پایان نامه با کلید واژه های اصل موضوع

دانلود پایان نامه ارشد

نخواهد بود. همان طور که در بخش بعد خواهيم ديد، احتمالات زيادي براي اشارههاي غير حشو به احد، البته ماداميکه اين ارجاعات به عنوان طرقِ فقط مفهوماً متمايز ارجاع، به آنچه بسيط محض است شناخته شوند، وجود دارد.
اگر بساطت محض متضمن فقدان تمايزي واقعي يا برون- ذهني بين هر آنچه نام “احد” به آن اشاره ميکند و وجود آن باشد، آنگاه ممکن است استدلال زير را بنا کنيم تا نشان دهيم که چرا ميتوان فرض کرد که احد کاملاً بيهمتا نيز هست. فرض کنيد دو بسيط محض داشته باشيم: الف و ب. در اين حالت، هر کدام هيچ محمولي نخواهند داشت. هر دو موجود خواهند بود، ولي ما در مورد هيچ يک نميتوانيم بگوييم “موجود است”. بنابراين چطور ميتوانستيم تصديق کنيم دو تا هستند؟ احتمالاً تنها روشي که ميتوانستيم به دو موجود اشاره کنيم اين بود که در هر مورد به چيستي آنچه موجود است، اشاره کنيم. اما اگر در هر مورد ما نتوانيم چيستي را از وجودش جدا کنيم، چنين اشارهاي نيز نميتوانيم داشت. ميتوانستيم صرفاً بگوييم که “موجود است” يک عبارت دلالتگر نيست، بلکه عبارات دلالتگر براي اشاره به زوج فرضي43 مورد نيازند. حتي به نظر ممکن هم نيست که بتوانيم معنايي از اين را که چنين دو موجود بسيط محضي وجود دارند، تصور کنيم. تصور هر کدام، تصور چيستي هر يک از آن دو است. حتي يک “ميدانم چه نيست” چيزي است.
چه بسا گفته شود دليل اينکه نميتوانيم بيش از يک شيء بسيط محض را تصور کنيم، اين است که حتي يکي را هم نميتوانيم تصور کنيم. فلوطين واقعاً به چنين اعتراضي حساس است. با اين همه، اگر احد “فراتر از هستي” است، پس ظاهراً وراي تصورپذيري است؛ به شرطي که ادراک پذيري اينگونه فرض شود که به همه و فقط آن اموري که به نوعي موجودند، متعلق است. من فکر ميکنم در صورتي پاسخ بسيار خلاقانه و دقيق فلوطين را به اين مسأله بهتر خواهيم فهميد، که بدانيم اينکه احد “فراتر از هستي” است به اين معني نيست که اصلاً ذات يا ماهيتي ندارد يا اينکه يک متحيز وجودي تهي يا يک جزئي صرف است. بلکه يعني ماهيت آن مساوي با وجودش است44 و بنابراين بسيط محض است. در مقابل، اگر در هر شيء ديگري ذات يا طبيعت يا “چيستي” حقيقتاً متفاوت با وجود است، در اين صورت اينکه هر شيئي چيست، جدا از وجودش قابل ادراک است. اگر احد با وجودش يکي است، ادراک و تصور آن ناممکن است.45
فلوطين ميتواند براي تأييد اين ادعا که مبدأ همه اشياء واحد است، از پيشينيان خود استدلالهاي فراواني بياورد. براي نمونه، افلاطون بر وحدت هر مثالي استدلال ميآورد. با اين حال هر مثالي در بعضي از ويژگيها، مانند ازليت، تجرد، وحدت و غيره، با هر مثال ديگري اشتراک خواهد داشت. بنابراين مُثُل، وحدت بي قيد و شرط ندارند؛ آنها ممکن است باز از بعضي جهات همانند باشند. يک الگوي شايستهتر براي فلوطين استدلال ارسطو در مابعدالطبيعه بر اين مطلب است که محرک نامتحرک اول، هم در عدد و هم در صورت واحد است. دليلي که بر وحدت محرک نامتحرک اول ارائه شده اين است: از آنجا که آن، فعليت محض است، مادهاي ندارد. اصل موضوعه ناگفته اين است که ماده براي تکثير و افزايشِ يک نوع خاص ضروري است. اين نميتواند همان دليلي باشد که به واسطه آن فلوطين فکر ميکند آرخه همه چيز واحد است. همان طور که خواهيم ديد، او بي هيچ ترديدي گمان ميکند که انبوهي از نفوس غير مادي ميتوانند موجود باشند که با اين حال در نوع واحدند. بنابراين، ترکيب فعل و قوه، که از ديدگاه ارسطو در بعضي موارد مجوز کثرت در يک نوع است و فقدانش، فقط در يک مورد (محرک نامتحرک اول)، مانع آن است، فقط مشابه ترکيب درون هستيهاي مجرد است که در احد موجود نيست و وحدتش را تضمين ميکند.
توضيح من در مورد اينکه چگونه ميتوان ادعاي وحدت يک امر بسيط محض را فهميد، هنوز اين وظيفه را بر عهده من باقي ميگذارد که نشان دهم اولاً اين همان چيزي است که مقصود فلوطين بوده و ثانياً اينکه حتي اگر بيش از يک شيء بسيط محض موجود نباشد، در حقيقت براي اين اعتقاد که حداقل يکي وجود دارد، دليل داريم.
به متن زير توجه کنيد:
اگر يک شيء خاص وحدت (?? ??) خود را از دست دهد اصلاً موجود نخواهد بود. بنابراين ما بايد ببينيم آيا وحدت و وجود در يک فرد خاص و همچنين وجود کلي و وحدت کلي، يک شيء هستند. اما اگر وجود (?? ??) يک فرد يک کثرت است، در حاليکه اين ناممکن است که وحدت، کثرت باشد، آنها متمايز از هم خواهند بود. در هر حال “انسان” و “موجود زنده” و “عاقل” اجزاء متعددند و اين امور متعدد به واسطه وحدت به هم ميپيوندند. بنابراين “انسان” و “واحد” متفاوتند، و يکي داراي اجزاء و ديگري فاقد آن است. و در واقع هستي کلي، که هر وجودي را در خود داراست، به طريق اولي کثير است و با وحدت متفاوت خواهد بود ، و از وحدت بهره خواهد داشت. اما وجود، حيات هم دارد؛ زيرا قطعاً يک جسد مرده نيست. بنابراين وجود چيزهاي بسياري است. اما اگر عقل هم باشد، در اين صورت نيز بايد کثير باشد و حتي بيشتر هم باشد، زيرا مثل را نيز شامل ميشود. از آنجا که مثال، واحد نيست، هر فرد از مثل و کل آنها متعددند، و به همان معنا واحدند که جهان واحد است. (VI.9.2.15-29)
اين متن اصلي است که در تأييد اين مطلب ميآورم که فلوطين ترکيب را به گونهاي که من قبلاً ترسيم کردم، ميفهمد. بگذاريد با اشاره روشني که اين عبارت به ادعاي ارسطو در مابعدالطبيعه دارد شروع کنيم: “انسان واحد و انسان بودن و يک انسان همان هستند.” (4.2.1003b22-34 و رک: 10.2.1054a9-19, 11.3.1061a10-18) همان طور که ارسطو به صورت دقيقي اشاره ميکند، ادعا نميکند که “بودن” و “واحد” در صورت يکي هستند. يعني نميگويد که هيچ گونه تمايز مفهومي بين وجود و واحد نيست، بلکه ادعا ميکند که وجود و واحد، مصداقاً مساوقند؛ هرچه را که ميتوان گفت موجود است واحد است و بالعکس. “وجود” و “واحد” دو شيوه مختلف براي در نظر گرفتن “امر همان” را نشان ميدهند. به علاوه چيزي شبيه به تطابق يک به يک ميان معاني متعدد موجود و واحد وجود دارد.( رک: 7.4.1030b10-13) پس موجود اول، اصالتاً واحد است و موجود معلول ، وحدتش نيز معلول است.
در عبارت مورد بحث ما فلوطين استدلال ميکند که وجود و وحدت “غير از هم” هستند. ظاهراً او استدلال ميکند که وجود و وحدت فراتر از دو امر مفهوماً متفاوتند، نه اينکه “موجود” و “واحد” در معنا متفاوت بوده اما مدلول يکساني داشته باشند. اين ميتواند يکي از اين دو معنا را داشته باشد؛ يا اينکه هر يک از “موجود” و “واحد” به شيئي مستقل دلالت ميکنند به گونهاي که آنچه “موجود” به آن اشاره ميکند، جدا از چيزي که “وحدت” به آن اشاره دارد، موجود است و يا اينکه “وجود” و “وحدت” به اجزاء يا ويژگيهاي واقعاً مختلف يک شيء اشاره دارند. احتمال اول به وضوح توسط خود فلوطين در فصل پيش از عبارت مورد بحث ما حذف شده است. آنجا او با فصاحت ميپرسد “هرشيء چه ميتوانست باشد اگر واحد نميبود؟ زيرا اگر اشياء از وحدت که از آنها خبر ميدهد محروم شوند ديگر آن اشياء نيستند.”(VI.9.1.3-4) فلوطين به صراحت اين معني را که “وجود” بتواند بر چيزي دلالت کند که “وحدت” بر آن دلالت ندارد، انکار ميکند. در اين مطلب او با ارسطو موافق است. لذا ما با احتمال دوم روبروييم، يعني اينکه “وجود” و “وحدت” به ويژگيهايي به واقع متمايز در يک شيء دلالت ميکنند. هيچ چيز حقيقتاً “غير واحد” نيست، اما آنچه “يک شيء” هست، ميتواند در ذهن جداي از وحدت آن لحاظ گردد.
ارسطو خود مثال مفصلي براي اين گونه از تمايزِ مورد بحث در اختيار گذاشته است. يک ماده و هر يک از صفات عرَضي آن حقيقتاً متمايزند. براي مثال، “انسان” و “رنگپريدگي” مدلولهاي حقيقتاً متمايزي دارند، زيرا تمايز آنها مبتني بر مفهوم نيست بلکه بر تفاوتي غير قابل تقليل در واقع مبتني است. اما “انسان” و “رنگپريده” به دو چيز کاملاً متفاوت اشاره نميکنند، هرچند انسان ميتواند بدون رنگپريدگي موجود باشد، اما رنگپريدگي اين انسان بدون او نميتواند موجود باشد. بايد اينجا نکتهاي را اضافه کنم که بعداً براي ما مهم خواهد بود: عموماً اگر تمايزي درون يک شيء وجود داشته باشد، لازمهاش اين است که بين دو مدلول حقيقتاً متمايز، عدم توازني باشد. انسان بدون رنگپريدگياش ميتواند موجود باشد، اما رنگپريدگياش نميتواند جدا از او موجود باشد. اگر رنگپريدگي اين انسان ميتوانست بر فرض محال، بنفسه موجود باشد آنگاه “انسان رنگپريده” نميتوانست به يک ذات اشاره کند بلکه بيشتر به چيزي شبيه به توده يا اجتماع متصلي از دو يا چند ذات دلالت ميکرد.
پس ميتوان اين گونه فرض کرد که فلوطين براي اين مطلب که تمايزي حقيقي بين وجود و وحدت در هر موجود واحدي وجود دارد، استدلال مي آورد. دلايل او بر اين چنين تفکري چيست؟ اولين دليلي که به نظر ميرسد او ارائه ميدهد اين است که اگر وجود يک فرد امري مرکب است و ناممکن است که وحدت مرکب باشد، پس وجود و وحدت متمايزند؛ يعني حقيقتاً درون اين فرد، متمايز از هم هستند. او در توضيح، اين گونه ادامه ميدهد که “انسان” و “موجود زنده” و “عاقل” اجزاء متعددي هستند که با همديگر ميپيوندند تا يک فرد را بسازند. وحدتي که اين اجزاء، دارا هستند بايد به واقع از آنها متمايز باشد. معمايي تفسيري که در برابر ماست اين است که وجود يک فرد کاملاً براي تبيين وحدتش کافي به نظر ميرسد. حتي اگر اجزاء، متعدد يا متکثرند، با اين حال هر جزء بايد واحد باشد و همه اجزاء متکثر بايد با هم واحد ديگري را بسازند. آنها “يک کثرت واحد” را تشکيل ميدهند. دقيقاً به همين علت است که ارسطو ميگويد “واحد” صرفاً شيوهي متفاوتي از نگاه کردن به موجود است، مثلاً وقتي موجودي را با ديگر افراد همان نوع در نظر ميگيريم.
براي اينکه استدلال فلوطين را معنا دار سازيم، بايد نشان دهيم که او “موجود” را به شيوهاي به کار ميبرد که ميتواند به چيزي که از وحدت محروم است دلالت کند. مثال زير را در نظر بگيريد. وال يک پستاندار آبزي است. بگذاريد که فرض کنيم “وال” نام يک گونه طبيعي است و اينکه فهرستي کامل از همه اجزاء حياتياش ارائه دهيم، ممکن است. آيا وال واحد است؟ مقصود من لفظ “وال” يا تصور من از وال نيست، بلکه مقصودم نوع طبيعي آن است. به نظر خواهد رسيد ماداميکه ما يکي دانستن نوع طبيعي آن با هر مصداقش را انکار ميکنيم، نميتواند واحد باشد. اما آيا وال يک نوع از پستانداران نيست؟ بله، اما تنها در مدلي تصوري که ساخته ماست. وال بنفسه از لحاظ تعداد و بنابراين از نظر وجود نامتعين است. صرف نظر از يک وجود، آن صرفاً يک طبيعت است. اما يکي دانستن اين طبيعت با هر مصداقي از آن منجر خواهد شد به حذف اين احتمال که شايد فرد ديگري از همان نوع طبيعي موجود باشد. چنين حرکتي کاملاً بي ارزش به نظر ميرسد. اگر وجودِ نوع طبيعي با چيستي آن يکي دانسته شود آنگاه وحدت، صفت آن موجود نخواهد بود.
با اين حال، وجود يک فرد که فلوطين آن را حقيقتاً متمايز از وحدت و يگانگي خود آن در نظر ميگرفت، باقي ميماند. دليل اين گمان که وجود و وحدت حقيقتاً در يک فرد متمايزند چيست؟ ظاهراً دليلش اين است که هيچ چيز در طبيعت فرد، اينکه چرا يک فرد وجود دارد را معين نميکند يا توضيح نميدهد. عبارتي که توضيح دهد يک انسان چيست با عبارتي که اظهار ميکند يک انسان موجود است، معادل نيست. تمايزي واقعي بين آن چه يک انسان هست و آنچه يک فرد انساني را موجود ميسازد، وجود دارد زيرا عبارت “يک انسان موجود است” دو بخش اطلاعِ خارجاً متفاوت را ارائه ميدهد: آنچه موجود است و وجود آنچه موجود است. اگر چه “يک انسان” به تنهايي به هيچ چيز واقعي، و نه مفهومي، بيش از آنچه “انسان” بر آن دلالت ميکند، اشاره ندارد.
به من تذکر خواهند داد که صحبت از تمايزي واقعي ميان وجود و وحدت را به تمايزي واقعي بين ماهيت يا “چيستي” يا “طبيعت” و وجود تبديل کردهام. در دفاع از اين موضع، بگذاريد با تذکر اين مطلب شروع کنيم که اگر “موجود” در عبارت مورد بحث به ماهيت به تنهايي اشاره نميکرد بلکه وجود را نيز در برميگرفت، هيچ مبنايي براي اين اعتقاد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، بسيط، فلسفي، اشياء Next Entries پایان نامه با کلید واژه های فلوطين، ماهيت، چيزي، بسيط