پایان نامه با کلمات کلیدی کتاب مقدس، عام و خاص

دانلود پایان نامه ارشد

خلقت بود که توسط زمينشناسان رد شد و کليسا را به چالش کشيد. قرن هيجدهم زمان تحول ديگري نيز بود. از جمله رئد در سال 1919 به باستانشناسي به عنوان وسيلهاي قابل اعتماد براي شناخت دوران پيش از تاريخ اشاره کرد(همان). در نهايت اين توجهات موجب تقسيم بنديهاي مناسبي براي دورههاي زماني يا دادههاي باستانشناسي شد. که از جمله مهمترين آنها تقسيمبندي است.تامسون در اوايل قرن 9 بود که اشياء باستاني را در سه دسته سنگ ،برنز و آهن تقسيمبندي کرد.

2-2-2-شکلگيري مفاهيم زير بنايي در سالهاي بين 180 تا 1918
چاپ کتاب اصل انواع داروين در سال 1859 که با تفاسير بحث آفرين باب تکوين کتاب مقدس مغايرت داشت،سرآغاز تحولات اين دوره است. از ديگر تحولات مهم اين دوره کتاب دوران ما قبل تاريخ جان لوباک در سال 1865 است که عصر سنگ را به دو دوره پارينهسنگي و نوسنگي تقسيم بندي کرد. هنري لويس مورگان پايهگذار باستانشناسي تکاملي با چاپ کتاب جامعه باستانشناسان در سال 1877 بر اساس ديدگاه تکاملياش جوامعي که پيش از تيلور به سه دوره تقسيمبندي کرده و همچنين مفهوم فرهنگ را در باستانشناسي اين دوره گذاشت. اما مهمترين پيشرفت باستانشناسي نظري را در اواخر قرن نوزدهم بايد مديون پيتريوزوپتري دانست. پيشرفت فنون باستانشناسي بر اثر خدمات اين دو بر همه باستانشناسان آشکار است.پيتريوز بر اهميت لايهنگاري و مشاهده، ثبت و انتشار دقيق و… در تفاسيرش درباره آثار حاصل از حفاري بر قطور توامان، طبقهبندي و معناي انسانشناسي آثار تاکيد داشت. به نظر وي باستانشناسي علمي است که همچون ديگر علوم مواد کاري آن بايد براي تحليل و تفسير در اختيار ديگر محققان قرار بگيرد (همان،7). مجموعه اين تلاشها موجب پايهگذاري مباني نظري شد مکاتب نماينده اين تفکرات در قرن 20 هر کدام بر اساس منطق خود سعي در بازسازي مناسب گذشته بر اساس آثار مادي بر جاي مانده داشتند. در بخشهاي بعدي به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت.
2-2-3-نظريه پردازي در باستانشناسي اروپا و آمريکا از 1918 تا 1968
پيشرفت بعدي در باستانشناسي نظري توسعه ي رهيافتهاي اجتماعي و اقتصادي بود (همان، 8). عامل توسعهي اين رهيافتها در دهه 1920 کالينگوود بود. اما مهمترين تحولات اين دوره توسط گوردن چايلد استراليايي متخصص زبانشناسي و استاد باستانشناسي دانشگاه” اينبو” به بار نشست. تأثير عمده چايلد بر فرهنگ و اشاعه فرهنگي بود. چايلد در رهيافت خود درباره دوران پيش از تاريخ در اروپا به شناسايي اقدام باستاني و توضيح تغييرات فرهنگي مهاجرت و تماس بين اقدام تأکيد داشت. اين رهيافت کم کم به رهيافت غالب در توضيح تغييرات در دوران پيش از تاريخ بدل شد (همان، 9). اين طرز تفکر گوردون چايلد را در سالهاي بين 1930 تا 1940 او را به يکي از بنيانگذاران باستانشناسي تاريخي-فرهنگي تبديل کرد و بعد از اين با طرح دو ديدگاه مهم خود يعني انقلاب روستانشيني و انقلاب شهرنشيني بيشترين تأثير را بر باستانشناسي اين دوره گذاشت.
باستانشناسي تاريخي- فرهنگي که بزرگترين دستاورد نظريهپردازي اين دوران است ويژگي خاصي دارد که کمپل درکتاب باستانشناسي بنيادي آنها را چنين بيان ميکند.
1)باستانشناسي تاريخي فرهنگي از طريق روشهاي تحليلي روز، سريبندي و لايهنگاري اصولي توالي منطقهاي را در همه بخشهاي جهان توسعه داده است و اين کار با ظهور تکنيکهاي تاريخگذاري مطلق نظير تاريخگذاري راديوکربن تقويت شد. بنابراين فازها، افقها،دورهها و اندازههاي جغرافيايي مشخص کننده زمان هستند.
2)توضيح تغييرات در يکي از موقعيتهاي زير رخ ميهد توسعه فرهنگي از جايي به جاي ديگر، در صورتي که نوع سفال جديد نياي سفال موجود در منطقه نباشد.
علاوه براينها به نظر ميرسد باستانشناسي تاريخي فرهنگي علاقهمند به طبقهبندي گروهها، آداب ورسوم و مواد فرهنگي بدون توجه به ساختار اجتماعي و تغييرات فرهنگي و متأثر از قدم باستانشناسي است. اين ويژگيهاي باستانشناسي تاريخي فرهنگي موجب شد انتقاداتي از آن صورت گيرد و مشربهاي فکري ديگر مکاتب تازهاي را در برابرآن برپا کردند.
2-2-4-لويس بينفورد، ديويد کلارک و نهضت باستانشناسي جديد دردهه 1960
مهمترين تحول باستان شناسي دردههي 1960شکل گيري باستان شناسي نو بود که همزمان با تحولات بزرگي که در علوم انساني رخ داد، صورت گرفت. در ايالات متحده، زادگاه باستانشناسي نو دانشگاه شيکاگو و دانشگاه ميشيگان بودند، اما “باستانشناسي نو” را نخستين بارجوزف کادوول در 1959 مقالهاي مهم، اما تا حدي ناشناخته با عنوان “باستانشناسي نو آمريکايي که در مجله وزين علم چاپ شد به کار برد. در اين مقاله کالدول رئوس مطالبي که بينفورد و کالدول چند سال بعد در کتاب هاي خود مطرح کردند را با سه رويکرد مهم فرمول بندي کرده بودند: 1) تئوري و تحول فزهنگي – يعني ساختار و کارکرد فرهنگ با گذشت زمان دگرگون مي شود 2) استفاده از تئوري سيستمها 3) استنتاج منطقي يا روش فرضي/ استنتاجي (علي زاده، 1383: 87).
بعد از اين در دهه 1960 بينفورد و کلارک به طرح مباني نظري گستردهاي پرداختند. موارد مورد بحث بينفورد براي باستان شناسي نو چند نکته کليدي را در بر دارد. اول اين که باستانشناسي نو تأکيد دارد که فرهنگ مي بايست به عنوان يک سيستم با جنبه هاي تکنولوژي، اقتصادي، اجتماعي،سياسي، و ايدئولوژيش که ارتباط نزديکي با هم دارند در نظر گرفته شوند. دوم آن که آنها اهميت محيط زيست فرهنگي با تأکيد بر برهمکنش محيط وفرهنگ به شکل سيستميکي مورد توجه قرار دادند البته تنها خود فرهنگ مي تواند به صورت سيستميک مورد توجه قرار گيرد. آن ها به صورت خاص به ارتباط بين محيط و تکنولوژي پرداختند. سوم اين که باستانشناساس روندگرا مي بايست به ارزيابي اين سيستم هاي فرهنگي در بعد زمان بپردازند . علاوه بر اين “باستانشناسي جديد” که بينفورد تبليغ کرد شاخه اي انسانشناسي تلقي و در آن به مفاهيمي که انسانشناسي و ديگر علوم برگرفته بود توجه فراوان داشت (دارک، 1387: 13 (. نظريات کلارک از بعضي جهات با نظرات بينفورد تفاوت داشت. او به پيروي از چايلد به شناسايي فرهنگهاي باستانشناسي توجه مي کرد. ولي بيش از بينفورد بر رهيافت جغرافيايي و نقش تاريخي در شناخت مدارک باستان شناسي تأکيد داشت. کلارک همچون بينفورد معتقد بود روشهاي که از رياضيات و علوم طبيعي برگرفته در باستانشناسي نظري اهميت زيربنايي دارد(همان).
با توجه به ديدگاه هاي بيان شده مي توان تفکر سيستميک و تطور فرهنگي را دو ويژگي خاص باستان شناسي نو دانست که آن را در مقابل باستان شناسي تاريخي -فرهنگي قرار مي دهند زيرا باستان شناسي نو با تأثير از روششناسي انسانشناسي با تفسير داده هاي فرهنگي تأکيد دارند در حالي که باستان شناسي تاريخ فرهنگي تحت تاثير قومشناسي به توصيف داده هاي باستانشناسي، شناخت فازهاي فرهنگي و تغييرات حوزه هاي فرهنگي مي پردازد. يکي ديگر از تفاوت هاي بارز اين دو نظريه اين است که باستانشناسي نو به پويايي درون جامعه و روند تکاملي آن توجه دارد. در حالي که باستانشناسي تاريخ فرهنگي بيشتر به مهاجرت و انتشار فرهنگ از يک نقطه به نقطه ديگر توجه دارد. انتقادي که بعضي از باستانشناسان بر اين مکتب وارد کرده اين است که براي تغيير و ثبات ، باستانشناسان نظريه قانع کننده اي ارائه نکرده اند. علاوه بر انتقادات که از سوي باستانشناسان نوگرا بر باستان شناسان تاريخي فرهنگي وارد شد انتقاداتي شديد از توانايي باستانشناسي در تأسيس قوانين جهان گستر و تأکيد بيش از اندازه بر نقش محيط زيست در تحول فرهنگي سرانجام باستانشناسي نو را به باستانشناسي روند محور توسعه داد با اين توصيف تفاوت بنيادي بين باستانشناسي نو با باستانشناسي روند محور تأکيد اولي بر موضوع قوانين و تکذيب دومي در توان آن و ويژگي دو سويه جوامع و محيط زيست بر يکديگر بود (علي زاده، 1383: 88). بدينترتيب باستان شناسي روند محور به عنوان نماينده و کليد باستانشناسي نو شناخته شد که متأثر از کارهاي انسانشناسان آمريکايي لسي وايت، جوليان استوارت، المان سرويس و مورتون فريد که در نتيجه ابهام در بعضي از جنبه هاي آن ايان هادر باستان شناسي پسا روندگرا را مطرح کرد که در ادامه به آن خواهيم پرداخت.
2-2-5-باستان شناسي نظري در سال هاي اخير
همان طور که پيش از اين مطرح شد طي دهه 1970 گروهي از باستان شناسان پيرو “باستان شناسي جديد ” به دليل توجه فراوان به روند تغييرات فرهنگي “روندگرا” ناميده شده اند (دارک، 1387: 14). باستان شناسان روندگرا خود به دو گروه باستان شناسان روندگراي ادراکي و روندگرايان کارکردي تقسيم مي شود. هر دو گروه بر تغييرات فرهنگي و ارزيابي نظرات تأکيد دارند و اختلاف آن در اين است که روندگرايان ادراکي باستان شناسي را به تاريخ ارتباط مي دهند ولي باستان شناسي کارکردي روش هاي منطقي را در کارهاي خود دنبال مي کنند. در هر صورت باستان شناسي روندگرا و انشعاباتش هنوز هم از مهم ترين مکاتب باستان شناسان نظري هستند که در نقاط مختلف دنيا طرفداراني دارند که به اين شيوه کار ميکنند .
باستان شناسي پسا روند گرا يکي ديگر از مشرب هاي فکري در جريان است که در نتيجه مخالفت با بعضي از جنبههاي باستان شناسي روندگرا نمود يافته است . اين جريان فکري در سال هاي 1970 و اوايل 1980 از سوي باستان شناساني مطرح شد که از بي توجهي باستان شناسان روند گرا به ماهيت فردي انسان و گرايش هاي ديني، ايدئولوژي او معترض بودند.
ايان هادر سردمدار باستان شناسي پسا روند گرا در کتاب تطوري و عمل در باستان شناسياش هدف از مطرح کردن باستان شناسي پسا روندگرا در مقابل روندگرا را برطرف کردن شش تضادي دانست که به نظر وي به وسيله باستان شناسان روندگرا ايجاد شدهاست. اولين تضاد بين اصل قانون و سازش است به جاي توجه به فرهنگ به شکلي ايستا، ثابت و سازش ناپذير رويکردهاي پسا روندگرا به فرهنگ به شکل واسطهاي که سراسر آن سازش پذيري رخ مي دهد مينگرند و هم اينطور فرهنگ را اصل قانوني و مفاهيم را روند مي داند. دوم سهم بندي عمليات نيازمند به از بين بردن تضاد، آرمانگرايي و ماديگرايي است. سوم باستان شناسي پسا روندگرا جدايي سيستم و ساختار را رد مي کند. چهارم بسياري از باستان شناسي پسا روندگرا تقسيم بندي مطلق بين جوامع و افراد را رد مي کنند. پنجم باستان شناسي پسا روندگرا جدا سازي عام و خاص، انسان شناسي بر ضد تاريخ را رد مي کند. ششم باستان شناسي فرا روندگرا در مورد ارتباط بين فاعل و مفعول به جاي امکان جدايي اين دو از هم بحث مي کند(هادر، 1995: 74)4. علاوه بر اين باستان شناسي روندگرا به مطالعه نماد گرايي، شمايل شناسي، مذهب و باورهاي انساني پرداخت (فاگان، 1382: 124).
تفاوت عمدهي که بين باستان شناسي روندگرا و پسا روندگرا وجود دارد، اين است که باستان شناسان روندگرا بر روابط انسان و محيط زيست تکيه دارند و محيط زيست را عامل مهم در دگرگوني فرهنگ هاي مي بينند اما باستان شناسان پسا روندگرا اين رويکرد را جبر مي دانند و کوشش خود را صرف مطالعه سيستم هاي شناخت در فرهنگ مي کنند. انتقاداتي از اين مشرب فکري نيز صورت گرفته است به اين صورت که باستان شناسي پسا روندگرا چيزي جز انتقاداتي منشعب از مکتب ادبي و هنري فرانکفورت به باستان شناسي نو و روند محور نيست و هواداران آن هيچ ايده نويني براي جايگزينکردن روشهاي معمول که از آن انتقاد مي کنند، ارائه نکردند (علي زاده، 1383: 98).
با توجه به مطالب مطرح شده مي توان گفت که باستانشناسي پسا روندگرا بيشتر يک منتقد خوب است تا انقلاب فکري اثرگذاري چون باستانشناسي نو. چرا که نه نظريه جنجال برانگيزي را مطرح مي کند و نه به اثبات فرضيه خاصي مي پردازد بنابراين به نظر نمي رسد که پسا روندگرايان بتوانند مدعي عنوان مکتب براي طرز تفکر خود باشند بلکه پسا روندگرايي بيشتر واکنشي در برابر باستان شناسي روندگرا است.
مجموعه کشمکش ها و اختلاف نظرها در مورد روندگرايي و پسا روندگرايي سبب شد که رنفرو در 1990 رهيافت ديگري تحت عنوان باستان شناسي ادراکي را مطرح کند که ترکيبي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی اعداد و ارقام Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی باستانشناسي، رياضي، مدلهاي