پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، کیخسرو، آن‌جا، کاووس

دانلود پایان نامه ارشد

عظیم بلند فرمود و آن بنا تل عقرقوف است و قومی گفته‌اند کی آن بنا را از بهر آن کرد تا آن جا بر تخت بنشیند کی چهار عقاب آن را برداشتند و بر هوا بردند. بعضی گویند کی به نظاره‌ی آسمان می‌رود و این محال است چه دیوانگان را مانند این صورت نبندد کی هیچ کس از اهل این دنیی طاقت آن ندارد کی از مکان هوا بگذرد امّا این تل عقرقوف او کرده است صرح گویند و عرب هرجا کی بلندی باشد آن را صرح گوید و این کیکاوس را پسری آمد سخت نیکو و با ورج و نام او سیاووش و او را به رستم سپرد تا او را بپرورد و رستم او را به زاولستان برد و آن‌جا تربیت کرد و ادب‌ها آموخت و سخت رشید و هنرمند بیرون آمد و چون بالغ گشت او را نزدیک پدرش کیکاووس آورد و به دیدار او سخت خرم گشت از آنچ پُرهنر بود و ارجمند و کیکاووس زنی داشت به یک روایت گفته‌اند دختر ملکی بود از ملک یمن و به روایتی دیگر گفته‌اند دختر افراسیاب بود و کیکاووس این زن را سخت دوست داشت و گویند جادو بوده است و این زن چون سیاوش را بدید بر وی عاشق شد و حال بدان انجامید که سیاوش به ترکستان افتاد از ترس پدر و آن‌جا کشته شد. چنانک آن قصّه مشهور است و تکرار آن دراز گردد و دختر افراسیاب از سیاوش آبستن بود و چون افراسیاب سیاوش را بکشت، این دختر را هلاک خواست کردن و پیران کی از جمله بزرگان ترک بود نگذاشت کی دختر را هلاک کند و او را بر کشتن سیاوش ملامت کرد و گفت این دختر را به من سپار تا چون بار نهد اگر پسر باشد، پسر را بکشم و اگر دختر آید، باری بزه‌کار نشوی، هم‌چنین او را بدو سپرد و دختر افراسیاب پسری آورد کیخسرو نام و پیران او را می‌پرورد، و کیکاووس چون خبر حادثه‌ی سیاوش شنید جزع بسیار کرد و گفت سیاوش روحانی را من کشتم نه افراسیاب و گیوبن جودرز را مجهول‌وار بفرستاد تا تفحّص حال کیخسرو و مادرش را به دست آورد و از ترکستان بگریزاند و رستم دستان با لشکری عظیم بر سرحد بود. پیش‌باز رفت و ایشان را بیاورد و افراسیاب لشکرها را فرستاد بر اثر ایشان، امّا رستم دفع کرد و ایشان را بکشت و کیخسرو و مادرش را بیاوردند و شادمانه شد و نشاط‌ها و خرّمی‌ها کردند و کیخسرو بالغ شده بود و با ورج و جمال و دانش و رای و مردمی تمام بود و پیش از آوردن کیخسرو سرگذشت کیکاووس آن بود کی چون در ملک متمکن شد سر در عشرت و شراب‌خواری و خلوت‌ها ساختن فرو برد و به کام و شهوت راندن مشغول شد و سیاست و تدبیر ملک فروگذاشت و از همه اطراف خوارج سر بر آوردند و مستولی شدند و کار بدان رسید کی همه ساله او را به جنگ ایشان مشغول بایست بود و یک دفعه دست او را بودی و یک دفعه ایشان را تا به عاقبت قصد یمن کرد به حکم آنک ذوالاذعاربن ابرهه ذی‌المنار کی در آن عهد ملک یمن بود دست‌درازی‌ها می‌کرد و کیکاووس خواست تا او را مالش دهد و چون به حدود یمن رسید ذوالاذعار با لشکرهای بسیار پیش‌باز رفت و کیکاووس را بگرفت و لشکر را بغارتید و شکستی عظیم بر ایشان آورد و قتل بسیار کرد و کیکاووس را در چاهی محبوس کرد و سنگی بزرگ بر سر آن چاه نهاد و مدّتی بماند تا رستم دستان لشکرها جمع کرد و به یمن رفت و کیکاووس را به قهر از ایشان بستد به قول تواریخیان فرس. و امّا تواریخیان عرب گفته‌اند کی چون رستم با لشکرها آن‌جا رفت ذوالاذعار با لشکر خویش بیرون آمد و هر دو لشکر بر یکدیگر فرود آمدند و پیرامن لشکرگاه‌ها خندق‌ها ساختند تا یک چندی برآمد و هر دو لشکر ستوه شدند پس صلح کردند و کیکاووس را باز دادند به شرط آنک بعد از آن قصد یمن نکند. چون کیکاووس با مقرّ عزّ خویش رسید رستم را در مقابلت این خدمت از بندگی آزاد کرد و سیستان و زابلستان به وی داد، از آنچ عادت چنان بودی در روزگار ملوک فرس کی همه سپاهسالاران و سراهنگان و طبقات لشکر را هم‌چون بندگان درم خریده داشتندی و همگان را گوشوار بندگی در گوش‌ها کرده بودندی پیر و جوان و خرد و بزرگ و چون در پیش پادشاه رفتندی عادت چنان بودی کی هر یکی کمر بالای جامه بستندی و آن را کمر بندگی خواندندی… و چون رستم این خدمت پسندیده بکرد؛ کیکاووس او را آزاد کرد و گوشواره و کمر بندگی از گوش و میان او دور گردانید و تشریف‌های نیکو داد و نواخت‌ها فرمود و نسخه آزادنامه و عهد کی از بهر رستم نوشت این است: «به نام یزدان دادار و روزی دهنده این آزاد نامه کیکاووس‌بن کیقباد فرمود مر رستم‌بن دستان را کی من تو را از بندگی آزاد کردم و مملکت سیستان و زاولستان تو را دادم. باید کی به بندگی هیچ کس اقرار نیاوری و این ولایت کی تو را دادم به مملکت، نگاه داری و بر تخت نشینی از سیم زراندود و ولایت کی تو را دادم مال خویش و کلاهی زربفت به عوض تاج بر سر می‌داری. چون در ولایت خود باشی تا جهانیان بدانند کی ثمرت خدمت و وفاداری چگونه شیرین بود و حق‌شناسی ما بندگان را بر چه جملت باشد و رستم را گسیل کرد و فرمود تا بر سرحد ترکستان رود با لشکرها‌ی بسیار و فرصت نگاه دارد تا چون پسر گودرز، کیخسرو و مادرش را بیاورد ایشان را حمایت کند و رستم برفت و هم‌چنین سپرد و چون کیخسرو بیامد کیکاووس پادشاهی بدو سپرد. (همان، 126-133)

2-3-3-6 مجمل‌التواریخ و القصص
الف. کیقبادابن الزاب الذی یقال له المجوس زو، به روایتی گویند پسر کیکامه بود و کیکامه پسر زو، به هم نزدیک است، فرزندش کیکاووس و کی پشین و او جد لهراسف (مجمل 1318: 29)
ب. کیکاووس به روایتی گویند پسر کی افره‌ابن کیقباد بود و حقیقت آن است که خود پسر کیقباد بود. (همان، همانجا)
ج. و اندر نسب این جماعت بعضی روایات دیگر هست که آن را ننوشتم که از حقیقت دور است و محال چنانک عادت مغان است و یا از نقل سهوها بودست و گردش روزگار دراز درش کرده و خلل پذیرفته و بعضی آن است که گویند فریدون نمرود بود و باز کیکاووس را نمرود گویند یعنی که هم به آسمان رفت و ابراهیم را سیاوش گویند سبب آن که وی در آتش رفت. … (همان، 45)
د. پادشاهی کیکاووس صدوپنجاه سال بود. به روایتی صدوشصت سال گویند و به بلخ نشست اوّل زیرا که پدرش آن‌جا بسیار بودی پس به پارس دارالملک ساخت و به مازندران رفت و گرفتار شد آن‌جا با بزرگان عجم تا رستم برفت تنها بعد از حال‌های بسیار و کشتن سپید دیو و شاه مازندران را او را باز آورد و افراسیاب ایران زمین گرفته بود بعضی گویند بازگشت و دیگر روایت آن است که به سواد بغداد رستم با وی حرب کرد و سوی ترکستان تاختش بعد از این کیکاووس گرد پادشاهی بگشت و به زمین ‌هاماوران شاه او را مهمان برد با بزرگان و در مستی همه را بند برنهاد و به قلعه فرستاد و دختر شاه‌ هاماوران سوداوه کاووس را خدمت همی‌کرد تا رستم سپاه ساخت و برفت و بعد از کارزارها کاووس را از بند بیرون آورد و به ایران‌زمین باز آمدند از این پس آن قصّه بود که بر آسمان خواست رفت و صندوق و عقاب بیاورد تا از بالا به زمین ساری فرو افتاد بر آب و بزرگان چون خبر بدانستند او را بدان ناسپاسی ملامت کردند و سوی تخت باز آمد شرمسار. از این پس حادثه شکارگاه رستم بود با مهتران عجم و حرب با افراسیاب و هزیمت شدن وی و قصّه‌ی زادن سهراب و گم شدن رخش و حرب کاووس با سهراب و سپاه افراسیاب از آن پس تا کشته شدن سهراب بر دست پدرش رستم. بعد از این مولود سیاوش بود و پرورانیدن رستم او را تا افراسیاب آمد به حرب و سیاوش حرب او را از پدر اندرخواست و به حرب ترکان شد از گفتار سوداوه زن پدرش بعد از آن‌که در آتش رفته بود و پاکیزگی وی پیدا شد و چون برفت و صلح افتاد میان سیاوش و افراسیاب. کاووس بدان رضا نداد و سیاوش به ترکستان اندر رفت و او را افراسیاب بنواخت و دختر به وی داد و آن‌جا شهری بنا کرد تا افراسیاب را از حسد بر آن آغالیدند و سیاوش کشته شد و پس از کشتن او کیخسرو بزاد. در این عهد رستم با سپاه سوی ترکستان رفت به کین سیاوش بعد از آن‌که سوداوه را دونیم زد تا افراسیاب بشکست و پسرش سرخه کشته شد و هفت سال رستم به ترکستان بایستاد و همه کشور خراب کرد پس به ایران باز آمد از این پس فرّه پادشاهی از کاووس گشته شد و شکوه برخاست و برادر نوخواسته بود او را کی بهمن نام و پسری کی شکن طرفی از پادشاهی ایشان داشتند تا بر آخر کی شکن به دست ترکان گرفتار شد و بعد مدتی بکشتندش و گودرز خواب دید در کار کیخسرو تا گیو را پسرش بفرستاد تا بعد از هفت سال که در ترکستان بگشت خسرو را بیافت و بیامدند تا بعد حال‌ها بی‌کشتی به جیحون بگذشتند گیو و خسرو و فرنگیس مادرش به ایران آمدند و میان گودرز و توس سخن رفت که توس پادشاهی فریبرز را خواست پسر کاووس چون دز بهمن کیخسرو توانست ستدن قرار بر وی افتاد و به زندگانی کیکاووس پادشاهی به کیخسرو رسید و سلیمان پیغمبر علیه‌السلام به زمین شام پیغمبر و پادشا بود. چنین گویند کیکاووس از وی بخواست تا دیوان را بفرماید تا از بهر او عمارت کنند و آن بناها که به پارس است بدان عظیمی و آنک کرسی سلیمان خوانند و دیگر جای‌ها ایشان کرده‌اند کیکاووس را و این در تاریخ طبری‌ست و به روایتی گویند سلیمان به عهد کیخسرو بود و حمزه اصفهانی منکر است اندر حال کرسی. در کتاب الاصفهان همی شرح دهد که بر آن سنگ‌ها بر صورت خوک بسیار کردست و هیچ جانور بر بنی‌اسرائیل دشمن‌تر از خوک نیست و بر آن‌جا نبشته‌ها هست به فهلوی و همی‌گوید که در روزگاری موبدی را بیاوردند که آن را بخواند در جمله این لفظ بود که: کردش این زمان جم به فلان ماه و فلان روز و پهلوی نبشته است این کلمت‌ها و بسیاری دیگر و من از جهت نادانستن حرف آن ننوشتم که از صورت غرضی برنخیزد و آن را هزار ستون خوانده‌اند و دیگر بناها هم نبشته‌ها بر آن از طهمورث نشان همی‌دهد امّا چنان ساختن در قوت آدمی دشخوار باشد و دیوان در فرمان جمشید و طهمورث بوده‌اند مگر مرغ و باد که جز مسخر سلیمان نبوده‌اند هیچ مخلوق را. آنچ خواندیم بدین‌سان است و خدای تعالی علیم‌تر بدان و کیکاووس در بابل بنایی بلند به هوا برشده برآورد و چنین گویند که آن را عقرقوب خوانند. اثر آن بعضی تل نمرود گویند و عوام تل قرقوب خوانند و من آن دیده‌ام و بهری صرح خوانند؛ معرب کرده از زبان نبط عراق که کوشک را صرحا خوانند. کاووس از پس کشتن افراسیاب به پارس بمرد. (همان، 45-48)
ه. اندر عهد کیکاووس پیغمبر سلیمان بود علیه‌السلام به زمین شام و صبا و جهان‌پهلوانی رستم کرد و مبارزان و معروفان چون کردار قلیمان و طوس و گستهم نوذران و میلاد و گودرز و کشواد و گیو پیر گودرز با رهام و اند برادر و فرامرز پسر رستم و زواره برادر رستم. (همان، 91)
و. که بومسلم هم‌چنان سیاه پوشیدنی اختیار کرد که شیدوس کرد به رفتن و کشتن سیاوش و بدان جامه پیش کیکاووس اندر رفت و هیچ نماز نکرد گفت نه سلام و نه سجده تو را و از آن پس هرگز نخندیدی مگر در جنگ. (همان، 315)

ز. «لقب» کیکاووس: ود خرد (بد خرد) (همان 417)

ح. کیقباد به دارالملک پارس بمرد و آن‌جا ستودان کردند و به روایتی دیگر به بلخ. کیکاووس به اصطخر از دنیا برفت و آن‌جا به ستودان پدرش نهادند. (همان، 462)

2-3-3-7 جوامع الحکایات و لوامع الروایات
چون کیکاووس به ملک بنشست او مردی متلوّن طبیعت، متردّد عزم، مختلف‌رای بود و ثبات و تانی از امور دور بود، و گاه در کاری سهل استقصا و غلوّ بسیار کردی و گاه در امور مهم طریق حزم را مسلوک نداشتی، و او به اشارت و ارشاد طوس و گودرز و گستهم شهر بلخ را دارالملک خود ساخته بود و آن‌جا قرار گرفت و بدان سبب ولایت‌های ایران از هجوم ترکان ایمن بود. (عوفی، 1350: 43)
در جوامع‌الحکایات عوفی به جای داستان فریب خوردن کاووس توسط یکی از دیوان مازندران که به شکل خنیاگری درآمده است و در نتیجه‌ی حمله‌ی او به مازندران آمده که ابلیس به صورت مطربی به خدمت کاووس در آمد و و با ذکر زیبایی‌ها و نیکویی‌های آن دیار او را برای حمله به یمن بفریفت. نام پادشاه یمن ذوالاذعار آمده و نام دختر وی شعری آمده.
از آن‌جا که به ماجرای رقابت افراسیاب با تازیان بر سر تصرّف ایران در این مدّت هیچ اشاره‌ای نشده است به نظر می‌رسد که روایت عوفی نقل هیچ یک از روایات قدیمی و اصیل نباشد و حاصل طبیعی سیر تحوّل داستان

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های خواجه نظام الملک، زنان و دختران، عقد ازدواج Next Entries پایان نامه با کلید واژه های تاریخ بلعمی، تیراندازی، فریقین