پایان نامه با کلمات کلیدی هنجارگریزی، ابوسعید ابوالخیر، ادبیات عرفانی

دانلود پایان نامه ارشد

هنجارگریزند زیرا معمول و متداول آنست که نگاه به مکانی یا نقطه ای دوخته یا خیره گردد.
*کوه خاموش است
می خروشد رود
(رو به غروب:30)
شاعر در نسبت دادن صفت خاموشی به کوه از هنجارگریزی بهره جسته است زیرا کوه در ادبیات کلاسیک معمولاً با واژه هایی چون صلابت ، سربلندی ، سرافرازی و استواری همراه شده است.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
(همان :32)
«قصّه رنگی روز» هنجارگریزی دارد زیرا معمولاً در ادبیات کلاسیک قصه با صفت ها یا واژه هایی چون شیرین ، غصّه و دراز همراه شده است.ابوسعید ابوالخیر می فرماید :
دوش آمده بود آن بتِ بنــده نــواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شــب را چــه گنه قصّه ما بود دراز
(ابوسعید ، 1376 : 49 )
یا حافظ می فرماید :
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز
قصّة غُصّه که در دولتِ یار آخر شد
(حافظ، دیوان)
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
(سپهری، مرگ رنگ ، غمی غمناک ،30)
نسبت نطق و گویایی دادن به رنگ نوعی هنجارگریزی است زیرا رنگ زبانی ندارد که سخن بگوید. واژه های متعارفی که شاعر می توانست جایگزین رنگ شود عبارت اند از : انسانی، فرشته ای ، رهنمایی، رهروی، غمخواری.
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است
(همان :35)
نمناک بودن شب هنجارگریزی دارد زیرا در شعر کلاسیک پارسی شب با واژه هایی چون هجران ، ظلمت ، عاشقان و قدر همراه شده است. سعدی می گوید :
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب درِ صبح باز باشد
(سعدی ، 1384 : 478 )

حافظ می گوید :
ستاره شب هجران نمی فشاند نور
(حافظ، دیوان)
چشمم نخورده آب از این عمر پرشکست
(سپهری، مرگ رنگ ، خراب ،37)
هم در عبارت « چشمم نخورده آب» و هم در عبارت « عمرِ پر شکست» هنجارگریزی هست زیرا معمولاً لب و دهان آب را می آشامد نه چشم و در سنّت ادبی و شعر کلاسیک پارسی عمر معمولاً با واژه هایی چون گرانمایه و عزیز همراه شده است مانند این بیت سعدی :
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم سیف و چه پوشم شتا
(سعدی ، 1384 : 60 )
از هجوم نغمه ای بشکافت گورِ مغزِ من امشب
مرده را جان به رگ ها ریخت
( سپهری ، مرگ رنگ ، جان گرفته ،39)
قاعدتاً نغمه باید با فعل «نواخت» یا «سرود» همراه می گردید و لذا شاعر با آوردن فعل«شکافت» بجای افعال مذکور به هنجارگریزی دست زده است. دیگر آن که خاصیت ذاتی نغمه ، ایجاد سکون و آرامش در درون مستمع است و این هجوم که شاعر از آن سخن گفته ، نغمه را به مرزهای نعره و عربده که مذموم و نکوهیده می باشد نزدیک کرده است.
خیره چشمانش با من گوید :
کو چراغی که فروزد دلِ ما؟
(همان ، دلسرد ،42)
شاعر کار زبان را که گویایی است به چشم که کارش بینایی است نسبت داده و کلامش را هنجارگریز کرده است.

بادِ نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
(همان :42)
شاعر زمان را نوعی باد دانسته ، آن هم بادی که نمناک است و این هنجارگریزی است زیرا در سنت ادبی کلاسیک ما «باد» با اوصافی چون « چالاکی» ، «تند و تیزی» و در ادبیات عرفانی با واژه هایی چون «صبا» همراه شده است. حافظ می فرماید :
نفس بادِ صبا مُشک فشان خواهد شد
عالمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
(حافظ، دیوان)
با نفس های شبم پیوندی است :
قصّه ام دیگر زنگار گرفت
( سپهری ، مرگ رنگ ، دلسرد ،42)
قصّه علی القاعده بسر می آید و زنگار گرفتن قصّه هم نوعی هنجارگریزی است. همچنان که سهراب در جایی دیگر از هشت کتاب می گوید :
دنگ…
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
( سپهری ، مرگ رنگ ، دنگ،49)
سهراب به شعر سنتی و شعر نو کاملاً آشنا است لذا کلامش هم هنجارگون است و هم هنجارگریز.
ز خوب درّه خاموش
نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ، خشک ، تلخ ، غمین.
(همان ، درّة خاموش ،45)
در سنّت ادبی و شعر کلاسیک پارسی «درّه» معمولاً با واژه هایی چون «سبز ، عمیق و مخوف» همراه شده است و لذا درّة خاموش هنجارگریزی دارد. از آن طرف نگریستن می تواند با واژه های «تلخ و غم» همراه گردد و بگوییم : نگریستن تلخ یا نگریستن غمگینانه ؛ امّا نگریستن سرد و خشک هیچ معنی قابل توجّهی را به ذهن مخاطب متبادر نمی کند لذا می توان اظهار کرد که «به راه می نگرد سرد ، خشک» هنجارگریزی دارد.

غروب پَر زد از کوه
(همان :46)
شاعر می توانست بجای پر زدن ، « دور شدن ، فاصله گرفتن» را بیاورد ولی او پر زدن را که صفتِ پرنده است به غروب نسبت داده و از این وجه کلامش هنجارگریز گردیده است.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سردِ زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
(همان، دنگ، 48)
شاعر می توانست بجای فعل « ماسیده است» از افعالی چون «مانده است، خشکیده است و …» سود جوید ولی ترجیح داده که فعل «ماسیده است» را بیاورد و نوعی هنجارگریزی در شعر خود بکار بندد.
*در اضطراب لحظه ی زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید
(سپهری، مرگ رنگ ، نایاب ، 53)
شاعر می توانست بجای زنگارخورده ، از واژه هایی چون «ابد» ، «ناب» «پرواز» و «جدایی» سود می جست و می گفت : لحظه ابد- لحظه ناب-لحظه پرواز . ولی با بکار بردن این واژه به هنجارگریزی روی آورده است.البته استعمال واژه های مذکور بجای واژه زنگارخورده در صورتی متعارف بنظر می رسید که شاعر واژه «اضطراب» را حذف می کرد و واژه ای متناسب با این واژها یعنی «اشتیاق» را برمی گزید.
*رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
(همان، مرگ رنگ ،58)
بی حرف بودن و مرده بودن رنگ واژگان هایی غیر متعارف اند و شعر را هنجارگریز کرده اند. شاعر می توانست بگوید : رنگی کنار شب ، خوش می درخشد. یا : رنگی کنار شب ، نوازنده چشمان است.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
( همان : 59)
در سنّت ادبی معمولاً جاده های پر پیچ و خم ، جاده های باریک و جاده های تنهایی استعمال شده است و شاعر با استعمال جاده های عطر کلامش را هنجارگریز کرده است.
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
(همان ،نقش ،65)
شاعر می توانست بجای «رنگ» ، واژه های متعارف و ادبی چون غنچه و دانه را بکار گیرد و بگوید : از آن غنچه که در کار شکفتن بود یا از آن دانه که در کار شکفتن بود. ولی شکفتن را به رنگ نسبت داده که در سرتاسر ادبیات کهن و کلاسیک بی سابقه و غریب است.
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر می زد ، ولی آرام
(همان)
شاعر حرکت ابر را به حرکت پرنده تشبیه کرده و وجه شبه این دو را که پر زدن است آورده ولی این تشبیه در سنّت ادبی کهن ما مسبوق به سابقه نیست. و گریستن ابر در اشعار کلاسیک پارسی امری رایج بوده است . سهراب می توانست بگوید : ابر مویید یا نالید تا کلامش هنجارگون باشد.
قایقی ریخته شب بر سرِ او
(سپهری، مرگ رنگ ، سرگذشت ، 69)
شاعر می توانست بجای فعل «ریخته» از اسم «ظلمت» سود جوید و بگوید : « قایقی ظلمت شب بر سرِ او» و در این صورت کلامش هنجارگون می شد زیرا ظلمت ، وصف ذاتی و طبیعی شب است.
و زمان را با صدایت می گشایی!
(همان ، وهم ، 71)
شاعر می توانست بجای می گشایی از افعالی چون می خوانی ، طلب می کنی ، خبر می کنی و می ترسانی بهره جوید تا کلامش هنجارگون گردد ؛ امّا ترجیح داده از فعل «می گشایی» استفاده کند تا کلامش هنجارگون گردد.
نبضِ من هر لحظه می خندد به پندارش
(همان ، سرود زهر ، 76)
خاصیت نبض تپش و زدن است و شاعر با دادن صفتِ خنده به نبض کلامش را هنجارگریز کرده است.
3-4- انواع هنجارشکنی در «زندگی خواب ها»
3-4-1- تشخیص
مرغ مهتاب
می خواند
ابری در اتاقم می گرید
گل های چشم پشیمانی می شکفد
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کَنَد
می میرد
(سپهری ، زندگی خواب ها ، خواب تلخ ، 84)
خواندن مرغ و گریستن ابر و چشم پشیمانی و لولیدن پیکر مشرق و جان کندن مغرب همه و همه جاندارانگاری و تشخیص اند.
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
جایم نبود
(همان ، فانوس خیس، 83)
سهراب قائل به این نکته است که علف ها هم راز و نیاز می کنند امری که به انسان (=موجود جاندار) و فرشتگان اختصاص دارد.
شب پر خواهش
و پیکر گرمِ افق عریان بود
(همان :84)
سهراب افق را دارای پیکر گرم و عریان دانسته و او را جاندار انگاشته است.
و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
(همان)
سهراب مهتاب را دارای پا دانسته و راه رفتن را که صفت انسان یا حیوان است به او نسبت داده است.
جاده نفس نفس می زد
صخره ها چه هوسناکش بوییدند!
(همان :85)
نَفَس نَفَس زدن و بوییدن مخصوص موجود زنده است و سهراب این دو کارکرد را به جاده و صخره نسبت داده است.
فانوس از کنارِ ساحل به راه افتاد
فانوس از من می گریزد
(همان:86)
گریختن و راه رفتن هر دو از کارکردهای موجود زنده اند نه فانوس که جماد است.
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام.
(همان :86)
استخوان مخصوص انسان و حیوان و پرنده است و علف استخوانی ندارد اما شاعر علف را جاندار انگاشته و از همین رو او را استخوان دار بشمار آورده است.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
(سهراب ، زندگی خواب ها ، جهنم سرگردان ،88)
رجز خواندن سپیدی صنعت تشخیص است زیرا رجز خواندن مخصوص انسان است و در هنگام نبرد خوانده می شود.
گل کاشی زنده بود
در دنیایی رازدار ،
دنیایی به ته نرسیدنی آبی.
(همان ، گل کاشی ،95)

زنده بودن گُلِ کاشی صنعت تشخیص است.
همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود
(سهراب ، زندگی خواب ها ، جهنم سرگردان)
گلوی گلِ کاشی صنعت تشخیص دارد سهراب کاشی را زنده انگاشته و از لوازم زندگی را که گلو است به آن نسبت داده است.
باران نور ایستاد
(همان :96)
سهراب می توانست بجای «ایستاد» از افعالی چون «بارید» ، «گریست» و «جریان یافت» استفاده کند ولی با آوردن فعل «ایستادن» کلامش را هنجارگریز و غیر متعارف کرده است.
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت
(همان :98)
به دامن کسی آویختن مخصوص انسان است نه مخصوص صدا،گذشته از این کوه دامن ندارد.
کوه از خوابی سنگین پر بود
(همان :98)
خواب مخصوص انسان و حیوان است نه کوه که از جمله جمادات است.
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد !
(همان ، پاداش ،102)
انگشت مخصوص انسان و حیوان است و سهراب با قائل شدن انگشت برای شهاب کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا کرد.
(همان، لحظه گمشده ، 108)
تماشا کردن در آینه از کارهای انسانی است و اگر این کار به عطر نسبت داده شود که موجودی بی جان است به آن صنعت تشخیص می گویند.
گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.
(همان ، مرغ افسانه ، 116)

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی هنجارگریزی، آشنایی زدایی، سهراب سپهری، ساختار زبان Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع تلقیح مصنوعی، ابعاد حقوقی، سیر تاریخی، حقوق کودک