پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، كاووس، سودابه، كرد

دانلود پایان نامه ارشد

نشناخت! رستم دست در كمربند سهراب انداخت كه او را از زمين بلند كند، امّا نتوانست! سهراب گرزى به كتف رستم زد و رستم دردش گرفت و سهراب او را ريشخند كرد، وقتى دو پهلوان نتوانستند كارى از پيش ببرند، رستم به سپاه توران حمله كرد و سهراب به سپاه ايران و با گرز خود پهلوانان بسيارى را كشت. رستم نگران شد كه مبادا بلايى سر كاووس بيايد و به دنبال سهراب رفت و گفت: از سپاه ايران مگر چه كسى با تو جنگ كرده بود كه با آن‌ها جنگ كردى؟! سهراب گفت: تورانيان نيز با تو جنگ نكرده بودند و آن تو بودى كه نخست به سپاه توران تاختى. رستم گفت: ديگر هوا تاريك شده است و فردا دوبار با يكديگر نبرد خواهيم كرد.
چون سهراب به لشكر بازگشت از هومان احوال لشكر را پرسيد و از آن‌سو رستم نزد كاووس رفت و كاووس او را نزد خود نشاند و رستم براى كاووس از نيرو و توان سهراب و ناتوانى خود در شكست دادن او گفت و كاووس پاسخ داد خداوند بدخواه تو را از بين ببرد، من امشب در پيشگاه او راز و نياز خواهم كرد و براى تو پيروزى خواهم خواست. رستم نزد زواره رفت و به او وصيت كرد چون صبح شد تهمتن به ميدان نبرد رفت و سهراب كه ديشب را به بزم گذرانده بود شادان از او احوال‌پرسى كرد و به او گفت من در دل به تو علاقه‌مندم و تو اين‌جا پيش من بمان تا باده‌گسارى كنيم و بگذار كس ديگرى به جنگ آيد. امّا رستم گفت: مرا فريب نده و سهراب هم قبول كرد كه با او بجنگد. سهراب، رستم را بر زمين زد و بر سينه‌اش نشست، خنجر خود را بيرون كشيد و خواست سر رستم از تنش جدا كند، رستم به سهراب گفت: رسم ما چنين نيست و اگر پهلوانى بزرگى را براى بار اوّل بر زمين زند، سرش را نمى‌برد بلكه بار دوم اگر توانست او را بر زمين بزند سر از تنش جدا مى‌كند، سهراب اين سخن را باور و رستم را رها كرد و از ميدان نبرد بيرون آمد و به تحقير پرداخت. هومان نزد سهراب آمد و از نبرد پرسيد و سهراب آن‌چه گذشته بود برايش تعريف كرد. هومان افسوس خورد و گفت: او تو را فريب داده است و همان زمان از جان سهراب قطع اميد كرد و رستم نيز سوى آب رفت و سر و تن بشست و جهان‌آفرين را به خاطر جان دوباره‌اى كه يافته بود سپاس گفت.
دوباره پهلوانان به كشتى گرفتن پرداختند و اين بار رستم پشت سهراب را خم كرده و او را به زمين زد و بى‌درنگ تيغ تيزى بيرون كشيد و پهلوى سهراب را بدريد.
سهراب آهى كشيد و گفت: زمانه كليد عمر مرا به دست تو داد، تو در كشتن من بى‌گناهى، بلكه تقدير مرا كشت! هم‌سن و سالان من هنوز در كوچه مشغول بازى هستند و من اين‌گونه بر خاك افتادم! مادرم نشانى‌هاى پدر را به من داد و به خاطر مهرى كه به پدر داشتم جان خود را از دست دادم! اكنون اگر تو خود را چون ماهى در آب يا چون ستاره در آسمان و يا چون سياهى در شب پنهان‌سازى، باز هم پدرم رستم انتقام مرا از تو خواهد گرفت!! دنيا پيش چشم رستم سياه شد و بى‌هوش گشت و چون به هوش آمد، با ناله و خروشى از او پرسيد چه نشانى از رستم دارى؟! كه نامش ميان گردن‌كشان گم باد و سهراب مهره‌اى را كه سال‌ها پيش رستم به تهمينه داده بود؛ بر بازويش به او نشان داد و رستم چون خفتان سهراب را گشود و مهره را بر بازويش ديد، شروع به شيون و زارى كرد و خاك بر سر كرد. چون خورشيد از آسمان پايين آمد، تهمتن از ميدان نبرد باز نگشت و بيست نفر از سپاهيان ايران به آوردگاه آمدند تا ببينند سرانجام كار چه شده و چون از دور رستم را سوار بر رخش نديدند گمان كردند كه او كشته شده است و به كاووس كى خبر كشته شدن رستم را دادند و سراسر لشكر شروع به زارى كردند. كاووس طوس را فراخواند و به او گفت: پيكى را سوى آوردگاه بتازانيد تا ببينيم سرانجام سهراب چه شده است كه اگر رستم كشته شده باشد از ايران كسى هم‌آورد او نيست و شايد با جمعيت بسيار بتوان بر سر سهراب ريخت و او را كشت.
از آن‌سو سهراب به رستم گفت: اكنون كه روزگار من به پايان رسيد بخت تركان برگشته است از تو خواهش دارم نگذارى كه كاووس با تركان بجنگد، زيرا ايشان به خاطر من به جنگ با ايران آمدند و من بسيار به ايشان اميدها داده بودم. رستم سوار بر رخش شد و سوى سپاه ايران آمد، چون ايرانيان او را زنده ديدند، خدا را سپاس گفتند و هنگامى كه او را جامه دريده و روى خراشيده يافتند علّت را جويا شدند و رستم ماجرا را براى ايشان تعريف كرد و از آن‌ها خواست كه با تركان به جنگ نپردازند و سوى سهراب بازگشت و بزرگانى چون طوس و گودرز و گستهم همراه او رفتند. رستم دشنه‌اى به دست گرفت تا سر خويش را ببرد، بزرگان با او گلاويز شدند و گريستند، گودرز گفت: از اين‌كه دنيا را داغ‌دار خود كنى چه سود؟ اگر صد بلا بر سر خود بياورى چه فايده‌اى به سهراب مى‌رسد؟ اگر تقدير است كه اين جوان زنده بماند، تو بى‌رنج با او زندگى كن و اگر رفتنى‌ست مگر چه كسى جاويد است؟ همه چه شاه و چه پهلوان شكار مرگ هستيم. رستم به گودرز گفت: نزد كاووس رو و از سوى من بگو كه چه بر سرم آمده است! اگر خدماتى را كه به تو كردم را به ياد دارى مرا غم‌خوارى كن و از آن نوش‌دارويى كه در گنج دارى و زخم‌ها را مداوا مى‌كند شايسته است با جام مِى نزد من فرستى، باشد كه او به بركت بخت تو بهتر شود و مانند من يكى از فرمان‌برداران تو باشد.
گودرز به سرعت نزد كاووس رفت و پيغام رستم بداد، كاووس گفت: اگر چنان پهلوانى زنده بماند، رستم قدرتمندتر خواهد شد و بى‌گمان مرا خواهد كشت نشنيدى كه او گفت: كاووس كيست؟
گودرز بازگشت و به رستم گفت: خوى بد شهريار مانند درخت تلخى‌ست كه هميشه ميوه مى‌دهد، تو بايد نزديك او بروى و جان تاريك او را روشن كنى.
به دستور رستم، سهراب را در كنار جويبار خواباندند و رستم به سوى كاووس به راه افتاد، امّا از پس او آمدند و خبر آوردند كه سهراب از اين دنيا رفت و اكنون از تو تابوت مى‌خواهد نه كاخ. رستم از اسب پياده شد و خاك بر سر كرد و خود را نفرين كرد و گفت: چه پاسخى به سرزنش زال و رودابه و مادر سهراب بدهم؟! پدر تهمينه چه خواهد گفت؟! همه به نژاد ما نفرين خواهند كرد. چه كسى مى‌دانست كه اين كودك به اين زودى بزرگ مى‌شود و به جنگ مى‌آيد؟!! و سهراب را در تابوت گذاشته و همه گريستند و پرده‌سرا و تخت او را نيز آتش زدند.
كاووس به رستم گفت: همه چيز فانى‌ست و نبايد به دنيا دل بست. يكى زودتر و يكى ديرتر، امّا سرانجام همه خواهند مرد. اگر آسمان را به زمين و آتش را به جهان بزنى، نمى‌توانى رفته را بازگردانى. من از دور بر و گردن او و قامت بلندش را ديدم، تقدير او را به دست تو تباه ساخت. رستم گفت: او از دنيا رفت، امّا هومان و تورانيان در اين دشت هستند، با ايشان به چنگ نپرداز.
زواره آن‌ها را راهى خواهد كرد و كاووس گفت: اگرچه ايشان به من و ايران بد كرده‌اند، من از درد تو دردمندم و ايشان را به ياد نخواهم آورد.
كاووس لشكر به ايران راند و رستم منتظر شد تا زواره بازگردد و چون زواره باز آمد سحرگاه رستم به سوى زابلستان حركت كرد. چون دستان پدر رستم تابوت را ديد، از اسب پياده شد و رستم با جامه‌ى دريده به سوى او رفت و پهلوانان خاك بر سر كردند.
زال گفت: شگفتا كه سهراب با اين سن و سال كم، جنگ‌آور بزرگى شد و ديگر چون او مادر نخواهد زاييد.
چون رستم به ايوان خويش باز آمد، تابوت بگشاد و تن سهراب را به پدر و بزرگان بنمود گويى سام بود كه از جنگ بازگشته و خفته بود!
رستم گفت: اگر دخمه‌اى زرّين براى او بسازم پس از مرگ من آن را غارت خواهند كرد، پس دخمه‌اى از سمّ ستوران براى او برپا ساخت!

سیاوش
روزی پهلوانان بزرگ ایران از جمله توس و گیو با سواران دیگر برای شکار به دشت دغوی در مرز ایران و توران می‌روند و در آن‌جا دختری زیبا روی از خاندان گرسیوز را می‌یابند که شب پیش از آن از دست پدر مستش که قصد جان او را داشته گریخته و بدین بیشه پناه آورده است. میان توس و گیو بر سر تصاحب آن دختر مجادله‌ای در می‌گیرد تا جایی که قصد کشتن دختر و پایان دادن به این اختلاف می‌کنند امّا بنا به پیشنهاد دیگران داوری را نزد شاه می‌برند تا هرچه شاه بفرماید بر آن گردن نهند. کاووس چون چشمش به دختر می‌افتد خود، خواهان وی می‌شود و با او ازدواج می‌کند.
زمان زیادی سپری نمی‌شود که به کاووس مژده‌ی زاده شدن پسری فرّخ از آن دختر را می‌دهند. شاه نام او را سیاوش می‌گذارد. ستاره شناسان اختر سیاوش را آشفته می‌بینند و شاه از این پیش‌گویی اندوهگین می‌شود.
پس از مدتی رستم به دیدار شاه می‌رود و به شاه می‌گوید که در دربار کسی شایستگی پروراندن چنین فرزندی را ندارد و از او می‌خواهد که سیاوش را برای تربیت بدو بسپارد. شاه موافقت می‌کند و رستم او را به زابلستان برده و آداب رزم و بزم بدو می‌آموزد. سیاوش بزرگ و سرآمد زمانه می‌گردد و از رستم می‌خواهد که به دیدار پدر برود.
رستم و سیاوش با هدایای فراوان نزد شاه می‌روند. کاووس با دیدن سیاوش از سن اندک و خرد بسیارش شگفت‌زده شده و جهان‌آفرین را ستایش می‌کند. بزرگان ایران نیز از فرّ سیاوش فرومانده و خدا را سپاس می‌گویند. به دستور شاه به مدت یک هفته به میمنت بازگشت سیاوش جشن برپا می‌کنند و شاه همه چیز جز تاج را به سیاوش نثار می‌کند.
به مدّت هفت سال کاووس سیاوش را از هر نظر می‌آزماید و در هر کاری او را انسانی پاک‌زاد می‌یابد. در هشتمین سال کاووس حکومت سرزمین کهستان (ماوراالنهر) را بدو می‌سپارد. مدّتی به همین منوال سپری می‌شود تا این که یک روز سودابه ناگهان سیاوش را می‌بیند و سودایی در سرش می‌افتد. از اندیشه‌ی عشق سیاوش، سودابه مانند ریسمان لاغر شده و روز به روز مثل یخی که در مقابل آتش باشد تحلیل می‌رود. تا این‌که کسی را نزد سیاوش می‌فرستد تا پنهانی به سیاوش بگوید که به شبستان (حرم‌سرای) شاه وارد شود. سیاوش از این سخن برمی‌آشوبد و به قاصد می‌گوید که مرد شبستان و بند و فریب نیستم. سحرگاه روز بعد سودابه نزد شاه می‌رود و از او می‌خواهد که سیاوش را به شبستان نزد خواهرانش فرستد که دل‌تنگ دیدار او هستند. شاه می‌پذیرد زیرا سودابه را دارای مهر مادری نسبت به سیاوش می‌داند. پس سیاوش را فراخوانده و به او می‌گوید: مهر تو در دل همه می‌افتد به‌ویژه آن کس که پیوند خونی با تو دارد. تو در شبستان خواهران و مهربان مادری چون سودابه داری. نزد آن‌ها برو تا از دیدارت تازه و خرسند گردند. سیاوش سخنان پدر را که شنید مدتی با تعجب بدو نگریست. گمان کرد که پدر می‌خواهد او را بیازماید. به پدر گفت: به من هم‌نشینی با موبدان و بخردان و بزرگان بفرما تا چیزی بیاموزم. در شبستان شاه از زنان چه می‌توانم آموخت؟ شاه او را آفرین می‌گوید امّا دوباره به خواهش خود پای می‌فشرد. سیاوش هم می‌پذیرد که فردا بامدادان به شبستان برود. فردا وقتی سیاوش وارد شبستان می‌شود. زنان همه به پیش‌باز او می‌آیند و سودابه از تخت فرود آمده؛ سیاوش را در بغل گرفته و چشم و رویش را می‌بوسد و خدا را به خاطر داشتن چنین فرزندی ستایش می‌کند. سیاوش درمی‌یابد که این مهر، مادرانه و ایزدی نیست و به سمت خواهران می‌رود؛ همه شبستانیان او را ستایش می‌کنند و سیاوش پس از زمانی نزد پدر باز می‌گردد. شب‌هنگام شاه به شبستان رفته و از سودابه درباره‌ی سیاوش می‌پرسد. سودابه به کاووس پیشنهاد می‌دهد که سیاوش با یکی از دختران او ازدواج کند و فردای آن روز شاه به سیاوش می‌گوید که من آرزو دارم تو صاحب فرزندی بشوی تا وارث تاج و تخت ما باشد. به‌ویژه که از موبدان ستاره شمر شنیده‌ام که از پشت تو شهریار بزرگی به وجود خواهد آمد. حال دختری از خاندان بزرگان گیتی مثل کی‌پشین و کی‌آرش برگزین. سیاوش پاسخ می‌دهد که من بنده‌ی شاه هستم و هرچه او بگوید و هرکه او برگزیند می‌پذیرم. تنها سودابه نباید از این سخن با خبر شود. شاه از او می‌خندد و می‌گوید: نگران سودابه نباش که گفتارش بر تو مهربانی‌ست و با جانش نگهبان توست. سیاوش شاه را سپاس گفت امّا در نهان فهمید که این هم کار سودابه است و از او ترسید.
فردای آن روز سودابه افسر بر سر نهاد و بر تخت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های كاووس، كرد، دژ، هجير Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، سودابه، کاووس، گرسیوز