پایان نامه با کلید واژه های ازلي، دايره، جزئي، حقايق

دانلود پایان نامه ارشد

بتواند همزمان با ب بودن و ج بودن متحد شود تا اينهماني جزئي اين دو، ريشه در واقعيت داشته باشد (رک:V.5.1.41-5 ). انتظار ميرود عقل اين حلقه ارتباطي باشد. عقل بايد ازلي باشد؛ زيرا هر حکمي که توسط يک ذهن منفرد ايجاد شود صدقش متوقف است بر واقعيت ازلي، که شامل ارتباط دروني مثل نيز هست، و لذا شامل عقل ازلي که پايه اين ارتباطات دروني است هم ميشود.
مثال زير را در نظر بگيريد. همه پدرها مَردند. اما همه مردها پدر نيستند. بنابراين حتي اگر ضرورتاً همه پدرها مرد باشند، “پدر” و “مرد” در معنا يکسان نيستند. تبيين افلاطوني از اين حقيقت ضروري، البته اگر اينچنين باشد، اين است که مثال پدر و مثال مرد ضرورتاً به گونهاي مرتبطند. يعني ضرورتي شيئي65 زمينه “همه پدرها مردند” است. ادعاي فلوطين اين است که تنها در صورتي ميتواند اينگونه باشد که اتحادي جزئي بين اين دو مثال وجود داشته باشد به گونهاي که حضور يک پدر، حضور يک مرد را تضمين کند. اين استدلال افلاطوني شبيه به ايدهاي است که در لايب نيتس ديده ميشود و توسط آن ايده لايب نيتسي روشن ميشود. لايب نيتس استدلال ميکند که محمول يک گزاره صادق در موضوع آن نهفته است. او معتقد است موضوع مشتمل بر محمول است؛ زيرا صفات يک فرد هر کدام جزئي از آنچه آن فرد است، هستند. اما از آنجا که نظريه لايب نيتس درباره افراد است، لذا به وجود تفاوتي بين حمل عرضي و ذاتي قائل نيست. بنابراين رنگ موي يک فرد به همان اندازه جزء هويت يک فرد است که هرچيزي که آن فرد را عضو يک نوع متمايز قرار ميدهد، جزء هويت اوست. از سوي ديگر فلوطين بر رابطهاي ضروري بين همه محمولها و موضوعشان، بر اساس تبييني از فرديت، استدلال نميکند. هرچند او تمايل دارد ادعا کند که هر جا حملي ضروري وجود دارد، اين امر معلول حقيقتي ازلي است و اتحاد جزئي کليد فهم چنين حقايقي است.
مفهوم تأثيرگذار در اينجا مفهوم اتحاد جزئي است. در صورتي الف و ب تا اندازهاي متحدند که الف بخشي از آنچه ب هست باشد يا ب بخشي از آنچه الف هست باشد. در کليترين معنا دو فرض وجود دارد که ايده اتحاد جزئي را در جهان واقعي قابل کاربرد ميکند. اول اينکه هويت، اساساً اتمي و تجزيه ناپذير نيست يعني وجود، مستلزم تجزيه ناپذيري نيست. دوم اينکه هويت عارضي و اکتسابي نيست، يعني مرکب بودن مصنوعي نيست. به بيان ديگر، اين اجزاء، اجزاء حقيقي هستند. تنها دليلي که ميتوانم براي انکار ترکيب فيزيکي بپذيرم، انکار ذاتگرايي است، نظريهاي بر اين اساس که اشياء داراي هويتي ذاتي هستند. نميتوان ادعا کرد که الف بخشي از ب است ( مگر به صورت قراردادي) مگر اينکه ب هويتي ذاتي داشته باشد. همان طور که در بخش بعد خواهيم ديد، فلوطين دقيقاً به همان علتي که به انکار ذاتگرايي رهنمون شده است، در واقع مجذوب اين ديدگاه شده است که هويت امور مرکب محسوس، عارضي است.
در مورد عقل، که به طريقي با مثل متحد است، مسأله متفاوت است. مسأله هويت مرکب غير فيزيکي يا مجرد کاملاً به گونه ديگريست. مثال يک دايره و يک کمان را در نظر بگيريد. اگر اين که يک دايره شامل کمانهايي است حقيقتي تحليلي باشد، يک بيان از اين تحليلي بودن اين است که موضوع تا حدودي محمول را در بر ميگيرد. تنها بر اساس استعارهاي بسيار مورد تشکيک که مفاهيم را به عنوان تصاوير در نظر ميگيرد است که اين ديدگاه پذيرفتني است. اين که دايره داراي کمانها و نه زوايايي است، اگر صادق باشد، هيچ ارتباطي با تصور کسي ندارد، بلکه بيشتر با چيستي دايره در ارتباط است. ممکن است گمان شود مفاهيم تنها در صورتي داراي اجزاء هستند که به عنوان تصوير اخذ شوند، که نميشوند. فلوطين قصد دارد حقايق ضروري مانند “دايرهها داراي کمانهايي هستند” و همچنين نقشهاي تبييني متمايز مثال دايره و مثال کمان را توجيه کند. بر اساس گفته او، هر کدام از اينها يک الگوي “جداگانه” هستند.
امکان اتحاد جزئي در ميان مُثل احتمالاً از رساله سوفيست ارسطو نشأت ميگيرد. يک دايره به صورت جزئي با يک کمان دايره متحد است. دايره به يک معنا مجموع همه کمانهاي دايره است. در صورتي که خط مجموعهاي از نقطهها باشد، يک خط به صورت جزئي با هر نقطهاي در روي آن متحد است (رک:IV.3.2.23-4). اما اتحاد جزئي مُثل صرفاً با محدود کردن مثل در خودشان نميتواند توضيح داده شود. فرض کنيم بخشي از آنچه مثال الف است، مثال ب باشد. در اين صورت بخشي از آنچه مثال الف است، مثال ب نيست. اگر حضور مثال ب با خود، حضور مثال الف را بياورد، چگونه ميتواند بخشي از الف، ب نباشد؟ اگر حضور مثال ب تنها با خود بخشي از مثال الف را به همراه بياورد، آن گاه آن بخش کاملاً با مثال ب متحد است، و ارتباط بين مثال ب و آن بخش از مثال الف که کاملاً با مثال ب متحد نيست باقي ميماند و تبيين نميشود.
انتظار ميرود عقل چگونه راه حلي براي اين مسأله غامض فراهم کند؟ اگر هر مثال يک فعليت مجزا است، در اين صورت همانندي معرفتي عقل با هر يک و همه مثل فعليتي ثانوي است.
عقل مالک آنها (مثل) است آن گونه که در تفکرند، اما نه نوع برهاني تفکر؛ اما هيچ چيز از همه اشيائي که از آنها اصول معقول شکل گيري (?????) وجود دارد باقي نمانده است، اما عقل مانند يک اصل معقول عالي کامل است که همه آنها را دربرگرفته است، و در حالي که از مبدأ نخستين خود آغاز ميکند، آنها را مرور ميکند، يا بلکه هميشه آنها را مرور کرده است، در نتيجه اين هيچ گاه صحيح نيست که در حال مرور آنهاست؛ زيرا کلاً در هرجايي، هرآنچه يک فرد ممکن است با استدلال درک کند مانند بودن در طبيعت، وجود داشتنش را بدون استدلال در عقل خواهد يافت.(VI.2.21.27.34 رک:VI.2.20.25-6; VI.4.4.40-2)
اگر از مفهوم ارسطويي تبعيت کنيم، عقل نسبت به فعليتي که با اين مثل متحد است، بالقوه است. از آنجا که عقل به صورت ازلي از نظر معرفتي با مُثل متحد است، تنها يک تمايز منطقي بين فعليتي که مثال منفرد است و فعليتي که همانند معرفتي آن است، وجود دارد. بر اساس فعليت اول، هر مثالي، واحدي فوق کثير يا علت ضروري تصاويرش در جهان محسوس است. بر اساس فعليت دوم، همه مثل جنبههايي از فعل مرکب عقل هستند. بنابراين، همانگونه که به وسيله تمايزات معقول بين محمولها اينجا در عالم پايين نشان داده ميشود، راههاي مختلفي براي تقليد از عقل و مثل وجود دارد. هرچند از آنجا که مثلِ مفارق حقيقتاً با فعل عقل متحدند، پس آن فعل، مرکب است. بنابراين آنچه عقل درک ميکند ضرورتاً مرکب است (رک:V.3.5.1-25; V.3.13.33; V.4.2.39; V.9.10.10-14).
چه بسا اين حقيقت، فهم اين که چگونه بهرهمندي از يک مثال، مثلاً سه بودن، بهرهمندي از يک مثال ديگر، مثلاً فرد بودن را تضمين ميکند، حتي مشکلتر ميسازد. به نظر ميرسد اين پاسخ مستلزم اين است که بهرهمنديِ مستقيم محسوسات از مثل انکار شده و براي عقل (و نفس، چنانکه بعداً خواهيم ديد) نقش واسطهاي قرار داده شود. علت اين امر اين است که اتحاد (جزئي) مثل، ريشه در عقل دارد. مثال الف و مثال ب به صورت جزئي متحدند؛ زيرا آنها رويههاي مختلف يک ذات يعني عقل اند. عقل از نظر شناختي با همه مثل متحد است، اما نه در احکام مرکب. عقل “سه فرد است” را نميانديشد؛ او به صورت غير گزارهاي آنچه که “سه فرد است” را يک گزاره صادق ميسازد مستقيماً درک ميکند، تقريباً به شيوهاي که ما ممکن است تصور کنيم که يک فرد تنها درباره يک موضوع “بسيط” بيانديشد. براي همه حقايق ازلي ميتوان تبييني مشابه ارائه داد.
مثال کشف قضايا را درباره دايره در نظر بگيريد. اين قضايا حقايق مرکبي را درباره دايره بودن که با اين حال يک مثال (مثال دايره بودن) است، آشکار ميکند. عقل همه اين حقايق را “يکباره” درک ميکند، و به شکلي مشابه حقايق مرکب را درباره مثال دايره بودن و مثلاً مثال کمان و مثالهاي اعداد درک ميکند. پيچيدگي جهان عقلي، عميق و شديد است، نه گسترده، بر خلاف مقادير که در آنها اجزائي بيرون از اجزاء وجود دارند. بدون عقل، ترکيب صرفاً بالقوه خواهد بود و تقدم هستيشناختيِ ضروري الگو نسبت به رونوشت تبيين نشده باقي خواهد ماند. با عقل، پيچيدگي شديد ماهيت ازلاً تحقق يافته است.
اگر سه شيء در جهان مادون ضرورتاً فرد باشند، به اين علت است که آنها به نوعي تصوير يا رونوشت عقل هستند وقتي از لحاظ معرفتي با آنچه حقيقت “سه فرد است” را تبيين ميکند، متحد ميشود. مثل يکديگر را به عنوان اجزاء حقيقي دربرندارند، بلکه هر کدام “نمايانگر” همه ديگر مثل اند؛ زيرا آنها در عقل، با فعليتي واحد، متحد هستند. همه گزارههاي به نحو ازلي صادق، مانند يک گزارهاند که به عنوان يک “واحد” شناخته شده است. بدون عقل ازلي و بدون بهرهمندي، که تقليد از عقل تفسير شده است، فلوطين هيچ راهي براي توجيه حقايق ازلي، غير از آن حقايق ازلي که بيانگر اين هستند که مثل منفرد موجودند، ندارد. بنابراين اگر فکر کنيم يا در نظر بگيريم که “سه فرد است” يک حقيقت ضروري است، نبايد آن را آنچنانکه در ارتباط ازلي دو مثال يعني سه بودن و فرد بودن، يافت ميشود، بفهميم بلکه بايد آن را به عنوان مکشوف شدن وجهي از عقل يا اوسيا بفهميم. مُثل ذوات واقعاً متمايز نيستند، بلکه جنبههاي واقعاً متمايز عقلند.
تبيين فعليت عقل به عنوان امري که به نحو ازلي با همه مثل همانند است ميتواند به شکلي مفيد با توجه به استفاده فلوطين از رساله حيوان ارسطو تکميل گردد. به صورت خاص ارسطو، “يکي کردن” يا “ترکيب کردن” مفاهيم در احکام را به عنوان کارکرد عقل ميشناسد (3.6.430b5-6). براي مثال در اين حکم که قطر يک مربع با يک ضلع نامتوافق است، آنچنانکه ارسطو ميگويد اين عقل است که “مفاهيم را يکي ميسازد” . اين جا فقط لازم است اين مقدمه را که حقايقِ مرکب ازلي وجود دارند، اضافه کنيم تا به اين نتيجه که عقل به نحو ازلي همه مثل را متحد ميکند، برسيم. اتحاد مفاهيم قطر و عدم تطابق، توسط يک عقل جزئي از نظر فلوطين تنها بازنمايي يک حقيقت ازلي است. تنها در آن صورت که مُثُلِ مربوط به قطر و عدم تطابق توسط عقل متحد نميشدند، حقيقتي ازلي وجود نميداشت. به اين علت است که اثبات مثل براي توجيه حقايق ازلي و عقول زمانمند که آن حقايق را درک ميکنند، کافي نيست.
فلوطين در اين اعتقاد که فعليتي که عقل درگير آن است مفهوم سازي66 نيست، راسخ است. استدلال بر اين ادعا برهان خلفي با عنوان نظريه بازنمايي شناخت67 است. اگر متعلَّق التفاتي تعقل چيزي غير از خود مثل باشد، در اين صورت عقل بايد قادر باشد که تصوير مثل را با خود مثل مقايسه کند تا بفهمد که آنها صحيح هستند. اگر بتواند آنها را مقايسه کند در مرحله اول به تصوير نياز ندارد. اگر نتواند، حقيقت ازلي تضمين نشده است. فعل ازلي شناخت در عقل، چيزي غير از هستي ازلي را به عنوان متعلَّق خواهد داشت (رک:V.5.1.19-21). ضرورت مرکب بودن هستي ازلي توجيه نخواهد شد. در اينجا فلوطين گمان ميکند در صورتي که مالکيت به عنوان يک حالت نمودي فهميده شود، حقيقت ازلي چيزي نيست که به ملکيت درآيد. تا وقتي که اين توافق وجود دارد که حقيقت، مرتبط بودن با عقل است، تنها شق ديگر براي نظريه بازنمايي شناخت در هر نوعش، عينيت است (رک:III.5.7.50-3; III.9.1.6-10; V.3.5.1-8; 13.12-14; V.4.2.44-6; V.5.1.19-23; V.9.5.7-8; VI.6.7.8-10; VI.7.41.12-13). اين عينيت از آنجا که عينيتي شناختي است منجر به تلفيق مثل نميشود. مرکب بودن هستي مجرد، به ميزان زيادي در عقل تحقق مييابد.
همان طور که ديديم ارسطو ميتواند در بخشي از مسير با اين رويکرد همراهي کند. او، هم ادعا ميکند عقل کارکردي وحدت بخش دارد و هم اين ادعا را مطرح ميکند که در مورد موضوعات مجرد آنچه فکر ميکند و آنچه مورد فکر واقع ميشود يکي است. ترديد ارسطو جايي است که ادعا ميشود حقيقت ازلي وجود دارد و اينکه اين حقيقت ازلي ريشه در هستي ازلي دارد. ممکن است اين امر شگفت انگيز به نظر برسد. منظورم اين است که ارسطو وجود مثل افلاطوني را انکار ميکند و خداي ارسطو يا عقل، کاملاً انديشه مستغرق در خود است و لذا مقر حقايق مرکب ازلي نيست. همچنين ارسطو هيچ

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی حقوق بین الملل، حل و فصل اختلافات، اختلافات سیاسی، شخص ثالث Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی زبان عربی، فقهی و حقوقی، فرهنگ اصطلاحات، زبان فارسی