پایان نامه با کلمات کلیدی هنجار اجتماعی، نقد اجتماعی، آتش خاموش

دانلود پایان نامه ارشد

بست 
زشت و زيبا ، نشاني كه از ماست 
 تو مرا خواهي و من تو را نيز
 اين چه كبر و چه شوخي و نازي ست ؟
 به دوپا راني ، از دست خواني
 با من آيا تو را قصد بازي است ؟
 تو مرا سر به سر مي گذاري ؟
 اي گل نوشكفته ! اگر چند 
 زود گشتي زبون و فسرده 
 از وفور جواني چنيني
هر چه كان زنده تر ، زود مرده 
 با چنين زنده من كار دارم 
 مي زدم من در اين كهنه گيتي 
 بر دل زندگان دائما دست 
در از اين باغ اكنون گشادند 
 كه در از خارزاران بسي بست 
 شد بهار تو با تو پديدار 
نوگل من ! گلي ، گرچه پنهان 
 در بن شاخه ي خارزاري 
 عاشق تو ، تو را بازيابد 
 سازد از عشق تو بي قراري 
هر پرنده ، تو را آشنا نيست 
 بلبل بينوا زي تو آيد 
 عاشق مبتلا زي تو آيد 
 طينت تو همه ماجرايي ست 
 طالب ماجرا زي تو آيد 
 تو ، تسليده ، عاشقاني 
 عاشق : اي فسانه ! مرا آرزو نيست 
 كه بچينندم و دوست دارند 
 زاده ي كوهم ، آورده ي ابر 
 به كه بر سبزه ام واگذارند 
 با بهاري كه هستم در آغوش 
كس نخواهم زند بر دلم دست 
 كه دلم آشيان دلي هست 
 زاشيانم اگر حاصلي نيست 
 من بر آنم كز آن حاصلي هست 
 به فريب و خيالي منم خوش
 افسانه : عاشق ! از هر فريبنده كان هست 
 يك فريب دلاويزتر ، من 
 كهنه خواهد شدن آن چه خيزد 
 يك دروغ كهن خيزتر ، من 
رانده ي عاقلان ، خوانده ي تو 
كرده در خلوت كوه منزل 
 عاشق : همچو من 
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بينم 
 عاشق : تا بيابي دلي را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست 
 عاشقا ! با همه اين سخن ها 
 به محك آمدت تكه ي زر 
 چه خوشي ؟ چه زياني ، چه مقصود ؟
گردد اين شاخه يك روز بي بر 
 ليك سيراب از اين چوي اكنون 
 يك حقيقت فقط هست بر جا 
 آنچناني كه بايست ، بودن 
 يك فريب است ره جسته هر جا 
چشم ها بسته ، پابست بودن
 ماچنانيم ليكن ، كه هستيم 
 عاشق : آه افسانه ! حرفي است اين راست 
 گر فريبي ز ما خاست ، ماييم 
 روزگاري اگر فرصتي ماند 
بيش از اين با هم اندر صفاييم 
 همدل و همزبان و همآهنگ
 تو دروغي ، دروغي دلاويز 
 تو غمي ، يك غم سخت زيبا 
 بي بها مانده عشق و دل من 
مي سپارم به تو ، عشق و دل را 
 كه تو خود را به من واگذاري 
 اي دروغ ! اي غم ! اي نيك و بد ، تو 
 چه كست گفت از اين جاي برخيز ؟
 چه كست گفت زين ره به يكسو 
 همچو گل بر سر شاخه آويز
همچو مهتاب در صحنه ي باغ 
 اي دل عاشقان ! اي فسانه 
 اي زده نقش ها بر زمانه 
 اي كه از چنگ خود باز كردي 
نغمه هایی همه جاودانه 
 بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهايم نهان دار 
 تا صداي مرا جز فرشته 
 نشنوند ايچ در آسمان ها 
 كس نخواند ز من اين نوشته 
 جز به دل عاشق بي قراري
اشك من ريز بر گونه ي او 
ناله ام در دل وي بياكن 
 روح گمنامم آنجا فرود آر 
 كه بر آيد از آنجاي شيون 
آتش آشفته خيزد ز دل ها 
هان ! به پيش آي از اين دره ي تنگ 
 كه بهين خوابگاه شبان هاست 
 كه كسي را نه راهي بر آن است 
 تا در اينجا كه هر چيز تنهاست 
 بسراييم دلتنگ با هم

2. کار شب پا
این شعر میان چند فضا حرکت می کند و زبان نمایشی را این گونه می سازد. این شعر روایت می کند و داستان می گوید، واقعیت را بازتاب می دهد و نقد اجتماعی می کند. این شعر از ابزارهای زبانی پویا و خلاق استفاده می کند، صحنه را می سازد و مونولوگ برقرار می کند، میان راوی و قهرمان رفت وبرگشت می کند، میان خیال و واقع، میان مکان حاضر و مکان ذهنی، میان وهم و واقعیت، سوژه و ابژه. میان تهدیدگر یعنی طبیعت ستمکار پشه و خوک و جانور و مدافع یعنی شب پای برنجها. و در وجه اجتماعی میان عصیان و سرسپردگی، میان خانواده ی خود شب پا و کارش، هنجار اجتماعی و عواطف انسانی، میان اختناق ظلم و تنفس انسانیت و مهر پدری.
یک موقعیت درخشان خلق شده است: کار یک شب پا وصف می شود در همان شبی که زنش مرده و نگران بچه های گرسنه و بیمارش است، اما اگر کارش را ول کند خوک ها حمله می آورند و محصولات را نابود می کنند و او از هستی ساقط می شود. موقعیت بسیار شکننده و دراماتیک است. هر لحظه ممکن است این تعادل سست به یک سمت بر هم بخورد و تمام ساختار فرو بشکند.
شعر روایی است و پی رنگ دارد. معرفی ها حساب شده است. ابزارهای مختلف به کار گرفته می شود: تصویرها، مونولوگ ها، دریافت های قهرمان، گمان ها، نقد ها و توصیف های اجتماعی. بدون آنکه اشاره ی مستقیم داشته باشیم همه چیز به جا گفته می شود. اعتراض هم هست اما به جا.
شاعر گاهی ایست می کندو به عمق می پردازد همه چیز متوقف می شود. اطلاعات مهندسی شده و به ترتیب داده می شود… کار نقطه اوج دارد.
شب پا با عناصر مربوط کارش را انجام می دهد.با شاخ که مثل بوق در آن می دمد. با طبل، با چوب آتش زنه و با رفت و آمد و کمک گرفتن از سگ، حیوانات وحشی را از برنجزار می راند. شب پا با شناختش از موقعیت مکان، ابعاد زمین، کیفیت و شرایط محیط و… تسلط کاملش به همه این امور به خوبی، دست تنها از پس کار خود برمی‌آید.
او با لباسی که مطابق فصل کم است، با تجربه و مهارتش در کار خود، در مقابل حیوانات وحشی و در مقابل اوهامش که در شب و تنهایی اوج می گیرد مبارزه می کند. مبارزه ای که وضعیت درونی اش آن را هر لحظه حساس تر و سخت تر می کند:

کارِ شب پا

ماه می تابد، رود ست آرام
برسِرشاخه ي« اوجا» تیرنگ
دم بیاویخته درخواب فرورفته، ولی در«آیش»
کار«شب پا» نه هنوزست تمام.
می دمد گاه به شاخ
گاه می کوبد برطبل به چوب
وندرآن تیرگي وحشتزا
نه صدائی ست به جزاین، کزاوست
هول غالب، همه چیزی مغلوب.
می رود دوکی، این هیکل اوست
می رمد سایه ئی، این ست گراز.
خواب آلوده به چشماِن خسته
هر دمی با خود می گوید باز:
«چه شب موذی وگرمی و دراز !
تازه مرده ست زنم
گرسنه مانده دوتائی بچه هام 
نیست در«کپَه»ي ما مشت برنج
بکنم با چه زبانشان آرام؟.»
بازمی کوبداوبرسرطبل
درهوائی به مه اندود شده
گرد مهتاب برآن بنشسته
وزهمه رهگذرجنگل و روی«آیش»
می پرد پشه و پشه ست که دسته بسته.
مثل این ست که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
می دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین
هرچه دردیده ي اوناهنجار
هرچه اش دربرسخت و سنگین.
لیک فکریش به سرمی گذرد
همچومرغی که بگیرد پرواز
هوس دانه اش ازجا برده
می دهد سوی بچه هاش آواز
مثل این ست به او می گویند :
«بچه های تو، دوتائی ناخوش
دست دردست تب و گرسنگی داده بجا می سوزند
آن دو بی مادروتنها شده اند
مرد!
بروآن جا، به سراغ آن ها
در کجا خوابیده
به کجا یا شده اند.»
بچه ي« بینجگر»اززخم پشه
برنی آرامیده
پس ازآنیکه زبس مادر را
یاد آورده به دل، خوابیده.
پک وپک سوزد آن جا« کلهِ سی »
بوی، ازپیه می آید به دماغ
در دل درهم و برهم شده مِه
کورسوئی ست زیک مرده چراغ.
هست جولان پشه
هست پروازضعیف شب تاب
چه شب موذی ئی و طولانی !
نیست ازهیچ کس آوائی
مرده وافسرده همه چیزکه هست
نیست دیگر خبر از دنیائی.
ده ازاودوروکسی گرآنجاست
همچواوزندگی اش می گذرد
خود او در« آیش»
و زن او به «نپار» ی تنهاست
آی دالنگ! دالنگ! صدا می زند او
سگ خودرا به بر خود«دالنگ»
می زند دور صدایش، خوکی
می جهد گوئی از سنگ به سنگ
یا به تابندگی چشمش همچون دو گل آتش سرخ
یک درّنده ست که می پاید و کرده ست درنگ.
نه کسی و نه سگی همدم او
«بینجگر»بی ثمرآن جا تنها
چون دگرهمکاران
تن او لخت و «شماله» در دست
می رود، باز می آید، چه بس افتاده به بیم
دودناکی به شب وحشت زا
می کند هیکل اورا ترسیم.
طبل می کوبد ودرشاخ دمان
به سوی راه دگرمی گذرد
مرده در گورگرفته ست تکان، پنداری
جسته یا زنده ئی اززندگی خود، که شما ساخته اید
نفرت و بیزاری
می گریزد این دم
که به گوری بتپد
یا درامیدی
می رود تا که دگر بار بجوید هستی
« چه شب موذی و گرمی وسمج
بچگانم زره خواب نگشتند بدر
چقدر شب ها می گفتمشان :
خواب، شیطان زدگان، لیک امشب
خواب هستند، یقین می دانند
خسته مانده ست پدر
بس که او رفته و بس آمده در پاهایش
قوتی نیست دگر. »
دالنگ! دالنگ! گرسنه سگ او هم درخواب
هرچه خوابیده، همه چیز آرام
می چمد از« پلم »ی خوک به « لم »
بر نمی خیزد یک تن به جز او
که به کارست و نه کار ست تمام.
پشه اش می مکد ازخون تن لخت و سیاه
تا دم صبح صدا می زند او
دم که فکرش شده سوي دیگر
گردن خود، تن خود خارد ودروحشتِ دل افکندَ او.
می کند بار دگر دورش از موضع کار
فکرتِ زاده ي مهر پدری
او که تا صبح به چشِم بیدار
«بینج » باید پاید تا حاصل آن
بخورد دردِل راحت، دگری.
باز می گوید: « مرده زن من
بچه ها گرسنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی
خوک ها گوی بیایند و کنند
همه این آیش ویران به چرا.»
چه شب موذی و سنگین ! آری
همچنان ست که او می گوید
سایه در حاشیه ي جنگل باریک و مهیب
مانده آتش خاموش
بچه ها بی حرکت با تن یخ
هردو تا دست بهم خوابیده
بردشان خواب ابد لیک از هوش.
هر دو با عالم دیگر دارند
بستگی در این دم
وارهیده ز بد و خوب سراسر کم و بیش
نگه رفته ي چشم آن ها
با درون شب گرم
زمزمه می کند از قصه ي یک ساعت پیش.
تن آن ها به پدر می گویند:
« بچه هایت مرده اند
پدر! اما برگرد
خوک ها آمده اند
« بینج » ها را خورده اند. »
چه کند، برود یا نرود ؟
دم که با ماتم خود می گِرود
می رود « شب پا »آنگونه که گوئی به خیال
می رود اونه به پا
کرده در راه گلو بغض گره
هر چه وهرچیزکه هست از براو
همچنان گوری دنیاش می آید در چشم
وآسمان سنگ لحد برسراو.
هیچ طوری نشده ، باز شب ست
همچنان کاول شب ، رود آرام
می رسد ناله ئی از جنگل دور
جا که می سوزد دل مرده چراغ
کار هر چیز تمام ست بریده ست دوام
لیک در« آیش »
کار« شب پا » نه هنوز ست تمام.

3. خانه سریویلی
ساکنین دره های سردسیر کوهساران شمال
آن زمان در حال آرامش
زندگی شان بود.
وز فریب تازه ی زشت بدانگیزانَ
فکرت آنان نمی آشفت. از این رو
بود در آن جایگه سرگرم هر چیزی به کار خود.
از پس برگ درختان به هم پیچیده، آهسته،
رنگ دل آویز خود را آفتاب
می پراکند و شبان نم گرفته در مه دایم،
از فراز کوهساران، تیرگی شان را،
خامش و بی همهمه، روی چمن ها پخش می کردند.
سریویلی، آن بیگانه شاعر بومی هم،
کرده خو با زندگی روستایی در وثاق خود،
زندگی می کرد،
شاد و خرم.
صحن دلباز سرایش بود پر از سرو کوهی و زعشقه های
بالا رفته بر دیوار و بام او،
گلبانی که، ز جنگل های دورادور،
تخم آنان را
خوش نوایان بهار آورده بودند. و آن زمان که ابرهای پر رطوبت بر سوی آن جایگاه رو
                                        کرده بودند
در چمن زار سرای او،
تا به دلخواهش برآید کار، بپراکنده بودند.
در گه پائیز، چون پائیز با غمناک های زرد رنگ خود می آمد
                                                                         باز،
کوچ کرده ز آشیانهای نهانشان جمله تو کاهای خوش آواز
به سرای خلوت او روی آورده
اندر آنجا، در خلال گلبنان زرد مانده، چند روزی بودشان
                                                                اتراق.
و همان لحظه که می آمد بهار سبز و زیبا، با نگارانش به تن رعنا،
آشیان می ساختند آن خوشنوایان در میان عشقه ها.
با نگاه مهربارش سریویلی در همه این جلوه ها می دید.
یک به یک را در مقام جلوه می سنجید.
خوب می کاوید چشمانش
آن دلاویزان رنگین را.
آن دلاویزان برای او
ساز می کردند نغمه های شیرین را.
و از آن ها سریویلی را به دل می بود لذت ها.
 
گاه زیر شکل شمشیر و کمانی کز دلاور پدرانش بد نشانی
و به روی تیره ِ سبز کهن دیواری آویزان،
بود آن خلوت گزیده گرم کار شعر خوانی.
در تکاپوی غروب آفتاب روزهای دلگشاده گاه
بود ناظر سوی گاوان، وقتی از راه چراگاه
با سر و شاخ طلایی شان
سوی ده برگشت می کرند.س
می شنید از دور با صدها صدای مرد و زن مخلوط بانگ زنگهاشان را
همچنین می

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی !، است ،  كه Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی درمان بیماران