پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب

دانلود پایان نامه ارشد

جديتر و پيچيدهتر براي توصيف مابعدالطبيعهاي مبتني بر فيضان اين است که توقف علّي در آن را بر اساس نمونه سلسله علّي بالعرض56 تفسير کنيم. در يک سلسله علّي عرضي بر خلاف سلسله علي ذاتي57 الف علت ب است، ب علت ج است و الي آخر. در يک سلسله علّي ذاتي الف علت ج خواهد بود و ب وسيلهاي خواهد بود براي فعل علّي الف. براي مثال شجرهنامه يسع58 يک سلسله علي عرضي است: يسع داوود را به وجود ميآورد، او سليمان را و همچنين تا آخر. فردي که يک تصادف را با اتومبيلش به وجود ميآورد مثالي براي سلسله علي ذاتي است. اين مَثَل مشهور که “انسان انسان را ميکشد، نه اسلحه” تلاشي براي توجه دادن به يک نکته سياسي با بيان يک مسأله اجتماعي بر حسب يک مجموعه ذاتي، در برابر عرضي، است. با به کار بردن اين تمايز در ادعاي فلوطين درباره فعل علي احد، ميتوانيم مقصود او را به گونهاي تفسير کنيم که معنايش عليت بر اساس يک سلسله بالعرض باشد. بنابراين احد موجب ميشود عقل به وجود آيد، عقل موجب ميشود نفس به وجود آيد و نفس احتمالاً موجب ميشود طبيعت به وجود آيد. (رک: V.1.6.41-6; V.3.12.39; V.4.1.1-5)
لازم است اينجا بين دو سؤال متفاوت تمايز قائل شويم. سؤال اول اين است که شرح فلوطين از عليت مابعدالطبيعي عرضي است يا ذاتي، با اين فرض که اين دو گزينه جامع هستند(فرض سومي وجود ندارد). پرسش دوم اين است که آيا گزينه منتخب در حقيقت، مابعدالطبيعه مبتني بر فيض را از مابعدالطبيعه مبتني بر خلقت متمايز ميکند. در خصوص اين سؤال حداقل روشن است که آکويناس معتقد است فعل خلاقانه خدا از طريق وسيله تأثير نميکند. لذا اگر ما بايد يک سلسله علّي عرضي را برگزينيم نبايد نتيجه بگيريم که سلسله ذاتي وجه تمايز مابعدالطبيعهاي خلقت گرا است. اجازه دهيد اکنون به شاهدي متعلق به پاسخ سؤال اول توجه کنيم.
عبارت اصلي که تفسير عليت مابعدالطبيعي را به عنوان يک سلسله عرضي مورد حمايت قرار ميدهد ادامه عبارتي است که قبلاً ذکر شد و در آن اصطلاح “فيضان” آمده بود:
اين (عقل) وقتي به وجود آمد، روي به سوي احد برگرداند و پر شد و با نگريستن به سوي احد، عقل گشت. توقف و روي برگرداندنش به سوي احد هستي را ايجاد کرد و نگاهش به احد عقل را. از آنجا که متوقف شد و روي به سوي احد برگرداند که ممکن است ديده شود، در آن واحد عقل و هستي شد. لذا عقل همانند احد، مشابهتهايي ايجاد کرد (?? ????? ?????)، نيرويي مضاعف از او لبريز شد – اين تصويري (?????) از اوست- همانگونه که قبل از اين از احد خود او لبريز شد. اين فعلي که از ذات عقل نشأت ميگيرد نفس است، چيزي که موجود شد درحاليکه عقل بيتغيير باقي ماند؛ زيرا عقل نيز به وجود آمد درحاليکه آنچه پيش از او بود بيتغيير باقي ماند. اما نفس وقتي ايجاد ميکند بيتغيير باقي نميماند: او حرکت ميکند و در آن حال تصويري را ايجاد ميکند.(V.2.1.9-19 رک: IV.8.6; VI.7.42.17-20 )
اگر ما مفهوم سلسله علّي عرضي را براي تفسير اين متن به کار بگيريم، فعل علّي احد به آفرينش عقل محدود ميشود. با اين حال، ميتوان گفت که بدون اين آفرينش اوليه هيچ چيز ديگري ايجاد نميشد، اما وجود احد ديگر شرطي ضروري براي آفرينش نفس، بيش از آنکه وجود پدربزرگ شرطي ضروري براي به وجود آمدن نوه در وقت به وجود آمدنش است، نخواهد بود. حتي اگر پافشاري کنيم که احد ضرورتاً موجود است، اين وجود با عليت نسبت به وجود نفس، که در سلسله عرضيِ مفروض تنها به عقل منسوب است، بيارتباط ميباشد.
موانع آشکار براي تأييد اين تفسير، عبارات فراواني است که در آنها فلوطين ميگويد که احد همه اشياء را در وجود ابقا ميکند. ممکن است گمان شود اگر اين ابقاي در وجود به عنوان يک امر خلاف واقع تفسير شود اين تفسير را ميتوان پذيرفت. بنابراين اينکه احد همه اشياء را در وجود ابقاء ميکند، به اين معنا خواهد بود که اگر بر فرض محال قرار بود که احد وجود خود را از دست بدهد، همه اشياء ديگر نيز وجود خود را از دست ميدادند. ميتوانيم اگر دوست داريم تصور کنيم پهلواني، که بخشي از آفرينش جهان نيست، زمين را بالا نگهداشته است، و نميتواند به سادگي ناپديد شود مگر اينکه بارش نيز سقوط کند. يا ميتوانيم اين فرض محال را تصور کنيم که نخستين فرد سلسلهاي عرضي موجود نباشد. مشکل اين تفسير اين است که يک خودمحدوديتي غيرقابل قبول را بر فعل احد تحميل ميکند. يعني باعث ميشود که نقش علّي مستقيم احد با آفرينش عقل متوقف شود و فعل احد را به عنوان “عقل آفرين” تعريف ميکند در نتيجه متضمن محدوديتي در آن است که در متون، کاملاً بدون مؤيد است.
استدلال ديگري بر ضد تفسير عليت احد بر اساس يک سلسله عرضي وجود دارد. آرخهي عقل تبيين نهايي يا علت هرچيزي است که انديشه، حيات و ماهيت دارد.(رک: VI.7.13.28-42 ) در اين مرحله کافي است ذکر کنيم که مشخصاً عقل آرخهي آنچه از احد، که آرخهي خود عقل است، دريافت ميکند، نيست. اکنون اگر احد مبدأ وجود عقل است، در اين صورت به هيچ وجه عقل مبدأ وجود هيچ چيز ديگري نيست. براي مثال اگر نفس تنها حيات، انديشه و جوهر را از عقل دريافت نکند بلکه هستي را نيز دريافت کند، در اين صورت عقل براي نفس کارکرد مشابه کارکرد احد براي عقل را ايفا ميکند. در اين حال وحدت اصل وجود، صرف نظر از تقدمش، از بين خواهد رفت. من فکر ميکنم که هر تفسيري که به اين نتيجه رهنمون شود بايد به شدت نفي شود.
در هر صورت آيا تفسيري که آن را رد کردم توسط متني که اخيراً نقل کردم تأييد نميشود؟ عبارت حساس، “مشابهتهايي ايجاد کرد” (?? ????? ?????) است که به عقل اشاره دارد. بر اساس عبارات ديگري که آوردم و استدلال بالا، فکر ميکنم اين يک اشتباه است که عبارت يوناني را قيدي بفهميم، گويا معنايش اين باشد که “به شيوهي مشابهي ايجاد کرد”. در ترجمه انگليسي، آرمسترانگ اين گونه فهميده است. بلکه همان گونه که سطر بعدي نشان ميدهد، عقل به احد در اينکه يک آفريننده است شبيه است، يعني او تصوير خود را ايجاد ميکند. اما طريقي که به آن طريق تصاوير عقل تصوير محسوب ميشوند بايد از شيوهاي که عقل خود، تصوير احد است متفاوت باشد. علت اين مسأله صرفاً اين است که احد يک مثال نيست. نسبت تصاوير عقل به عقل مشابه است با نسبت تصاوير احد به احد. و اين تشابه به خودي خود نميتواند تضمين کننده نتيجه گرفتن يک سلسله عَرَضي باشد.
اگر اين تفسير به اين سبب ممکن باشد که بايد دو علت متفاوت براي هستي موجود باشند، آنگاه آن دو علت بايد حداقل عدداً متمايز باشند. اگر اينگونه باشند، بايد در هر يک چيزي باشد که آن را از ديگري متمايز سازد. اين (مابهالتفاوت) هرچه که باشد بايد واقعاً از وجودش متمايز باشد. لذا دو علت مفروضِ وجود، بايد مرکب باشند، مرکبهايي که موجودند. براي اينکه هر کدام علت وجود چيز ديگري باشند، بايد علت فاعلي باشند، يعني بايد فعليتشان را بيرون از خود داشته باشند. اما يک شيء نميتواند فعليت وجودي را که خود داراي آن نيست، به شيء ديگري بدهد. تنها وجود بالفعل که علت مفروض داراي آن است وجود خودش است. او نميتواند علت وجود چيز ديگري باشد مگر با تسليم وجود خودش به آن چيز ديگر، مانند پروانه و کرم ابريشم. او نميتواند چيزي را که ندارد، بدهد. اما اگر وجودش را براي وجود اثرش تسليم ميکرد، وقتي معلول موجود بود، خود موجود نميبود يا فقط معلول موجود ميبود. اما وجود معلول لازم است تبيين شود و بر اساس اين فرضيه به نظر ميرسد که جستجو براي چنين علت فاعلياي آنچنانکه توضيح داده شد نااميدکننده خواهدبود، زيرا نميتواند موجود باشد. بنابراين تنها آنچه بسيط است آنگونه که احد بسيط است ميتواند علت وجود همه اشياء باشد. و احد يکتاست.
نادرستي ديدگاه مبتني بر فيض که بر اساس عليت عرضي فهميده ميشود، سلسله مراتب يا درجه بندي در سلسله علّي را انکار نميکند. اگر احد علت وجود هر چيز ديگر است، با اين حال اشياء به يک معنا از منبع نهايي يا اصل خود دورتر يا به آن نزديکترند. بهرهمندي، عکسِ فعلي است که اشتباهاً به عنوان فيضان شناخته شده است. در هرحال، اصلي ديگر براي توجيه تنوع و سلسله مراتب بين آثار احد لازم است.
اگر به علت اين اعتراضات عليه تفسير عليت مابعدالطبيعي فلوطين بر حسب سلسله عرضي، سلسله ذاتي را برگزينيم، در آن صورت احد، تنها علتِ وجود همه چيزهاي ديگر و نقش ديگر مبادي حداکثر ابزاري خواهد بود. لازم است اين مطلب را دقيقتر بيان کنيم. احد علت اصلي وجود هر چيز ديگري است که موجود است و عقل علت معد هستي ديگر اشياء است، جايي که “هستي” به طور کلي به معناي وجود به علاوه ماهيت باشد. در نتيجه عقل علت اصلي ماهيت همه اشياء ديگر است. همانگونه که خواهيم ديد، آرخه سوم، يعني نفس، به عنوان ابزار براي عقل کار خواهد کرد، مشابه کارکرد ابزاري عقل براي احد. به علاوه نفس به عنوان ابزار ثانوي فعل علّي مخصوص احد، فعاليت ميکند، هرچند اين يک نتيجه فرعي است و داراي اهميت محوري نيست.
اگر عليت ابزاري با خلقت در تناقض است، پس مابعدالطبيعه فلوطين خلقتگرا نيست. هرچند مبتني بر فيضان خواندن آن، اگر اينگونه فهميده شود که حداقل مفهوم سلسله علّي عَرَضي از آن استنباط شود، نادرست است. اگر تفسير من صحيح باشد فلوطين موضع ميانه لطيفي را برگزيدهاست. احد در حقيقت علت منحصر و مستقيم وجود هر ذات مرکب است. حتي علت وجود خود نيز هست (VI.8.14.41 رک:VI.8.7.53-4; VI.8.16.29 ). اما در هر چيزي غير از احد وجود حقيقتاً متمايز از ماهيت است. احد به هيچ چيز ماهيت نميدهد که شامل عقل، مقر ماهيت ازلي، هم ميشود؛ زيرا ماهيت بما هي ماهيت هيچ علتي بيرون از خود نميخواهد. هرچه ماهيت دارد آن را از عقل که با جوهر يکي است دارد، همانگونه که هر چه داراي وجود است آن را از احد دارد. عقل به نحو اسنادي ماهيت ندارد بلکه به نحو هماني داراي ماهيت است. اما وجود ماهيت و هر چه از ماهيت بهرهمند است، مرهون احد است.
جايي که مابعدالطبيعه مبتني بر خلقت مانند مابعدالطبيعه آکويناس با مابعدالطبيعه فلوطيني متفاوت ميشود در اين ادعاي آکونياس است که آرخه همه اشياء نه تنها علت منحصر وجود است بلکه علت منحصر هستي هر چيز ديگر، بنابراين علت وجود و ماهيت است. در نتيجه آکويناس بايد بگويد که خدا نه تنها بالقوه همه چيز است، بلکه به نحو متعالي نيز همه اشياست. به اين معنا که هر محمولي که به امور مرکب تعلق ميگيرد به علت بسيط آنها نيز در درجهاي بالاتر از هستي تعلق ميگيرد. به صورت خلاصه، اوسيا نميتواند يک مبدأ واقعي براي او باشد. اگر اينگونه ميبود، قدرت مطلق خدا را به خطر ميانداخت. در مقابل، فلوطين کمتر درگير حفظ قدرت مطلق خداست تا حفظ بساطت بيقيد و شرط مبدأ اول. يک راه براي بيان تفاوتهاي بين اين دو در موضوع قدرت مطلق اين است که بگوييم هرچند آنها توافق دارند آرخه همه اشياء نميتواند آنچه منطقاً ناممکن است را انجام دهد اما فلوطين ميگويد ساختار امکان منطقي در آرخه دوم يعني عقل، ريشه دارد، درحاليکه آکويناس خواهد گفت که امکان و عدم امکان منطقي نهايتاً توسط مبدأ اول يعني خدا، توجيه ميشوند.
به علاوه، با اجتناب از پذيرفتن اينکه بالقوگي در موجود مستلزم تعالي در موجود است، الهيات سلبي فلوطين، بر خلاف الهيات سلبي آکويناس، خود را به نحوي محدود ميسازد. فلوطين نميتواند صرفاً نتيجه بگيرد که احد به نحو متعالي هر آن چيزي است که معاليل آن به نحو نازلتري هستند. چنين استنتاجي بساطت احد را به مخاطره خواهد انداخت. اما، آکويناس با بحث از اينکه “esse” تحقق ذات است و خدا ipsum esse است، ميتواند به نحو متعالي59 را دنبال کند. فلوطين بايد خود را به استنتاج صفات موجود بسيط مطلق چون ازليت، و صفات علت اولي، نظير فاعليت، محدود سازد.
هرچند، همان طور که قبلاً ديديم، فلوطين ميگويد احد همه مُثل را در خود به صورت نامتعين (?? ????????????) دارد.(V.3.15.31رک: V.2.1.1; VI.7.32.14; VI.8.21.24-5 ) در حقيقت دليلي که براي وجود اين توانايي در احد که به همه اشياء وجود دهد، ارائه شده است فقط اين است که او همه چيز را در خود “از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، اشياء، اينکه، آکويناس Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی روابط بین الملل، روابط بین المللی، فقه اسلامی، دولت اسلامی