پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، سودابه، کاووس، گرسیوز

دانلود پایان نامه ارشد

نشست و دختران را نزد خویش خواند و به هیربد گفت که سیاوش را بدان‌جا بیاورد. سیاوش آمد و دختران زیبا روی را دید. سودابه بدو گفت از ایشان هرکه را دوست داری انتخاب کن. از زیبارویان هیچ‌یک نتوانستند چشم از سیاوش بردارند. سیاوش در دل گفت: وای بر من اگر با دشمنان وصلت کنم زیرا که شنیده‌ام شاه ‌هاماوران با پدرم چه کرد. سودابه هم دختر اوست و من با این خاندان وصلت نخواهم کرد.
سودابه به سیاوش گفت: که تو باید با من عهد کنی که پس از درگذشت پدرت نگذاری گزندی به من برسد و مرا ارجمند بداری و من هم دختری زیبارو به تو خواهم داد و تن و جانم را به تو تقدیم خواهم کرد و سر سیاوش را محکم گرفت و بوسید. سیاوش از شرم رویش چون گل شد و در دل گفت خدا مرا از دیو دور بدارد. من با پدر بی‌وفایی نخواهم کرد امّا اگر بدین زن گستاخ بی‌توجهی کنم با من خشمگین خواهد شد و شاه را نیز با خود همراه خواهد کرد. پس بهتر است که با او به نرمی سخن بگویم. پس از زیبایی سودابه تعریف کرد و به او گفت: دخترت مرا بس و به شاه ایران بگو من قول می‌دهم با دختر تو ازدواج کنم و تا زمانی که او بزرگ نشود به کس دیگری متمایل نخواهم شد.
سودابه به کاووس مژده داد که سیاوش دختر مرا برگزیده است و شاه از این سخن شاد شد و بخشش بسیار کرد. سودابه در دل گفت: اگر سیاوش به فرمان من عمل نکند همان بهتر که من بمیرم و او را بر سر انجمن رسوا خواهم کرد. پس بر تخت نشست و باز سیاوش را نزد خویش خواند و به او گفت: چرا از من دوری می‌کنی؟ مگر چه کم و کاستی در من می‌بینی؟ بیا و در نهان مرا شاد کن و جوانی را به من بازگردان و اگر از فرمان من سرپیچی کنی تو را در چشم شاه خراب و پادشاهی را بر تو تباه خواهم کرد.
سیاوش به او گفت: هرگز مباد که من به خاطر دل سر به باد داده و با پدر بی‌وفایی کنم. تو هم شهبانویی و چنین گناهی شایسته‌ی تو نیست.
سودابه با خشم برخاست و به سیاوش چنگ انداخت و گفت من راز دلم را نهانی پیش تو گفتم. حال تو می‌خواهی که مرا رسوا کنی؟ و دست زد و جامه خود بدرید و رخسارش را به ناخن چاک کرد و شروع به خروش و فغان کرد. فریاد او به گوش شاه رسید و شاه با نگرانی به سوی شبستان رفت و سودابه را در آن حال دید و علّت را جویا شد و سودابه سیاوش را به دست‌درازی به خود متّهم کرد. شاه پراندیشه شد و در دل گفت: اگر او راست بگوید سیاوش را باید کشت و سودابه و سیاوش را پیش خود فراخواند و سیاوش حقیقت را به او باز گفت. سودابه گفت: او دروغ می‌گوید و از زیبارویان جز تن مرا نخواسته است و چون خواست به من دست‌درازی کند و من فرمانش را اطاعت نکردم مویم را بکند و روی مرا بخراشید. ای شاه من از تو باردارم و نزدیک بود آن کودک که در شکم دارم از بین برود. شهریار با خود گفت که گفتار هیچ‌کدامشان به کار نیاید و نباید در این کار شتاب کرد و دست سیاوش را ببویید؛ بوی سودابه نمی‌داد و فهمید که سیاوش سودابه را لمس نکرده است. پس سودابه را خوار کرد و در دل گفت که باید او را با شمشیر ریز ریز کنم. امّا از ‌هاماوران ترسید که به خون‌خواهی برخیزند و دیگر این‌که به یاد مهربانی‌های سودابه در زمانی که در بند ‌هاماوران بود افتاد و دلیل سوم این بود که سودابه را بسیار دوست داشت و چهارم این‌که از او کودکان خردسال داشت.
سیاوش بی‌گناه بود و شاه این را دریافته بود. به او گفت: نگران نباش و در این‌باره با هیچ‌کس سخن مگو. سودابه که فهمید در چشم شاه خوار گشته است؛ فریبی تازه جست. پس زنی باردار و بدکردار از ندیمان خود یافت و از او خواست که فرزند خود را بیافکند تا او آن را به کاووس نشان دهد و بگوید که بچّه‌ی من است که به دست سیاوش نابود شده. زن پذیرفت و دارویی خورد و دو بچه از او افکنده شد. سودابه زن را نهان کرد و خود خوابید و فریاد برآورد و دو بچّه‌ی مرده را در طشتی زرّین به همگان نشان داد. خبر به کاووس رسید. او سحرگاه به سراغ سودابه رفت. سودابه طشت را به کاووس نشان داد و گفت: ببین که سیاوش که بیهوده سخن او را باور کردی با من چه کرده است! کاووس ستاره شمران را فراخواند و ایشان یک هفته با زیج‌هایشان ماجرا را بررسی کردند و سرانجام گفتند که این دو کودک از نژاد کسانی دیگر هستند. نه از این شاه و نه از این مادر! امّا سودابه هم‌چنان بر سخن خویش پافشاری کرد. کاووس به جلاّدان دربار دستور داد تا مادر حقیقی بچه‌ها را پیدا کردند و زن سرانجام اعتراف کرد گفت که من در این‌باره بی‌گناهم و سودابه حرف‌های زن را انکار کرد و به کاووس گفت حقیقت چیز دیگری‌ست و این زن و ستاره‌شناسان از بیم انتقام رستم و سیاوش این‌گونه سخن می‌گویند. تو اگر نگران فرزندان کوچکت نیستی من هم جز تو کسی را ندارم و داوری را به آن جهان وامی‌گذارم و بسیار گریست. کاووس هم با او گریست و او را به شبستان روانه کرد و با موبدان انجمن کرد و موبد به او پیشنهاد داد حال که کار بدین‌جا رسیده است یکی از آن‌ها باید که از آتش عبور کنند و آیین آسمانی این است که آتش بی‌گناهان را نمی‌سوزاند. شاه سودابه و سیاوش را فراخواند و از تصمیم خود با ایشان بگفت. سودابه گفت: من راست می‌گویم و گواه من آن دو کودک است. سیاوش را باید به آتش بیاندازی که این بدی‌ها را انجام داد و سیاوش گفت من آماده‌ام. پس به دستور شاه کوهی هیزم فراهم آوردند و آتش زدند و سیاوش با لبی خندان و دلی پرامید در حالی که سراپا جامه‌ی سپید بر تن کرده بود و بر اسبی سیاه نشسته بود نزد پدر آمد. کاووس اندوهگین شد امّا سیاوش بدو گفت: اندوه مخور که اگر من بی‌گناه باشم رهایی ازآنِ من است.
سیاوش با اسب سیاهش به درون آتش تاخت و همه نگران او بودند. وقتی از آتش بیرون آمد و مردم او را دیدند فریاد شادی برکشیدند. سودابه از خشم موی خود را کَند و روی خود را خراشید. وقتی سیاوش پیش پدر بازگشت از دود آتش و گرد و خاک بر تنش اثری نبود و کاووس و سپاه از اسپ پیاده شدند. شاه سیاوش را در آغوش گرفت و از کردار بد خود پوزش خواست و سه روز به جشن و شادمانی پرداختند. روز چهارم شاه سودابه را پیش خود خواند و او را بسیار سرزنش کرد.
سودابه در پاسخ گفت: این جادوی زال بود که سیاوش گرفتار آتش نشد. شاه غمگین گشت و با ایرانیان رایزنی کرد که با این زن چه کنم؟ ایشان گفتند که پادافره این زن آن باشد که جانش گرفته شود. پس کاووس به جلاّد فرمان داد که او را به کوی و برزن ببر و بر دار کن و بازگرد.
چون سودابه را بردند؛ زنان شبستان شیون کردند و کاووس در دل اندوهگین شد. سیاوش به شاه گفت که او را به خاطر من ببخش و سیاوش در دل گفت: اگر سودابه کشته شود سرانجام پدرم پشیمان خواهد شد و مرا مسبب این کار خواهد دید. شاه هم که دنبال بهانه بود به سیاوش گفت: او را بخشیدم. مدّتی بدین منوال بگذشت و دل شاه با سودابه مهربان‌تر شد و دوباره آن‌قدر دلش سرشار از مهر سودابه شد که نمی‌توانست چشم از او بردارد و سودابه دگرباره در نهان بر شهریار جادوگری کرد تا با سیاوش بد شود و از گفتار او شاه دوباره به سیاوش در گمان افتاد.
در این حال خبر به کاووس رساندند که افراسیاب با صدهزار تن از ترکان برگزیده به ایران تاخته است. شاه دل‌تنگ گشته و با ایرانیان انجمن کرد و بدیشان گفت: افراسیاب پیمان شکسته است و من باید به نبرد او بروم. موبد به کاووس گفت: اگر خودت می‌خواهی به جنگ بروی پس سپاهت به چه کار می‌آید؟ دو بار در لشکرکشی‌هایت پادشاهی را از دست داده‌ای. اکنون پهلوانی برگزین که شایسته‌ی جنگ و کین‌خواهی باشد. کاووس گفت: کسی را که توان مقابله با افراسیاب داشته باشد در این انجمن نمی‌بینم و به فکر فرو رفت. سیاوش در دل اندیشید که اگر من این کار را بر عهده بگیرم خداوند مرا از سودابه و گفت‌وگوهای پدر رهایی خواهد داد و دیگر این‌که با این جنگ نام‌بُردار خواهم شد. پس کمر بسته نزد کاووس شد و به او گفت که من توان این کار را دارم و شاه توران را شکست خواهم داد. کاووس موافقت کرد و از او شادمان شد و به او گفت که گنج و گوهر را در اختیارت می‌گذارم و رستم را نزد خویش خواند و از او خواست تا در این جنگ همراه سیاوش باشد. تهمتن اطاعت کرد و سپاه انجمن شد و جنگ‌آوران به راه افتادند. کاووس نیز آن‌ها را تا مسافتی بدرقه کرد و پدر و فرزند یکدیگر را گریان وداع گفتند گویی دلشان گواهی می‌داد که دیگر همدیگر را نخواهند دید.
سیاوش با رستم ابتدا به زابلستان نزد دوستان شدند و مدّتی را به شادخواری و شکار پرداختند. پس از یک ماه لشکر از زابل حرکت کرده و به شهر هرات رسیدند و پس از آن از طالقان، مرورود و بلخ گذشتند. از آن‌سو گرسیوز و بارمان چون باد لشکر توران را پیش راندند. سپهرم و بارمان که پیش‌رو سپاه توران بودند؛ پیکی به افراسیاب فرستادند و به او خبر دادند که سپاهی گران از ایران به فرماندهی سیاوش در راه است و رستم نیز در آن سپاه است.
سیاوش بی‌امان پیش راند و گرسیوز ناچار به جنگ شد و نزدیک دروازه بلخ در مدت سه روز دو جنگ سخت در گرفت و سپهرم به نزد افراسیاب عقب‌نشینی کرد و وارد بلخ شد و بفرمود تا نامه‌ای با مشک و گلاب بر حریر به نزد شاه بنویسند و پس از آفرین بر کردگار خبر پیروزی خود و آمدنش به شهر بلخ را به او داد و خواست تا اگر شاه فرمان بدهد سپاه را به سمت دشمن بتازاند.
چون نامه به کاووس رسید بسیار خوشحال شده و با شادی در پاسخ نوشت که دلت تا جاودان شاد باد و همیشه پیروز باشی. حال که پیروز گشتی، اندکی باید درنگ کنی و سپاه را پراکنده نکنی. در جنگ جستن شتاب مکن زیرا افراسیاب خود به جنگ تو خواهد آمد و اگر پایش را از رود جیهون بدین‌سو گذارد خود را به کشتن خواهد داد.
چون نامه‌ی شاه به سیاوش رسید شاد گشت و به فرمان پدر عمل کرد. از آن‌سو چون گرسیوز خود را با سرعت به افراسیاب رساند برای او باز گفت که سپاهی به فرماندهی سیاوش با همراهی رستم به جنگ ما آمد. هریک از ایشان از پنچاه تن ما برتر بود. افراسیاب چون آتش برآشفت و بر گرسیوز بانگ زد و دستور داد تا بزم را ساز کنند و بدین‌سان روز را به شب رساندند. چون افراسیاب به خواب رفت و پاسی از شب گذشت. خروشان از خواب پرید. گرسیوز او را در بر گرفت و پس از این‌که حالش بهتر شد گفت که بیابانی پُر از مار در خواب دیدم و جهان را پُر از گَرد و آسمان را پُر از عقاب. زمین خشک بود و باران نمی‌بارید و من در آن‌جا سراپرده زده بودم و سپاهی همراه من بود که ناگهان بادی پُر از گَرد برخاست و درفش مرا سرنگون کرد و از هر سو جوی خون برخاست و سراپرده و خیمه‌ی من سرنگون گشت و بیش از هزار تن از سپاهیانم سرشان بریده شد و سپاهی از ایرانیان پدیدار گشت و هریک از ایشان سری از تورانیان در دست داشت و صدهزار تن از ایشان به سوی تخت من تاختند. در حالی که سیاه‌پوش و نیزه‌دار بودند و مرا از جایگاهم دست بسته بلند کردند و پهلوانی مرا دوان پیش کاووس برد. بر تخت کاووس پسرش که چون ماه می‌درخشید نشسته بود که بیش از چهارده سال نداشت. او غرّید و مرا با شمشیر به دو نیم کرد و من از درد فریاد می‌زدم و از ناله و درد بیدار شدم.
گرسیوز گفت: خوابت به کام دلت باشد. باید خواب‌گزاران را بخوانیم. خواب‌گزاران انجمن شدند و افراسیاب خواب را برای ایشان باز گفت. موبد خواب‌گزار ابتدا از شاه امان خواست و یکی از خواب‌گزاران به شاه گفت که اگر با سیاوش جنگ کنی گیتی رنگ خون می‌گردد و اگر سیاوش به دست تو کشته شود در توران هیچ چیزی بر جای خود باقی نخواهد ماند و زمین به خاطر کین سیاوش پرآشوب خواهد شد. و اگر مانند مرغ هم بر هوا بپری سرانجام مجازات خواهی شد.
افراسیاب غمگین شد و به همین خاطر به جنگ با سیاوش شتاب نکرد و با خردمندان انجمن کرد و گفت که از جنگ جستن با ایرانیان چه سود؟ باید جهان اندکی آرامش داشته باشد و اگر موافق باشی با سیاوش و رستم آشتی کنند. سران لشکر گفتند: هر چه تو فرمان دهی! افراسیاب گرسیوز را با هدایای بسیار و سخنان چرب نزد سیاوش و رستم فرستاد. گرسیوز نزد ایشان رفت. سیاوش از افراسیاب پرسید و گرسیوز هدایا را تقدیم کرد.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، كاووس، سودابه، كرد Next Entries پایان نامه با کلید واژه های پیمان صلح، تیراندازی