پایان نامه با کلمات کلیدی بازگشت به خویش، محدودیت ها

دانلود پایان نامه ارشد

در کل هضم می شود و آن نتیجه ی جزئی نگری درک های محدود انسان است که راه به عشق عمیق درک هستی نخواهد برد . نتیجه و هم نهاد عشق به جزء ها سرد شدن عشق و نابودی آن و بی نتیجه بودن آن است . آن عشق بی تردید راه به جایی نخواهد برد . مولانا برای توضیح بیشتر مثالی به غایت روشن گر و تمام کننده ی بحث می آورد. عاشقان عشق های جزءی بسیار در گمراهی به سر می برند شاید خود را خوش بخت بدانند ، شاید گم شده ی خویش را پیدا شده بپندارند اما به سان غرق شده ای در تباهی هستند که برای نجات خویش دست به هر خس و خاشاکی می زنند . در حالی که آن تقلایی بیهوده است .
در برداشتی با بینش دیالکتیکی هم نهاد عشق های جزیی نابودی در دریای پندار خویش است . که آن عشق جزیی با محو شدن در کل که سر چشمه اش می باشد ، عشق عاشق را نیز سرد و محو می کند و هم نهاد عشق کلی ، درکی عمیق از اصل زیبایی است به گونه ای که تمام اجزای عالم را از آن کل می داند و تمام آن اجزای عالم را معشوق خود می داند و رهنمون گر به درک و دریافت سرچشمه ی عشق و زیبایی .
فازن بالحره بی این شد مثل فاسرق الدره بدین شد منتقل
بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش
هم چو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای
سایه ی مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت
(همان،ابیات:2814-2810)
از خصیصه هایی که در ابیات بالا زیاد به چشم می آید حرکت است . تصاویر متحرک و پویا زاده ی ذهن متحرک ، مولد و پویان مولاناست . هر کدام به گونه ای در حرکتند . ابیات پشت سر هم می آیند . لحظاتی دم به دم در هم متولد و محو می شوند و یکی جای خود را به دیگری می سپارد . گویی هر یکی معنای خود را به دیگری می سپارد و از صحنه خارج می شود . انسان را به این اندیشه دعوت می کند که به بهترین ها چنگ زند ، و خود را گرفتار معشوق های فانی که سرمایه ای حساب نمی شوند ، نسازد .
ور تو گویی جزو پیوسته ی کل است خار می خور خار مقرون گل است
جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ور نه خود باطل بدی بعث رسل
چون رسولان از پی پیوستند پس چه پیوندندشان چون یک تنند
(همان،ابیات: 2818-2816)
در ادامه ابیات چنگ زدن به عشق کل را شایسته عاشقی می داند و این ایده را مطرح می کند که انسان با طی مراحلی و تحمل ریاضت هایی به چنان بلند اندیشگی ای دست یابد که در انجام اعمال زشت هم کوچک ها را انتخاب نکند . از قله های بلند پایین نیاید و در هر حال بهترین ها را برای خود انتخاب کند تا اندیشه ی انسان به این جهش کیفی بیانجامد که خود را برای عشق کل و رنج ها و مصایب فراق آن در تقلا و مصیبت اندازد .
آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رود
چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر
( همان،ابیات:2848و2847)
در دیالکتیک عرفانی مولانا مرگ از اوصاف بشری ، هم نهادی است که به موجب آن انسان به آرامش و رهایی و بازگشت به خویشتن می رسد . خود ، دریای اسرار خواهی شد رسته از تمام اوصاف و محدودیت های بشری . همان جزء کل شده و آمیخته و متصل به آن . با توجه به اندیشه ی مولانا می توان دریافت در این دیالکتیک وجود انسان که آمیخته با انواع نیاز ها و نقص های بشری است و در ستیز با انواع رذیلت ها و هواهای نفسانی به کمک برابر نهادی می تواند به هم نهاد متصل شدن به دریای اسرار الهی ، دست یابد . این برابر نهاد می تواند تحمل ریاضت ها و مبارزه با هوا های نفسانی ، عرفانی ، دستگیری و ارشاد و مسائلی از این دست باشد . در این مسیر، همه ی این طیف ها باید باشند تا شرط رسیدن به تکامل محقق شود . یعنی باید نهادی باشد تا به محک برابر نهاد گذاشته شود و با طی مراحلی به جهش کیفی هم نهاد ، برسد .
پیر تابستان و خلقان ، تیر ماه خلق ، مانند شبند و پیر ، ماه
کرده ام بخت جوان را نام پیر کو ز حق پیر است ، نه از ایام پیر
او چنین پیری است کش آغاز نیست با چنین در یتیم ، انباز نیست
خود قوی تر می شود خمر کهن خاصه آن خمری که باشد من لدن
(همان،ابیات:2947-2944)
بر خط فکری عرفانی مولانا ، دیالکتیکی بس زیبا و استوار است . راهرو و پیر آن چنان در راه هدفی مقدس و مشترک اند که دو سر یک طیف و دوبال یک پرواز را می سازند . اگر سالک سخت محتاج پیر است ، با نبود سالک ، کسی را نمی یابد که به وجود حق تعالی متصل سازد . اگر شب نهاد باشد برابر نهادش ماه می شود و البته فروزان شدن شب هم نهاد این نهاد و برابر نهاد است . شراب هر چه کهنه تر شود برابر نهاد همان شراب نارس است که هم نهادش سر مستی مرد افکن است .
پس سالک نو سفر نهادی است که در دست برابر نهادش پیر راه دان ، پیری که پیر ایام نیست ، اصلاً آغازی ندارد، به هم نهاد تکامل و ملحق شدن به حق می رسد و آن نهایت کوشش و بلند ترین نقطه خواست انسان سالک است . پس انتخاب پیر می تواند مهم ترین انتخاب انسان در عرصه زندگی باشد زیرا سراسر عرصه زیستن انسان را در سایه خود می گیرد.
پیر را بگزین ، که بی پیر این سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر
(همان،بیت:2948)
باز در این سیر دیالکتیکی برای سالک که نهاد است نگزیدن پیر برابر نهادی است که به هم نهادی منتهی می شود که افتادن در راه های پر خطر و بلاخیز است .
گر نباشد سایه ی او بر تو گول پس تو را سر گشته دارد بانگ غول
غولت از راه افکند اندر گزند از تو راهی تر در این ره بس بدند
(همان،ابیات:2952-2951)
انسان به عنوان یک نهاد ، ضد هایی دارد ، حال چه برونی و چه درونی . چه شیاطین و چه شیطان صفتان ، که نتیجه و هم نهاد این کنش و واکنش و این نهاد و برابر نهاد ، افتادن در ورطه ی هلاکت و بی راهه های خوف و خطر است و راه رهایی و نجات این است که رهبری الهی دست گیر تو باشد و بر تو سایه افکند و از این گردنه های هولناک تاریکی و گمراهی به سلامت بگذراند .پس این راه مقصدی و هم نهادی دارد ، و آن هم نهاد امنیت و خرسندی و رسیدن به فروغ خورشید است؛ که به دستگیری پیر راهدان ممکن می شود.
گر ندانی ره ، هر آنچه خر بخواست عکس آن کن خود بود آن راه راست
( همان،بیت:2960)
در این دیالکتیک از نگاهی دیگر خر که نماد نفس است ، راه رهایی از او این است که هر چه می خواهد و می کند ما مخالف و ضدش کار کنیم ، البته آن راه راست است . اگر انسان نهاد و ضد و برابر نهادش هوای نفس که حالا خر نماد آن است ، باشد عکس خواست آن خر کار کردن برابر نهادی است که به هم نهاد راه راست راه بردن منتهی می شود. پس نفس وجود خر در وجود انسان با استفاده از آن تضاد، مسیر تکامل را انتخاب کند و بپیماید. اگر انسان دو بعد نبود یکسره نفسانیت بود حیوان می شد و اگر همه روحانیت، فرشته می شد. پس خر نفس و تضاد او با جنبه ی روحی انسان، هم نهاد تکامل انسان را در پی دارد.
خار جمله لطف چون گل می شود پیش جزوی کو سوی کل می رود
(همان،بیت:3012)
3- 11) کبودی زدن قزوینی بر شانگاه، صورت شیر…
در این ابیات که در طی داستان کبودی زدن شیر بر شانه ی قزوینی بیان می گردد سخن از برابر نهادی است که گر چه رنج هایی را بر انسان هموار می دارد لیکن جان انسانی را دچار جهش می سازد که هم نهادش دستیابی جزء (انسان فانی) به کل (حق تعالی) است . پیروی نکردن از هوای نفس در ظاهر هیچ است و مقابله با آن کار مشکلی نیست اما در عمل :
کشتن این کار عقل و هوش نیست شیر باطن سخره ی خرگوش نیست
( همان،بیت:1377)
و بزرگ ترین امتحان انسان است و معلوم نیست انسان بتواند از آن سر بلند بیرون آید .
گر همی خواهی که بفرورزی چو روز هستی هم چون شب خود را بسوز
(همان،بیت:3015)
این بیت ادامه مطلب پیشین است به کمک آرایه تضاد که در واژه های شب و روز نشان داده شده است به خوبی بیان می کند برای این که مانند روز روشن شوی و به رهایی از اسارت های نفس برسی چاره در این است که شب ظلمانی خود را بسوزانی و نابود کنی و از اسارت نفس رهایی یابی .
هستی ات در هست آن هستی نواز هم چو مس در کیمیا اندر گداز
(همان،بیت:3016)
منظور از مس ، وجود انسان است . این وجود خاکی می تواند با گداخته شدن به وسیله ریاضت ها ، در کیمیا که برابر نهاد آن وجود خاکی است ، با یک جهش کیفی به خود کیمیا تبدیل شود . تمام تلاش ، برای توضیح این مطلب است که انسان از هوای نفسانی دوری جوید .
در من و ما سخت کردستی دو دست هست این جمله خرابی از دو هست
( همان،بیت:3017)
3-12) قصه آن کس کی در یاری بکوفت…
آن یکی در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست برچنین خوانی مقام خام نیست
( همان،ابیات: 3061-3062)
در این ابیات چند باره و در داستان دیگر منیت ها و هویت دروغین برای خود قائل بودن را ، عامل تباهی انسان می داند . هم کسی که در برابر معشوق ازلی من می گوید و من قائل است نمی تواند به محضر آن یار ، بار یابد .
رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراغ دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت بازگرد خانه ی هم بازگشت
حلقه زد بر در به صد ترس وادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم تویی ای دستان
گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا
( همان،ابیات:3068-3064)
انسان به عنوان موجودی خام ، نهادی است ، که در معرض انواع لغزش ها و گناهان است . هر لحظه بیم آن می رود در دانه ی دام هواهای نفسانی گرفتار آید . رذیلت ها از هر سو انسانیت انسان را تهدید می کنند . مهم ترین و خطر ناک ترین این رذیلت ها منیت است . و تنها خامان برای خود در برابر وجود کل چنین هویتی دروغین قائل هستند . انسان موجودی است ناقص و نمی تواند از اضدادش بگریزد . موجودی این چنین که هم در محاصره اضداد قرار دارد و هم وجود خاکی خودش جمیع همه ی اضداد است می تواند راه برنده به طرف تکامل باشد .
در ابیات یاد شده خیلی روشن و گویا بیان می کند دو من در یک سرا نمی گنجد و در ادامه شرح می دهد .
نیست سوزن را سر رشته دو تا چون که یکتایی در این سوزن در آ

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی درک زیبایی شناسی، زیبایی شناسی، عالم ماده Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی عقل و جان، دانش و آگاهی، تحت درمان