پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، عطار نیشابوری، وضعیت اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد

؛ بلكه ايشان، آن عقلي را كه تكليف بدان وابستگي دارد از دست داده‌اند كه صفت خاصه‌ي نفس باشد و عبارت از دانستني‌هاي ضروري براي انسان‌ است كه نظر و انديشه‌ي خويش را بدانها استوار مي‌كند و به وضع معاش و اصلاح امور ممكن خويش، آگاه مي‌شود.»(همان:31).

2-2- وضعیت اجتماعی عقلای مجانین

هيچ‌كدام از آثاري كه در مورد عقلاي مجانين نوشته شده، اشاره‌اي مستقيم به موقعيت اجتماعي آنها ندارد؛ اما از فضاي عمومي حكايات مي‌توان فهميد كه بيشتر اين ديوانگان از اقشار فرودست و بعضاً عوام جامعه بودند كه از نظر معيشت و بهداشت در شرايطي ناگوار و رقّت‌انگيز به سر مي‌بردند. حكايات ايشان سرشار از توصيفات فقر، گرسنگي و برهنگي آنها است. سرپناه آنها نیز وضعیت بهتری ندارد، هرچند بعضي از آنها در بيمارستان‌هايي چون بيمارستان شام، بصره، بغداد یا در دیرهایی چون: دیر عاقول و هرقل نگهداري مي‌شدند(انوشه،1386: 986) امّا ظاهراً بيشترشان آزادانه در شهرها و آبادي‌ها در رفت و آمد بودند و يا در گورستان‌ها و خرابه‌ها، ماوا مي‌گزيدند و طفيلي‌وار ارتزاق مي‌كردند. اگرچه ابوالقاسم نيشابوري حكايتي از پيرمرد مجنونی در بصره نقل مي‌كند كه اسباب‌بازي كودكان مي‌فروخته و از این طریق امرار معاش می‌کرده(نیشابوری،1366: 111)؛ امّا اشاراتي از اين دست در ميان حكايات مجانين نادر است و بيشتر با حكاياتي روبرو مي‌شويم كه اين ديوانگان از كمك ترحم‌آميز و صدقات مردم براي امرارمعاش برخوردار مي‌شدند. البته بنظر می‌رسد اين صدقات و كمك‌ها، چندان هم از شائبه‌ي منّت نهادن عاري نبوده و وجدان حساس اين شوريدگان به‌خوبي اين موضوع را تشخيص مي‌داده. چنانکه در يكي از حكايات اسرارنامه‌ي عطار آمده است كه از دیوانه‌ای پرسيدند چه چيزي دوست مي‌داري، جواب داد: دشنام.
كه هر چيزي كه ديگر مي‌دهندم

به جز دشنام، منّت مي‌نهندم
(عطار1،1388،207)
به نظر مي‌رسد اين مجانين، هم‌نشيني مردگان را بر مصاحبتِ زندگان ترجيح مي‌دادند و اموات را كم‌آزارتر از احياء مي‌يافتد، از اینروست که در بسیاری از حکایات آنان را در گورستان‌ها مي‌بينيم؛ به‌عنوان نمونه، نيشابوري درمورد بهلول مي‌گويد: «محمدبن اسماعيل ابي فديك گفت: بهلول را در قبرستاني ديدم كه بر لب گوري نشسته، پاي را در قبري آويخته بود و با خاك، بازي مي‌كرد. گفتم: چه مي‌كني؟ گفت: با مردماني هم‌نشيني مي‌كنم كه مرا آزار نمي‌دهند و چون از ايشان غايب شوم، مرا غيبت نمي‌كنند. گفتم: گراني و قحط است، آيا دعا نمي‌كني كه خداوند آن را دفع كند؟ گفت: من باك ندارم؛ حتي اگر هر دانه از غلّه و حبوب به يك دينار شود. خداوند متعال از ما پيمان گرفته است كه او را بپرستيم؛ چنانکه فرمان داده است و بر اوست ما را روزي دهد؛ چنانکه وعده داده است.» (نیشابوری،1366: 111)
علاوه بر اين، در حكايات متعدّدي مي‌بينيم كه ايشان از آزار و سنگ زدنِ كودكان در امان نبودند، عطار در مورد اويس قرني نقل مي‌كند: «به هر محلت كه فرو رفتي كودكان او را سنگ زدندي، او گفتي: ساق‌هاي من باريك است، سنگ كوچك اندازيد تا پاي من خون‌آلود نشود و از نماز نمانم كه مرا غم نماز است نه غم پاي.» (عطار،1372،28) رفتار عموم مردم با اين ديوانگانِ دانا، آميزه‌اي از ترحم و دوري‌گزيني بود، ولي صوفيان همواره در حقِ ايشان اعتقادي عظيم داشتند، به ويژه دعاي آنها را مقرون به استجابت مي‌دانستند. براي نمونه: «رباح قديمي گفت: از مالك دینار شنيدم كه مي‌گفت: در بصره قحط‌سال سختي پيش آمد. از شهر به طلب باران بيرون رفتم. به سعدون برخوردم، گفتم: تو را به آنکه آفريدت، سوگند؛ دعا كن تا خداوند ما را سيراب كند. سعدون سر به آسمان بلند كرد و گفت: اي آفريننده‌ي تن‌ها و جان‌ها و برانگيزنده‌ي ابر و باد و اي شكافنده‌ي صبح به حق آنچه ديشب ميان من و تو گذشت، به بندگان خود رحمت كن و سرزمين‌هاي خود را به گناه بندگان تباه مكن .(نیشابوری،1366،74)

2-3- تنوع در میان عقلای مجانین

نکته‌ی دیگر در مورد این شوریدگان آنکه: در ميان افرادي كه در طول تاريخ به عنوان “عقلاءالمجانين” نامبردار شدند، تنوع و تكثر فراواني ديده مي‌شود، در واقع هرگز نبايد پنداشت “عقلاءالمجانين” افرادي يكدست و يكسان بودند كه انديشه‌اي خاص را ترويج مي‌كردند؛ بلكه تحت اين عنوان افراد و اقشار متنوع اجتماعي را مشاهده خواهيم كرد كه نقطه‌ي اشتراكشان برخورداري از نوعي هشياري و بيداري روحي و صراحت و بي‌باكي در بيان «ما‌‌ في‌الضمير» بود. در ميان اين بيدلان همچنانکه بعضي از صوفيان برجسته را مي‌توان يافت، ديوانگاني را نيز مي‌توان ديد كه اقوال و اعمالشان رنگ و بوي صوفيانه ندارد و با آنکه كلام بعضي از آنان حاوي اشارات فلسفي و كلامي است در عين حال بیشتر آنان را بايد از طبقه‌ي عوام پنداشت كه ويژگي مشخصشان احساس رنج و درد ناشي از مشكلات معيشت به ويژه فقر و بي‌ساماني است. همچنين در ميان حكاياتشان علاوه بر مردان به زنان نيز برمي‌خوريم كه به جنونی حکمت آمیز شهره بودند. برای مثال، در كتاب نيشابوري به ده تن از ايشان اشاره شده است(نیشابوری،1366: 74)
از نظر محدوده‌ي جغرافيايي نيز ما عقلای مجانین را در سرتاسر جهان اسلام مي‌يابيم: از ماوراءالنهر و خراسان گرفته تا حجاز و عراق و يمن و شام. همچنانکه در این حکایات از ديوانگان ديگر اديان مثل «يوحنا» ديوانه‌ي مسيحي نيز ياد مي‌‌شود(نیشابوری،1366،95)

2-4- عقلای مجانین و هنر

مي‌توان مصداق اين سخن راكه «نبوغ هنري و جنون دو روي يك سكه‌اند» را در حكايات ديوانگان به خوبي مشاهده كرد. در حكايات مجانین آنچه بسيار جلب توجه مي‌نمايد آميخته شدن سه عنصر خيال خلاق، تجربه‌ي عاطفي و زباني مجازي است و اين سه، کلامِ ديوانگان را به سرحدّ هنر ناب نزديك مي‌كنند و حکایاتشان را به داستان‌هایی تاثیرگذار و به یاد ماندنی تبدیل می‌کنند.‌ بسياري از مجانين – به ويژه در آثار عربي – با عوالم شاعرانه سروكار داشتند و بسياري از آنان را مي‌يابيم كه ابياتي دلكش در خاطر داشتند يا هر جا حاضر می‌شدند به مشاعره می‌پرداختند و يا في‌البداهه اشعاري زیبا مي‌سرودند كه در همه‌ی آنها آثارِ لطف طبع و عمق احساس عاشقانه يا تجربه‌ي صوفيانه‌ي آنها هویدا است. در حکایات دیوانگان در زبان فارسی نیز می‌توان بهترین نمونه‌های ایجاز، نکته سنجی‌های شاعرانه و ساختارشکنی در زبان با استفاده از پارادوكس، طنز، رمز و ايهام را بیابیم. براي نمونه به اين چند حكايت توجه كنيد: «بکار بن علي گفت: رئيس شرطه به ديدن من آمد و از من خواست كسي را براي صحبت و منادمت او دعوت كنم، مانِ ديوانه را پيشنهاد كردم و او پذيرفت و مان نزد ما آمد و كنيزكي در مجلس ما ابياتي مي‌خواند؛ هر بيتي كه در غنا خود مي‌خواند، مان از امير اجازه مي‌خواست و در تكميل مضمون يا مناسب آن معني، ابياتي مي‌گفت كه بسيار شورانگيز و شيوا بود از جمله كنيزك اين ابيات را از ابوالعتاهيه خواند:
حجــــبواها عن‌الرياح لانّي

قلت للريح بلغيها السلاما
لو رضوا بالحجاب‌هان ولكن

منعوها يوم‌الرحيل الكلاما
(او را از بادها پنهان ساختند، زيرا من به نسيم گفتم سلام مرا به او برسان. اگر به پنهان كردنش اكتفا كرده بودند، چندان سخت نبود، او را در روزِ رفتن از سخن گفتن نيز منع كردند.)
مان گفت چه خوب بود كه گوينده‌ي آن، این دو بيت را نيز مي‌افزود:
فتنفست ثم قلت لطَيفي

ويك لو زرت طيفها الماما
حیّها بالسلام سرّا و الّا

منعوها لشقوتي اَن تناما
آهی كشيدم و به شبح(خيال) خويش گفتم: هرگاه در خواب او را ملاقات كردي، دوستيِ خود را با سلامي پنهان ابلاغ كن؛ وگرنه او را از خواب نيز منع خواهند كرد.» (نیشابوری،1366: 107) و اين اشعار لطيف از بهلول است:
«اضمر ان ياخذ المراه لكي

ينــــظر تمثاله فادناها
فجاز وَهمُ ‌الضمير منه الي

وجنته في‌ الهوي فأدماها
(در دل انديشيد كه آينه‌اي در برابر محبوب گيرد، مگر روي او را تواند ديد، پس آينه را نزديك كرد، همين‌كه نسيمِ انديشه‌ي او با تصويرِ خياليِ معشوق برخورد كرد، از لطافت، خون بر گونه‌هاي او ظاهر شد و روي آينه را خونين كرد.) و
شبّهتُه قمراً اذ مرّ مبتســـماً

فكاد يجرحه التشبيه او كَلَمــا
و مرّ في خاطري تقبيل وجنته

فسیّلت فكرتي من عارضيه دما
(او را در حالِ تبسم به ماه تشبيه كردم، چيزي نمانده بود كه تشبيهم روي او را مجروح يا زخم كند، در خاطرم گذشت كه روي ا را بوسه دهم، انديشه‌ي من خون از گونه‌هاي او سرازير كرد.)» (نیشابوری،1366،85)
بعضي از اين بيدلان بودند كه بر سرتاسر جامه‌ی خود اشعار زهدآميز و حكمت‌آموز نوشته بودند. علاوه بر اين، به ديوانگاني بر مي‌خوريم كه بر پشت خود نوشته بودند: “قابل خريد و فروش نيست”(ذکاوتی قراگزلو،1366،2.3) در جامعه‌اي که به چشم مردمِ سوداگرش همه چيز قابل خريد و فروش است و بر هر چيز حتي شرافت، آزادگي مي‌توان قيمت گذاشت، آيا نبايد اين عمل را بياني كنايه‌آميز و تعبيري نمادين از (آزادي و حريّت درونی” اين ديوانگان دانست كه وجود خود را چنان شريف ‌می‌يافتند كه آن را بي‌قيمت دانستند و از اين بازار سود و زيان آدميان كناره گرفتند؟ و آيا نمي‌توان آن را نوعي تعليم اخلاقي محسوب كرد كه با آن مردمان را به آزادگي و شناخت قدر انسانی و الهي خويش فرا مي‌خواندند؟
فتح بن شخرف گويد: سعدون، صاحبِ محبه‌الله بود، شصت سال روزه گرفت تا آنجا كه مغزش آب شد و عقلش سبك گرديد و چون زياد از محبت دم مي‌زد، مردم مجنونش ناميدند. مدتي از ما غايب شد تا آنکه روزي در حلقه‌ي ذوالنون ايستاده بودم، سعدون را ديدم با جبّه‌ي پشمينه‌اي كه بر آن نوشته بود: «قابل خريد و فروش نيست.» (همان،203)

2-5- واکنش عقلای مجانین در برابر نسبتِ جنون

واكنش “عقلاءالمجانين” در مقابل نسبتِ جنوني كه به ايشان مي‌دادند نيز جالب توجه است. بعضي از آنها شيفته‌ي جنون خود بودند و چنان در بحرِ جنون عاشقانه‌ی خود غرقه بودند كه جز معشوقِ خود را در عالم نمي‌ديدند. شيبان مجنون به صحرا مي‌رفت و دائم تكرار مي‌كرد: «اگر ديوانه‌ي تو نباشم، ديوانه‌ي چه كسي باشم؟» (نیشابوری،1366: 104) شبلي در مواجهه با عوامي كه او را ديوانه و خود را سالم پنداشته بودند، دعا كرد: «خدا جنون مرا افزون كند و صحت شما را نيز و اين بيت را خواند:
قالوا جننت بمن تهوي فقلت لهم

ما لذه العيش الا للمجانين»

(نیشابوری،1366،48)
(گفتند: در عشق محبوب خود دیوانه شده ای، گفتم: لذت زندگانی جز دیوانگان را نیست)
بعضي ديگر چون عُليان خود را دچار نوع خاصي از جنون مي‌دانستند. «حسن كوفي گفت مردي از عُليان پرسيد: تو دیوانه‌ای؟ گفت: ديوانه‌ي غفلت، آري؛ امّا ديوانه‌ي معرفت، نه. گفتم: با مولاي خود چگونه‌اي؟ گفت: از وقتي او را شناخته‌ام، با او جفا نكرده‌ام. گفتم: از كي او را شناختي؟ گفت: از وقتي نام مرا جزو ديوانگان ثبت كرد» (نیشابوری،1366: 86) و بعضي چون ميمون واسطي ديوانگي خود را تهمتي از سوی جاهلان مي‌داند، «ميمون گفت: اي حجاج، اهل باطل چون در اهل محبت نظر كنند آنها را ديوانه مي‌خوانند؛ چنانکه اهلِ معرفت گفته‌اند، اگر شما ايشان را ببينيد، مي‌گويید: ديوانگان و اگر ايشان، شما را ببيند، مي‌گويند: نا باورانِ روز رستخيز.» (نیشابوری،1366: 105) كه اشاره به سخنی از حسن بصري دارد و يادآور اين كلام از شرح تعرف است: «اين عجيب نيست كه چنان[که] مجانين به نزديك عاقلان مجانين‌اند؛ عاقلان به نزديك مجانين هم مجانيند.» (جوکار،1384،62)

2-6- عقلای مجانین در آثار متفکران اسلامی

حکایات عقلاي مجانين توجه‌ی بسياري از اديبان و متفكران جهان اسلام را به خود جلب كرد. در ميان آثار ايرانيان، ردپاي حكايات ديوانگان را در آثار: ابوالقاسم نيشابوري، بابا طاهر، سنايي، انوري، عين‌القضات همداني، حافظ ابونُعَيم، جعفر سراج، ابوالحسن ديلمي، مستملي بخاري، عطار نیشابوری، محمدبن منور، راغب اصفهاني، ابن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، معرفت خدا، پورنامداریان Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقلای مجانین، روابط اجتماعی، امام صادق