پایان نامه با کلید واژه های تبيين، فلوطين، داراي، تمايل

دانلود پایان نامه ارشد

ديگر عقل نباشد يا کارکرد احد را که بر اساس آن وجود را به اشياء اعطا ميکند، غصب کند.
معقول بودن جهان محسوس توسط احد همراه با وساطت عقل به تنهايي توجيه نميشود. در آن حالت موفق به توجيه ويژگي ?????? يا تمايل در اجسام ذي روح که شامل جسم جهان نيز ميشود، نخواهيم شد. فلوطين ميگويد حتي عناصر به مکانهاي طبيعي خودشان تمايل دارند. معرفي کردن مُثل بدون نفس منجر به بازنمايي ساکن طبيعت ميشود، مانند يک تابلو، نه خود طبيعت. بنابراين معرفي يک مثال افلاطوني از نظر فلوطين بياني پويا از مثال است. به علاوه مشابه طبيعت در معناي ارسطويياش ميشود که در آن معنا، “طبيعت” يعني صورتهايي از محسوسات که بالطبيعه موجودند (رک: III.8.2.29; IV.4.13.1-7; IV.6.3.5-7). در نتيجه طبيعت صرفاً فعليت ثانوي نفس است. به عبارتي مبدأ آن صرفاً فعاليت نفس است.
روش ديگري براي تبيين آنکه نفس چگونه آرخهاي است، اين است که بگوييم نفس مبدأ حرکت انتقالي است (III.1.8.8; III.6.3.13-15, 24-6). من اصطلاح “انتقالي” را براي تمايز بين حرکتي که نفس مبدأ آن است از حرکت “غير انتقالي” که ميتواند به عقل منسوب شود و مترادف فعاليت اوست، به کار ميبرم(II.9.1.28). حرکت عقل برخلاف حرکت نفس، بدون تغيير (?????????) است (رک: IV.7.9.15). نفس مبدأ حرکت به سمت يک هدف است که خارج از خود اوست درحاليکه حرکت عقل لزوماً فقط فعاليتي است که “نظر به درون دارد”، بيشتر مانند محرک نامتحرک ارسطو. به نظر ميرسد نقش نفس به عنوان آرخه حرکت به سوي چيزي که خارجي است نفس را آرخهاي براي حرکات نفوس داراي جسم قرار ميدهد. حرکت به سوي “امور خارجي” به طبيعيترين شکل به صورت حرکت اجسام به سوي اشياء بيرون از خودشان فهميده ميشود.اين مطلب البته اين مشکل را که در اين صورت نفسِ بدون جسم چه خواهد بود، مطرح ميکند. و اين به نوبه خود به مسأله تمييز بين نفس به عنوان يک آرخه و نفوس جزئي که شامل نفس جهان نيز ميشود، گره ميخورد.
اينجا، غموضي در مطالب هم از نظر تاريخي و هم از نظر فلسفي وجود دارد. فلوطين برخي از مسائل را درباره تفصيل دادن به تبييني افلاطوني درباره نفس از ارسطو آموخت. او بيترديد خود را در قرار دادن عقل به عنوان آرخهي فوق آرخه نفس پيرو افلاطون ميدانست. قطعاً متوني از افلاطون وجود دارد که ميتواند به اين صورت تفسير شود. اما آموزههاي خود ارسطو مکملي ضروري براي درکِ کاري که فلوطين با منابع افلاطوني کرد، هستند. يک اصلاحيه آشکار و محکم و پايدار توسط فلوطين که مرهون ارسطو است اين است که عبارت ??????? ??? افلاطون را به عنوان ???????? ??? تفسير کنيم، و در نتيجه ??????? (که در سنت ارسطو به عنوان آنچه متضمن نقص است فهميده ميشود) را به عنوان امري که تنها به وسيله نفس تبيين ميشود رها کنيم.
به علاوه اين ارسطو است که به واضحترين شکل حيات (???) و نفس را با گفتن اينکه در خدا فعل عقل حيات است، درحاليکه در موجودات زيستي نفس اولين فعليت (??????????) يک جسم زيستي است که بالقوه داراي حيات است، تميز ميدهد(Metaphysics 12.7.1072b26-7; De anima 2.1.412a27-8). بنابراين “حيات” اصطلاح گستردهتري نسبت به “نفس” است. حيات، به صورت الگويي اعلي، با فعاليت عقل يکي است. اما ارسطو اين تصوير را با سخن گفتن از عقل به عنوان بخشي از نفس در رساله حيوان پيچيده ميکند. در حقيقت همانطور که او سخن خود را ادامه ميدهد، روشن ميشود که عقل، تنها بخشي است که ميتواند مفارقت پذير و ازلي باشد.(رک: De anima 3.4.429a22; 3.5.430a23)
تبيين عمومي از ارتباط نفس با عقل که توسط فلوطين بسط يافته، به اين صورت است: نفس مبدأ حرکت در اشياء داراي جسم و زنده است. اين هم شامل فرد فرد حيوانات و هم شامل خود جهان ميشود، که توسط نفس کلي داراي حيات شدهاست. آن “بخش” از نفس که جسم را زنده نميکند و در ازل به نحو مفارق باقي ميماند فقط عقل است(V.1.3.13). البته اين مشکل پيش ميآيد که چگونه چيزي که ازلي است با چيزي که ازلي نيست متحد هستند، به گونهاي که اکنون ميتوانم بگويم که عقل “من” به نحو ازلي به مثل ميانديشد. اين مسأله را بايد تا فرصت ديگري کنار بگذاريم. به طور کليتر به نظر ميرسد اگر عقل والاترين بخش نفس است، در اين صورت نفس ديگر اصلاً يک آرخه نخواهد بود.
چگونه والاترين بخش نفس ميتواند يک آرخه ديگر باشد؟ فعاليتهاي زيستي افرادِ داراي بدن يا مجسم، توسط نفس تبيين ميشوند. فعاليتهاي معرفتي افراد که شامل فعاليت واحد يک فرد مجرد ميشود، توسط آرخه عقل تبيين ميشود. اين فعاليتها تصاويري از اين آرخه هستند و به صورت صحيحي ميتوانند اين گونه فهميده شود. اين فعاليتها شامل توانايي معرفت مجسم يعني استدلال برهاني ميشود که آن هم متأسفانه گاهي توسط فلوطين “عقل” (intellect) ناميده ميشود(IV.9.3.1-4). اما در اين طرح، نفس غيرضروري و زائد نيست؛ زيرا حرکت افراد داراي جسم به مبدئي جدا از عقل نياز دارد، به اين علت که عقل حرکت انتقالي يا رفتار هدفمند را وقتي بين تمايل و هدف “شکافي” وجود دارد، تبيين نميکند. يک عقل مجرد به نحو ازلي مالک چيزي است که به آن تمايل دارد، يک نفس مجسم هميشه آرزومند دستيابي به اهدافي است که بيرون از او هستند. آرخه عقل تصاوير مُثل و تصاوير تعقل را تبيين ميکند، اما فعاليتهاي مجسم هدفمند را تبيين نميکند. البته انواع مختلفي از شناخت، مثلاً استدلال به عنوان ابزار فعل در رفتار هدفمند داخل ميشوند. اما عقل آرخهاي نيست که داشتن و انجام فعلي به سبب هدف خارجي را تبيين کند. عقل فقط بُعد معرفتي چنين فعلي را تبيين ميکند.
نفس در يک معناي واقعاً سرراست و صريح مبدئي براي فعل داراي جسم است. براي نمونه اگر ما در صدد بيان اين باشيم که چرا انسانها به يک نوع غذا و حيوانات ديگر به نوع ديگري تمايل دارند، نهايتاً تبيين ما به گزارهاي مبني بر اينکه هر يک (انسان و حيوان) چيست تقليل مييابد، و اين معادل است با رجوع به اينکه هر يک چه نوع نفسي دارند. هرچند براي افراد داراي جسم که بنابر مشهور با يک عقل مجرد قابل اتحادند، غايت تبيين فعل توسط نفس مورد قبول واقع ميشود. عقل چنين فعلي را تبيين نميکند. اينکه ما در پي چيزهايي، چون غذا، هستيم، که براي ما که عقولي در پي يافتن ميباشيم هيچ معنايي ندارد، نوعي پارادوکس براي فلوطين است که ريشه در تبيين دقيق او از طبيعت دوگانه وجود انساني دارد.
همانطور که تعقل فعاليت عقل است، تمايل نيز فعاليت نفس است (IV.4.16.26-7 رک:I.7.1.13; III.5.9.40-1). با اين حال دو معناي بسيار مرتبط وجود دارد که در آنها تمايل به عقل نسبت داده ميشود. اولاً، در استنتاج منطقي عقل از احد گفته ميشود عقل خير خود را و سپس اينکه آن را به دست آورَد، ميخواهد (V.3.11.11; V.6.5.9-10). دوم گفته ميشود که عقل هميشه به خير خود تمايل دارد و همواره ميخواهد آن را کسب کند (III.8.11.23-4). اصطلاح ?????? به عقل اطلاق ميشود؛ زيرا دستيابي به خير از طريق تعقل مُثل، تمايزي بين عقل و احد را از بين نميبرد. از آنجا که هدف عقل غير از آن است، تمايل و خواستن، اين غير بودن را توصيف ميکند. استفاده از اصطلاح ?????? براي نفس و براي عقل صرفاً متشابه است. تمايلاتي که حاصل نشده يا بر آورده نميشوند وقتي برآورده شوند تنها تقليدي از تمايلي که به نحو ازلي برآورده شده است، هستند.
بجاست که فلوطين ?????? را براي هرچيزي غير از احد که مرتبط با آن است، از منظر مثال خير، به کار ميبرد. اما درحاليکه عقول مستقيماً و به نحو ازلي به مثال خير مرتبطند، هر چيز ديگري خير و نيکي را در چيزي غير از خودِ احد جستجو ميکند. از اين رو، کاربرد مشابه (ودر عين حال) متمايز آن واژه براي نفس مطرح ميباشد. هر نفسِ داراي جسم به همين صورت خوبيهايي را که ضرورتاً از مبدأ همه اشياء متمايزند، جستجو ميکند. تمايل به غذا يا شهوت يا دوستي يا حتي دانش تجربي بايد به گونهاي ضرورتاً متفاوت از شيوهاي که عقل به سوي خير توجه ميکند، شناخته شود؛ زيرا خيرهايي که نفسِ داراي جسم طلب ميکند آشکارا غير از خير يگانهاي است که همان احد است. من حتي فکر نميکنم که براي نفسي داراي جسم ممکن باشد که بي هيچ قيد و شرطي احد را، آنچنانکه عقل طلب ميکند، طلب کند. هرچند آنچه يک نفسِ مجسم ميتواند داشته باشد تمايلي است به داشتن آن گونه تمايلي که عقل دارد، هر چند اين، تمايلي براي چيزي نسبتاً ناشناخته باشد. همان طور که خواهيم ديد بيدار کردن اين تمايل درجه دوم ويژگي اصلي صعود نفس مجسم به سوي احد است.
به موازات مشکل تمايز آرخه عقل، يعني عقل کلي، و عقل صانع و عقول جزئي، مشکل تمايز بين آرخه نفس، يعني نفس کلي، و نفس همه اشياء و نفوس جزئي قرار ميگيرد.
ميتوانيم در ابتدا با ذکر اين نکته که نفس هر فرد و نفس جهان به يک معنا برابرند، به حل اين مشکل اقدام کنيم. آنها “خواهراني” هستند که از مبادي مقدم نشأت گرفتهاند (IV.3.6.13; II.9.18.16). آنها هر يک نمودهايي از مبدئي که حرکت امر داراي جسم را تبيين ميکند، هستند. اما نفس کلي مقدم به نفوس جزئي نيز هست؛ زيرا نفس کلي به وسيله ايجاد طبيعتي شامل ابدان زيستي که نفوس جزئي در آنها ساکنند، راه را براي نفوس جزئي هموار ميکند( IV.3.6.10-15; II.9.18.14-17). بنابراين نوعي همپوشي وجود دارد که در آن اجسام افراد بخشي از جسم جهان نيز هستند. اين که جسمهاي ما توأماً توسط قوانين طبيعت و توسط نفوس ما اداره ميشوند، بايد براي فلوطين واضح بوده باشد (IV.4.32.4-9). به علاوه نفس جهان به عقل کلي مينگرد، درحاليکه نفوس جزئي به عقول ناتمام خود مينگرند(IV.3.6.15-17). من اين را به اين معنا ميگيرم که نفس جهان دسترسي مستقيم به عقل مفارق خود دارد، درحاليکه نفوس جزئي از طريق عقول استدلاليشان تنها دسترسي غير مستقيم به عقل مفارق خود دارند.
سپس به نظر ميرسد طبيعيترين صورت اين است که نتيجه بگيريم نفس جهان، نفس صانع است. فلوطين عملاً اين را نميگويد، اما تا آنجا که تمايز بين عقل کلي و عقل صانع صحيح است، هيچ چيزي عليه اين نتيجهگيري به نظر نميرسد (رک:II.3.18.15; II.9.8.2-5; III.9.1.2; IV.4.10.2-3; IV.8.1.43-4; V.1.8.6-7; V.8.2.4). ارتباط ميان عقل صانع و نفسش مانند ارتباط عقل يک فرد و نفسش در مقياس بزرگتر75 است با اين تفاوت مهم که توانايي استدلال برهاني در اولي وجود ندارد.
اين امر مشکل اتحاد آرخه نفس و نفس کلي را باقي ميگذارد. بر فرض اينکه نفس جهان و نفس افراد در شکل(????????) يکي باشند، نتيجهاش اين خواهد بود که يک ????? از نفس موجود باشد که در اثر آن آنها يکسان باشند (رک:I.1.2.6-7; II.9.6.35; IV.3.2.9 ). بر اساس اين تفسير آرخه نفس و نفس کلي صرفاً مثال نفس خواهند بود. علتش اين است که تبيين چيستي هر شيئ به ماهيت باز ميگردد. اگر اينگونه نميبود، طبيعتِ متمايزِ نفس براي شناخت توسط عقل در دسترس نميبود. نفس، به عنوان يک آرخه، به صورت الگوي اعلي آن چيزي است که همه اشياءِ داراي نفس در آن شريکند، که شامل نفس جهان نيز ميشود. اگر اين صحيح باشد، تقدم روشن نفس بر عقل، تقدمش بر نفوس جزئي است. آرخه نفس همانطور که آرخه عقل ازلي است، ازلي ميباشد. زمان در نفس جهان ايجاد ميشود.
فلوطين يک رساله، يعني بخش نهم از انئاد چهارم را، به اين سؤال اختصاص ميدهد که آيا نفوس واحدند؟ برداشت ما از اين نظريه مرموز بايد در چارچوب دو گزاره روشن و صريح که در جاي ديگري بيان شدهاند، قرار بگيرد. اول اينکه، وحدت نفس کثرت نفوس را نميزدايد(VI.4.4.34-5; IV.9.2; IV.9.3.6-9). و دوم اينکه وحدت و کثرت نفوس حقيقتي مقدم بر تجسد است (VI.4.4.39-40). فلوطين ميپرسد “پس چگونه ذات واحدي مي تواند در کثير حاضر باشد؟” او ميگويد در واقع اين خود همان شيء در نفوس کثير است (IV.9.5.1.7-8). من اين که اين مطلب را صريحاً به شيوهاي افلاطوني بفهميم، بسيار معتبر يافتم. مثالِ واحدِ نفس در همه نفوس حاضر است. وحدت نفوس، وحدتي سنخي است. بنابراين نفس واحد و کثير است؛ زيرا يک مثال و افراد مجسم زيادي با حياتهاي گوناگون وجود دارند (IV.9.2.27

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی نظام قضایی، فرهنگ اصطلاحات، دانش آموختگان، حل و فصل اختلافات Next Entries پایان نامه با کلید واژه های مصادره به مطلوب