پایان نامه با کلمات کلیدی چيز، كه:، اينكه، خلف

دانلود پایان نامه ارشد

از آنچه گذشت اين نيز روشن شد كه دانش ياد شده از سنخ علوم فكرى و اكتسابى نيست و آموزشبردار نبوده است.638
به نظر اصحاب عزيمت و دعوت، اسم اعظم داراى لفظى است كه به حسب طبع دلالت بر آن مى‏كند نه به حسب وضع لغوى. چيزى كه هست اين است كه: تركيب حروف آن به حسب اختلاف نيازها و مطالب، مختلف مى‏شود، و براى بدست آوردن آن، راه‌های ويژهاي است كه نخست حروف آن، به آن طرق استخراج شده و سپس آن را تركيب نموده و با آن دعا مى‏كنند، البته تفصيل سخن آن، محتاج به بازگشت به آن فن و اهلش است.
ظاهر رواياتي كه در اين باب آمده رهنمون به لفظي بودن بحث اسم اعظماند اما توجيه پذيرند. در پارهاي از روايات وارد شده نيز كوتاهاشارهاي به اين معنا هست، مثل آن روايتى كه مى‏فرمايد:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نسبت به اسم اعظم نزدیک‌تر است از سفيدى چشم به سياهى آن. و آن حديثى كه مى‏گويد: اسم اعظم در آیة‌الکرسی و آغاز سوره آل عمران است. و نيز روايتى كه مى‏گويد: حروف اسم اعظم در سورهي حمد پراكنده است، و پيشواي معصوم(علیه السلام) آن حروف را مى‏شناسد و هرگاه بخواهد آن را تركيب نموده و با آن دعا مى‏كند، و در نتيجه خواسته‌اش روا مى‏شود. نيز روايتى كه بر اين است كه: آصف بن برخيا وزير سليمان با حروفى از اسم اعظم كه پيشش بود از خدا خواست و توانست تخت بلقيس، ملكه سبأ را در مدتى كمتر از چشم بر‌هم‌زدن به نزد سليمان آورد، و آن سخن معصوم(علیه السلام) كه مى‏فرمايد: اسم اعظم مركب از 73 است، و خداوند 72 حرف از اين حروف را در ميان پيامبرانش تقسيم نموده، و يكى را به خود و در علم نهانش اختصاص داده است639، هم‌چنين روايات ديگرى كه بر مركّب لفظى بودنِ اسم اعظم اشارت دارد. اما به نظر ميرسد سخن زيباي عارف نافذ، حضرت امام خميني (قدس سره) بهترين برداشت از متون روايي و لطيفترين بيان از شهود عرفاني است كه: «الأسم الاعظم: إمام أئمة الأسماء و الصفات».640
و ليكن جستار حقيقى از علت و معلول و ویژگی‌های آن، همهي اين سخنان را رفع مى‏كند، زيرا كارايي راستين، داير مدار وجود موجودات و قوت و ضعف وجود آنها و همگنيِ ميان اثرگذار و اثرپذير است، و صرف اسم لفظى، از آن رو كه واژهاي است، چيزى جز مجموعه‏اى از صدا‏هاى شنيدنى نيست، و شنيدنى‏ها از كيفيات عرَضيه‏اى641 هستند كه اگر از جهت معناى متصورش اعتبار شود، صورتى است ذهنى كه به خودي خود هيچ اثرى در هيچ موجودى ندارند، و ناشدني است كه صدايى كه ما آن را از حنجره خود بيرون می‌فرستیم، و يا صورتي خيالي كه ما آن را در ذهن خود نقش‌بندی می‌کنیم كارش به جايى رسد كه به وسيله وجود خود، هستي هر چيزى را مقهور سازد، و در آنچه كه ما ميل داريم به دلخواه ما تصرف نموده، آسمان را زمين و زمين را آسمان كند، و… و حال آنكه خود آن صدا برخاست از خواست ماست.
اسماي الهى- و به ويژه اسم اعظم او- هر چند در عالم، كارا بوده و اسباب و وسایطی براى فرود آمدن فيض از ذات خداى تعالى در اين عالم مشهود بوده باشند، اما اين کارایی‌شان به خاطر حقايق‏شان است نه به واژههاشان، كه در فلان زبان رهنمون بر فلان معناست و همچنين نه به معانی‌شان كه از الفاظ فهميده شده و در ذهن تصور مى‏شود بلكه معناى این تأثیر اين است كه خداى تعالى كه پديد آورنده همه‌ي عالم است، هر چيزى را به يكى از صفات كريمه‏اش در رداي نامي كه مناسب آن چيز است می‌آفریند.
چيزى كه هست اين است كه: خداى تعالى وعده داده كه خواست دعاكننده را روا كند چنانكه مي‌فرمايد: «به راستى كه من نزديكم. دعاى دعا كننده را هنگامى كه مرا [به دعا] بخواند، روا مى‏دارم.»642 و اين اجابت، بسته به دعا و طلب حقيقى و راستين است و نيز البته متوقف بر ايمان و فرمانبري.643 نيز همان‌گونه كه در تفسير آيهي بالا سخن رفت، موقوف بر اين است كه از خود خدا درخواست شود نه از ديگرى. آرى، كسى كه دست از تمامى وسايل و اسباب برداشته و در نيازي از نيازهايش به پروردگارش بپيوندد، در حقيقت، متصل به حقيقت اسمى شده كه مناسب با نيازش است. در نتيجه آن اسم نيز با حقيقتش تأثیر كرده و دعاى او مستجاب مى‏شود. اين است حقيقت دعاكردن به واسطه اسم. و به همين جهت، خصوصيت و عمومیت تأثیر به حسب حال آن اسمى است كه حاجتمند، به آن چنگ زده است، پس اگر اين اسم، اسم اعظم باشد تمامي عالم رام و به فرمان حقيقت آن شده، و دعاى دعاكننده به طور مطلق و همه جا مستجاب مى‏شود. بنابراين، روايات و ادعيهي اين باب بايد بدين معنا خوانده شوند. در جايي نيز بزرگ‌ترین اسم از اسماي الهي را «حقيقت محمديه» به حساب آورده‌اند644 كه اين انديشه، افزون بر اينكه تاب به زبان آوردن را داراست با مباني عرفان اسلامي نيز همگني دارد.
اما اينكه در روایت است كه «خداوند اسمى از اسماي خود و يا چيزى از اسم اعظم خود را به پيغمبرى از پيغمبران آموخته»، معنايش اين است كه راه انقطاع وى از جز خود، به سوى خود را به او آموخته، و اين گونه ياد داده كه نامي از نام‌های خود را در خواسته او به زبانش جارى ساخته است645، تا عيان و نهان جهان در برابر او به كرنش درآيند چرا كه او با عبوديت به ربوبيت رسيده و جانشيني شايسته براي آفريننده و تدبير كنندهي هستي است.
3. خلافت الهي
راز نهانِ جانشينيِ انسان از خدا، از سخنان پيچيده دانش‌هاست و بار يافتن بدان در توان كسي از آدميان نيست و اين امر شدني نمی‌باشد جز با وحي خداوند بر برگزيدگانش و يا به چيزي بهمثل وحي646 و اشراق درون. اگر چه سخن كردن در نهانی‌ها دشوار است و مرد خود می‌طلبد اما در ضرورتِ بودن خليفه خدا، می‌توان استدلال آورد. نشانهي راز خلافت او و نيز شايستگي سجده فرشتگان و غايت هر دو عالم بودن آدمي، آنگاه روشن خواهد شد و مصداق خواهد يافت كه مفاد گفتار خداي بلند مرتبه، در او محقق و آشكار گردد كه می‌فرماید: «نشانه‏هاى خود را در كرانه‏هاى عالم و [هم‏] در نفس خودشان به آنان خواهيم نماياند تا براى آنان روشن شود كه آن حقّ است. آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز آگاه است؟647».648
3-1. واژه و معناشناسي خلافت
خليفه كه جمع آن، خلائِف است و هر دو از واژههاي قرآنی‌اند از ريشه وحياني خَلْف گرفته شده
به معني ضد پيش‌رو است يعني پشت سر كه قرآن نيز بدان گواه است. در آنچه مايه خَلْف گفتنِ آن
شده دو وجه است: يكي اينكه آنچه به خاطر كمي منزلتش پس می‌آید را خلف گويند بنابراين چيز
پست را نيز خلف گويند: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ»649 و قال تعالى: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ
وَ مِنْ خَلْفِهِ»650 و قال تعالى: «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً»651 و ديگري چيزي را كه
نه به دليل كم ارزش بودنش، تأخیر افتد نيز در قرآن كريم به معني خلف آمده است «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ»652
اما خلافت، همان نيابت از ديگري است يا براي اينكه او اينك حضور ندارد يا اينكه مرده است يا توان انجام آن كار را ندارد و يا براي شرافت دادن مستخلف است. چنانكه قرآن عزيز می‌فرماید: «او كسى است كه شما را در زمين جانشينان [خود] گرداند»653، «و او كسى است كه شما را فرمانروايان زمين گرداند»654، «و پروردگارم قومى جز شما را جايگزين مى‏سازد»655. خَلائف جمع خليفه و خلفاء جمع خليف است به مانند: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ»656، «وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ»657، «جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ»658 آيات ياد شده اين سخن را گواهي می‌دهد.659 اما در اينجا تنها بنابر وجه پاياني يعني براي شرافت دادن می‌توان گفت: خداي سبحان اولياي خود را در زمين جانشين خود قرار داد و هر سه احتمال پيشينش درباره خداوند ناپذيرفتني است.
مفرد در اين ماده، به معناي چيزي است كه مقابل جلو باشد يعني آنچه كه از ديد زمان يا مكان يا كيفيت در پشت چيزي باشد. در خليفه، پسآمدنِ زماني شرط است. در دومي تأخر مكاني لازم است مانند پشت سر هم آمدن نشستن و رفتن و ايستادن. و در سومي تأخر و پس آمدن در كيفيت و صفت و ویژگی‌های آن چيز معتبر است. بهمثل تغيير در بوي دهان و طعم آن و نيز همانندي مردي در ویژگی‌های اخلاقي و چگونگي رفتار و هم چنين همساني در باور و نظر و انديشه و شيوههاي مختلف با پدرش. پس در همهي اين معاني، جنبه پسآمدن و قرار گرفتن در پشت وجود دارد. خليفه مانند خَلْف، صفت است اما آنگاه كه به خداوند نسبت داده شود منظور تأخر كيفي است و اين معني از شریف‌ترین ویژگی‌های روحاني و والاترين جايگاههاي الهي است و بالاتر و برتر از آن جايگاهي نيست و در آيات قرآن كريم بدان اشاره شده است: «به راستى من جانشينى در زمين خواهم گمارد.»660، «اى داود، ما تو را در زمين فرمانروا ساختيم»661 و نيز در زيارات امامان شيعه: «درود بر تو اي جانشين خدا در زمين»662 وارد شده است.663
3-2. ضرورت وجود خليفه‌ي خدا در عالم
از آنجا كه حكم و اقتضاي سلطنت ذات ازلي واجب تعالي و نيز صفات علياي او مملكت الهي را گسترده نموده و پرچم ربوبيت را با آشكار نمودن آفریده‌ها و محقق كردن حقايق هستي و مسخر كردن همه چيز و امضاي امور و تدبير سرزمین‌ها و حفظ مراتب هستي و… پراكنده است و مباشرت در این كار نيز از ذات قديم خداوند بهگونهي بيواسطه، دور و ناشدني است چرا كه قديم را با حادث سازگارياي نمی‌باشد. از اين رو او كه حكيم مطلق است به جانشينيِ نايبي از خويش، حكم نموده تا او به جاي خداوند تصرف كند و ولايت در همه امور يادشده را داشته باشد.664
3-3. معناي خلافت خدا در عين حضور خداوند
خليفه كسي است كه پس از «مُسْتَخْلَفٌ عنه» قرار مي‏گيرد و در «خَلف» و وراي او واقع می‌شود و چون خداي سبحان همواره حضور داشته و هرگز غيبت ندارد، استخلاف و جانشيني نسبت به او معنا نخواهد داشت. پس اينكه می‌گوییم خدا می‌خواهد در زمين خليفه، بيافريند و انسان، يا تنها انسان كامل، خليفه اوست بيآن كه خدا جايي را وانهد تا انسان در آن جا قرار بگيرد، به چه معناست؟ خداوند كه خَلْفي ندارد، تا انسان از خلف او وارد صحنه هستي شود، او كه غايب نيست تا در نبود او ديگري امور جهان را به دست گيرد. اين چه خلافتي است كه با حضور مستخلف عنه تحقق می‌پذیرد؟ آيا می‌توان اينگونه پاسخ داد كه: اگر انسان را جداي از خالق تصور كنيم و خالق را محدود و متناهي بدانيم، اين خلافت قابل تصور است، ليكن ذات ازلي و نامتناهي حق هرگز محدود نيست و بر هر چيز احاطه دارد: «او به همه چيز احاطه دارد.»665 و جايي از او تهي نيست و او نيز از جايي غايب نيست. پس حتي فرض غيبت درباره او محال خواهد بود كه خداوند صحنه‏اي را ترك و خليفه او مكانش را اشغال كند. به همين جهت بايد معني استخلاف را درباره خداوند توجيه نمود.
خلافت انسان كامل، نه به معناي تهي شدن صحنه هستي از خداوند است، و نه واگذاري جايگاه الوهيت خداوند به او، زيرا نه نهان شدن و محدوديت خداوند تاب تصور درست دارد و نه خودکامگی انسان در تدبير امور، چون موجود ممكن و فقير، از اداره امور خود ناتوان است، چه رسد به تدبير كار ديگران.
از اين رو به ناچار به دنبال روزنهاي براي يافتن اين صفت جانشيني در آدمي اينگونه می‌گوییم كه: اگر فعلي، مظهر فعل ديگر باشد و يا صفتي مظهر صفت ديگر باشد و نيز اگر ذاتي مظهر ذات ديگر باشد و جاي آن را بگيرد، و تفاوت بين آنها همان امتياز بين ظاهر و مظهر باشد و يكي اصل و ديگري آيت و مرآت او باشد، مي‏توان گفت كه جانشيني درباره خداوند فرض درست مي يابد. البته اين معناي استخلاف از معناي تفويض كه خداوند صحنه را وانهد و كار را به انسان واگذارد، كاملاً جداست و تفويض، نه مورد تأييد عقل است، و نه برگرفته از نقل.
بنابراین آنجا كه انسان، كار درست و خدايي انجام می‌دهد، همان دست خداست كه به صورت آدمي كار نيك را در اين مظهر خاص انجام می‌دهد، نه شخص انسان: «آنچه از نعمت به تو رسد، پس از [جانب‏] خداوند است.»666 ولي انسان وقتي گرفتار تبهكاري و عصيان است و منشأ پيدايش شر و كار زشت می‌شود، خليفه خدا نيست و آيت او محسوب نمي‏شود؛ زيرا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی اسماي، چيز، چنين، بلكه Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی دانشگاه تهران