند. پاسخ به اين استدلال، مانند استدلال اول، با اثبات احد به عنوان علت وجود با واسطه عقل آغاز ميشود. به عبارت دقيقتر، احد علت مستقيم و يگانه وجود يا آنچه منجر به آن ميشود، يعني علت وجود به واسطه عقل، است.
به طور عجيبي راس فوراً آنچه را که “عقب نشيني به موجودات ضروري وابسته، يعني به عقيده الهي نوافلاطونگرايي” ميخواند، انکار ميکند. او اين موضع را به عنوان موضعي که توسط آلوين پلانتينجا81 حمايت شده است، شناسايي ميکند. انتقادي که به اين موضع وارد ميکند اين است که:
اگر وجودهاي وابسته، غير از خدا هستند، بساطت و عدم وابستگي خدا به خطر ميافتد. خدا “خالق همه اشياء مرئي و نامرئي” نخواهد بود. اگر آنها “بخشهايي” از خدايند، بساطت نيز انکار ميشود. به علاوه خلقت نيز بيمحتوا خواهد بود؛ زيرا طبايع، انواع و حتي اشياء، مقدم بر طبيعت خدا اخذ ميشوند. خدا مفاهيم را با وجود پر ميکند مانند پسر بچهاي که قالبها را با سرب پر ميکند تا سرباز بسازد.
اين که پلانتينجا بساطت را به عنوان يک صفت اساسي براي خدا يا مبدأ همه اشياء نميشناسد، درست است. اما اين، قطعاً ديدگاه فلوطين در اين رابطه نيست.
مشکل است که بفهميم اگر آنچه راس ايدههاي الهي مينامد وجودهاي تابع هستند، پس چرا بساطت مبدأ نخستين نفي شده است. در مرحله آخر، راس از يک خالق بسيط که همه اشياء مخلوق به آن وابستهاند، دفاع ميکند. به وضوح راس وابستگي ازلي را به عنوان آنچه بساطت خدا را به خطر مياندازد، ميشناسد. و يا اينکه صرفاً مواضع پلانتينجا و فلوطين را با هم جاري ميکند. لازم است راس شرح دهد چرا وابستگي ازلي، بساطت خدا را بيشتر از وابستگي زماني به خطر مياندازد. همچنين اينکه بفهميم چرا به نظر ميرسد راس وابستگي را يک رابطه متقابل ميداند، مشکل است. گويا او ميگويد اگر طبايع به نحو ازلي وابسته به خدايند، آنگاه خدا به گونهاي به نحو ازلي وابسته به آن طبايع است. اما وابستگي طبايع به خدا مطلق است، درحاليکه وابستگي خدا به طبايع فرضي است. لذا رابطه متقابل نيست. يک رابطه واقعي نيز نيست. تنها اگر خدا بخواهد چيزي را با، مثلاً، طبيعت آهن بسازد، خدا توسط آن طبيعت مضطر ميشود. چرا نبايد اينگونه باشد و چرا اين بايد بيشتر از آنکه عدم تناقض تحميل بر او است، تحميلي بر طبيعت الهي باشد؟ نهايتاً، در پاسخ به آخرين انتقاد ضمني راس در عبارتي که از او نقل شد، موضع فلوطين دقيقاً آن است که مُثُل “مفاهيمي” نيستند که منتظر باشند توسط احد از وجود پر شوند. بلکه عقل با مُثل متحد است و به عنوان فعل ثانوي احد توصيف شده است. و از آنجا که وابستگي عقل به احد، ازلي است در حقيقت هيچ “مفهومي” وجود ندارد که در انتظار محقق شدن باشد. تنها الگوهايي وجود دارند که در انتظار کپي شدن هستند.
استدلالهايي که راس مطرح ميکند چه بسا به خوبي بر عليه تئوري جهان ممکن و هستي شناسيِ مفروض در منطق مودالهاي کمّي هدفگيري شدهاند. آنها حتي شايد عليه حداقل يک تفسير قابل قبول از نظريه مُثل افلاطون تأثيرگذار باشند. اين استدلالها آنچه اين نظريهها به شدت کمبود دارند را پيشنهاد ميدهند. ادعاي من اين است که فلوطين درحاليکه کم و بيش انتقادات راس را پيش بيني کرده، در اين جنبهها کمبودها را تأمين کرده است. اما مطلب بيش از اين است.
راس اميدوار است که از مابعدالطبيعهاي خداباورانه که بر اساس آن “آهن زنگ ميزند”، حقيقتي ضروري است که مرهون طبيعت آهن است، دفاع کند. اما آهن ضرورتاً موجود نيست. او بايد ميگفت اينکه چيزي موجود است که ضرورتاً زنگ ميزند مرهون اراده يا خرد الهي است. طبيعت آهن توسط خدا خلق شده است، اما فقط از طريق آفريدن نمودهاي آهن. از نظر فلوطين، اين مطلب اشياء را به عقب برميگرداند.
اما آيا او براي اينکه در اين پايين اسبي پديد آيد درباره اسب نميانديشد؟ چگونه براي او ممکن خواهد بود که وقتي ميخواهد اسبي بيافريند به اسب بيانديشد؟ زيرا قبلاً واضح است که اگر او ميخواست اسبي بيافريند انديشه اسب موجود بود و لذا براي او ممکن نيست براي اينکه اسب را پديد آورد به آن بيانديشد، اما اسبي که به وجود نيامده بايد پيش از اسبي که بعد پديد ميآيد موجود باشد. (VI.7.8.3-8)
اگر خدا ميانديشيد که مناسب است جهاني با اشياء آهني وجود داشته باشد، آيا علتش اين نبود که او انديشيده بود مناسب است چيزي با اين طبيعت موجود باشد؟ “اين طبيعت” به چه چيزي اشاره دارد؟ راس ميگويد که يا به هيچ چيزي اشاره ندارد و يا به طبيعت الهي اشاره دارد که بالقوه و با علو درجه، آهن و آب و غيره است. لذا وقتي به آفرينش ميانديشد، فکر ميکند که طبيعتش بايد خود را با اين يا آن نمود معرفي کند. فلوطين درحاليکه تصميم گرفته است بساطت مبدأ اول را در خطر قرار ندهد، ميگويد بايد يک دستگاه قابل فهم ازلي مرکب را اثبات کند تا خلق هر چيزي با يک طبيعت، معقول باشد . کثرت بايد از مبدأ نخست رفع شود، اما نبايد از کل ازليت رفع شود. نمودها، نمودهاي طبيعتهاي متمايز هستند. اين صحيح است که نمودها بايد نمودهاي چيزي باشند که با علو درجه، آن طبايع است. اما آنچه با علو درجه، آن طبايع است، يعني عقل، بالقوه آن طبايع نيست. او ابزاري براي احد است که بالقوه هر آن چيزي است که سبب وجود آنها ميشود. آهن نمودي از خدا نيست، بلکه نمودي از طبيعت آهن است، که همان چيزي است که مثال آهن به صورت اينهماني هست.
اگر فرض شود که خلقت بايد زماني باشد، حقيقت ازلي، موجود و مبدأ نخست بسيط مطلق باشد، آنگاه موضع راس به نظر ميرسد که قابل تبعيت است. اما هيچ دليل فلسفي براي اين فرض وجود ندارد. از سوي ديگر اگر فردي صرفاً تصميم بگيرد که بساطت مطلق مبدأ اول را حفظ کند و همچنين آماده باشد که تصديق کند که “آهن زنگ ميزند” حقيقتي ضروري است که مرهون طبيعت آهن است، درحاليکه “آب تر است” حقيقتي ضروري است که مرهون طبيعت آب است، آنگاه به نظر ميرسد که علت اين امر طبايع متمايز است. و به نظر ميرسد که بهتر است (با حفظ بساطت الهي) طبايع يا ماهيتهايي به نحو ازلي متمايز را به شيوه فلوطيني اثبات کنيم. نزاع بين فلوطين و راس را ميتوان به شکل خلاصه به اين صورت بيان کرد: (1) فلوطين ميگويد مبدأ اول طبيعت يا ماهيتي را ميآفريند و آنگاه طبيعت را براي آفريدن افرادي که آن طبيعت را دارند استفاده ميکند؛ (2) راس ميگويد که مبدأ اول طبيعت را با آفريدن افرادي که واجد آن هستند، خلق ميکند. آشکارا اگر ما (2) را بپذيريم طبيعت نمود نيافته و امکانهاي قابل تعقل ازلي اي موجود نخواهد بود. معناي اين آن است که هيچ راهي براي سخن گفتن از خلقت الهي مگر بر حسب اراده الهي نخواهد بود. براي مثال ما نميتوانيم به شکل معقولي بگوييم که خدا اشياء را به طريقي اراده کرده است نه به طريق ديگري؛ زيرا عبارت “نه به طريق ديگري” نشان دهنده يک امکان ازلي است که محقق نشده است.
بايد فوراً بپذيريم که اين نميتواند استدلالي قاطع به نفع ديدگاه فلوطين باشد. اما بايد تأکيد شود که براي فلوطين مقر حقيقت ازلي يک ذهن است، همانطور که براي يک مدافع مابعدالطبيعه خداباورانه که خدا را عالِم به همه چيز ميداند اينگونه است. در هر حال اگر بساطت الهي مورد تأکيد باشد، اگر حقيقت ازلي مرکب باشد، در اين صورت بايد تابع مبدأ اول باشد، و اگر بسيط باشد در آن صورت بايد با ذهنِ مبدأ اول مطلقاً متحد باشد. لذا راس با فلوطين در اين اعتقاد که نوعي حقيقت ازلي وجود دارد که به موجب آن آهن زنگ ميزند، موافق است. او در اين اعتقاد با فلوطين مخالف است که، به عنوان مثال، حقيقت ازلي که به موجب آن مثلاً آب تر است دقيقاً همان حقيقتي است که به موجب آن آهن زنگ ميزند.
به علاوه هم راس و هم فلوطين معتقدند که طبايع يا ذوات، علتي براي وجودشان دارند. اما فلوطين عليت ازلي طبايع را از عليت زماني اشياء داراي اين طبايع تفکيک ميکند، درحاليکه راس عليت طبايع را در عليت اشياء داراي طبايع مضمحل ميکند. راس در چنين کاري، بر خلاف فلوطين، مطلقاً هر گونه کارکرد تبييني را براي خود طبيعتها انکار ميکند. تنها تبيين در اراده يا علم خدا جايز دانسته شده است. در اين عبارت که “خدا اراده کردهاست اشيائي با اين و آن طبايع موجود باشند”، نقش تبيينگر براي محتواي معقول در هر طبيعت، توسط اراده خدا غصب شده است. بنابراين هيچ تبييني براي اينکه يک طبيعت نمودي پيدا نکرده است وجود ندارد، حتي اينکه خدا اراده کرده که يک “بخش” از آنچه خدا بالقوه هست نمودي پيدا نکند.
همان طور که قبلاً گفتم ديدگاه راس خلقت را مانند بساطت الهي در زمان ميداند. موضوع عدم وابستگي الهي چيزي است که بحث را منحرف ميکند. مبدأ نخستين راس بنا بر فرض، کمتر از مبدأ نخستين فلوطين مجبور نيست. اگر خدا جهاني را که در آن آهن زنگ ميزند اراده کند، آنگاه آن حقيقت احتمالاً خدا را از جهات ديگر مجبور ميکند. فکر ميکنم مهمتر اين است که موضع راس بخشي از قدرت جدلي خود را از اين حقيقت دريافت ميکند که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های مصادره به مطلوب Next Entries پایان نامه با کلید واژه های وقتي، چيزي، مبادي، فلوطين