پایان نامه با کلید واژه های جامعه مدرن، درون ماندگار، دال و مدلول

دانلود پایان نامه ارشد

دانست. اين پديده در سطح جامعه در خيلي از موارد باعث ايجاد روابط قدرت و سلطه مي گردد و قشر بندي در يک جامعه را ايجاد مي کند مثلا در يک جامعه، سياهپوست ها وارد يک طبقه خاص وبالاي جامعه نمي توانند بشوند.
اين روابط سلطه در هنر در مدرنيسم به عينه وجود دارد به طوري که هنر مدرنيسم نخبه گرا است و در پست مدرنيسم سعي مي شود اين حالت از بين برود و راه حل پست مدرنيسم در مقابل اين مسئله پلوراليسم يا کثرت گرايي است و درپست مدرنيسم ديگر بالاتر يا پايين تر بودن سلايق در هنر مطرح نيست.
روابط در يک جامعه را مي توان به روابط اوليه به صورت روابط شخصي ، چهره به چهره و غير رسمي و روابط ثانويه به صورت روابط غير شخصي، رسمي و اداري تقسيم کرد. در جوامع پيش از مدرن روابط اوليه به صورت گروههاي نخستين وجود داشته است ودر جامعه مدرن روابط اوليه کاهش مي يابد.
اميل دورکهيم همبستگي اجتماعي را مطرح مي کند و ان را به دو صورت مکانيکي و ارگانيک تقسيم مي کند که همبستگي مکانيکي اشاره به مکانيسم خويشاوندي دارد و روابط بر اساس مکانيسم خويشاوندي است تقسيم کار پايين است و هنوز جامعه صنعتي نشده است و همبستگي ارگانيک سازماني است. توليد و صنعت بر اساس تقسيم کار بسيار ريز و روابط به صورت سازماني به وجود مي آيد.
ماکس وبر روي مسئله قدرت و اقتدار مطالعه مي کند و مسئله بروکراسي را مطرح مي کند قدرت به صورت توانايي واداشتن ديگران به کاري ياکنشي و اقتدار به عنوان قدرت داراي مشروعيت مطرح مي شود. ماکس وبر مشروعيت را به سه صورت سنتي مانند جوامع سنتي، قانوني عقلاني مانند جامعه مدرن و کار سيماتيک تقسيم مي کند. کارسيماتيک بدين صورت است که به دلايل شخصيتي است که عده اي از شخصي پيروي مي کنند و اين مسئله موروثي نيست و در نسل بعد به يکي ازدو حالت سنتي و عقلاني ادامه مي يابد.
کارل مارکس روش توليد را به دو دسته فئوداليسم و کاپيتاليسم تقسيم مي کند.
گذر از جامعه پيش از مدرن به جامعه مدرن را مي توان به سه دليل عمده انطباق تدريجي که شامل صنعتي شدن به واسطه انقلاب صنعتي، شهرنشيني و گسترش ديوان سالاري است و اصلاحات و انقلاب که اين نيز شامل انقلاب هاي (1776) آمريکا، (1789) فرانسه، پيوريتني ها و کرومول (58 تا 1650 ) است دانست. پس از اين گذار مي توان جامعه پيش از مدرن را با خصوصيات روابط اوليه، گروههاي اوليه، همبستگي مکانيکي، قدرت سنتي وروش توليد فئوداليسم و جامعه مدرن را با روابط ثانويه ، گروههاي ثانويه، همبستگي ارگانيک، قدرت قانوني – عقلاني و روش توليد کاپيتاليسم معرفي کرد.(يگانه،1386)
داروين با مطرح کردن اينکه انسان جزء روند تکامل است همان طور که در قبل به آن اشاره کرديم مارکس با طرح ارزش اضافي و فرويد با مطرح کردن ناخودآگاه در قرن 19 به نوعي سردمداران نقد مدرنيته محسوب مي شوند.
پس از جنگ جهاني اول (1917) قرن ماشين آغاز مي شود. ارزشهاي مدرنيته مانند ليبراليسم، آزادي خواهي، حقوق و آزادي فردي ريشه در روشنگري داشتند. که مي توان ريشه‌هاي ايجاد اين روشنگري را در اصلاحات (1500) ، پروتستانيسم (1517)، انقلاب پيورن ها (1660) و انقلاب (1688) دانست. کوبيسم در سال 1907 و سورئاليسم در سال 1924 آغازي براي نقد عقلانيت مدرنيته در حيطه هنرمحسوب مي شدند بعد در سال هاي (1945-1935) و جنگ جهاني دوم هنرمنداني مانند هوفمان هر چه بيشتر به سوي انتزاع رفتند که در سال هاي 1960 اوج اين انتزاع را در کارهاي سارتر مي بينيم بعد از 1975 حرکتي جديد درهنر در حال شکل گيري بود که در سال 1977 با چاپ کتاب چارلز جنکز حرکت پست مدرنيسم به صورت واکنشي در برابر حرکت هاي قبل از خود آغاز شد.
در ادامه بحث مناسبت دارد مدرن شدن را به طور تقريبي به سه مرحله(ابتدايي)،(ديني- مابعدالطبيعي) و (مدرن) تقسيم کنيم. اين دوره بندي از پياژه اخذ شده و با روان شناسي رشد متناظر است. توجه نظامند و عمده به مدرن شدن فرهنگي بر حسب فرايند تفکيک اولين بار در نوشته هاي دوران کمال فکري هگل درباره زيبايي شناسي ظاهر شد. در اين جا بايد به اجمال گفت که فرهنگ و امر اجتماعي در جوامع ابتدايي هنوز تفکيک نشده اند در واقع، دين و مناسک آن جزء لاينفک امر اجتماعي اند. امر مقدس در امر نامقدس درون ماندگار است و ديگر اينکه طبيعت و امر روحي در جاندار انگاري و توتميسم به هم آميخته اند. نقش جادوگر بيانگر فقدان تمايز بين امر اين جهاني و آن جهاني است و وظايف کاهنان هنوز متمايز و تخصصي نشده است. (لش، 1383)
مدرن شدن در مرحله دوم ، (مرحله ديني – ما بعد الطبيعي) تفکيک امر فرهنگي از امر اجتماعي و امر مقدس از امر نامقدس را در اديان جهاني به بار مي آورد. ظاهر امر اين است که امر تفکيک عوالم روحي از عوالم اجتماعي، در مسيحيت بيش از اديان شرقي ودر مذهب پروتستان بيش از مذهب کاتوليک است. به علاوه مدرن شدن در اين مسير، در استقلال فرهنگ دنيوي رنسانس از فرهنگ ديني و در تفکيک سه گانه و کانتي قرن هجدهم بين قلمروهاي نظري و اخلاقي و زيبايي شناختي رخ مي دهد. اين تفکيک و استقلال يابي امکان گسترش(رئاليسم)را هم در هنر و هم در معرفت شناسي فراهم مي آورد.
رئاليسم زيبايي شناختي تنها بر اساس وجود سه نوع مقدم تفکيک، به شرح زير، امکان پذير است:
امر فرهنگي بايد قلمروي جدا از امر اجتماعي به وجود آورد. رئاليسم زيبايي شناختي بر اساس مقدم دانستن امکان (بازنمايي) بنا شده است که در آن ذاتي بايد ذات ديگري را باز نمايد. رئاليسم زيبايي شناختي متضمن جدايي امر زيبايي شناختي از امر نظري است. يعني مشخصا بايد روشن شود که باز نمودها در نقاشي وادبيات ، به آن نحو که قضايا يا مفاهيم در علوم صادق اند صادق نيستند. رئاليسم زيبايي شناختي متضمن جدايي فرهنگ اين جهاني از فرهنگ ديني و حاوي قرار دادهاي فرهنگ اين جهاني براي صورتهاي هنري است. (رئاليسم روايتي) نيز حاصل تفکيک جهاني بيني علمي از جهان بيني ديني است. رئاليسم معرفت شناختي نيز که وجود ايده ها و مفاهيمي را مفروض مي گيرد که تصويري کمابيش حقيقي از واقعيت ارائه مي دهند، مبتني بر تفکيک در فرآيند مدرن شدن است. (لش، 1383)
حاصل تفکيک و استقلال يابي بيش تر، مدرنيته اي تمام عيار است. در دوره مدرن هر حوزه اي واجد چيزي مي شود که وبر آن را Eigengesetzlichketi مي ناميد يعني هر حوزه اي خود قانون گذار مي شود. اين بدان معناست که حوزه ها خود قرار دادها و شيوه ارزشگذاري را مي پرورانند يعني ارزش درون حوزه اي فرهنگي بستگي دارد به اين که تا چه حد مي توان به کمک هنجارهاي خود آن حوزه به سنجش ابژه‌هاي فرهنگي موجود در آن اقدام کرد. از همين رو، ارزش قضايا در حوزه نظري بيش تر به جهت آوري ها و ارائه شواهدي در تائيد آن قضايا يا منوط است که در (گفتار نظري) به آن ها استشهاد مي شود. کم تر بستگي دارد. به اين که آن قضيه چه ميزان از واقعيت را باز مي نمايد. ارزش در حوزه زيبايي شناختي نه باز توليد امر واقع، بلکه،چنان که کلمنت گرينبرگ گفته است، نتيجه به فعل درآوردن نظام مند امر بالقوه در ماده زيبايي شناختي مفروضي است. بدين سان مدرنيسم تمام عيار در حوزه هاي زيبايي شناختي، اخلاقي – علمي و نظري – اين سه گانه را وامدار هابرماس هستيم – به معني گسست از (بنياد گرايي) است. بنياد گرايي در تقابل با خود يا قانونگذاري خود فرمان است. قانون گذاري اين يک، دگر فرمان، يعني مبتني بر (نمونه) اي جهانشمول غير از خود است مثل طبيعت يا عقل يا امر واقعي يا خدا. بدين سان در مدرنيته در حوزههاي نظري و زيبايي شناختي، ديگر قانونگذاري دگر فرمان مبتني بر (امر واقعي) وجود ندارد. اگر مدرن شدن فرهنگي، فرايندي مبتني بر تفکيک بود پست مدرن شدن فرايندي است مبتني بر تفکيک زدايي. در يک پارادايم فرهنگي مفروض چهار جزء اصلي وجود دارد. اين چهار جزء عبارتاند از : (1) رابطه اي که بين انواع ابژه هاي فرهنگي توليد شده بود دارد- يعني ابژه هاي زيبايي شناختي ، نظري، اخلاقي و غيره (2) رابطه اي که بين امر فرهنگي به طور کلي و امر اجتماعي وجود دارد (3) اقتصاد فرهنگي که عناصر آن به ترتيب عبارتند از شرايط توليد و مصرف، نهادهاي فرهنگ، شيوه گردش کالا و خود محصول يا کالاي فرهنگي، (4) شيوه دلالت، يعني رابطه بين دال و مدلول و مصداق . اگر مدرن شدن به معني تفکيک ميان تمام موارد يادشده بالا باشد. پست مدرن شدن عبارت است از تفکيک زدايي در هر کدام از اين چهار جزء.
پست مدرنيست ها، برتري و تفوق عصر حاضر را بر عصر گذشته و برتري عصر مدرن را بر عصر پيش از مدرن به زير سوال مي برند.(Vattimo,1988)قوم شناسي پست مدرن حقيقت را پيشنهاد نميکند ولي بدون محتوا نيست. اين قوم شناسي (تفسيري، تجربي، مکالمه اي و چند صدايي) است. آمادگي پذيرش ، گفتگو، گوش دادن و صحبت کردن با ديگري را دارد. تناقض، اسطوره، معما و اسرار آن را آشکار مي کند. نشان دادن، متذکر شدن، اشاره کردن، فرخواني يا دعوت به حضور را تشويق و ترغيب مي کند، نه اين که ساختار تئوري و حقيقت تقريبي را بنا نمايد. (تايلر، 1984)
همه آن چيزهايي که مي تواند در قوم شناسي پست مدرن ارائه شود، بومي، تخيلات تکه تکه شده و قصه هاي يک شخص است. در اين نگرش، قوم شناسي (قصه و افسانه ي متقاعد کنند و يا ((شاعرانه)) است.(تايلر، 1984)
نورمن دنزين مي گويد من پست مدرنيسم را به عنوان فرمي براي تئوري اجتماعي و هم به عنوان دوره اي در تفکر اجتماعي تعريف مي کنم. او تئوري اجتماعي پست مدرن را با فاکتورها زير مجسم مي کند: عزيمت از تئوري هايي که سيستم هاي با شکوه و بزرگ که مفهوم مي دهند به جامعه به عنوان يک کليت، تسلط رسانه بر فرهنگ جهان، حرکت به تئوري هاي مربوط به پديدار شناسي و تئوري هاي منتقدانه بارت، دريدا ادراک افراطي از زبان و فلسفه زبان شناسي و پراگماتيسم ، نقد دانش علمي و واقع گرايي در سرمايه داري اخير، نقد سوژه در تئوري اجتماعي، برگشت به وسيله مناسب به عنوان مشکل تئوري مرکزي ، نگراني از متلاشي شدن (علم، هنر، مذهب) در زندگي روزمره ، درخواست تصورات جديد از اجتماع، زبان، موضوعات بشري، بي اعتمادي عميق به دلايل و علم به عنوان نيروهايي که بتوانند مدينه فاضله اي را بر پايه موافقت و رضايت عموم بسازند که در آن ارتباطات معقول و منطقي و آزادي بشر وجود دارد.(Denzin,1986)
تئوري پست مدرنيسم در دهه هاي اخير آشکار شد که ابتدا در آمريکا در رقص و معماري با ايجاد تحولات و پيشرفت ها تعريف مي شد. در سال 1970 پست مدرنيسم به وسيله کارهاي ليوتار، بودريار و عموما فرا ساختار شکنان به اروپا راه پيدا کرد.
دوره اي که پست مدرنيسم در تئوري اجتماعي وارد شد اواخر 1960 تا اواسط 1970 بوده است. تئوري پست مدرنيسم پيشنهاد مي دهد که فرهنگ مي تواند درک و خيالي باشد. از مجموعه اسطوره ها در بين سيستم ارتباطي تا زمان کوتاهي فرهنگ واقع بينانه خوانده شد و گسترش فرهنگ تجربه ها را بوجود آورد.
همانطور گفتيم از نام آوران در اين زمينه بودرياراست که تفکرات وي به وسيله چهار فصل کليدي قابل بررسي است: صورت خيالي، رسانه گروهي، نشانه، ارتباط. صورت خيالي صورت ظاهري تصورات است که آن ها را باور کردني مي کند و مي تواند حقيقت را پنهان کند او کتاب صورت خيالي خود را با اين بيان آغاز مي کند (صورت خيالي هيچ وقت چيزي نيست که حقيقت را پنهان کند اين حقيقت است که پنهان مي شود پس ابدا و اصلا وجود ندارد) به نظر او زندگي مدرن به وسيله قدرت صورت خيالي تعريف مي شود قدرت نشانه ها و تصورات است که زندگي روزمره سرمايه داري را جبران مي کند.
بودريار چهار بخش تاريخي فرهنگ غرب را توصيف مي کند. فئوداليسم : که نشانه هايشان منطبق با حقيقت در حال گسترش است، دوران جعلي، که از رنسانس تا انقلاب صنعتي ادامه پيدا مي کند، دوان توليد: که نقشه مسلط بر مکان صنعتي بوده است، دوان صورت خيالي : که حکمفرما به مرحله معاصر زندگي وي است.(Denzin,1986)
بودرياراز چهار زمان تاريخي خودش دفاع مي کند: اول قبل از رنسانس که دوره فئودال است که پويايي اجتماعي اندکي وجود دارد ودر آن زمان وضوح نشانه ها به صورت کلي وجود داشت و هر علامت و نشانه به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فرهنگ انبوه، اوقات فراغت، فرهنگ مصرف Next Entries پایان نامه با کلید واژه های ساختار زبان، احساس غربت