پایان نامه با کلمات کلیدی داستان یوسف، ادبیات عرفانی

دانلود پایان نامه ارشد

اسـت آنکه شـادمانـی از اوسـت

ذوق حـلـوای زعـفـرانـی از اوسـت
زر که زرد اسـت، مایـهی طـرب اسـت

طـین اصفر عزیز از این سـبب اسـت

(نظامی، 1388: 112)
شعفی که در بادیامر، و در وادی عشق شامل حال رهرو میگردد بهرهمندی از فرصت دوباره جهت جبران مافات میباشد که مبیّن رحمانیّت حقّ تعالی است. فرصتی که چنانچه مورد اقبال فرزند آدم قرار گیرد مؤیّد وی در بازگشت به روضهی دارالسّلام قرب خواهدگشت. نشاطی که از پذیرفته شدن توبهی آدم توسّط پروردگارش خبر میدهد. مطابق با تأویل عرفانی، داستان روز یکشنبه منطبق بر دوّمین وادی از سیرالیالحقّ، یعنی وادی عشق میباشد. رنگ زرد در حوزهی عشق از دو جنبه بررسی میگردد که مفاهیم بعدی را در داستان روزیکشنبه تشکیل میدهند. بهعبارتی همین مفاهیم و استفادهی صحیح از این عناصر وتلفیق داستان، با چنین عناصری کلیدهای رمزگشایی هستند که حکیم به دست خواننده میدهد و گام به گام در طی این طریق مخاطب را همراهی مینماید تا در حلّ غموض داستانها به وی یاری رساند.
4-4-1-3. زر
درادبیات عرفانی از عشق تحت عنوان کیمیا که مبدّل و متحوّلکنندهی ماهیّت رهرو میباشد بسیار سخن رفتهاست. عشق کیمیایی است که بهواسطهی آن کدورات بشری از جمله نفسانیّات و تعیّنات و… را از میان برميدارد.
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تـا کـیمیای عـشق یـابی و زر شـوی

(حافظ، 1369: 418)
بهعبارتی آدمی با عشق از کدورت به سوی صفا حرکت مینماید. عشق مایهی گداختن رهرو و سوزاندن کدورات نفسانی است، پس آنچه میماند لطافت و خلوص است. همانند آتش که هر زایدی را درخود میسوزاند و آنچه برجای میماند آتش بیدود به لحاظ حذف سوختنیها و اضمحلال زایدات است.
عـشـق کاینجا آتـش اسـت و عـقـل دود

عــشـق کآمــد درگــریــزد عـقـل زود
عــشـق بــایـد کــز خــرد بـسـتـانـدت

پــس صــفات تــو بــدل گــردانــدت

(نیشابوری، 1380: 187- 189)
همچنین عشق را درعرفان، “زر” گفتهاند. و زر زرد است. بنابراین از دیگر ماهیّات عشق در عالم معنا به اعتبار آنکه عشق خالص و ناب است، زر میباشد.

گـویند روی سـرخ تـو سـعدی که زرد کرد

اکـسیر عشق در مـسم آمـیخـت زر شـدم

(سعدی، 1387: 454)
بهعبارتی وجود مکدّر توأم با امانی و تعیّنات که حجب حقّ میباشند به مس، و وجود لطیف صافی شده از نفسانیّات که مملوّ از حقّ میباشد به زر تشبیه گشتهاند و آنچه مایهی این تبدیل و تبدّل است عشق است.
4-4-1-4. عاشقی
بــاد ســرد و ســرشــک و گـونـهی زرد

هـر سه در عـشـق بـیحـقـایـق نـیـسـت

(سنایی، 1386: 78)
مـا دلـی داریم و آن بر دلبری خواهیم بست

نـقش روی زرد بر خاکدری خواهیمبست

(خجندی، 1354: 256)
از زر و سـیـم رخ و اشـک تـوانگر گـشـتم

تا که گنج غم تـو بر دل ویـران مـن اسـت

(حلّاج، 1367: 44)
سرشکم لعلو رویم زر شد از تأثیرعـشق او

بلی بـرعشق آسان است ازینگونه کفایتها

(همان: 16)
بدین ترتیب اشارت بعدی رنگ زرد در داستان روز یکشنبه “زردرویی” عاشق میباشد که مورد تائید جمیع ادبا و عرفا است. عشق چگونه مایهی زردرویی عاشق میگردد؟ و عشق چگونه جوهر رهرو را مبدّل میگرداند؟
ضمن همین رساله مختصراً به پرسشهای فوق پاسخ خواهیم داد.
بــود درویــشــی ز فــرط عــشـق زار

و از مـحـبّـت هــمچــو آتـش بــیقــرار
هـم ز تـفـت عـشق جـانـش سـوخـتـه

هــم ز تــاب جــان زفــانـش ســوخــتـه

(نیشابوری، 1380: 158)
گـفـتـم جـانـم گـفـت که در عالم عشق

بـســیـار خـرابــسـت خــرابـی کـم گـیـر

(ابوسعیدابوالخیر، 1387: 101)
اوّلین کدورت رهرو “جان رهرو” است که سَر تمامی تعیّنات و حجب نفسانی است. «جان چه کند که در سر جانان نشود» (انصاری، 1347: 123). بنابراین رهرو الیالحقّ آنچه را که میبایست با پذیرش عشق بسوزاند”جان” خویش میباشد.
عـاشـقـان جـانبــاز ایــن راه آمــدنــد

وز دو عــالــم دسـتکــوتـــاه آمـــدنــد

(نیشابوری، 1380: 193)
یعنی از خود خالی گشتن تا از حقّ ممتلی گردد.
دلا طمع مـبر از لـطف بینهایت دوست

چـو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

(حافظ، 1369: 83)
آن درم دادن ســخی را لــایـــق اسـت

جان سـپردن خــود سـخـای عــاشق اسـت

(مولوی، 1388: 676)
حکیم ضمن بیتی در توصیف احوالات”کنیز خاص” که رمز “عشق الهی” است میفرماید:
گـرچـه خـوانـش حـوالهی شـکر است

خـــلـق را زو نــوالــهی جــگــر اســت

(نظامی، 1388: 106)
“نواله” در مصرع دوّم بیت به معنای لقمه میباشد. و”نوالهی جگر” تعبیری دیگر از خون جگر خوردن که کنایه از تحمّل غم و اندوه بسیار میباشد، است. یعنی لازمهی پذیرش عشق، پذیرش رنج و مصائب بیشمار میباشد. و حکمت قرابت عشق با مصائب و دشواریها، خالص گردانیدن و صفای جوهر عاشق است.
طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل

بـیـفـتـد آنکـه در ایـن راه بــا شــتـاب رود

(حافظ، 1369: 166)
عـشقبازی کار بازی نیست ایدل سر بباز

زانکه گوی عشق را نتوان زد به چوگان هوس

(حافظ،1369: 235)
کـه ای مـدّعـی عـشـق کـار تـو نـیـست

کـه نـه صــبــر داری نــه یــارای ایــسـت
تـو بـگـریـزی از پـیـش یـک شـعله خام

مـــن اســــتـــادهام تـــا بــســوزم تـمـام

(سعدی، 1371: 423)
جمال کعبه مـگر عـذر رهـروان خـواهـد

کـه جـان زنـده دلان سـوخـت در بـیـابانـش

(حافظ، 1369: 237)
هـرکه ترسد ز ملال اندُه عشقش نه حلال

ســر مــا و قـدمــش یـا لـب مـا و دهنش

(همان: 248)
عشق به مثابهی بیماری صعبالعلاجی است که بیمار خود را زار و زرد روی میگرداند. یعنی میان عشق و زردگونگي رابطهی علیّ و معلولی برقرار است، بدینترتیب عاشق را گریزی از رخسار زرد نیست.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهـروی بایدجـهانسـوزی نه خـامـيبـیغمی

(حافظ، 1369: 370)
در ره عـشق که از سـیل بـلا نیست گذار

کـردهام خـاطـر خـود را بـه تـمنّای تو خوش

(همان: 248)
بخش اعظمی از آثار ادبا و اهل عرفان را پرداختن به عشق و دشواریهای آن تشکیل میدهد. دشواریهای این وادی صرفنظر از جان و بهطریق اولی تمامی خواستنیها و تعیّنات عالم حس است، لاجرم گزینش عشق را بسیار دشوار میگرداند، بنابراین بسیار اندکاند آنانی که این هبه و عطیّهی الهی را دریابند و آنرا با جان خویش پاسبانی نمایند. «چون حسین منصور حلّاج را بهزندان بردند هیجده روز در زندان بماند. شبلّی قدّسسرّه نزد او رفت و گفت: محبّت چیست؟ گفت: فردا بیا تا بگویم. روز دیگر حسین را به پای دار بردند. شبلّی آمد و گفت: جواب مسئلهی ما بگوی، گفت: “اوّلها حبل و آخرها قتل” » (انصاری، 1347: 153).
هـرکـه در راه عـشـق صــادق نـیـسـت

جــز مــرائـــی و جـــز مـنـافــق نـیـسـت

(سنایی، 1386: 78)
حکیم نیز به این نکته و ضعف آدمی از پذیرش این امانت عظیم در داستان روز یکشنبه پرداخته و با لفظی رمزپرداز، از قول مرد کنیز فروش چنین میفرماید:
هــرکــه از مــن خــرد بــهصـد نـازش

بـــامـــدادان بـــه مـــن دهـــد بـــازش
کـــــآورد وقـــــت آرزوخــــواهـــی

آرزومــــنـــد را بـــــه جــــانکــاهــی
و آنکــه بــا او مــکــاس پـیـشـه کـنـد

زود قــصــد هـــلــاک خــویــش کــنـد
بـدپـسـنـد آمــد اســت خــوی کــنـیـز

تــو شـنـیـدم کـــه بــدپــســنــدی نـیـز

(نظامی، 1388: 107)
بدپسندی خوی کنیز، اشارتی است پنهانی بر طلبیدن حریف راستین در وادی عشق:
چـون تـهـی کـردی بـه یـک مـي پهلوان

دوسـتکـامی چـون خـوری بــا پـهـلـوان

(نیشابوری، 1380: 60)
کــار آســان نـیــســت بـــا درگــاه او

خـــاک مــیبــــایـــد شــــدن در راه او
بــس کــسـا کـآمـد بـدیـن درگه ز دور

گـه بـسـوخـت و گـه فروخت از نار و نور

(همان: 100)

4-4-2. کنیز خاصّ
در ازل پـرتـو حــســنت ز تـــجلّی دمزد

عـشـق پـیـدا شـد و آتـش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخت دید ملـک عشق نداشت

عیـن آتـش شـد ازایـن غـیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کزآن شـعله چـراغ افروزد

بـرق غـیرت بدرخشید و جـهـان بـرهـمزد
مـدّعـی خـواسـت که آیـد به تماشاگه راز

دسـت غیب آمـد و بـرسـینهی نامـحـرم زد

(حافظ، 1369: 170)
در داستان روز یکشنبهی سمفونیعظیم هفتگنبد از منظومهی هفتپیکر، کنیزی که در بازار بردهفروشان، توسّط قهرمان داستان خریداری میشود، با عنایت به داستان یوسفنبی و زلیخا، رمز عشق الهی است، و این عشق همانا امانت الهی است که در روز الست برآدم و ذریّهی او عرضه گشت و ایشان نیز پذیرا گشتند.
بـــا خـــدا عــهــد بـســتـهام بـه خـدا

نــشــکــنــم عــهــد بــا خــدا بـسـتـه

(ولیّ، 1375: 52)
بـادهنـوشـانـی که مَستند از صبوحی الست

تا صـباح روز حـشر از راح و ریحان فارغند

(حلّاج، 1367: 630)
ماهیّت و گوهرعشق الهی، رعایت وظیفهی بندگی است.
«عهدی بودهاست در عنایت قدیم به نیابت آدم که کسی را ورای بندگی کام نیست و این عهدی است به حکم ولایت که در اوکلام نیست. مقتضی نیستی آن جانست واهل بصیرت راعیانست» (انصاری، 1347: 126).
خواجه عبدالله گوید مراد از”انّی عرضت الامانة” محبّت و عشق است (سجّادي، 1362: 58).
«بارگاه عشق ایوان جان است، که در ازل ارواح را داغ “الست بربّکم” آنجا بار نهادهاست. اگرپردههاشفافاند او نيز از درون حجب بتابد» (غزّاليطوسي، 1353: 177).

خـــاقـــانـــیوار در خـــرابــات

مــوقـــوف امــانــت عــظــیــمــیــم

(خاقانی، 1385: 828)
اسطورهی روز یکشنبه تلمیحی است به داستان یوسفنبی(ع) و زلیخا. یکی از مضامین اصلی و بنمایههای محوری داستان یوسفنبی و زلیخا، عشق است. یوسف، رمز عشق است: «عشق گفت من یوسفم زندان ملامت را» (انصاری، 1347: 45). و زلیخا سمبل عقل منفعتطلب جزوینگر می باشد:
یـوسـف مـصری ما بر سر بازار آمد

ای عـزیـزان وفاپیشه خـریدار کـجـاسـت
هـرکه بیدار بـود دولـت بـیـدار بـرد

دوسـت در جلوه ولی عاشق بیدار کجاست

(حلّاج، 1367: 27)
عشق به سبب اهتمام انسانها به امور دنیوی مطرود و رها شدهاست تا جائیکه در بازار برده فروشان خرید و فروش میگردد! یعنی ابناء آدم با بیتوجّهی از کنار این عطیّهی الهی عبور میکنند و ترجیح برآناست که به امور دنیوی بپردازند.
4-4-3. بازار بردهفروشان
ای بـیخـبـر از سـوخـته و سوختنی

عـشـق آمــدنـی بــود نــه آمـوخــتـنـی

(ابوسعیدابوالخیر، 1387: 178)

مراد از بازار بردهفروشان در حکایت روز يکشنبه، دنيا ميباشد. به اعتباراقبال فرزندان آدم به امور خير و شرّ که چيزي شبيه به خريدو فروش ميباشد، يعني نيکان ازاين دنيان نيکيها و بندگان شقیّ شرور وبديها را خریداری میکنند، دنيا را بازار مکّاره نيز گفتهاند.
4-4-4. مرد بردهفروش
مرد بردهفروش در داستان رمز هاتف غيب و نظر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی خسرو و شیرین، شمس تبریزی، دیوان شمس Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی حافظ شیرازی، خودآگاهی