پایان نامه با کلمات کلیدی مرگ و زندگی، پیامبر (ص)، ضرب المثل

دانلود پایان نامه ارشد

کنند و در نهایت خردمندان و اندیشمندان هستند که بر زورمندان بی درک و شعور پیروز می گردند . حتی بین دو اندیشه ی توکل گرا نیز تضاد وجود دارد و نزدیک ترین فرقه های اسلامی نیز یکسان نمی اندیشند و نحله های دینی برداشت های متنوع و گاه متضادی از یک نص دارند . همان اندیشه ی توکل همراه با تلاش که شیر نماینده آن است و پندار خویش را بر پایه هایی از سنت و حدیث و آیه این چنین پایه دار می سازد :
این که انسان جانب کوشش و اجتهاد را بگیرد هم از قضای ربوبی است که بر ما رفته است . و توکل از جمله ی امور مهمی است که خیلی مورد اقبال صوفیه بوده است و درباره ی آن قلم فرسایی ها کرده اند . در رساله ی قشیریه بابی به همین عنوان اختصاص دارد که حکایاتی گوناگون و شنیدنی را آورده است :
«انس گوید : رضی الله عنه ، مردی آمد براشتری و گفت : یا رسول الله اشتر بگذارم و توکل بر خدای کنم . گفت : نه ، اشتر ببند و توکل بر خدای کن .» (قشیری، 1388 ص:247)
مولانا هم بیت معروف:
گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببن
(مولوی،1378،دفتر اول، بیت:916)
را آورده که مصرع دوم ضرب المثل شده است .
«ابوموسی دیبلی گوید: ابویزید را از توکل پرسیدند مرا گفت تو چگویی ، گفتم : اصحاب ما گویند اگر بر دست چپ و راست تو شیر و اژدها باشد باید که اندر سر تو هیچ حرکت نباشد . بایزید گفت این غریب است و لکن اگر اهل بهشت اندر نعمت بهشت می نازند و اهل دوزخ اندر دوزخ همی گدازند و تو تمییز کنی بر دل برایشان از جمله متوکلان نباشی.» (قشیری ، 1388 ص: 246)
«ابو نصر سراج گوید توکل آن است که ابوبکر دقاق گوید زندگانی با یک روز آوردن و اندوه فردا نابردن ، و چنانک سهل بن عبدالله گوید توکل آن است که با خدای عنان فرو گذاری چنانک او خواهد.» (همان ، ص 249)
«حمدون را پرسیدند از توکل گفت : اگر تو را ده هزار درم بود و بر تو دانگی وام بود ایمن نباشی که بمیری و آن بر تو بماند و اگر ده هزار درم تو را وام بود و هیچ نداری نومید نباشی از خدای عزوجل به گزاردن آن . » (همان، ص: 249)
«کسی نزدیک شبلی آمد گله کرد از بسیاری عیال . گفت: با خانه رو و هرکه را روزی بر خدای نیست از خانه بیرون کن . » (همان، ص:251)
در اینجا مولوی هم با این اندیشه هم داستان می شود که کوشش کردن برای کسب همراه با توکل کردن، همچنین استفاده از نعمت های خدا داده مانند چشم ، دست ، پا ، هوش ، عقل و شکر گذاری ، باعث زیاد شدن این نعمت ها می شود . در راه خیر و نیکی نه آن عقل که حیلت ساز و در جهت مطامع شیطانی است .
شکر قدرت ، قدرتت افزون کند جبر ، نعمت از کفت بیرون کند. (مولوی،1378،دفتر اول، بیت: 942)
اگر توکل همراه با حهد، برابر نهاد وجود انسان قرار گیرد، حهد و تلاشی که به نیروی عشق پیش برنده انسان به طرف تکامل باشد، این توکل و تلاش، هم نهادش دست یابی به تکامل و رستگاری است و البته این اندیشه ای راه گشا و پسندیده است . نه هر عوامی که با برداشت های شخصی و عوامانه از اندیشه های والا زمینه ی نابودی و به زیر کشیدن آن اندیشه ها را هموار می سازند و آن اندیشه ها را تا حد اندیشه ی کوتاه خود پایین می آورند و سست و مبتذل می کنند . همان طور که تهی مغزی افراطی، چون آن شیر موصوف به وسیله ی کوچک پیکری چون آن خرگوش نابود شد و به ته آن چاه ، چاه اندیشه های ناقص خود فرو غلتید . اگر رهایی ددان از آسیب شیر را هم نهاد این داستان بینگاریم ، برابر نهاد، نابودی شیر است که گرفتار غرور و ستمگری خود شد . شیر در درون خود تضاد ها و برابر نهادی را می پروراند که همانا نابودی و افتادن در چاه است که به وسیله خرگوش با آن جثه کوچک اما اندیشه ور و خردمند رقم زده می شود .
جهان سرشار از اضدادی است که با هم و در هم اند و به کمک هم است که به هم نهادی منجر می شوند که نتیجه ی آشتی ضدهاست. عشق موجد این حرکت و شتاب دهنده ی آن است و این چیزی جز دیالکتیک عشق نیست.
شب نبد نوری و ندیدی رنگ ها پس به ضد نور ، پیدا شد نور را
(همان ،بیت : 1131)
دیدن رنگ ها برابر نهاد نور است و دیالکتیکی دیدن اشیاء و شناخت حقیقت نور هم نهادی است که از ضدیت نور و تاریکی پدید می آید .
رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
(همان، بیت:1133)
رنج و غم نهادی است که برابر نهاد خوش دلی را در خود می پروراند و هم نهاد آن رسیدن به آرامش است . هر چیزی به ضدش شناخته می شود شناخت اشیاء و پدیده ها به وسیله ضدشان از مسایل شناخت است . تعرف الاشیاء باضدادها
پس نهانی ها به ضد پیدا شود چون که حق را نیست ضد پنهان بود
( همان ، بیت : 1134)
پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ، ضد را می نماید در صدور
(همان ، بیت :1136)
نور به وسیله ضدش که تاریکی است شناخته یا بهتر شناخته می شود . ضد ها هنگام ظاهر شدن یک دیگر را بهتر می شناسانند وقتی در کنار هم قرار گیرند نهاد و برابر نهادند که بر هم نهادشان شناخت بهتر آنهاست .
صورت از بی صورتی آمد برون باز شد که انا الیه راجعون
(همان ، بیت : 1144)
انسان وهستی هر لحظه در حال مرگ و زندگی است . مرگ و زندگی در هم تنیده اند . در این بینش دیگر بین مرگ و زندگی دیواری قاطع متصور نیست . با هم ودر هم اند و سخت این شعار هراکلیت یونانی را به خاطر می آورد که «همه چیز حرکت می کند ، همه چیز تغییر می کند. » پس انسان به عنوان مهمترین مظهر هستی؛ هر لحظه در مرگ و زندگی است . همان طور که پیامبر (ص) فرموده اند : الدنیا ساعته فاجعلها طاعه ، دنیا لحظه ای است . پس آن را در راه عبادت صرف کنید . » (فروزان فر،1361،ص: 13) انسان هر لحظه در حال مرگ و زندگی است . از میلیارد ها سلول بدن هر لحظه تعداد بیشماری از آن ها می میرند و تعدادی دیگر جایگزین آن ها می شوند . به طوری که یک لحظه ی انسان درست عین لحظه قبل نیست . بین مرگ و زندگی دیالکتیکی شگفت در جریان است و همین طور اگر پدیده ی هستی هم هر لحظه به طرزی شگفت آور در حال مرگ و زندگی و نوشدن هستند . تمثیل رودخانه ی هراکلیت مثال خوبی است.
«یک لحظه ی رودخانه مانند لحظه ی پیش نیست زیرا نه رودخانه رودخانه ی پیش است نه انسان انسان یک لحظه ی پیش .»هر لحظه مرگ و زندگی در درون هم متولد می شوند یکی جای خود را به دیگری می دهد و محو می شود و دیگری جایگزین قبلی می شود. این دیالکتیک شگفت راه برنده به کجاست؟ آیا برای این نیست که مسیر تکامل طی شود و نهاد انسان پس از پشت سر نهادن یک روند به تکامل دست یابد.
هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا
(همان ، بیت :1147)
در این بیت عقیده خود را درباره ی دیالکتیک موجود در هستی به طرزی آشکار بیان می کند و آن این که : ما و هستی کاملا در حال مرگ و زندگی و نو شدن و تبدل هستیم . هر چند ذهنیت ما چنان مشغول است که از این تغییر غافل هستیم و یک لحظه انسان و به پیروی از او هستی مانند لحظه ی قبل نیست . هر چند در ظاهر خلاف این به نظر می رسد و جهان بی تغییر و ثابت است اما در باطن هر لحظه در تغییر و دگرگونی است. اصولاً تغییر و دگرگونی طبیعت و سرشت هستی است . این دقیقاً بر خلاف اندیشه ی ارسطو است که بر تمام اندیشه ی اسلامی در طول سده ها تا زمان مولوی سیطره ی کامل دارد و همه چیز را با اندیشه ی دگماتیستی خود ثابت و لاتغیر می پندارند . مولوی این ستیز آشکار خود را با فقیهان خشک اندیش حتی اشعریان که در ظاهر با مولوی هم اندیشه اند ، دراین ابیات نشان می دهد و بیان می کند .
اما صوفیه جهان و هستی را در سیلانی ابدی و تغییر و تحولی همیشگی می بیند . این کشاکش سرمدی بین مرگ و زندگی را بر گرفته از صفت محیی و ممیت پروردگار و عین هستی و حیات می داند .
عمر ، هم چون جوی نونو می رسد مستمری می نماید در جسد
(مولوی،1378،دفتر اول،بیت:1147)
در ظاهر ، در صورت و در جسد ، بر خلاف باطن و معنا ، عمر در حال استمرار و ثابت به نظر می رسد ، در حالی که عمر هر لحظه در حال نو شدن است . طبیعت هستی چنین است که همه چیز هر لحظه در حال تغییر و نو شدن است . طبیعت هستی بر این رقم زده شده که همه چیز در حال دگرگونی مداوم است و این دو اصل یعنی حرکت و تضاد از اصول علمی و پذیرفته شده ی دیالکتیک است . عمر و زندگی انسان به عنوان پدیده ای از هستی از این الگو پیروی می کند . حرکت عمر مانند حرکت جویبار یا شعله آتشی که سریع حرکت دهیم چون چشم نمی تواند نقاط گسیخته را تشخیص دهد آن ها را ممتد و مانند یک خط می بیند در حالی که واقع امر چیز دیگری است و چیز جدا و منقطع را یکسان و ممتد (کهنه) می انگاریم.
از خود ای جزوی ز کل ها مختلط فهم می کن حالت هر منبسط
(همان ، بیت : 1292)
جز: کنایه از انسان، کل : کنایه از آخشیجان ، منبسط : جزء ، غیر مرکب ، ترکیب نیافته ، هر جزء از آخشیجان.
اشاره می کند وقتی انسان که ترکیب یافته ی آخشجیان است و این آخشیج ها حتی وقتی با هم ترکیب یافته و تشکیل یک کلیت می دهند ، هنوز از تغییر و دگرگونی در امان نیستند . پس بالطبع انسان که جزئی است تشکیل یافته از کل دایماً در حال تغییر و نو به نو شدن است . البته تغییر از کمی به کیفی باز از اصول بدیهی علمی است که چه در انسان چه در دیگر پدیده ها ی هستی امری پذیرفته شده و علمی است . هر چند جهت جهش نیز امری قابل بحث است . زیرا باید مشخص شود این تغییر قصد دارد به کجا منتهی شود و بالطبع انسان باید تعین کند اکنون کجاست و در آینده مقصدش کجا و چه خواهد بود ؟
چون که کلیات را رنج است و درد جزو ایشان چون نباشد روی زرد ؟
(همان، بیت:1293)
از ویژگی های مثنوی توضیح کافی آوردن برای یک مساله ، ارائه مثال های محسوس و بیان هنری مسایل فکری و ذهنی است .
با توجه به بیت قبل و برای توضیح و فهم آن که درک حالت انسان که جزء است و ترکیب یافته از آخشیج ها توضیح می دهد که وقتی آخشیجان که اصل و اساس هستی و بالطبع انسان هستند ، خود در تعب و دگرگونی اند ، جزء و بسیط آن ها که انسان باشد چگونه می تواند بیرون از گردونه ی دگرگونی قرار گیرد و در دشت سکون و ثابت سکنی گزیند . انسان هر لحظه در برزخ زندگی و مرگ قرار دارد . دم به دم در جهش از بودن به طرف شدن است و این رمز انسان بودن است .
خاصه جزوی کوز افراد است جمع ز آب و خاک و آتش و باد است جمع
(همان، بیت: 1294)
در میان پدیده های هستی چرا انسان ویژه تر است ؟
به دو دلیل : اول اینکه ، خود جزیی است ، این جز از تغییر به دور نیست .
دو دیگر : تشکیل یافته از آخشیجان است ، از آخشیجان که آخشیج هم اند به وجود آمده است .
آب ، آتش ، خاک ، بادی که وجود انسان از آن هاست هر لحظه در جهش و انقلاب درونی هستند باز یاد آور می کنیم این تغییر و جهش ، جهتش از عشق توان می گیرد و به سمت مبدأ نخستین خویش است .
این عجیب نبود که میش از گرگ جست این عجیب کاین میش ، دل در گرگ بست
( همان ، بیت : 1295)
یکی از جنبه های دیالکتیک عرفانی مولانا ، آشتی اضداد است که در وجود شگفت انسانی ، به هم رسیده است . با هم بودن و در کنار هم قرار گرفتن این اضداد باعث تشکیل موجودی شده است سخت شگرف که هم می تواند در یک تغییر کیفی از فرشته بالاتر رود و در یک تغییر کیفی دیگر از حیوانات پست تر رود . از خاک تا خدا در نوسان است و دائم در انقلاب و دگرگونی . جمع آوردن همه ی آخشیج های هستی در یک موجود خودکاری طرفه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی (همان،، زاری، ریشخند، سگان Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی ناصر خسرو، عقل و جان، عالم ماده