پایان نامه با کلید واژه های سلسله مراتب، جامعه مدرن، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

و را محبوس کرده از برابر ديد او فرو مي ريزد. اين فروپاشي، آباداني انديشه و طروات نگاه نو يافته را از دل خود خلق مي کند؛ مشروط به آن که اجازه داده شود لايه هاي پنهان شده نگاه کودکي و کنش هاي مستقل هوش شهودي از زير فشارهاي آموزشي و القاهاي تربيتي سر برآورد.

2-1-3- مراحل هوش شهودي در کودک (نظريه هاينز ورنر)
همان گونه که يادآور شديم، يکي از نظريه هاي مهم در قلمرو روان شناسي کودک، نظريه تحول «هوش شهودي» است که «هاينز ورنر» روان شناس بزرگ معاصر آن را در جريان تحول فرآيند شناختي کودک مطالعه کرده است. او به کشف تازه اي از هوش که از جنس تفکر شهودي و اشراقي است پي برده است. اين نوع تفکر، در کنار تفکر منطقي – هندسي به وجود مي آيد؛ اما در دوره هاي بعدي تحول، از بين مي رود و يا کمرنگ مي شود6.
ورنر، خواهان مرتبط ساختن تحول به گرايش هاي طبيعي و اندام واره اي بود. براي شناخت نظريه او، در وهله نخست، برداشت او را از «تحول7» مرور مي کنيم؛ آنگاه ديدگاه وي را به اين دو گرايش مرتبط خواهيم کرد.
روانشناسان، اغلب از تحول رواني به شيوه هاي پراکنده و نامنسجم سخن مي گويند؛ اما ورنر بر اين باور بود که مفهوم تحول به تبيين دقيق تري نياز دارد. بر اساس استدلال او تحول فراتر از گذر زمان است. به بياني ديگر، مي توان گفت: شايد پيرتر شويم، بي آنکه شده باشيم! هم چنين تحول، پديده اي فراتر از افزايش اندازه است. شايد بلند قد يا فربه تر شويم؛ اما اين تغييرات لزوماً تحول به شمار نمي رود. تحول، متضمن تغيير در ساختار است و اين تغيير حتي ممکن است با کاهش نيز همراه باشد! همان گونه که روبر برسون8 فيلم ساز بزرگ فرانسوي مي گويد: «ما نه از راه افزودن بلکه از طريق کاستن رشد مي کنيم». در واقع، هر جا که تحول حادث مي شود، از حالت فقدان تمايز به طور سنتي، به سوي تمايز يافتگي روز افزون و انسجام تدريجي پيش مي رود.
در اينجا، لازم است به بررسي دقيق تر اين دو مفهوم بپردازيم: «تمايز» و «انسجام تدريجي تفکيکي»، زماني انجام مي شود که يک کل منسجم، به اجزايي با صورت ها يا نقش هاي مختلف تجزيه شود. به عنوان مثال، «جنين» در آغاز، يک واحد کلي است، اما بعدها به اندام هاي گوناگوني چون مغز، قلب، کبد و کليه تقسيم مي شود. فعاليت حرکتي جنين زماني تمايز يافته تلقي مي شود که دست، پا و تنه او همگي در کنار هم و به طور يک پارچه عمل نمي کنند، بلکه کنش و واکنش آنها بطور جداگانه صورت مي گيرد. رفتار به مجرد تفکيک شدن از نظر سلسله مراتبي، تمايز يافته
مي شود. در واقع، رفتارها کنترل و هماهنگ تر مي شوند و اين زماني است که تحت کنترل سازمان دهنده هاي عالي تر در دستگاه هاي عصبي مرکزي قرار مي گيرند.
فرآيند سير تکامل فرد، شيوه تحول رواني او را پس از تولد توصيف مي کند. به عنوان مثال، چنگ زدن9 به صورت بازتابي کليشه اي آغاز مي شود.نوزادان هر آنچه را با پنجه هايشان تماس داشته باشد با همان سرعت چنگ مي زنند. در آغاز پنج ماهگي اين چنگ زدن بازتابي، تمايز يافته
مي شود و کودک به تدريج اشياي داراي اندازه هاي مختلف را با شيوه هاي متفاوتي در دست
مي گيرد. البته انسجام مرتبه اي نيز در اين امر دخالت دارد؛ چون چنگ زدن آنها تحت کنترل قشر مخ در
مي آيد و به همين علت است که نوزادان در اين مقطع سني مي توانند با مهارت و تسلط بيش تر دست خود را دراز کنند و اشيايي را که مي بينند، چنگ بزنند.
بسياري از ديدگاه ها، اصل تحول را حتي زماني که قادر به مشخص کردن هر گونه مکانيزم زيربنايي عصب – شناختي نباشد، توصيف مي کنند. به عنوان مثال، در حوزه تحول شخصيت (در دوره نوجواني) نوجوانان درصدد بر مي آيند تا ميان اهدافي که خواهان دنبال کردن آن در آينده اند و اهدافي که قصد پي گيري آنها را ندارد، تمايز قائل شوند. بنابراين، اهداف انتخابي، کنترل تدريجي رفتار روزمره آنها را بر عهده مي گيرد. به عنوان مثال، فردي که قصد پزشک شدن دارد، بسياري از فعاليت هاي روزمره خود را با همين هدف در ذهن خود سامان مي دهد، جوانان تا زماني که به اهداف خود نرسيده اند، چنين مي پندارند که زندگي آنها فاقد نظم و انسجام است. آنها شکايت
مي کنند که به تنهايي توانايي يافتن راهشان را ندارند و نيازمند برنامه اي هدايت کننده اند. اما اگر از همان ابتدا مکانيزم هاي «کنترل خود» از طريق مهارت آموزي خودگرداني و خود رهبري به آنها ارايه شود مي توانند به رشد و پيشرفت بيشتري دست يابند. اما اگر اين فرصت ها به آنها داده نشود روز به روز خود را ناتوان و نوميد حس مي کنند.
به همين علت است که دخالت هاي بزرگسال، در اغلب موارد منجر به متوقف شدن انگيزه هاي خودکار و فعاليت هاي خود انگيخته کودکان مي شود؛ زيرا هر قدر دخالت مستقيم در شکل دهي رفتار کودک بيش تر باشد، استقلال آزادي و خلاقيت کودکان، کمرنگ تر و بي رمق تر مي شود. شايد اين تعبير «پائولو فريره»10 بيان گر همين معنا باشد که گفته بود: «قدرت تربيت، در ضعف آن است» و «بزرگ ترين دخالت در تربيت، کنار کشيدن از صحنه تربيت است!» اين گفته متناقض نما، نشان دهنده روش هاي وارونه در تربيت کودکان است که بزرگسالان، ناخواسته و ناخودآگاه به آن دامن مي زنند و همين برخورد ناشيانه باعث مي شود کودکان، موجوداتي مقلد، اقتباس کننده و منفعل بارآيند. براي پرورش کودکان خلاق و سرشار از شور و نشاط کشف و ابداع بايد به زير سازهاي باور و نگرش آنان به خود و جهان پيرامون توجه کرد. تجربه و انگاره کودک از خود، بنيادهاي شخصيت و فرآيندهاي رواني او را در بزرگسالي تشکيل مي دهد.

2-1-4- پندارهاي تصويري11 در دوره کودکي
تجارب اوليه در زمان و مکان با فعاليت ها و احساسات فرد در مي آميزند. براي عيني ساختن و خارج کردن زمان و مکان از جنبه فردي، بايد آنها را به گونه اي انتزاعي تر دريافت کرد؛ اما کودکان فاقد اين توانايي هستند. آنها در ابتدا، ناتوان از تفکر صرف مفهومي هستند و در عوض، درک آنها از دنيا به صورت عيني است. همانند تصاوير اشياي خاص، تفکر تصوير گونه کودک نيز زماني قابل درک است که از او خواسته مي شود واژه اي را تعريف کند. اگر از کودکي پنج ساله خواسته شود واژه دختر را وصف کند، مي گويد: «دختر، موهاي بلندي دارد، دامن مي پوشد و خوشگل است». مي بينيم که اين تعريف، بر اساس پنداره تصويري خاصي صورت گرفته است. به اعتقاد «ورنر» اين تعريف مبتني بر همادبيني12(بينش عيني) است، چون مفهوم هنوز در قيد ادراک خاص و يک سويه است. براي انديشيدن در سطح مفهومي، بايد از مقولات عام و انتزاعي استفاده کرد. در اين سطح، دختر مي تواند عنصري جوان، مونث و متعلق به نوع بشر باشد.تصوير(1-1)
ورنر، مشاهده کرد که پنداره تصويري در خردسالان، آن چنان غالب است که بسياري از آنها داراي تصوير ذهني روشن13 يا پديده رايج مرسوم به حافظه تصويري هستند. کودکان مي توانند آن چنان به توصيف دقيق جزئيات يک منظره بپردازند که شخص، با شگفتي در مي يابد که ديگر به اين صحنه نمي نگرد. اشکال قوي تصوير ذهني روشن ظاهراً در معدودي از کودکان صدق مي کند، اما بسياري از کودکان، تا اندازه اي از اين ويژگي برخوردارند. اين پديده در بزرگسالان بسيار نادر است.تصوير(1-2)و(1-3)و(1-4)
به اعتقاد «ورنر» بيشتر اشخاص بدوي داراي اين ويژگي هستند؛ اما اثبات چنين امري دشوار است. ويژگي زبانهاي اين اشخاص، نشان گر اين نکته است که در ظاهر بيشتر به پندارهاي تصويري مي انديشند تا مقوله هاي عام. آنها، واژه هاي کلي اما اندک و واژه هاي کلان اما بر انگيزاننده تصاوير ذهني خاصي را در اختيار دارند. براي مثال، در يکي از زبان هاي بانتو14، واژه کلي براي «رفتن» وجود ندارد، اما بسياري از واژه هاي تخصصي شده براي انواع «قدم زدن» وجود دارد. به عنوان نمونه در زبان بانتو، واژه اي به معناي «قدم زدن آهسته و آرام با مردي که دوران نقاهت را مي گذراند» وجود دارد! همچنين واژه اي به معناي «پريدن بر روي زميني که از شدت حرارت داغ شده است».
يکي از مردم شناسان (ميد) مشاهده کرده است که ساکنان جزاير سالمون15 هرگز جمله اي انتزاعي و کلي مانند «پنج نفر وارد شدند» را در زبان خود ندارند. آنها ممکن است در اين باره بگويند «مردي با دماغ بزرگ، مردي پير، يک کودک، مردي با بيماري پوستي و مردي کوتاه قد، بيرون منتظرند»16.
پژوهشگران علوم اجتماعي، ظرفيت انديشيدن مردم بدوي به واژه هاي انتزاعي را مورد بحث قرار دادند و به اين نتيجه رسيدند که آنها از اين توانايي برخوردارند؛ اما به ندرت اين توانايي را به کار مي گيرند. آنها در ظاهر، مقولات گسترده اي را که فاقد جنبه شخصي باشند، بي معنا مي دانند. بين اين مردم، توصيف اشياء و اهداف با جزئيات دقيق آنها صورت مي گيرد و نظير هنرمندان، از واژه ها براي به تصوير کشيدن پنداره هاي روشن و تصوير گونه خود استفاده مي کنند. «ورنر» خاطر نشان کرده است که در فرهنگ ما، بيماران رواني غالباً توانايي تفکر انتزاعي خود را از دست مي دهند و به پنداره تصويري متوصل مي شوند. به عنوان مثال، درباره بيماران مبتلا به اسکيزوفرنيا گزارش شده است که از زمان آغاز بيماري، عقايد فردي آنها تصاوير و تخيلات بيشتري دارد و ديگر تفکر انتزاعي به معناي منطقي آن در کار نيست.

2-1-5- ويژگي هاي ادراک فيزيونومي (شهودي)17 در کودک
اگر بنا بود «ورنر» تنها درباره يک مبحث با دقت تمام مطلب بنويسد، در اين قلمرو، همان ادراک فيزيونومي بود. درک محرک از لحاظ شناختي، به هنگام واکنش تحريک مي شود و با ويژگي هاي بياني، احساسي و پويايي آن رخ مي دهد. کيفيت اين ادراک ممکن است شخصي را خوشحال و فعال يا غمگين و خسته نشان دهد. ورنر اين الگوي ادراکي را «فيزيونومي» ناميده است؛ چون اين قيافه – يا حرکات و حالات چهره – است که احساسات دروني و ناپيداي آدمي را بي هيچ واسطه اي به ما انتقال مي دهد. البته احساس را مي توان به شيوه هاي ديگري نيز ادراک کرد. به عنوان مثال از طريق وضع بدني و علائم فيزيولوژيک مشخص مي توان «ادراک فيزيونومي» در مقايسه با «ادراک فني – هندسي»18 را مطالعه کرد. در اينجا، ادراک بر حسب شکل، طول، رنگ، عرض و ديگر ويژگي هاي عيني قابل اندازه گيري صورت مي گيرد. ادراک هندسي فني، واقع بينانه تر اما خشک و بي روح و بيش تر خاص دانشمندان علوم و متخصصان علوم پايه و فني است.
ما درباره اشخاص علم مدار، بر اين باوريم که ادراک فيزيونومي در آنها تنها زماني پديد
مي آيد که محرک، جان دار باشد. صحبت از درک احساسات صخره ها، چوب ها، فنجان ها و ديگر اشياي بي جان چندان عاقلانه نيست. البته در زبان شعر، معمولا با ادراک فيزيونومي به محيط فيزيکي واکنش نشان مي دهيم و مثلا مي گوييم اين تصاوير داراي منظره اي شادي بخش يا ملايم است. در هر حال، درک ما از محيط فيزيکي، اغلب فاقد جنبه احساسي و خشک و بي روح است.
اين وضعيت از نظر کودکان تفاوت آشکاري با بزرگسالان دارد. کودکان که در مرحله خود ميان بيني و جان دار پنداري هستند، فاقد توانايي حد و مرز قائل شدن بين خود و محيط هستند. آنها کل جهان را زنده و سرشار از احساس، درک مي کنند. کودک با مشاهده فنجان دمر شده، آنرا خسته مي بيند و چوبي را که دو نيم شده است19، صدمه ديده مي پندارد. ورنر، چنين استدلال کرده است که کودکان به طور طبيعي، جهان بي جان را بر حسب توانايي ها و احساسات دروني خودشان ادراک
مي کنند. اين همان احساس ناب و شگفت انگيزي است که بعدها از بين مي رود و تنها عارفان و شاعران و پاره اي از هنرمندان توانايي بازآفريني آن را از طريق بازيابي حس کودک دروني خود دارند.
ورنر مي گويد: اقوام بدوي نظير کودکان، احساس مي کنند با بقيه دنيا يکي شده اند. آنها در مقايسه با بزرگسالان جامعه مدرن به ميزان بيش تري ادراک فيزيونومي از خود نشان مي دادند. به عنوان مثال، بوميان ساکن آمريکا چنين مي پندارند که با طبيعت يگانه اند و همه پديده هاي اطراف آنها اعم از باد، درختان و حتي سنگ ها صاحب زندگي و احساس هستند. در نتيجه با مشاهده
بي اعتنايي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های مفهوم وجود، ناخودآگاه Next Entries پایان نامه با کلید واژه های کودکان و نوجوان، کودکان و نوجوانان، کودک و نوجوان