پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، نقش اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد

دانشمندان و نويسندگان پس از سده‌ي ششم هجري نيز چنين كرده‌اند(براي پرهيز از اطاله‌ی کلام، خوانندگان عزيز را به مقدمه‌ی كتاب “بهلول‌نامه” ارجاع مي‌دهم). بهلول در ميان «اهل حق» نيز جايگاهي بلند دارد. اهل حق كه عقايدي التقاطي از دين اسلام و آيين ايران باستان دارند، براي بهلول مقامي قائلند كه بخش اندكي از آن مربوط به بهلول تاريخي است و ديگر بخش‌هاي آن بهلول را داراي مقامي فوق بشري دانسته و با عنوان «بهلول ماهي» معرفي مي‌كند، با سروده‌هايي منسوب به بهلول و يارانش به زبان كردي و لهجه گوراني در نظام ده هجايي. برخي ابيات عربي نيز در ميان اين سروده‌ها ديده مي‌شود.(مارزلف،1388،17)

2-9-2- شبلي
شبلي، دلف بن جحدر نام داشت و به قولي جعفربن يونس. در سامره به دنيا آمده بود(حدود 247ق) و اصل وي از خراسان بود، از ولايت اشروسنه. پدرش ظاهراً از اشروسني‌هايي بود كه با افشين – خيدربن كاوس – به دستگاه معتصم خليفه راه يافته بودند. اينكه خود وي بعدها در دستگاه خليفه تقرّب يافت و گويند به حكومت دماوند هم رسيد، مي‌بايست به سبب خدماتي باشد كه در جريان توقيف و محاکمه‌ی افشين به خليفه كرد. خود وي چنانکه از روايات برمي‌آيد خيلي بيش از آنچه براي يك والي دماوند و يك جنگجوي اشروسني لازم باشد با فقه و حديث سروكار داشت. مي‌گويند فقيه و متكلّم بود؛ در فقه، مذهب مالكي داشت و در كلام بر طريقه‌ي حارث محاسبي بود. با اين همه آنچه وي مي‌جست وراي اين مايه علم و معرفت رسمي بود؛ حتي يك وقت از يك تن از ياران خويش پرسيده بود، چه گويي در باب علمي كه دانش علما در پيش آن تهمتي بيش نيست. اما قبل از گرايش به تصوف با وجود تبحر در علوم فقها و متكلمان، خودش اهل زندگي بود. اهل عشرت و صبحت و اهل جاه و حشمت به علاوه، قريحه‌ي شاعرانه داشت و چنان علاقه‌اي به شعر نشان داد كه بعدها ابوالعلاء معري در رساله‌ي الغفران خويش او را مخصوصاً به همين عنوان تلقي مي‌كرد. با چنين سوابق، نه انکاری كه در حق حلاج نشان داد غريب بود نه شور و هيجاني كه بارها او را تا حدّ يك جنون الهی كشانيد. درباره‌ي مبادي احوالش روايات مختلف است؛ امّا اگر روايت عطار را بتوان پذيرفت، مي‌بايست قبول كرد كه عمل واقعي وي در دستگاه خلافت همين حكومت دماوند بوده است.
گويند بعد از ترك حكومت و عنوان و جاه و حشمت به بغداد بازگشت و نزد خير نساج (وفات 322) از صوفيه و زهاد معروف عصر رفت و بر دست او توبه كرد؛ امّا وي شبلي را نزد جنید فرستاد، حرمت جنید را. باري بعد از توبه، شبلي بنابر مشهور نخست به دماوند بازگشت. آنجا كه وقتي همچون والي حكومت كرده بود، مثل يك دريوزه‌گر از خانه‌اي به خانه‌اي مي‌گشت و حلاليت مي‌طلبيد، در بازگشت به بغداد نزد جنيد رفت و نزد او فوق‌العاده عزيز شد تا آنجا كه جنيد در حق وي مي‌گفت: هر قومي را تاجي هست و تاج اين قوم شبلي است. در ادب صوفيه با آنکه اثر مستقلي از او معروف نیست، اقوال او در شمار شطحيات صوفيه اهميت دارد. چنانکه در شرح پاره‌اي از سخنان او در كتاب اللمع سراج به تفصيل سخن رفته است. در مكتب صوفيه‌ی بغداد اقوال شطح‌آميز، نظير آنچه مايه‌ی ملامت حلاج شد اظهار كرد؛ اما گويا جنونش – چنانکه خودش گفته بود – و عدم ارتباطش با عوامل مخالفِ خلیفه‌ی عباسي باعث شد تا از آن اقوال گزندي به وي نرسد. حساسيت او چنان بود كه هر واقعه و هر مشاهده‌اي ذوق او را تحريك مي‌كرد و به هيجان مي‌آورد.
يكبار چندين شبانه‌روز در زير درختي دست‌افشاني مي‌كرد و مي‌گفت: هوهو. دوستان كه آنجا وي را به آن حال ديدند سبب آن بیخودیش را پرسيدند. وي فاخته‌ای را نشان داد كه بر شاخ درخت كوكو مي‌كرد و شبلي در موافقت او در جوش و خروش آمده. رفتاري كه در حق حلاج كرد، ظاهراً از اسباب مزيد شوريدگي‌هاي وي گشت. مي‌گويند بيست و دو بار او را به بيمارستان– يعني به ديوانه خانه- بردند. در بيمارستان ظاهراً چندبار نيز وي را زنجير كردند و درين‌باره بعضي حكايات نيز راجع به وي نقل كرده‌اند كه يادآور قصه‌هاي ديوجانس و بهلول است. يك‌بار وقتي ياران او را به بيمارستان بردند و زنجير كردند، گفت: در چشم شما من ديوانه‌ام و شما عاقل، كاشكي ديوانگي من بيفزايدي و عقل شما نيز افزوده آيدي كه من با اين ديوانگي خويش هر روز به او نزديكتر مي‌شوم و شما با آن عقل خويش هر روز از او دورتر. در واقع با اين بيان طعن‌آميز، شبلي مي‌خواست حتماً به ياران خاطرنشان سازد آنچه سالك را به حق نزديك مي‌كند رهايي از عقل است و از استدلال و مصلحت‌جويي؛ از اينكه عاقلان وي را نمي‌پسنديدند؛ حتّي به خود نيز مي‌باليد و از اين تكروي خويش نيز راضي بود. يك بار چنانکه سلمي از وي نقل مي‌كند، گفت: اگر همه خلقِ عالم مرا قبول كنند، اين خود براي من مصيبتي خواهد بود از آنکه مي‌انديشم اگر مشرب و ذوق آنان با مشرب و ذوق من موافق نمي‌بود، مرا قبول نمي‌كردند. درين شوریدگی‌ها سخنان وي شطح آمیز بود و شطحيات شبلي حتي از آنچه از بايزيد و حلاج نقل كرده‌اند گهگاه گستاخانه‌تر مي‌نمود.
شبلي قبل از مرگ سخني گفت كه طرز تلقي او را از مرگ و از عرفان بيان مي‌كند. “مرگ سه‌گونه است: مرگ در راه دنيا، مرگ در راه عقبي و مرگ در راه مولا؛ آنکه در دوستي دنيا بمرد منافق مرد، آنکه در دوستي عقبي بمرد زاهد مرد و آنکه در دوستي مولي بمرد عارف مرد.” مرگ خود او (اواخر ذي‌الحجه 324ق) در حقيقت مرگ تصوف يا مرگ مكتب بغداد بود؛ چرا كه بعد از او تا يك چند بغداد از شور و هيجان تصوف خالي ماند.(زرین کوب،1385: 152)

2-9-3- محمد معشوق طوسي
محمدِ معشوق، نام يكي از مشايخ ايراني است كه درباره‌ي او چيزي جز چند حكايت شيرين در آثار نويسندگان و مشايخ صوفيه به جا نمانده است. زادگاه و موطن او شهر طوس در خراسان بوده است. وي در نيمه‌ي دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري زندگي مي‌كرده و بزرگاني چون فردوسي طوسي و ابوسعيد ابوالخير او را ملاقات كردند. اين شيخِ صوفي نه شاعر بوده و نه نويسنده، چه بسا خواندن و نوشتن نيز نمي‌دانسته است، با اين همه، داستان‌هايي درباره‌ي او نقل كرده‌اند كه حكايت از مقام شامخ وي در تصوف مي‌كند؛ البته اگر خصوصيات اين شخص در همين حد بود، چه بسا نام او نيز همانند صدها شيخ و عارف بلندمرتبه در عالم اسلام يكي دو نسل پس از وي به دست فراموشي سپرده مي‌شد؛ ولي يك خصوصيت بارز در شخصيت اين مرد بوده كه موجب شده است كه نه تنها نامش از خاطره‌ها محو نشود؛ بلكه حتي از وي به عنوان يكي از شخصيت‌هاي استثنائي و ممتاز در كتاب‌هاي صوفيه ياد شود، اين خصوصيت چيزي جز ديوانگي نبود. وي نمونه‌ي بارز كساني بود كه در تاريخ تصوف و عرفان اسلامي به نام “عقلاء ‌المجانين” شناخته شده‌اند. قديم‌ترين سندي كه درباره‌ي محمد معشوق در دست است، سخني است كه هجويري در كشف‌المحجوب گفته است. هجويري هرچند كه معاصر معشوق طوسي بوده، از ظواهر امر چنين برمي‌آيد كه موفق به زيارت وي در خراسان نشده است. احتمالاً به همين دليل است كه اظهارنظرش درباره‌ي او بسيار كوتاه است. نه داستاني نقل مي‌كند و نه مطلبي درباره‌ي سوانح زندگي او. همين‌قدر مي‌نويسد: «شيخ محمدِ معشوق زندگاني نيكو وخوب داشت». اولين نويسنده‌اي كه تا حدودي به تفصيل از محمدِ معشوق ياد كرده است، عين‌القضاه همداني (متوفي 525 ه ق) است. عين‌القضاه كه بيش از يك قرن پس از محمد معشوق مي‌زيسته است در دو نامه از مكتوبات خود، حكاياتي درباره‌ي شيخ نقل كرده و در ضمن آنها سخناني نيز در معرفي شخصيت او گفته است. “محمدِ معشوق تُركي قبا بسته بود.” اين جمله‌ی كوتاه از عين‌القضاه بيش از جمله‌ي هجويري محمدِ معشوق را معرفي مي‌كند. ظاهراً قاضي مي‌خواهد بگويد كه معشوق طوسي مردي بود در مجاهدت، شجاع. قبا بسته بودن او كنايه از چالاكي اوست در راه حق. قاضي در اينجا معشوق را تُرك خوانده است. ترك بودن او نيز مي‌تواند كنايه از دليري و بي‌باكي و چالاكي او باشد؛ امّا صفت‌ تركي در اينجا صرفاً به كنايه به كار برده نشده است معشوق، اصلاً نيز ترك (تركمان) بوده است زیرا در يكي ديگر از نامه‌هاي خود، عين‌القضاه ضمن نقل داستاني رمزي، از محمدِ معشوق و اميرعلي عبو به عنوان “دو تركمان” كه از مجذوبان (صوفياني كه بي‌تحمل رنج و زحمت سلوك، از پرتو خاص حق به جذبه مي‌رسند) هستند، ياد مي‌كند.
سومين نويسنده‌اي كه درباره‌ي محمدِ معشوق سخن گفته است، محمدبن منور، صاحبِ اسرارالتوحيد است. حكايت محمدبن منور درباره‌ي ملاقات معشوق با ابوسعيد ابوالخير جدّ اعلاي اوست. صاحبِ اسرارالتوحيد مي‌نويسد: در آن وقت کی شيخ بوسعيد – قدس‌الله روحه ‌العزيز – از اين رياضات و مجاهدات فارغ شد و به میهنه بازآمد و آن حالت و كشف به كمال رسيد. عزيمت نيشابور كرد، چون به ديهِ بازِ طوس رسيد، دیهی است بر دو فرسنگي شهر طابران، درويشي فرستاد و گفت: به شهر شوي به نزديك معشوق و گويي دستوري هست كه در ولايت تو آييم؟ . . . و اين معشوق از عقلاء مجانين بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالتي به كمال و نشست او در شهر طوس بوده است و خاكش آنجاست و چون آن درويش برفت، شيخ بفرمود تا اسب زين كردند و بر اثر برفت و جمع صوفيان در خدمت وي، چون به يك فرسنگي شهر رسيد، به موضعي كه آن را دو برادران گويند، دو بالاست كه از آنجا شهر بتوان ديد. اسبِ شيخ بايستاد و جمع، جمله بايستادند، چون آن درويش پيش معشوق رسيد و آنچ شيخ فرموده بود بگفت معشوق تبسمي بكرد و گفت: «برو، بگو تا درآيد!». چون معشوق در شهر، اين سخن بگفت. شيخ آنجا، اسب براند و جمع برفتند تا در راه، آن درويش به شيخ رسيد و سخن معشوق برسانيد و شيخ هم از راه پيش معشوق آمد. او شيخ ما را استقبال كرد و در برگرفت و گفت: «فارغ باش كه اين نوبت كه اينجا مي‌زنند و جاي‌هاي ديگر، روزي چند را، با درگاه تو خواهند آورد.»
در مورد معشوق طوسي حکایت ديگري نيز نقل كرده‌اند و آن ملاقات حكيم بزرگ طوس، ابوالقاسم فردوسي، با اين شيخ و همت خواستن از اوست. اين داستان در منابع قديمي نقل نشده است و لذا صحّت آن از نظر مورخان محل ترديد است. قدر مسلّم اين است كه هيچ دليل تاريخي از براي انكار صحت اين داستان وجود ندارد. بایسنفر میرزا که ناقل داستان و نويسنده‌ي مقدمه‌ی شاهنامه‌ي فردوسي در نسخه‌ی بايسنقري است. مي‌گوید:
چون حكيم طوس بر آن شد تا شاهنامه را به نظم درآورد از شيخ محمدِ معشوقِ طوسي – عليه‌الرحمه – كه از جمله اولياءالله بود استعدادِ همّت كرد و شيخ فرمود: كه ميان ببند و زبان بگشاي كه به مقصود خواهي رسيد، فردوسي خرّم خاطر گشت و دانست كه هر تيري كه از شست آن بزرگوار رفت به هدف مراد رسيد. در انتها بخش ديگري از سخنان عين‌القضات همداني در مورد معشوق كه اشاره به جايگاه ممتاز معشوق نزد صوفيان دارد، نقل مي‌شود:
«جوانمردا، محمد معشوق نماز نكردي؛ از خواجه محمد حموي و از خواجه احمد غزالي شنيدم كه روز قيامت صديقيان [را همه] اين تمنا بُوَد كه كاشكي از خاك بودندي كه محمد معشوق روزي قدم بر آن نهاده بودي. (پورجوادی،1366: 169)

2-10- نگاهي به “عقلاءالمجانين” از سه منظر

در این بخش از سه منظر به عقلاءالمجانین می‌نگریم: نخست به نقش اجتماعی دیوانگان در عصر خود می‌پردازیم و سپس به بعضی از کارکردهای سیاسی ایشان اشاره می‌کنیم، و در پایان، ارتباط دیوانگان با خداوند را در قسمت: “عقلای مجانین و الهیات” که خود به دو بخش “جذبه‌ی صوفیانه” و “واسوخت صوفیانه”، تقسیم می‌شود، بررسی خواهیم کرد:

2-10-1- عقلای مجانين و امور اجتماعي
در میان دیوانگان‌دانا کسانی بودند كه احساس تعهدي عميق به جامعه – به ويژه وضعيت اخلاقي- آن داشتند. ايشان ناقداني بصير بودند كه با فراستِ خود، غفلت، دنيازدگي، ريا، خرافه و اسارت انسان‌ عصر خود را تشخيص مي‌دادند و با زباني غيرمعمول آن را گوشزد مي‌كردند. می‌توان این گونه اقداماتِ مجانین را ناشی از احساس رسالت اجتماعی آنان و نوعي تعليم اخلاقي و تلاش برای اصلاح اجتماع به حساب آورد. ديوانگان، وجدان بيدار و حساس جامعه بودند که باطن امور و حقايق جان‌هاي مردمان برايشان مكشوف بود. آنان خود را در اين

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، روابط اجتماعی، امام صادق Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، پورنامداریان، شفیعی کدکنی