پایان نامه با کلمات کلیدی شناخت انسان، قرآن کریم، ادیان الهی، قانون طبیعی

دانلود پایان نامه ارشد

بشناسد و از آنچه در درون آن میگذرد سر درآورد. یعنی عالم در صندوقچه اسرار را باز کند و محتوای آن را بیرون ریزد. بدین ترتیب، اسراری باقی نمی‌ماند: نتیجه روش فلسفی یا تحلیلی توضیح اسرار است، این محور مرکزی اختلاف فلسفه هگل با تفکر شهودی است و گردش مفهوم بیخویشتنی در عصر جدید و از مفهوم مثبت به منفی بر این محور صورت میگیرد.
بنابراین، مفهوم بیخویشتنی در عصر جدید و به ویژه در دست هگل وارونه میشود. هگل مفهوم از خودبیگانگی را در حوزههای مختلف از جمله در حوزه دین به کار میبرد و از مجموعه سخنان وی بر میآید که وی دین را یکی از عوامل از خودبیگانگی انسان به معنای منفی آن میداند. هگل معتقد است، دو نوع قانون داریم: 1- قانون طبیعی 2- قانون وضع شده. وی دین را مجموعهای از قضایا میداند که از ناحیه مرجعی وضع شده و ما ملزم به تبعیت از آن هستیم و مبنای چنین دینی را اعتبار و اقتدار آن مرجع میداند نه تشخیص عقل. به نظر هگل، یهودیت یک چنین دینی است. ویبر این باور است که پذیرفتن دین یعنی پذیرفتن قوانین وضعی و مقهور اراده غیرشدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود. هگل این وضع را «بریدن» یا «فصل شدن» انسان از طبیعت خود میداند؛ زیرا در این حالت، دیانت انسان که تعیین کننده رفتار اوست از طبیعت او نمیجوشد، بلکه از بیرون بر او تحمیل میشود. هگل جوهر از خودبیگانگی را در این نکته نهفته میبیند که فرد انسان احساس میکند حیات شخصیت فردی او خارج از ذات او، یعنی در جامعه و دولت وجود دارد. وی پایان از خودبیگانگی را عصر روشنگری میداند که حقایق تقویت کننده بیگانگی کاهش مییابد. انگیزه خارجی امری عینی و صد درصد محسوس و ملموس میشود و دولت و سازمان دینی دیگر حقایقی هراسانگیز و اضطراب آفرین نیستند، بلکه بخشی از عالم مادی هستند که در معرض بررسی و تحقیق علمی قرار میگیرند.12
هگل به از خودبیگانگی در حوزه اقتصاد نیز عنایت داشته و معتقد است تقسیم کار و تنوع آن انسان را از اینکه نیازهای خود را تأمین کند و به آنچه تولید میکند نیازمندباشد، دور میسازد و سبب اعتماد انسان به غیر خود (انسانهای دیگر و صنعت و فن) و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاکم بر او میشود که از حیطه قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلط میشود.13

1-4-2- فوئرباخ و از خودبیگانگی
فوئرباخ، که در حقیقت واسطه فکری میان هگل و مارکس است، از خودبیگانگی هگل را در دین مطرح کرده است. فوئرباخ که یک فیلسوف ماتریالیست است، دین را عامل بزرگ از خودبیگانگی انسان میشمارد. وی معتقد بود که آدمی حق، محبت و خیر را میخواهد و چون نمیتواند آنها را تحقق بخشد، آنها را به موجودی برتر، که نوع انسان آن را «الله» مینامد، نسبت میدهد و در وجود خدایی با این صفات مجسم میسازد و به این طریق از خود بیگانه میشود. به همین دلیل، وی دین را مانعی در راه پیشرفت مادی، معنوی و اجتماعی انسان تلقی میکند. وی معتقد است که انسان در سیر خود برای رهایی از دین و به تعبیری از خودبیگانگی، سه مرحله را گذرانده یا باید بگذراند: در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دین به هم آمیخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا کناره میگیرد تا روی پای خود بایستد و مرحله سوم که فوئرباخ همه را به سوی تحقق بخشیدن به آن فرا میخواند، مرحله علم انسانی است که انسان ماهیت خود را باز مییابد، مالک جوهر خویش میشود، نوع انسانی خدای انسان میگردد و به جای رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانی و انسان مطرح میشود.14

1-4-3- مارکس و از خودبیگانگی
کارل مارکس برای «کار» بالاترین ارزش را قایل است و میگوید: «انسان در روند کار، خود را میسازد و سرشت نوعی خود را به وجود میآورد. بنابراین، زیستن یعنی کار کردن. به همین دلیل، مارکس کار را «تجلّی زندگی» مینامد. این تجلی از زندگی ممکن است موجب «بیگانگی از زندگی» شود. این مشکل زمانی پیش میآید که انگیزه کار نه «نیاز درونی»، بلکه «نیاز بیرونی» و «اتفاقی» باشد. یعنی وقتی که انسان ناچار باشد برای ادامه حیات خود، کار خود را و در واقع، خویشتن خود را مانند کالا بفروشد. کارل مارکس میگوید:
«انسان از طریق الوهیت و ایدئولوژی “خود حقیقیاش” را تحقق نمیبخشد، بلکه از طریق اتحاد با جهان به وسیله کار خلاق، فعالیت سازنده، و روابط اجتماعی عینی و هماهنگش، ذات خود را محقق میسازد.»15
مارکس بر این باور است که دین و آموزههای دینی یکی از موانعی است که در مسیر خود شکوفایی کامل انسان قرار دارد و عامل از خودبیگانگی او میشود؛ به این بیان که دین با دادن وعده و وعیدهای اخروی جلوی حرکت تودههای مردمی را میگیرد و نمیگذارد انسانها در مقابل حکومت‌های استبدادی قیام کنند و از انسان یک موجود خیالی میسازد و هیچگاه انسان به هویت حقیقی خودش دست نمییابد و به این صورت از حقیقت خود فاصله میگیرد و از خود بیگانه میشود. مارکس راه نجات انسانها را از خودبیگانگی، مقابله با دین و از بین بردن دین میداند. علاوه بر سه متفکر مذکور، توماس هابز(Tomashabbes)، بندیک اسپینوزا (Bendict spinozsa)، جان لاک (John Locke)، ژان ژاک روسو (Jean JacuessRousseau)، مارکس شلر (Max scheler)، یوهان فیخته (Johnann Fichte)، ولفونگ گوته (Wolfganggoethe)، ویلهلم ون هامبولت (Wilhelm vonhumboldt)، سورن کی یرکه گورد (Soern Kierkegoard) و پل تیلیخ (Paul Tihich) از اندیشمندانی هستند که به مسئله از خودبیگانگی پرداختهاند.16

1-5- بررسی و ارزیابی
تأملی کوتاه درباره سیر تاریخی مفهوم از خودبیگانگی در فلسفه غرب و بدون تردید، پرداختن به مسئله «از خودبیگانگی» توسط اندیشمندان غربی به ویژه در سده هجدهم و نوزدهم میلادی نشان میدهد که این مسئله یکی از مهمترین مسائل انسانشناختی است. در واقع، یکی از دردهای مزمن و خطرناکی است که انسانیت انسان را تهدید میکند و حداقل فایده آن هشداری است به همه انسانها و رهبران فکری و فرهنگی جامعه بشری. اما تبیینی که اندیشمندان غربی از این مسئله ارائه نمودهاند، از نظر متفکران ما به جدّ مورد نقد و بررسی است؛ زیرا ما دین را مانع از خودبیگانگی نمیدانیم، در حالی که آنها دین را عامل از خودبیگانگی انسان میدانند. وجه مشترک بیشتر این متفکران، به ویژه هگل، فوئرباخ و مارکس در زمینه رابطه دین و از خودبیگانگی، آن است که هر سه دین را به عنوان یکی از مهمترین علل از خودبیگانگی بشر میدانند و بر این باورند که تا بشر دین را کنار نگذارد، نمیتواند خویشتن خویش را بازیابد؛ زیرا آنها دین را حاکم بر اندیشه بشری میدانند و معتقدند پذیرش دین مقهور اراده غیر شدن و بیرون آمدن از امتداد وجودی خود است.
نقد و بررسی این دیدگاهها به صورت تفصیلی از حوصله این نوشتار خارج است، اما به برخی از اشکالات اساسی آنها اشاره میکنیم:
1- تقریباً در همه این دیدگاهها به ویژه در سه دیدگاهی که بیان شد، این اشکال اساسی به چشم میخورد که حیات انسان را تنها در زندگی مادی این جهانی خلاصه میکنند و دیگر ساحت‌های وجودی انسان را نادیده میگیرند. در حالیکه، انسان موجودی است چند ساحتی که در جای خود این مسئله به صورت مستدل به اثبات رسیده است.
2- بیشتر این دیدگاهها، خدا را موجودی ساخته ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه بشر میدانند. این ادعا فاقد پشتوانه استدلالی و برهانی است و در جای خود به اثبات رسیده که خدا یک موجود خیالی ساخته ذهن بشر نیست، بلکه موجودی واقعی و حقیقی است که همه عالم هستی مخلوق، نیازمند و عین ربط به او هستند. به نظر میرسد.
با فرو ریختن این دو مبنا کلیه تحلیلهای مبتنی بر آن از بین میرود. به اعتقاد ما ریشهها و عوامل پیدایش مسئله «از خودبیگانگی» به عنوان یک مشکل را باید در تعالیم و ادیان آسمانی جستجو کرد و ادیان الهی پیش از هر متفکری به این مسئله پرداختهاند و همواره با بیانهای گوناگون به انسانها هشدار دادهاند که از این بیماری خطرناکی که انسانیت آنها را تهدید میکند، غفلت نورزند. بنابراین، ما در ادامه بحث، مسئله از خودبیگانگی را از دیدگاه اسلام و روانشناسی مورد بررسی قرار داده، سپس راه کارهایی برای پیشگیری و درمان آن ارائه می‌نماییم.

فصل دوم:

شناخت انسان

پیش از ورود به بحث از خودبیگانگی ذکر این نکته ضروری است که زمانی میتوان بحث از خودبیگانگی را مطرح کرد که تصویری صحیح از حقیقت انسان ارائه گردد تا با مقایسه آنچه که با آن مغایرت دارد بتوان این بحث را تبیین کرد. بنابراین لازم است ابتدا نظر اسلام را راجع به حقیقت انسان بیان کنیم و سپس موضوع از خودبیگانگی را مورد بررسی قرار دهیم.

2-1- اهمیت انسانشناسی
در میان موضوعاتی که بشر را به تفکر وادار میکند، حقيقت انسان یکی از مهمترین آنهاست و شناخت آن یکی از بیشترین دغدغهها را در پی داشته است. همان شناختی که معمولاً در لابلای شناختهای دیگر علوم گم میشود و بشریت با همه پیشرفتی که در ساحتهای علوم مختلف انجام داده است، نوعاً از شناخت خودش غافل میماند.
صد هزاران فصل داند از علوم

جان خود را مینداند آن ظلوم17

در معارف ادیان الهی شناخت انسان پس از شناخت خداوند از جایگاه ویژهای برخوردار است و از اهمیت آن همین بس که در روایات اسلامی شناخت انسان مساوی است با شناخت خداوند (مَنْ‏ عَرَفَ‏ نَفْسَهُ‏ فَقَدْ عَرَفَ‏ رَبَّه)18 «هرکس خودش را شناخت خدای خود را شناخته است.»
علی (ع) در روایات متعددی انسانشناسی را أَفْضَلُ‏ الْمَعْرِفَةـ أَفْضَلُ‏ الْحِكْمَةـ فوز اکبر و امثال اینها می‌داند.19
انسان یگانه موجودی است که میتواند مظهر و آینه تمام نمای حق باشد و از این رو درون آدمی نیز همانند عالم برون کانون آیات الهی است.
﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ﴾20‏«به زودی نشانههای خود را در افق‌های گوناگون و در دلهایشان بدیشان خواهیم نمود تا برایشان روشن گردد که او حق است.»
از طرف دیگر انسانشناسی با آموزههای اعتقادی نبوت، معاد و … رابطهای تنگاتنگ دارد تا آنجا که فهم درست این موضوعات بدون شناخت صحیح از انسان میسر نمیگردد.21
بنابراین برای فهم بیشتر و درک عمیقتر از انسان بایستی موضوعاتی همچون آفرینش انسان، ساحتهای وجودی، سرشت انسانی، فطرت، گرایشها و … مورد مطالعه قرار گیرد تا دورنمایی کلی از انسان ترسیم گشته و راه را برای شناخت کاملتر از وی فراهم کنند.

2-2- آفرینش انسان
در بینش اسلامی همه افراد بشریت علیرغم تفاوتهای مختلفی که در رنگ، نژاد، جسم و … دارند، همگی دارای ریشهای مشترک و واحد میباشند. چنانچه در قرآن کریم به صراحت به این موضوع پرداخته است، آنجا که میفرماید:
﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاء﴾22 «ای مردم از پروردگارتان که شما را از نفس واحدی آفرید و جفتش را نیز از او آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکنده کرد پروا دارید.»
در قرآن کریم آیاتی که منشأ پیدایش انسان هستند به چهار دسته تقسیم میشوند:
1- آیاتی که آفرینش را از خاک یا گل و … میدانند که خود به دو دسته تقسیم میشوند. دسته اول آیاتی که به حضرت آدم (ع) اختصاص دارد مانند: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ﴾23
2- دسته دوم آیاتی که ظاهراً تنها به ایشان اختصاص ندارد، بلکه بر سایر انسانها نیز قابل اطلاق است؛ مانند:
﴿هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِين﴾24 «اوست خدایی که شما را از گل آفرید»
﴿هُوَ الَّذِي‏ خَلَقَكُمْ‏ مِنْ‏ تُراب﴾25«اوست خدایی که شما را از خاک آفرید.»
﴿وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اْلانْسانَ‏ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طين﴾26«و به تحقیق ما انسان را از گل خالص آفریدیم»
این گونه آیات در قرآن فراوان است. منشأ خلقت انسان در این آیات، زمین (أرض)، خاک (تراب)

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی الیناسیون، ازخودبیگانگی، روانشناسی، جامعه شناسی Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی حضرت آدم (ع)، ادبیات فارسی، ساختار وجودی، وسیله ارتباطی