پایان نامه با کلمات کلیدی خواجه نصیر

دانلود پایان نامه ارشد

و شكل نمي گيرد .
ما كه كورانه عصا ها مي زنيم لا جرم قنديل ها را بشكنيم
(همان ، بيت:436)
عصا براي نا بينا ، وسيله اي است كه راه را نشان مي دهد و نابينا را به جايي مي برد . هر چند وسيله اي كامل نيست و جاي بينايي را نمي گيرد . اين عصا در دفتر اول نماد قياس هاي منطقي پنداشته شده اند .
اين عصا چه بود قياسات و دليل آن عصا كه دادشان بينا جليل
(مولوي ،1378 ، دفتر اول ، بيت : 2140)
«قياس،قولی باشد مشتمل بر زیادت از یک قول جازم، چنانم که از وضع آن قول ها بالذات قولی دیگر جازم معین برسبیل اضطرار لازم آید. »(خواجه نصیر توسی،1375،ص:186)
اين جا بحث در اين است كه اين استدلال هاي منطقي و عقل پسند مانند عصايي هستند كه مي توانند به عنوان يك منبع مهم معرفت بشري در شناخت هستي قلمداد شوند و مانند نوري باشند كه تاريكي را بر ما روشن می كنند و ما را در شناخت هستي ياري دهند . در اين جا مشكلي رخ مي نمايد . اين امر كه اگرانسان به دست خود به يك منبع معرفت دست يابد و خود را مستقل از وحي و راه انبياء بداند ، در ورطه ي غرور و سر مستي خواهد افتاد . از این رو است كه چند بيت پيش تر بيان مي كند :
پاي استدلاليون چوبين بود پاي چوبين سخت بي تمكين بود
(مولوي(1378) ، دفتر اول ، بيت : 2132)
4-5) حکایت زنده شدن استخوان ها به دعای عیسی (ع)
يكي از مشكلات علم از هر نوعش كه باشد ، گرفتار كردن انسان به غرور است . قضايا و استدلال هايي منطقي با استقراها و صغرا ها و كبرا ها از چند گزاره منطقي و آزمايش نشده با انواع معرفت هاي تجربي يا فلسفي اثبات مي شوند ، آن گاه به قانون تبديل مي شوند . مانند اينكه آب در صد درجه مي جوشد . آن گاه كه براي اين گزاره ي اثبات شده دليل نقض پيدا نشود ، به قانون تبديل شده و بشر، سخت مي تواند خود را از دام غرور اين موفقيت برهاند .
چون عصايش آلت جنگ و نفير آن عصا را خرد بشكن اي ضرير
(همان،بیت:2141)
مستي اي دارد ز گفت خود ، و ليك از بر وي تا به مي است نيك
(همان، بیت: 489)
عصا ، آن علم بشر است كه به محض به دست آمدنش آلت طغيان و گردن كشي شده و ادعا مي كند براي سعادت بشر كافي است و نيازي به راهبري پيامبران ندارد . علم مي خواهد خود را در جايگاه خداوند بشناسد در حالي عصايي بيش نيست ، همان عصا سزاوار شكستن و تر ك كردن است . عصا كه قرار بود راه برنده ي نابينايان به مقصد باشد ، باعث مي شود ، قنديل هايي را هم بر سر راه وجود دارد ، بشكند . چراغ ها همان انياء و اولياء و ائمه اند كه قرا بود در اين سپر ديالكتيك به هم نهاد راهبري به حقيقت رهنمون شوند . اما در سير ديالكتيكي ديگري با شكستن اين چراغ ها ، آن عصاي جزئي و نا تمام به هم نهاد سقوط و تباهي راهبر شد .
ما چو كران نا شنيده يك خطاب هرزه گويان از قياس خود جواب
(همان،بیت:437)
به داستان به عيادت رفتن كر از همسايه بيمار خود باز مي گردد كه قرار بود به كمك برابر نهاد و گفت و شنيد از بيمار به نتيجه و هم نهاد عيادت و احوال پرسي از بيمار و گزاردن حق همسايگي منجر شود و اما چنان كه ديديم ، سير قضايا به صورتي پيش رفت كه هم نهاد آن رسيدن به نتيجه عكس بود . همسايه هر گماني سو به مرد كر داشت ، دو چندان شد . قياس هاي مرد كر كه برگرفته از علم بشري خود بود ، چه غلط بود او در چه پندار باطلي غوطه ور بود .
شيخ فرمود : آن همه گفتار و قال من بحل كردم ، شما را ، آن حلال
سر اين آن بود كر حق خواستم لا جرم بنمود راه را ستم
(همان : ابيات 442 ، 441)
پايان داستان چنين روايت مي شود كه وقتي از آن خداي رحمان چيزي طلب مي كند ، او مي بخشايد و آن دستگيري و بخشايش به هم نهاد آرامش و حقيقت بيني مي رسد . يعني آن بخشايش چنان مهم است كه يكباره بر مشكلات انسان نقطه پايان مي گذارد . البته مشكلات براي ما بزرگ اند و براي خالق هستي هيچ .
شيخ گفت اين بد گمانان را نگر نيست حق را چارصد دینار زر؟
(همان ، بيت : 393)
تو مكاني ، اصل تو در لا مكان اين دكان بر بند و ، بگشا آن دكان
شش جهت مگريز ، زيرا در جهاد ششدره است ، و ششدره مات است ، مات
(همان ، ابيات : 614 و 615)

4-6)حکایت تعریف کردن منادیان قاضی، مفلس را گرد شهر
انسان موجودي است كه منسوب به مكان است . اما اصلش جاي ديگر است . در حقيقت منسوب به لامكان است. چطور بايد به جست جو و سپس به دست يابي به اصل خود برخيزد. با پروراندن برابر نهاد آن وجود مكاني، به معني پروراندن حس هاي دنيوي، به هم نهاد خاص خودش راه مي برد. هم نهاد سقوط و نابودي يعني حس هاي مادي راهبر به حقيقت نيستند ، از نشان دادن راه رهايي ناتوانند از هيچ طرفي راه به حقيقت نمي برد:
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود ز نهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
(حافظ ، 1363،ص:13 )
راه رهايي بستن اين دكان و گشودن حس باطن و دستگيري از پير است كه به هم نهاد حقيقت و روشني مي رساند .
انقروي در شرح خود بر مثنوي ششدره را شش دره پنداشته است . و آن را حواس ششگانه دانسته است . پنج حس ظاهري و يك حس مشترك . (انقروي ،1380، دفتر چهارم، ص: 217)
البته شش دره در پيش رو و بر سر راه داشتند ، هر لحظه بيم سقوط مي رود و رهايي از آنها ممكن نيست.
در حكايت ، «شناساندن و معرفي مناديان قاضي ، مفلسي را گرد شهر » ، مفلس چه بايد بكند ، چه شاهدي بياورد و گواهش چه باشد تا به هم نهاد ، رهايي از آن چه مشكل و دردسر است برسد . تا با رهايي از بار تمام مشكلات و ادبار ها به آرامش و فراغت برسد .
گفت قاضي : مفلسي را وا نما گفت : اينك اهل زنداننت گواه
گفت : ايشان متهم باشند چون مي گريزند از تو ، مي گريند خون
(مولوي ، 1378دفتر دوم ابيات : 645 و 646)
قاضي از متهم مي خواهد دادخواست ، دليل و گواه خود را ارائه دهد. او زندانيان را گواه مي آورد. چون زندانيان سخت از زنداني مفلس شاكي اند و حتما به زيان زنداني مفلس شهادت مي دهند، شهادتشان پذيرفته ي قاضي دادگر نيست . اثبات مفلسي خود ، در يك نظر گاه كلي تر، و در سپهر ديالكتيكي مولانا، هم نهاد رهايي از زندان دنيا ، آن گاه دست مي دهد كه افلاس و ور شكستگي انسان در دنيا براي همگان اثبات شود. در ظاهر انسان به گرداب هم نهاد تيره روزي و فقر محض افتاده است ، اما در باطن به آزادي و آزادگي رسيده است. پس شرط رهايي اثر اثبات اين دعوي اوست . اين دكان را ببندد و آن دكان را بگشايد . با اثبات اين دعوي شاهد حقيقت و وارستگي را در آغوش كشيده است. در اين كنش و واكنش انسان بايد تلاش و تقلا كند خود را از اين زندان رهايي دهد .
اين جهان زندان و ما زندانيان حفره كن زندان و خوود را وا نهان
(مولوي ،1378، دفتر اول ، بيت : 985)
جمله اهل محكمه گفتند : ما هم بر ادبار و بر افلاسش گواه
هر كه را پرسيد قاضي حال او گفت : مولا ، دست از اين مفلس بشو
(مولوي ،1378، دفتر دوم ، ابيات:648 و 649)
كشاكش ها و تقلا ها براي اثبات اخلاص ايت ستيزه ها هستند . كه در اين روند برابر نهاد تلقي مي شوند . شخص مفلس نهاد ، در اين روند ديالكتيكي است .
برابر نهاد مفلس تلاش براي اثبات افلاسي خود است . در زماني كه ور شكستگي و بد بختي اش ثابت شد ، شاهد رهايي و آزادي رو نموده است . روند محكمه تا آنجا پيش رفته است كه شاهدان همه به نفع شاكي شهادت داده اند. و سير محكمه تا اين جا به خوبي پيبش رفته است .
گفت قاضي كش بگردانيد فاش گرد شهر ، اين مفلس است و بس قلاش
كو به كو او را منادي ها زنيد طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
هيچ كس نسيه نفروشد بدو قرض ندهد هيچ كس او تسو
(همان ، ابيات:650 – 652)
اينك تلاش ها ثمر داده است . برابر نهاد اثبات افلاس زنداني مفلس است . حالا هم نهاد رهايي و اسودگي فرا رسيده است . ديگر كسي به او پشيزي نفروشد و نه كسي كاري با او داشته باشد.
هر كه دعوي آردش اينجا به فن بيش زندانش نخواهم كرد من
پيش من افلاس او ثابت شده ست نقد و كالا نيستش چيزي به دست
(همان ، ابيات : 654 و 653)
حال كه هم نهاد خلاصي و آسودگي فرا رسيده است ، يعني افلاس اثبات شده است ، اگر كسي شاكي اش شود ، من زنداني اش نمي كنم . شخص مفلس ديگر آزاد آزاد است.
آدمي در حبس دنيا ز ان بود تا بود كه افلاس او ثابت شود
(همان،بیت: 655)
باز برابر نهاد وجود در زندان مانده ي انسان ، تلاش براي رهايي خود از اين زندان است . يعني وقتي اين تلاش ثمر بخشيد و انسان به هم نهاد رسيدن به مقام فقر و رهايي از هوا هاي نفساني ، دست يافت ، هم نهاد آزادي و آزادگي انسان نيز فرا رسيده است و دستيابي به اين هم نهاد ، نهايت رستگاري انسان گرفتار در زندان دنياست.
گفت پيغمبر كه يزدان مجيد از پي هر درد درمان آفريد
ليك از آن درمان نبيني رنگ و بو بهر درد خويش بي فرمان او
(همان،ابیات:686 و 687)

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی سير، ديالكتيكي، نتيجه، ديالكتيك Next Entries مقاله درمورد دانلود نظام پارلمانی، تفکیک قوا، قوه مجریه، حقوق اساسی