پایان نامه با کلید واژه های خواجه نظام الملک، زنان و دختران، عقد ازدواج

دانلود پایان نامه ارشد

و مفتون او شد و پهنای جهان بر او تنگ گشته اختیارش از دست برفت و عشقش به منتها درجه رسید. عاقبت روزی کیکاووس را گفت: حس می‌کنم که سیاوش در وجود من همان محبتی را که مادر به فرزندش پیدا می‌کند ایجاد کرده بنابراین شاهنشاه مایل نیستند که او مادران و خواهران خود را ملاقات کند. البتّه چشم ما به دیدن او منوّر خواهد گردید و پذیرایی شایانی از او خواهیم نمود و از فیض حضورش مستفیض خواهیم گردید. این گفتار در کیکاووس مؤثر افتاد و روزی را برای ملاقات آنان معین کرده سیاوش را امر داد به ملاقات وی شتابد. سیاوش در کمال اکراه امتثال امر پدر کرده روز مقرر به حرم‌سرا رفت. سودابه و دخترانش با زنان دیگر و دختران شاه هم‌چنین کنیزان حرم او را استقبال کرده سر تعظیم در حظورش فرود آوردند. سودابه پیش رفته سر و صورت او را بوسه داد. زنان و دختران دیگر پادشاه نیز مانند وی شرط ادب به جای آورده؛ پول‌های طلا و چنگ‌های مروارید و یاقوت و مشک و عنبر بر او نثار نمودند و در دم زه عودها در دست خنیاگران به ترنّم درآمد که مدیح او خوانده دعای خیرش می‌کردند.
سودابه سیاوش را بر تخت طلا نشانیده خود در برابرش قرار گرفت و نه به چشم مادری بلکه به چشم دل‌داده‌ای به مشاهده‌ی وی پرداخته چنین گفت: خدای را شاکرم که چون تو فرزندی به من کرامت فرموده که چشم‌ها را جمال و قلب‌ها را کمال او سرشار نموده. آرزویم از او این است که مرا در خدمت و جلب توجهت مقضی‌المرام کند. سیاوش به پاسخ گفت: «وشکر من از خدا این است که چنین بانو و خانه‌خدایی نصیب پدرم نموده که هرچند از او متولد نشده‌ام مهر مادر از او احساس می‌کنم. به ادای این کلمات سودابه مجدداً او را در آغوش کشید. بر مهر و ملاطفت افزود ولی در ضمن سیاوش از کلمات و وجنات وی بوی عشق و شهوت می‌شنید نه مهر و ملاطفت. هر آن‌چه بیش‌تر در او نگریست ظنّش قوی‌تر شده، برخاست که راه خود گیرد. سودابه گفت: ندانم این شتاب شهزاده در رفتن برای چیست؟ مثل این است که در رفتن عجله دارند. سیاوش جواب داد: این نخستین ملاقات است باز هم وقت در پیش است. تکرار و مراجعت پسندیده‌تر است و آن‌گاه دعاگویان سیاوش را تا در قصر مشایعت کرده. کمال و جمالش را به خداوند سپرد و به جای خود برگشت ولی از بیش از پیش پای‌بند عشق گشته؛ هوای نفسش سرسام گشته بود. کیکاووس فوراً نزد سودابه رفت تا نظریاتش را درباره‌ی سیاوش سؤال کند. سودابه گفت: اگر مطمئن نبودم که او پسر توست می‌گفتم او یکی از ملائک مقرّب است و همان‌طور که تو بین پادشاهان بی‌نظیری؛ او هم بین شهزادگان بی‌همتاست. شکّ نداشتم که دنیا قادر است فردی مانند او در حسن و عقل و پای‌بند به تمام فضایل به وجود آورد. خداوند شما را از یکدیگر بهره‌مند سازد ولی من چنان‌چه اجازه دهی، مصلحتی برای او اندیشیده‌ام. کیکاووس پرسید: کدام است؟ گفت یکی از دخترانت را به عقد ازدواج او درآور که خورشید و ماه قرین یکدگر شوند و یکی از بدایع روزگار به دیگری پیوسته؛ اسعد کواکب از آنان به ظهور رسد. کیکاووس گفت: سخن از زبان من گفتی. مثل این است که فکر مرا خوانده باشی. پس امر کرد که او سیاوش را طلب کند و دختران را به او بنمایاند تا هرکدام که خوشایند اوست انتخاب نماید. سودابه از این دستور که کاملاً موافق میلش بود خرسند گشته تسلّی یافت. کیکاووس فوراً سیاوش را احضار کرد و بدو گفت: تو نور چشم و راحت قلب منی. امید من این است که خداوند هم‌چنان که تو را به من عنایت فرموده اعقابی از تو نیز نصیب من کند. پس تو باید همسری از خاندان من انتخاب کنی و با او مأنوس و محشور باشی. برو به حرم‌سرا تا سودابه دختران جوان را به تو ارایه کند و یکی را بپسند که او را به تو دهم. سیاوش لمحه‌ای سر به زیر افکند و دانست که این نقشه را سودابه طرح کرده. سر بر آورد و گفت: من می‌خواستم که شاه شخصاً همسری برای من انتخاب فرمایند. (ثعالبی 1372: 113-138)

2-3-3-2 تاریخ پیامبران و شاهان
کیکاووس: وی در بلخ می‌نشست. در برخی از کتاب‌های سیرت خواندم که در بابل بنایی بسیار بلند افراشته ساخت و به گمان من همان بنای عقرقوب در پشت بغداد است که از جدیدترین نشانه‌ها در جهان است و به گفته‌ی بعضی راویان این بنا صرح نامیده می‌شود. اگر این سخن درست باشد قصر در زبان نبط عراق و جرامقه شام دو لفظ دارد: صرحا و معدلا، که تعریب آنها صرح و معدل است. (اصفهانی، 1362: 35)
سال‌های پادشاهی کیکاووس 150 سال بود. (همان، 10 و 22)

2-3-3-3 زین الاخبار
كيكاوس بن كيقباد
چون كاوس به پادشاهى بنشست هفت كشور بگرفت .همه‌ی پادشاهان آن روى زمين، زير فرمان او بودند، و سيرت‌هاى نيكو گرفت، و با مردمان معاملت كرد، و نيكو رفت، و رسم‌هاى نيكو آورد، و شهرى بنا كرد از روى مشرق و آن‌ را كيكرد نام كرد، و هفت شهر ديگر بنا كرد، و سمرقند را او بنا كرد، و سياوش تمام كرد. و به زمين مازندران رفت و حرب كرد با سمربن عنتر، بيش‌تر از سپاه كيكاوس بمردند، و بر وى جادو كردند، و او را بگرفتند، و اندر چاهى باز داشتند با طوس‌بن تور و نوذر و گيو و بيژن فرزندان گودرز كشوادگان و همه چشم كيكاوس نابينا شدند. و دختر سمر، سوداوه چون كيكاوس را بديد، خويشتن بر وى عرضه كرد، كه اگر مرا بپذيرى، من تو را ازين محنت خلاص آرم. كيكاوس او را بپذيرفت و عهد كرد که چون برود او را با خويشتن ببرد. پس خبر ايشان به رستم‌بن دستان رسيد. و رستم با دوازده هزار مرد مسلّح تمام بر اشتران نجيب نشستند، و از سيستان برفتند و بيابان بگذاشتند، و از ره دريا به مازندران آمدند كه او را يمن گويند، و قصد آن حصار كردند، و نگاهبانان حصار جاودان بودند، و جادوى كردند، و ابرى بر آمد و اين محبوسان چنان نابينا شدند، كه شب از روز نشناختند. و رستم شمشير اندر نهاد، و بسيار از ايشان بكشت و حصار بستد و آن همه قوم را كور يافت، متحيّر گشت. سوداوه گفت: جگر آن جاودان بسايند، و آب آن اندر چشم ايشان كنند چنان كردند، همه چشم‌هاشان روشن گشت و به ايران باز آمدند.
و کیکاووس ولایت سیستان و نیم‌روز و کابل و زابلستان و رخود، مر رستم را داد و هرچه از هندوستان بگیرد او را باشد و برین جمله او را منشور داد و عهد کرد. و کار کیکاووس بر نظام همی‌رفت تا ابلیس او را از راه ببرد و قصد آسمان کرد و صندوق ساخت. وزیران و سالاران او را پند دادند فرمان نبرد و بر هوا رفت اندر صندوق و از آن‌جا فرود افتاد و دردمند شد و از آن کرده پشیمان شد و جامه درشت پوشید و بر پلاس درشت نشست و هیچ نیز نخندید و سوی آسمان ننگریست و گوشت نخورد و مجامعت نکرد و بسیار بگریست بر آن کرده‌های خویش و از آن پشیمانی خورد فراوان.
پسر او سیاوش بخرد و آهسته و هشیار بود و سخت خوب‌روی بود. روزی سوداوه او را به خویشتن خواند. سیاوش اجابت نکرد. پس سوداوه پیش کیکاووس گفت: او مرا به فساد به نزدیک خویش خواند. کیکاووس مر سیاوش را کشتن فرمود تا آتشی عظیم بر افروختند و سیاوش اندر آن شد و به سلامت بیرون آمد و هرچند که چنان بود غضب از دل کیکاووس بیرون نشد و خبر آمدن افراسیاب به حرب ایرانیان به کیکاووس رسید. سیاوش را به حرب او فرستاد به اشاره توس نوذر و چون سیاوش بر حرب‌گاه آمد؛ افراسیاب صلح جست. به سیاوش صلح کرد و آن فساد کنش نبست. و چون کیکاووس سیاوش را بدان ملامت کرد و از وی نپسندید پس سیاوش به خشم برفت و نزدیک افراسیاب شد و افراسیاب او را بپذیرفت و نیکو داشت و دختر خویش فرنگیس را به زنی بدو داد و صد فرسنگ از ولایت خویش بدو داد.
چون کار او نیکو شد ترکان را از وی حسد آمد. پس گرسیوز تحریکش کرد میان وی و میان افراسیاب تا دل افراسیاب بر وی متغیر گردانید و همی ‌تضریب کرد تا افراسیاب او را بیاورد و بفرمود تا اندر طشت زرّین گلوی سیاوش ببریدند و چون خبر به ایران رسید جهان بشورید و سران ایران بشوریدند و میان ایران و توران تعصب و فتنه افتاد تا بدین غایت هنوز اندر آنند. (گردیزی، 1347: 44-47)
و چون خبر به کیکاووس رسید که او را پسری‌ست به ترکستان، مر گیوبن گودرز را بفرستاد به طلب او. (همان، 48)

2-3-3-4 سیاست‌نامه
سودابه بود زن کیکاووس که بر وی مسلّط شده بود. چون کیکاووس کس به رستم فرستاد و سیاوش را که پسرش بود و رستم پرورده بود و به جای مردان رسیده بود فرمود «پیش فرست که مرا آرزوی وی می‌کند» رستم سیاوش را پیش کیکاووس فرستاد و سیاوش سخت نیکو روی بود. سودابه از پس پرده او را بدید و بر وی فتنه گشت. کیکاووس را گفت: «سیاوش را بفرمای تا در شبستان آید تا خواهرانش او را ببینند.» کیکاووس گفت: «در شبستان شو که خواهرانت دیدار تو را می‌خواهند.» سیاوش گفت: «فرمان خداوند راست ولیکن ایشان در شبستان بهتر باشند و من در ایوان.» چون در شبستان شد سودابه قصد او کرد و او را به خویشتن کشید به قصد فساد. سیاوش را خشم آمد و خویشتن را از دست او بکند و از شبستان بیرون آمد و به سرای خویش رفت. سودابه بترسید که مگر او پیش پدر بگوید و گفت: «آن به که من پیش‌دستی کنم.» پیش کیکاووس رفت و گفت: «سیاوش قصد من کرد و در من آویخت و من از دست او بجستم.» کیکاووس از سیاوش دل گران کرد و این گفت‌وگوی و وحشت به جایی رسید که سیاوش را گفتند: «تو را به آتش سوگند باید خورد تا دل شاه بر تو خوش گردد.» گفت: «فرمان شاه راست. به هرچه فرماید؛ ایستاده‌ام.» پس چندان هیزم در صحرا نهادند که نیم فرسنگ در نیم فرسنگ بگرفت و آتش اندر زدند.
چون آتش زور گرفت کیکاووس بر بالای کوهی شد. سیاوش را گفت: «در آتش رو.» سیاوش بر شبرنگ نشسته بود. نام خدای برد و اسب را در آتش جهانید و ناپیدا شد. ساعتی نیک بگذشت. از آتش بیرون آمد به سلامت چنان که یک تار موی بر اندام او تباه نشده بود. و نه بر اسب او به فرمان خدای عزّوجل و همه‌ی خلق در شگفت آن بماندند و موبدان از آن آتش بگرفتند و به آتشکده بردند و هنوز آن آتش زنده است و بر جای‌ است که حکم کرد به راستی.
و بعد از این حکم، کیکاووس سیاوش را امیری بلخ داد و در آن جا فرستاد و سیاوش را به سبب سودابه از پدر دل‌آزرده بود و زندگانی به رنج می‌داشت. در دل کرد که در ولایت ایران نباشد و می‌سگالید که به هندوستان شود یا به چین و ماچین. پیران ویسه که وزیر و سپاه سالار افراسیاب بود از راز دل سیاوش خبر یافت. خویشتن را بر او عرضه کرد و از افراسیاب به همه‌ی نیکویی و درخواست او را درپذیرفت و در عهد شد و گفت: «خانه یکی‌ست و هردو گوهر یکی. و افراسیاب تو را از همه فرزندان گرامی‌تر دارد و هرگاه که خواهد که با پدر دل خوش کند و به زمین ایران رود افراسیاب در میان رود و با کیکاووس وثیقتی هرچه محکم‌تر بکند؛ آن‌گه او را به هزار اعزاز و اکرام پیش پدر فرستد.» سیاوش از بلخ به ترکستان شد و افراسیاب دختر خویش بدو داد و او را گرامی‌تر از فرزندان خویش می‌داشت. تا گرسیوز را برادر افراسیاب بر او حسد آمد و بدگویان دست با او یکی کردند و چاره‌ها کردند تا افراسیاب با او بد شد و او بی‌گناه در ترکستان کشته آمد. و شیون در ایران افتاد و یلان درآشفتند و رستم از سیستان به حضرت آمد و بی‌دستوری در شبستان کیکاووس رفت و سودابه را گیسو بگرفت و به در کشید و به شمشیر پاره پاره کرد و کس را زهره‌ی آن نبود که او را گفتی نیک کردی یا بد. پس جنگ را میان دربستند و به کین خواستن سیاوش به ترکستان شدند و چند سال‌ها جنگ می‌کردند و چند هزار سر از دو جانب بریده شد. سبب همه کردار سودابه بود که بر پادشاه مسلط شده بود. (خواجه نظام الملک، 1378: 243-246)

2-3-3-5 فارسنامه ابن بلخی
کیکاووس‌بن کیابنه صدوپنجاه سال
کیکاووس پسرزاده‌ی کیقباد بوده است و چون نسب کیقباد یاد کرده آمده، نسب او همان است. (ابن بلخی، 1374: 72)
این اشغانیان پسر کیکاووسند و میان ایشان و بلاشانیان فرقی نیست. چه از یک خاندان‌اند. (همان، 77)

کیکاووس بن کیابنه بن کیقباد
و بعد از کیقباد نبیره‌ی او کیکاووس‌بن کیابنه‌بن کیقباد پادشاهی بگرفت و مقام به بلخ کرد از بهر دفع ترک و هیچ کس را کی به دشمنی شناخت زنده نگذاشت و در زمین بابل بنایی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های پیمان صلح، تیراندازی Next Entries پایان نامه با کلید واژه های سیاوش، کیخسرو، آن‌جا، کاووس