پایان نامه با کلید واژه های اردشیر بابکان، دین زرتشتی، عوامل محیطی

دانلود پایان نامه ارشد

هر دین و مذهبی که در جامعهای رشد میکند و در ذهن و قلب مردمان آن اجتماع نفوذ میکند، تغییری اساسی در ماهیت افسانهها و عقاید آنها به وجود میآورد. این تغییر به طور واضح در شخصیت اسطورهها دیده میشود و نام آنها با نامی دیگر جایگزین میشود.
بنابراین به نظر میرسد قهرمانان ایزدی و خداگونه که «هینلز» از آن صحبت میکند، همراه با گذشت زمان و ورود آنها به دین بعد، یا بهتر است بگوییم عقاید جدید، دچار نزول مقامی میشوند. این فرایند نزول آنها را از رتبهی خدایی به جایگاه بشری میرساند و چنان میشود که جوامع کوچکِ تازه سازمانیافته هر کدام صاحب و دارندهی اسطورههایی میشوند. این اسطورهها بسته به قدرت سیاسی و نفوذ فرهنگیِ آن جامعه، مناسبات خارقالعادهای را به خود جذب میکنند.
در این رابطه، نظر هینلز جایگاه خود را پیدا میکند که میگوید: «به اعتقاد ایرانیان خدایان موجوداتی دور از دسترس نیستند، بلکه نیروهایی هستند که مستقیماً در مناسک به آنها بر میخوریم.»73
«در نظر ایرانیان باستان امور ایزدی واقعیتهایی نیستند که با تجربه انسانی فاصله بسیاری داشته باشند، بلکه عواملی در زندگانی روزانهاند. مراسم دینی را بر سر کوهها اجرا میکردند و نه در معبدی کوچک و محدود. خدایان در همهی اجزای کیهان جاریاند، چنان که «آتر»، پسر خدا، هم در آسمانها، هم در فضا و هم در آتشهای کوچک خانگی حضور دارد.»74
ما شناختی از سازمان اجتماعی، کارکرد اخلاقی، و مناسک و عادات مردمانی که اسطورهها را پرورش داده و با آنها عجین شدهاند، نداریم، آنچه میدانیم به واسطهی یافتههای باستانشناسی و حدس و گمانهای اسطورهای است که در افسانهها مییابیم.
بر طبق آنچه ذکر کردیم، جشنها و مراسماتی که تا کنون پایدار ماندهاند و چه با تغییر و چه بی تغییر، همچنان راهِ دراز تاریخ را پشت سر نهادهاند، منبعی مهم برای کشف پنداشتهای اسطورهای در بین ایرانیان و به ویژه بومیان هلیل، محسوب میشوند. روشن است که جشنها با اساطیر و گزارشهای مقدسی پیوند میخورند که از باورها و عقاید دینی بر میخیزند. آنچنان که ذکر شد، این بنیادهای مقدس در تجارب انسانی و عوامل روزمره نمود پیدا میکنند. جشن سده از جمله این آیینهای قدسی است که در بین حامیان دین زرتشتی در ایران رواج داشته و تاکنون پا بر جا مانده است. از آنجا که در حوزهی هلیلرود، با توجه به گذشت حدود 1300 سال از عمر دین جدید، یعنی اسلام، این آیین هنوز حامیان و برگزارکنندگان فراوانی دارد، به شرح آن میپردازیم:
جشن سَده در میان بومیان حوزهی هلیلرود:
هر چند میدانیم جشن سده از مراسمات دین زرتشتی به حساب میآید، اما باید در نظر داشته باشیم که هر آیین و مراسمی که در جامعهای مورد پذیرش قرار میگیرد، دارای ریشهای عمیق در باور آن اجتماع بوده است، که شکلگیری این ریشه شاید هزاران سال به طول انجامیده باشد. پیرو عقیدهی جان هینلز که میگوید؛ جامعهی مهاجر آریایی در حدود 800 قبل از میلاد در نواحی هند و ایران سکنی گزیدند،75 مردمان ساکن در هزارههای دورِ این ناحیه از گروه این اقوام مهاجر نبوده، بلکه بومی بودهاند، پس این آیین آوردهی زرتشتی جایگاه پذیرش خود را در این جامعه مهیا میدیده است. آنچه چکیدهی گذر زمان و تحولات ناشی از آن است «مراسمی است که در روز دهم بهمن هر سال، یا به عبارتی؛ پنجاه روز به نوروز، برگزار میشود. و بدینگونه است: چوپانهای محله به یاری چندی از اهالی، از سپیده دم مشغول جمعآوری هیزم شده و آنها را بر روی ارتفاع یک تپه در نزدیکی محله انباشته میکنند. نزدیک غروب، چوپان به همراه گروهی با آواز و کوبیدن بر طبلی در خانه همهی اهل محل را میکوبند و طلب آرد میکنند. صاحب خانه آرد را به آنها میدهد و هنگامی که گروه به راه میافتد از بالا بر روی سر آنها آب میریزند. این عمل بر در خانهی همهی اهالی انجام میشود. آرد که جمعآوری شد آن را به محل جمعآوری هیزمها برده و نیمی از آن را به چوپان داده و نیمی را خمیر میسازند. تا این هنگام هوا تاریک شده است و همهی اهالی در مکان مذکور جمعاند. شعلهای آتش بر خرمن هیزم زده و آتش بسیار بزرگی شکل میگیرد. و در این هنگام عدّهای خمیر را آماده کرده و در آن مهرهای کوچک قرار میدهند. مردم تا دیروقت با شعلهی آتش به شادی میپردازند. حالا شعلههای آتش افتاده و تلی از ذغال داغ برای پختن کُماج آماده است. کُماج را در زیر خاکستر آتش پخته و در آورده و بین افراد تقسیم میکنند تا بخورند. مهره در سهمِ هرکس که قرار گرفته باشد باید پذیرای کتک چوپانان باشد. به این دلیل او را کتک میزنند که عقیده بر این است: باید او را آنقدر بزنند تا آفریدگار از دلسوزی نسبت به بندهاش اشک(باران) بباراند. در این هنگام بزرگی از افراد حاضر اصطلاحاً ضامن او میشود و قول میدهد که تا دو یا سه روز آینده باران ببارد و اگر اینگونه نشد دوباره به زدن او(فردی که مهره نصیبش شده) ادامه دهند تا اینکه باران ببارد.»
اما در رابطه با موضوع تغییر و تحولات افسانهها و علل و عوامل دگرگونی آنها در حالت کلی باید اذعان داشت که همهی داستانها و یا افسانههای ناقص رایج در بین ملتها، نوعی بیانهای اسطورهای موجز و پراکنده هستند که با گذشت زمان از سرمنشأ خود که همان آیینها و عقایدِ بر پایه اسطوره بودهاند، به دور افتادهاند. این گذشت زمانِ بسیار طولانی قطعاً مسیرهای متفاوتی را پیش روی افسانهها و اساطیر قرار داده است، و از آنجا که شیوهی حمل آنها به صورت شفاهی بوده و محمل آنها ذهن انسانها، دستخوش تحولات گوناگونی قرار میگرفته است؛ در این رابطه احتمالاتی مفروض است؛ بسیاری از آنها در بخش یا بخشهایی بر خلاف میل راوی بوده و به گونهی دلخواه او تغییر مییافته است، در مواردی بسته به شرایط حاکمیت سیاسی و اجتماعی جامعه، دچار تغییر میشدهاند، کما اینکه این افسانهها به جامعهای جدید نیز منتقل شده باشند. در جاهایی ممکن بوده شخصیت یا شخصیتهای اصلی روایت به فرد یا افراد مورد نظر دیگری تغییر یابند. شرایط جغرافیایی و زیستیِ مکان روایت افسانهها نیز در دخل و تصرف و تغییر آنها نقشی مؤثر داشته، بدین صورت که اگر موجود یا موجوداتی در افسانه و اسطوره نقشی را ایفا میکردهاند و گذشت زمان باعث نابودی آنها شده و مخاطب جدید از درک آن عاجز بوده، بنا بر سلیقهی جامعه، موجودی دیگر جایگزین میگردیده است. همچنین در مورد تمام عوامل محیطی نیز این اتفاق ممکن بوده است. اما شاید بتوان گفت که بیشترین تغییر و افت اسطورهایِ خدایان و قدسیان در زمانی اتفاق میافتد که برای کودکان و خردسالان روایت شود، که این افت و کاهش، روز به روز و با نزدیکتر شدن به زمان حال، و با دریافت و درک جهانِ هستی توسط علوم مختلف که منجر به قضاوت خرافی بودن در مورد این افسانهها و اساطیر از طرف بزرگسالان شده، شدیدتر و وخیمتر میشده است. اما اکنون که جمعآوری این داستانهای ناقص در منطقه مورد پژوهش صورت گرفته، در بسیار موارد شاهد تداخل داستانها با یکدیگر و تعرض عوامل گوناگون در آنها، بودهایم و شدیداً با واکنشهایی که حاکی از عدم باور افسانهها توسط بومیان است، مواجه بودهایم. در نتیجه بسیار اوقات معلوم نیست با حوادث تاریخی افسانه آمیز سر و کار داریم یا با اساطیری که به تدریج به خود جنبهی بشری گرفته است. این دگردیسی یا گشتار آنچنان طبیعی صورت گرفته که نولدکه معتقد میشود: «در نظر ایرانیان هیچ فرقی ما بین دورۀ تاریخی و اساطیری نبود (نیست).76
از آنجا که عمده نقوش آثار هلیلرود متعلق به دو موجود مار و عقرب است، و از طرف دیگر، در بسیاری از داستانها و عقاید مردم بومی این منطقه به طور جِد نفوذ کردهاند، لازم میدانم به بررسی مفاهیم نمادین و اسطورهای مختلف، و همچنین باورهای مربوط به این جانوران در بین بومیان منطقه، بپردازیم:
توصیف و تحلیل نقشمایههای مار و عقرب:
در ابتدا لازم است به ذکر نکتهای بپردازیم تا از ایجاد کجفهمی در مبحث پیش رو دوری کنیم؛ در بین ساکنان نواحی مختلف استان کرمان و حوزهی هلیلرود اصطلاحات «کِرم»، «مار» و «اژدها» به یک معنای میانگین «مار» اتلاق میشوند. بنابراین آنچه که در این بخش با عنوانهای مذکور توضیح داده میشود از یک تصور کلی ناشی میشود، به همین جهت تفکیک این اصطلاحات با توصیف مشترک در این تحقیق امری ناممکن است.
همانگونه که در تصاویر منقوش روی آثار مکشوف در تمدنهای مختلف میبینیم حیوانات مختلفی از جمله شیر، گاو، بز، اسب و … به صورت بالدار مصور شدهاند که صفات و کیفیات بومی منطبق بر جغرافیای زیستی این مناطق را در بر میگیرند، اما در آثار مکشوف فعلی هلیلرود تصویر حیوانات بالدار دیده نمیشود و شمایل آنها به حالت طبیعی مصور شده است. لازم به ذکر است که تمرکز بحث بر روی دو عنصر مار و عقرب است و یادآور میشویم؛ تصویر مار در آثاری که تاکنون یافت شده به صورت واقعی و بدون ترکیب با موجودات دیگر، ارائه شده است، اما تصویر عقرب در اغلب آثار در ترکیب با سر انسان به کار رفته که این حکایت از وجود عقاید و افسانههای اسطورهای در میان ساکنان هلیلرود، است. از آنجا که هیچ منبعی آگاه و کامل مرتبط با عقاید وابسته به عقرب وجود نداشته و همچنین تا به حال در محوطههای باستانی دیگر، به جز در اور، اینچنین ترکیبی یافت نشده، تحلیل و نظرپردازی ما در این راستا محدود میشود و فقط اشاراتی چند در باب پرداخت به عنصر عقرب، مدد رسان ما میشود.
عنصر مار بالدار همیشه در افسانههای بومی منطقه شنیده میشد، به طوریکه ساکنین روستاهای منطقه در مشاهدههای اولیهی خود از هواپیماها که از آسمانشان عبور میکرده، آنها را همان مار بالدار افسانههاشان اطلاق میکردهاند. این تصورات ذهنی نیز حکایت از وجود افسانههای کهن و باورهای اسطورهای مربوط به حیوانات و موجودات بومی، در گذشتههای دور دارد. در ص101 بندهش هندی نیز اشارهای به مار پردار شده که گویا باز سپید او را میکشد.
نگارنده به خاطر دارد در زمان کودکی همیشه به جهت ترساندن، به ما یادآور میشدند که موجودی با عنوان «دِل کَنَک» میآید و دل (شکم) ما را میکَنَد، و برای فردی که روی دوشش دو مار درآمده است میبرد تا به مارها بخوراند و آرام بگیرند. جالب توجه اینکه فردی که نسبت ماردوش به او میدادند از اهالی محل و از راستهی حاکمان آنجا بود که هیچوقت موفق به دیدارش نشدم. از این دست خاطرات را بارها از زبان پدرم که ایشان نیز در کودکی تجربه کرده بودند، میشنیدم؛ مانند بردن کودکان توسط موجودی به نام «آل». و یا اصطلاح «مارِ بالی» یا مارِ بالدار که در بالا به آن اشاره شد. میتوان اینگونه اظهار نظر کرد که به دلیل وجود فراوان مار و عقرب در منطقه که بنده خود همیشه از نزدیک شاهد بودهام، باورها و افسانههای فراوانی در ارتباط با این موجودات وجود داشت.
در کرمان قصهای دارند که: ماری در خانهی پیرمردی لانه داشت. پیرمرد هر روز صبح یک ظرف شیر جلوی لانه مار میگذاشت. مار شیر را میخورد و یک اشرفی به جای آن میگذاشت. پیرمرد از این راه سکههای بسیاری گرد آورد. تا آنکه روزی سفری برایش پیش آمد، موضوع را با پسرش در میان گذاشت و سفارش کرد که هر روز همان کار را انجام دهد. یکی دو روز که گذشت پسر طمع کرد که سکهها را یکجا از لانه مار بردارد، وقتی مار بیرون آمد مورد حمله پسر قرار گرفت و دُمش قطع شد. مار خشمگین نیز به پسر حمله کرد و او را نیش زد و کشت. پیرمرد که از سفر برگشت موضوع را شنید و رفت جلوی لانه مار و از او عذرخواهی کرد، اما مار نپذیرفت و گفت: دوستی ما بر باد است، چرا که نه تو میتوانی پسرت را فراموش کنی و نه من دُمم را!.77

داستان کرم هفتواد:
داستان کرم هفتواد را هنگام به شاهی رسیدن اردشیر بابکان میخوانیم و دو روایت مهم آن یکی در شاهنامهی فردوسی و دیگری در کارنامه اردشیر بابکان به زبان پهلوی برجای است. هفتواد مردی بود که هفت پسر و یک دختر داشت و در شهر «کُجاران»78 در ساحل دریای پارس79 و در کرمان80 میزیست. دخترش که با دیگر دختران برای رشتن پنبه به دامنهی کوه میرفت، روزی کرمی را در سیبی یافت و آن را در دوکدان خود نهاد:
به انگشـت ز آن سیــب برداشتـش

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های اردشیر بابکان، پایان تاریخ، ایران و هند Next Entries کیفیت زندگی، رضایت از زندگی، وضعیت اجتماعی