پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، عوامل انسانی، فرهنگ اسلامی

دانلود پایان نامه ارشد

دیوانه‌ای نالان با خدا می‌گفت: اگر کسی نداند که تو چه بلاهایی بر سر من آوردی لااقل خودت می‌دانی، آیا دلت می‌آید با من چنین کنی؟ می‌دانم که در نهایت قصدِ جان مرا داری، اما این را بدان که هرگز حلالت نمی کنم
عزم جان داری ز من بربوده دل

این چه کردی هرگزت نکنم بحل
(همان: 343)
مجنونی بود که هرگز نماز نمی‌کرد، از قضا یک روز وی را در حال نماز یافتند، کسی به وی گفت: ظاهراً امروز از خدا خشنودی که در عبادتش گرمی، دیوانه گفت: آری، چند روز بود گرسنه بودم، امروز مرا سیر کرد و این نماز در اِزای لطفی است که در حق من کرد. اگر او مثل آدم با من رفتار کند من نیز مثل مردمان دیگر، اطاعتش می کنم.
کار گو چون مردمان کن هر زمان

تا کنم من نیز هم چون مردمان
(همان:344)
دیوانه‌ی دیگر، عریان و گرسنه، خانه به خانه، نان طلب می‌کرد و از همه می‌شنید «خدا بدهد». عاقبت از گرسنگی بی‌تاب شد، به مسجد رفت و قالیچه‌ای از آنجا برداشت و با خود برد. کسی در راه وی را می‌بیند و با ضرب و شتم آن را از وی می‌ستاند و می‌پرسد این چه کاری است؟ دیوانه می‌گوید هر جا رفتم، همه گفتند «خدا بدهد» من هم رفتم مسجد و بی اجازه‌ی خدا، قالیچه اش را برداشتم تا به من توجه کند. مرد از گفتار دیوانه خنده‌اش می‌گیرد و وی را تیمار می‌کند و نان و جامه می‌دهد، وقتی دیوانه از خانه‌ی مرد بدر می‌آید، کس دیگری از او می‌پرسد این جامه‌ها را از کجا آوردی، دیوانه می‌گوید خدا داده ولی نه به راحتی بلکه تا صد بدبختی نکشیدم و چیزی از او به گرو برنداشتم، نه نانی داد نه جامه‌ای
مرد مجنون گفت کو یک دولتم
تا که برنگرفتمش ناگه گرو
بی گرو کار تو گیرد کی نوا؟

کو نداد این جامه بی صد محنتم
نه شکم نان یافت نه تن جامه نو
جامه و نان بی گرو ندهد تو را
(همان:309)
دیوانه‌ای، دیوانه‌ی دیگر را می‌بیند که از خدا تقاضای یک گِرده نان دارد، به او می‌گوید تلاش بیهوده نکن، من خدا را در قحط سالِ بعدِ حمله‌ی غز آزمودم، در حالی که از هر سو مرده‌ای افتاده بود، با وجود استغنایش، گرده‌ای نان به کس نداد.
مرد مجنون گفتش ای شوریده‌ حال
بود وقت غز زهر سو مرده‌ای

من خدا را آزمودم قحط سال
و او نداد از بی نـــیازی گــــرده ای
(همان:309)
کسی به دیوانه‌ای‌ می‌گوید ما را از کار خدا باخبر کن، دیوانه پاسخ می‌دهد:
چنین گفت او که تا گشتم من‌ آگاه
به حکمت کاسه‌ی سر را چو بربست

خدا را کاسه گر دیدم در این راه
به بادش داد و آن گه خرد بشکست
(عطار،193:1388)
دیوانه‌ای دیگر، در روز عید -که مردم لباس نو پوشیده بودند- از خداوند تقاضای کفش و دستار و پیرهن می‌کند، چون می‌بیند سودی ندارد می‌گوید لااقل یک دستار به من بده، فقیری مناجات وی را از پشت بام می‌شنود و دلش بر وی می‌سوزد و دستار کهنه‌اش را برای او می‌اندازد؛ آن مجنون به خیال آنکه دستار ژنده را خدا فرستاده، خشمگین می‌شود و آن را به سوی بام پرتاب می‌کند و می‌گوید من چگونه این دستار ژنده را بپوشم، این را به جبرئیلت بده تا بپوشد.
زود در پیچید نومید و اسیر
این چون من دیوانه، چون برسرنهد؟

سوی بام انداخت گفتا هین‌بگیر
جبرئیلت را ده این تا در نهد
(عطار،342:1386)
دیوانه‌ای که در گدایی و پیری و بلا و رنج افتاده بود به خدا می‌گفت: اگر من جای تو بودم، تو را پیوسته آسوده می‌داشتم و یک لحظه اندوه به دلت راه نمی‌دادم:
یک دمت اندوهگین نگذارمی

ای ‌به از من، به از اینیت دارمــــی
(عطار،308:1386)
پیرمردی دیوانه که بی قوت و قوّت مانده بود به جوانی آراسته که قصد عبادت در مسجد داشت گفت: اگر می‌خواهی چون من پریشان و شوریده دین شوی به کارت ادامه بده، چون من نیز چون تو سال‌ها خدا را طاعت و عبادت می‌کردم و او مرا اینگونه جزا داد:
هم نمازی بودم و هم حق‌پرست
گر چو من شوریده دین می بایدت
پای در نه زود تا دستت دهند

تا ثریدی این چنینم در شکست
ور ثریدی این چنین می بایدت
نه به هر وقتی که پیوستت دهند
(همان:180 )

2-13-2- فیلسوفان مبتدع و اولیا الله
در فرهنگ اسلامی دو گروه شاخص دیگر نیز بودند که همچون مجانین زبان و بیانی گستاخانه در ارتباط با خداوند داشتند: 1- “فیلسوفان مبتدع” 2- بعضی از “اولیای حق”.
از گروه اول قدیم‌ترین فرد مسلمانی که از او خرده‌گیری به رحمت الهی روایت شده، جهم بن صفوان رئیس فرقه‌ی «جهمیه» (مقتول:128ه ق) است. ابن قیم الجوزی حنبلی ( وفات751ه ق) از او نقل می‌کند که روزی همراهان خود را بیرون برد و مردی را که دچار بدبختی و بیچارگی شده بود به ایشان نشان داد و گفت ببینید ارحم الراحمین چه می‌کند: او و پیروانش منکر رحمت و حکمت خداوند هستند (ریتر، 238:1388) این خبرِ ابن قیم، به هر حال جای دیگری دیده نشده است؛ ما از طریق منابع دیگر می‌دانیم که جهم بن صفوان فقط منکر آن دسته از صفات خداوندی است که آن را برای انسان‌ هم می‌توان اطلاق کرد. دومین کس در این ردیف شاید ابن مقفع (مقتول: 142ه ق ) زندیق یا مانوی معروف باشد که حملات سختی ضد اسلام کرده است. اما حملات او بیشتر متوجه اسلام به معنی کلمه است نه متوجه خدا. ابن‌الراوندی ملحد (متوفی: 298ه) در خرده گیری بر خدا خیلی دور رفته است، برای مثال این ابیات از اوست:
کم عاقل عاقل اعیت مذاهبه
هذا الذی جعل الافهام حائره

و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا
و صیّر العالم النحریر زندیقا

(چه بسا خردمندی که همه‌ی راه‌ها به روی او بسته است و چه بسا نادانی که روزی‌اش همواره آماده است و همین معنی است که خردها را سرگردان و دانشمندان بزرگ را بی دین می‌کند)
هم چنین ابوحیان التوحیدی اغلب به خدا اعتراض می‌کند و خود را در حال جنگ با او احساس می‌کند: خداوندا! از آن چه تو بر سر من آورده‌ای به خودِ تو شکایت می‌کنم، از تو می‌خواهم که بر من ببخشایی زیرا به تو سوگند می‌خورم که تو طناب را سخت و محکم بافته‌ای و آن را تنگ بر گردن من بسته‌ای و با من به جنگ برخاسته‌ای. ابن جوزی، ابن الراوندی و ابوالعلا و ابوحیان را «زنادقه الاسلام» می‌خواند و از همه بدتر ابوحیان را می‌شمارد (ریتر،239:1388) عمر خیام هم سخنی پر از خرده گیری و بدینی دارد، او نیز بر تقسیم مال و ثروت اعتراض دارد و می‌گوید اگر می‌توانست غم و اندوه را از این جهان برمی‌داشت، او از نظام کیفر و پاداش خداوند هم انتقاد می‌کند، ابوالعلاء المعّری ( 449ه ق) شاعر نابینای عرب نیز، در رحمت خدا اظهار شک می‌کند(همان:238) البته در مقابل، فیلسوفان و متکلمان فراوانی بودند که در صدد دفع و رفع چنین اتهاماتی به کار خلقت و حضرت حق بودند و نظام آفرینش را نظام احسن می‌دانستند و شرور را در عالم نسبی و عدمی (آن چه وجود واقعی ندارد) می‌پنداشتند؛ برای مثال ابن سینا رساله‌ی خاصی تحت عنوان “رساله فی الارزاق” نوشت تا ثابت کند که این عدم تساوی در تقسیم، معلول حکمت خداست و اگر رزق به طور مساوی تقسیم می‌شد باعث هلاکت انسان‌ می‌شد.(ریتر، 1366: 8)
با همه‌ی شباهتی که بین کلام کسانی چون ابن الراوندی و ابوحیان و ابوالعلا با کلام عقلای مجانینِ دگراندیش وجود دارد، به دو دلیل به نظر نمی‌رسد بتوان کلام این دو گروه را از یک سنخ دانست: نخست آنکه کسانی که با عنوان زنادقه الاسلام از آنان یاد کردیم، اکثراً اندیشمندانی هستند که دارای تفکرات و گرایشات فلسفی و کلامی‌اند و اشکالاتشان نیز از همین ناحیه برنظام عالم و صنعت خدای بود در حالیکه عقلای مجانینِ موردِ بحث ما بیشتر مردمانی عامی‌اند که دماغشان هیچ حوصله مباحث و تفکرات فلسفی و کلامی را نداشت و بی آنکه خود را درگیر تأویلات و توجیهات پیچیده‌ی فلسفی کنند، بر اساس ظواهر امور، قضاوت می‌کردند و اشکالشان بر خداوند و خلقت، بیشتر به سبب عدم تأمین معاش و دشواری‌های زندگی و بی سامانی و بی پناهی بود، دوم آنکه بیدلان در عین انتقادات و اعتراضات که به خداوند می‌کردند همواره واجد رابطه‌ای درونی، پرشور و شخصی با خداوند بودند و همین رابطه‌ی مستقیم و انسی که این دیوانگان با خداوند داشتند، آنها را در مقام عرفای حقیقی و دیوانگان عارف قرار داده و از بدعت گذاران و فیلسوفانی که به کلی از حق بیگانه شده‌اند متمایز ساخته است. این خود یکی از دلایلی است که مردم مشرق زمین برخلاف رفتاری که با فیلسوفان مبتدع داشتند با این دیوانگان با ملایمت و احترام رفتار می‌کردند (ریتر، 1366: 12)

2-13-3-دلایل پیدایش “واسوخت صوفیانه” در سخن عقلای مجانین
در پیدا شدن «واسوخت صوفیانه» در سخن مجانین باید چند عامل را دخیل دانست: نخست اینکه عنصر صوفیانه‌ی شخصیت ایشان موجب می‌شد تا مجانین، نگاهی به شدت توحیدی به عالم داشته باشند به این معنی که حقیقتاً فاعل یا منشأ اثری را در عالم جز خداوند نمی‌دیدند و هر چیز دیگر از جمله انسان‌‌ و افعالشان را چیزی جز ابزار اراده‌ی خدا و اسباب امر او به حساب نمی‌آوردند و این در حالی بود که همچون صوفیان دیگر سرِ تسلیم و رضا نیز در برابر مقدرات نداشتند؛ این عوامل بر روی هم باعث می‌شد، آنان خداوند را تنها مسوول اتفاقات ریز و درشت جهان بدانند و مشکلاتی چون فقر و گرسنگی و ناامنی و جنگ و قحطی را به سبب آنکه از درک منطقی و توجیه طبیعی آنها ناتوان بودند، به خداوند نسبت دهند. البته این تفکر، مخصوص مجانین نبود بلکه بر فضای فکری جوامع اسلامی در دوران غلبه‌ی تفکر اشعری، مسلط بود و به خودیِ خود یکی از عوامل مهم انحطاط تمدن اسلامی بود زیرا سبب می‌شد که آدمیان بی‌آنکه خود را ملزم به تفکر منطقی و مطالعه در مورد علت طبیعی پدیده‌ها و حوادث کنند و نقش عوامل انسانی‌ و طبیعی را در نظر بگیرند، هر پدیده‌ای را اراده‌ی حتمی حق قلمداد کنند و در بررسی هر معلولی تنها به علت العلل بپردازند نه علل و عوامل واسط.
به عنوان نمونه به این حکایت که قبلاً نیز بدان اشاره شد توجه کنید: دیوانه‌ای، دیوانه‌ی دیگر را می‌بیند که از خدا تقاضای یک گِرده نان دارد، به او می‌گوید تلاش بیهوده نکن، من خدا را در قحط سالِ بعدِ حمله‌ی غز آزمودم، در حالی که از هر سو مرده‌ای افتاده بود، با وجود استغنایش، گرده‌ای نان به کس نداد.
مرد مجنون گفتش ای شوریده‌ حال
بود وقت غز زهر سو مــــــــرده‌ای

من خدا را آزمودم قحــــط سال و او نداد از بی نیــــازی گرده ای
(همان:309)
این دیوانه‌ که قطحی و گرسنگی در خراسان بر اثر حمله‌ی وحشیانه غز را می‌بیند، هرگز به ذهنش خطور نمی‌کند که این قحطی شاید به سبب عوامل انسانی‌ و غریزه‌ی زیاده خواهِ آدمیان باشد؛ زیرا دیوانه خدا را عامل همه‌ی پدیده‌ها می‌داند و همه چیز را تحت اراده‌ی او می‌شمرد و مستقیماً به خداوند عتاب می‌کند؛ این دیدگاه دقیقاً ناشی از همان برداشت نادرست و نابجا از توحید است که این محور اصیل و سازنده‌ی فکر اسلامی را به عاملی مخرب بدل کرده بود؛ این نکته‌ای است که باید در آسیب شناسی اندیشه‌ی توحید صوفیانه بررسی کرد.
عامل دیگری که به نوعی با عامل اول مرتبط است تفکر و ذهن ساده‌ی مجانین در یافتن فاعل ماورایی برای هر پدیده‌ی غیرقابل فهم است. نه تنها مجانین بلکه بیشتر مردم چنین می‌کردند: آیا مسلمانان معمولی هیچ وقت از بلاهایی که بدان مبتلا می‌شوند شکایت نمی‌کنند؟ آیا هیچ گاه تقصیر را به گردن یک قوه‌ی مافوق طبیعی نمی‌اندازند، و او را علت گرفتاری‌هایشان نمی‌پندارند؟
پاسخ این سوال مثبت است، شاعران عهد جاهلی عادت داشتند که دهر را ناسزا گویند. دهر از نظر ایشان یک موجود ماوراء طبیعی بود که باعث مرگ و بدبختی‌های انسان‌ می‌شد. شاعران فارسی‌گو در عوض فلک را یا چرخ کبود را دشنام داده‌اند، صوفیه و مومنان دیگر از دنیا بدگویی کرده‌اند و او را عجوزه‌ای خوانده‌اند که «عروس هزار داماد» است و به هیچ دامادی وفا نمی‌کند. ناسزا گفتن به دهر کاری است که حضرت محمد (ص) آن را منع فرموده است، در این باره حدیثی به آن حضرت نسبت داده‌اند که می‌گوید: «لا تسبوا الدهر فانّ الدهر هو الله » یعنی: به دهر دشنام

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی ادبیات فارسی، ابوسعید ابوالخیر، هانس گئورگ گادامر Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، تاریخ اجتماعی، الوافی بالوفیات