پایان نامه با کلمات کلیدی هنجارگریزی، آشنایی زدایی، سهراب سپهری، ساختار زبان

دانلود پایان نامه ارشد

زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است.
(سپهری،1385 : 292)
توجه بیشتر به احساس غریزه پاک بشری :
-پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
(همان : 297)

مرا به کودکی شور آب ها برسانید…
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرّر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
(همان : 327)

توجه به باطن اشیا و پرهیز از ظاهرگرایی
– واژه را باید شست
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
(سپهری،1385 : 292)
– سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنان که فلز زیوری است به اندام کلنگ
در کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان هم از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید…
(همان : 374)
لازمه نگاه تازه این است که پرده ها و موانع کنار زده شود تا همه چیز زلال و پاک نشان داده شود :
-چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
(همان : 292)

عدم توجه به باورهای غلط گذشته :
-بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
(سپهری،1385 : 295)
رهایی از دلبستگی ها که سدّ راه معرفت است :
-این جا نقش گلیمی و آن جا نرده ای ما را از آستانه ما به در برده است.
(همان : 210)
رهایی از تکرار و روزمرگی و ایستایی :
-نفرین به زیست ! تپش کور
دچار بودن گشته ام و شبیخونی بود ، نفرین!
( همان : 204)
-زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
(همان : 290)
– عبور باید کرد صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره!
(همان : 327)

نگاه ما باید فارغ از مرزهای زمانی و مکانی باشد :
– هر سو مرز ، هر سو نام
رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم بپیوندد هر چیز
باشد که نماند مرز ، که نماند نام
(سپهری،1385 : 260)
این اندیشه عادت ستیز سپهری بر ساختار زبانی اشعار وی تأثیر زیادی گذاشته است.با بررسی شعر سپهری در می یابیم که او در گستره زبان از برخی از شگردهای آشنایی زدایی بهره جسته است تا زبان اشعارش نیز به نوعی غیر تکراری و نو و تازه باشد. سپهری پاره ای از هنجارگریزی های زبانی را در شعرش وارد کرده است که در ادامه به برخی از آن ها اشاره خواهد شد.
3-2- هنجارشکنی در اشعار سهراب سپهری
3-3- انواع هنجارشکنی در «مرگ رنگ»
3-3-1- تشخیص در «مرگ رنگ»
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد.
(سپهری،مرگ رنگ ، در قیر شب، 16)
انسان و حیوان دارای دست اند و خنده هم از کارکردهای انسانی است ؛ امّا سهراب شب را دارای دست و کارکرد خنده دانسته و او را جاندار انگاشته است.

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
(همان ، دود می خیزد ،19)
سهراب سحر را جاندار انگاشته و او را دارای گیسو دانسته است.

بر تن دیوارها طرحِ شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
(سپهری،مرگ رنگ ، در قیر شب، 16)
سهراب دیوار را جاندار انگاشته و برای او قائل به «تن» شده است.
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راهِ شهرِ من
(همان)
پا کشیدن و خندیدن هر دو از کارکردهای انسانی هستند که سهراب آن ها را به تیرگی و صبح نسبت داده است.
لب های جویبار
لبریز موجِ زمزمه در بستر سپید
(همان ، سپیده ، 21)
سهراب جویبار را دارای لب دانسته و او را جاندار انگاشته است.
همپای رقصِ نازکِ نی زار
مرداب می گشاید چشم ترِ سپید
(همان : 22)
سهراب ، نی زار را رقاص و مرداب را دارای چشم ترِ سپید دانسته و هر دو را جاندار و دارای کارکردی انسانی بشمار آورده است.
دیوارها سایه ها شده ویران ،
دست نگاه در افق دور
کاخی بکند ساخته با مرمر سپید
(همان)
سهراب نگاه را دارای دست دانسته در حالی که نگاه (=چشم) دستی ندارد.
هر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب
(همان ، سراب ،29)
کوه خاموش است
می خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
(همان ، رو به غروب ، 31-30)
خاموشی و خروش هر دو از کارکردهای انسانی و حیوانی هستند ولی سهراب این کارکرد را به کوه و رود تعمیم داده و این دو را جاندار انگاشته است.
شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است
رود می نالد
(همان ، رو به غروب ،32)
پژمردن و افسردن و نالیدن هر سه از صفات انسانی اند و شاعر با نسبت دادن این صفات به شاخه و سنگ و رود هر سه را جاندار انگاشته و شعرش را به صنعت تشخیص آراسته است.
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
(همان ، غمی غمناک ،33)
سهراب چراغ را مرده انگاشته و او را دارای یکی از حالت های عارض بر انسان یا حیوان دانسته و با این کار کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
(همان: 34)
شاعر رنگ را جاندار و دارای لب و دهان و نطق دانسته و کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتوی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل ، هوس لبخندی است
(سپهری، مرگ رنگ ، دلسرد ،41)
سهراب شب را دارای نفس دانسته و آن را جاندار انگاشته است.
غروب پر زده از کوه
(همان ، درّة خاموش ، 46)
سهراب غروب را جاندار (= پرنده) انگاشته لذا کارکرد طبیعی پرنده را که پرزدن است به غروب نسبت داده است.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سردِ زمان ماسیده است
(سپهری ، مرگ رنگ ، دنگ ، 48)
سهراب زمان را دارای لب دانسته و از این منظر او را جاندار شمرده و کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش ، امّا
اندیشناک مانده و خاموش
(همان ، نایاب ، 51)
سهراب شب را دارای قامت دانسته لذا قائل به قیام (=ایستادن) او شده ، از آن سو شب را دارای چشم دانسته ، لذا نگاه او را خیره گون دانسته است و در آخر شب را اندیشمند و خاموش دانسته که هر دو از کارکردهای انسانی اند.

زخم شب می شد کبود
در بیابانی که من بودم
(همان ، دیوار، 54)
سهراب شب را جاندار انگاشته و لذا او را دارای زخمی کبود دانسته است.
تا شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار
(همان :56)
از پا درآمدن و پیکر داشتن به موجود زنده تعلّق دارد نه دیوار و شاعر با این کارش دیوار را جاندار انگاشته و کلامش را به تشخیص آراسته است.
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
(سهراب ، مرگ رنگ ، مرگ رنگ ،58)
مردنِ رنگ صنعت تشخیص دارد زیرا مرگ خاص موجود زنده و جاندار است.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
(همان :59)
پا داشتن و راه رفتن با آن خاص انسان و حیوان است نه نسیم. در سنّت ادبی و شعر کلاسیک پارسی نسیم معمولاً وزیدنی و گذرکردنی است.
شب گیج در تلاطم امواج
(همان ، دریا و مرد ،61)
گیج بودن از صفات و ویژگی های انسان است نه شب.
کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر می زد ، ولی آرام.
(همان ، نقش ،65)
سهراب صفات مذکور را به کوه و باد و ابر نسبت داده زیرا در جهان بینی عرفانی او این مخلوقات زنده اند.

قایقی ریخته شب بر سرِ او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراک فرو
(سپهری، مرگ رنگ ، سرگذشت ،69)
شاعر با ترسیم اندام و پیکر برای قایق در ذهن خود ، قایق را بسان آدمی جاندار انگاشته و کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
وز رهِ دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز
(همان :70)
سهراب موج را دارای نطق و گویا فرض کرده و او را جاندار انگاشته است.
جهان آلوده خواب است
(سپهری ، مرگ رنگ ، وهم ،71)
خواب از کارکردها و ویژگی های انسان و حیوان است ولی شاعر جهان را خواب آلوده دانسته و با این کار کلامش را به صنعت تشخیص آراسته است.
می پری از روی چشمِ سبزِ یک مرداب
(همان)
سهراب مرداب را دارای چشم آن هم چشمِ سبز دانسته (=اشاره به جلبگ هایی است که روی مرداب هستند) و او را جاندار انگاشته است.
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر
(همان:72)

3-3-2- تصاویر متناقض نما در «مرگ رنگ»
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و درِ این سرای می رود از هوش
(همان، مرغ معما،24)
سکوت پرحرف تصویر متناقض نماست. زیرا سکوت و حرف دو مقوله متناقض اند و کسی نمی تواند در آنِ واحد هم سکوت کند و هم سکوتش پر از حرف باشد.

3-3-3- ترکیب های تازه در «مرگ رنگ»
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما.
(همان،دلسرد، 42)
باد نمناک زمان ترکیبی تازه است که در شعر کلاسیک و نو دیده نشده است.
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
(همان،دره خاموش ، 45)
خنجر خار ترکیبی تازه است.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوارِ رگ هستیِ من.
(همان،دنگ ،47)
دیوارِ رگِ هستی ترکیبی تازه است.
در نمِ زهر است کرم فکر من زنده
(همان، سرود زهر ، 76)
این که کرم در جای نمناک زندگی می کند امری طبیعی است اما این که سپهری فکر خود را در تغییر و تبدیل هایی که در مراحل مختلف زندگیش داشته به کرم تشبیه کرده است ، ترکیبی تازه است.

3-3-4- تصاویر و معانی تازه در «مرگ رنگ»
قایقی ریخته شب بر سر او
(همان ،سرگذشت ،69)
تصویر قایقی که در تاریکی است و شب مانند دزدی کمین کرده بر سر او می ریزد تصویری کاملاً تازه است.

3-3-5- سایر هنجارگریزی ها در «مرگ رنگ»
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
(همان، در قیر شب ، 15)
سهراب بجای «مُهرِ خاموشی» که در ادبیات سنّتی و کلاسیک معمول و متداول است ، «رنگ خاموشی» را بکار برده و با این کار کلام خویش را هنجارگریز ساخته است.
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
( سپهری ، مرگ رنگ ، مرغ معما ،23)
در ترکیب «رنگ معما» ، هنجارگریزی دیده می شود ، متعارف آن بود که شاعر بجای واژه «معمّا» از واژه هایی چون سپید ، سیاه ، زرد ، سبز و … یا زمین ، آسمان ، کوه ، دشت و دریا یاری می جست امّا بجای این وااژه ها از واژه «معمّا» سود جسته است.
نیست هم آهنگِ او صدایی ، رنگی
چون من در این دیار تنها تنهاست
(همان)
سهراب بر این باورست که هیچ صدایی با صدای مرغ مورد نظر و محبوب او که بر روی شاخه بید نشسته ، برابری نمی کند ؛ امّا این که هیچ رنگی با صدای مرغ برابری نمی کند، نوعی هنجارگریزی است زیرا صدا و رنگ دو مقوله مجزا و منفک از هم هستند.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و درِ این سرای می رود از هوش
(همان :24)
سهراب می توانست بجای واژه «هوش» از واژه های «ویران» و « زیر و رو » که رایج تر و متعارف تر است سود جوید و بگوید : بام و درِ این سرای گردد ویران.ولی او با نسبت دادن بی هوشی به بام و در از نوعی هنجارگریزی در کلام سود جسته است.
گر به گوش آید صدایی خشک
استخوان مرده می لرزد درون گور
(همان، روشن شب ،26)
در ترکیب صدایی خشک هنجارگریزی دیده می شود ، واژه های متعارف که می توانستند معادل و جایگزین قرار گیرند عبارت بودند از : زیر ، بم ، سخن ، عشق و مخوف. چنان که حافظ سروده است :
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
(حافظ،دیوان )
بی صداآمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر امّا
که نگاهی در تماشا سوخت
(سپهری، مرگ رنگ ، روشن شب ،27)
هم «سوختن نگاه» و هم « در تماشا سوختن نگاه» ترکیب هایی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی هنجارگریزی، هنجارگریزی معنایی، سهراب سپهری، شفیعی کدکنی Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی هنجارگریزی، ابوسعید ابوالخیر، ادبیات عرفانی