پایان نامه با کلمات کلیدی !، است ،  كه

دانلود پایان نامه ارشد

وحشت انگيز شب ها 
 كز پس ابرها شد پديدار 
 قامتي كه ندانستي اش كيست 
 با صدايي حزين و دل آزار 
 نام من در بن گوش تو گفت 
 عاشقا ! من همان ناشناسم 
 آن صدايم كه از دل بر آيد
صورت مردگان جهانم 
يك دمم كه چو برقي سر آيد 
 قطره ي گرم چشمي ترم من 
 چه در آن كوهها داشت مي ساخت 
 دست مردم ، بيالوده در گل ؟
ليك افسوس ! از آن لحظه ديگر 
 ساكنين را نشد هيچ حاصل 
 سالها طي شدند از پي هم 
 يك گوزن فراري در آنجا 
 شاخه اي را ز برگش تهي كرد 
 گشت پيدا صداهاي ديگر 
 شکل مخروطي خانه اي فرد 
 كله ي چند بز در چراگاه 
 بعد از آن ، مرد چوپان پيري 
 اندر آن تنگنا جست خانه 
 قصه اي گشت پيدا ، كه در آن 
 بود گم هر سراغ و نشانه 
 كرد از من درين راه معني 
 كي ولي با خبر بود از اين راز 
 كه بر آن جغد هم خواند غمناك ؟
 ريخت آن خانه ي شوق از هم 
 چون نه جز نقش آن ماند بر خاك 
 هر چه ، بگريست ، جز چشم شيطان 
 عاشق : اي فسانه ! خسانند آنان 
 كه فروبسته ره را به گلزار 
 خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار 
 تو مپوشان سخن ها كه داري 
 تو بگو با زبان دل خود 
 هيچكس گوي نپسندد آن را 
 مي توان حيله ها راند در كار 
عيب باشد ولي نكته دان را 
نكته پوشي پي حرف مردم 
 اين ، زبان دل افسردگان است 
 نه زبان پي نام خيزان 
گوي در دل نگيرد كسش هيچ 
 ما كه در اين جانيم سوزان 
 حرف خود را بگيريم دنبال 
 كي در آن كلبه هاي دگر بود ؟
 افسانه : هيچكس جز من ، اي عاشق مست 
 ديدي آن شور و بنشييدي آن بانگ 
 از بن بام هايي كه بشكست 
 روي ديوارهايي كه ماندند 
 در يكي كلبه ي خرد چوبين 
 طرف ويرانه اي ، ياد داري ؟
 كه يكي پيرزن روستايي
 پنبه مي رشت و مي كرد زاري 
 خامشي بود و تاريكي شب 
 باد سرد از برون نعره مي زد 
 آتش اندر دل كلبه مي سوخت 
 دختري ناگه از در درآمد 
 كه همي گفت و بر سر همي كوفت 
 اي دل من ، دل من ، دل من 
 آه از قلب خسته بر آورد 
 در بر ما درافتاد و شد سرد 
 اين چنين دختر بيدلي را 
 هيچ داني چهزار و زبون كرد ؟
 عشق فاني كننده ، منم عشق 
 حاصل زندگاني منم ، من 
 روشني جهاني منم ، من 
 من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني ، منم ، من 
 من گل عشقم و زاده ي اشك
 ياد مي آوري آن خرابه 
 آن شب و جنگل آليو را 
 كه تو از كهنه ها مي شمردي 
 مي زدي بوسه خوبان نو را ؟
 زان زمان ها مرا دوست بودي 
 عاشق : آن زمان ها كه از آن به ره ماند 
 همچنان كز سواري غباري …ـ
افسانه : تند خيزي كه ، ره شد پس از او 
 جاي خالي نماي سواري 
طعمه ي اين بيابان موحش
عاشق : ليك در خنده اش ، آن نگارين 
 مست مي خواند و سرمست مي رفت 
 تا شناسد حريفش به مستي 
 جام هر جاي بر دست مي رفت 
 چه شبي ! ماه خندان ، چمن نرم 
 افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم 
 سينه ي آسمان باز و روشن 
شد ز ره كاروان طربناك 
 جرسش را به جا ماند شيون 
 آتشش را اجاقي كه شد سرد 
 عاشق : كوهها راست استاده بودند 
 دره ها همچو دزدان خميده 
 افسانه : آري اي عاشق ! افتاده بودند 
 دل ز كف دادگان ، وارميده 
 داستانيم از آنجاست در ياد 
 هر كجا فتنه بود و شب و كين 
 مردمي ، مردمي كرده نابود 
 بر سر كوه هاي كباچين 
 نقطه اي سوخت در پيكر دود 
 طفل بيتابي آمد به دنيا 
 تا به هم يار و دمساز باشيم 
 نكته ها آمد از قصه كوتاه 
 اندر آن گوشه ، چوپان زني ، زود 
ناف از شيرخواري ببريد 
 عاشق : آه 
چه زماني ، چه دلكش زماني
 قصه ي شادمان دلي بود 
 باز آمد سوي خانه ي دل 
 افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
 آشنايي به ويرانه ي دل 
 عاشق : آري افسانه ! يك جغد غمناك 
 هر دم امشب ، از آنان كه بودند 
 ياد مي آورد جغد باطل 
 ايستاده است ، استاده گويي
 آن نگارين به ويران ناتل 
 دست بر دست و با چشم نمناك 
 افسانه : آمده از مزار مقدس 
 عاشقا ! راه درمان بجويد 
 عاشق : آمده با زباني كه دارد 
 قصه ي رفتگان را بگويد 
زندگان را بيابد در اين غم 
 افسانه : آمده تا به دست آورد باز 
 عاشق ! آن را كه بر جا نهاده است 
 ليك چو سود ، كاندر بيابان 
هول را باز دندان گشاده است 
 بايد اين جام گردد شكسته 
 به كه اي نقشبند فسونكار 
 نقش ديگر بر آري كه شايد 
 اندر اين پرده ، در نقشبندي 
 بيش از اين نز غمت غم فزايد 
 جلوه گيرد سپيد ، از سياهي 
آنچه بگذشت چون چشمه ي نوش
بود روزي بدانگونه كامروز
 نكته اينست ، درياب فرصت 
 گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ آيا چمن دلربا نيست ؟
 آن زماني كه امرود وحشي
 سايه افكنده آرام بر سنگ
 كاكلي ها در آن جنگل دور 
 مي سرايند با هم همآهنگ 
 گه يكي زان ميان است خوانا 
 شكوه ها را بنه ، خيز و بنگر 
 كه چگونه زمستان سر آمد 
 جنگل و كوه در رستخيز است 
عالم از تيره رويي در آمد 
 چهره بگشاد و چون برق خنديد 
 توده ي برف از هم شكافيد 
 قله ي كوه شد يكسر ابلق 
 مرد چوپان در آمد ز دخمه 
خنده زد شادمان و موفق 
 كه دگر وقت سبزه چراني است 
 عاشقا ! خيز كامد بهاران 
 چشمه ي كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو توفان خروشيد 
 دشت از گل شده هفت رنگه 
 آن پرده پي لانه سازي
 بر سر شاخه ها مي سرايد 
 خار و خاشاك دارد به منقار 
شاخه ي سبز هر لحظه زايد 
بچگاني همه خرد و زيبا 
 عاشق : در سريها به راه ورازون 
 گرگ ، دزديده سر مي نمايد 
 افسانه : عاشق! اينها چه حرفي است ؟ اكنون 
گرگ كاو ديري آنجا نپايد 
 از بهار است آنگونه رقصان 
 آفتاب طلايي بتابيد 
 بر سر ژاله ي صبحگاهي 
 ژاله ها دانه دانه درخشند 
 همچو الماس و در آب ، ماهي 
بر سر موج ها زد معلق 
 تو هم اي بينوا ! شاد بخرام
 كه ز هر سو نشاط بهار است 
 كه به هر جا زمانه به رقص است 
 تا به كي ديده ات اشكبار است ؟
 بوسه اي زن كه دوران رونده است 
دور گردان گذشته ز خاطر 
 روي دامان اين كوه ، بنگر
بره هاي سفيد و سيه را 
 نغمه ي زنگ ها را ، كه يكسر 
 چون دل عاشق ، آوازه خوان اند 
 بر سر سبزه ي بيشل اينك 
 نازنيني است خندان نشسته 
 از همه رنگ ، گل هاي كوچك
گرد آورده و دسته بسته 
 تا كند هديه ي عشقبازان
همتي كن كه دزديده ، او را 
 هر دمي جانب تو نگاهي است 
 عاشقا ! گر سيه دوست داري 
 اينك او را دو چشم سياهي است 
 كه ز غوغاي دل قصه گوي است 
 عاشق : رو ، فسانه ! كه اينها فريب است 
 دل ز وصل و خوشي بي نصيب است 
ديدن و سوزش و شادماني 
 چه خيالي و وهمي عجيب است 
 بيخبر شاد و بينا فسرده است 
 خنده اي ناشكفت از گل من 
 كه ز باران زهري نشد تر 
 من به بازار كالافروشان 
 داده ام هر چه را ، در برابر 
 شادي روز گمگشته اي را 
 اي دريغا ! دريغا ! دريغا 
كه همه فصل ها هست تيره 
 از گشته چو ياد آورم من 
 چشم بيند ، ولي خيره خيره 
 پر ز حيراني و ناگواري 
 ناشناسي دلم برد و گم شد 
 من پي دل كنون بي قرارم 
 ليكن از مستي باده ي دوش 
 مي روم سرگران و خمارم 
 جرعه اي بايدم تا رهم من 
 افسانه : كه ز نو قطره اي چند ريزي ؟
 بينوا عاشقا 
 عاشق : گر نريزم 
 دل چگونه تواند رهيدن ؟
 چون توانم كه دلشاد خيزم 
 بنگرم بر بساط بهاران 
 افسانه : حاليا تو بيا و رها كن 
 اول و آخر زندگاني
 وز گذشته مياور دگر ياد
كه بدين ها نيرزد جهاني 
 كه زبون دل خودشوي تو 
 عاشق : ليك افسوس ! چون مارم اين درد 
 مي گزد بند هر بند جان را 
 پيچم از درد بر خود چو ماران 
 تنگ كرده به ان استخوان را 
 چون فريبم در اين حال كان هست ؟
قلب من نامه ي آسمان هاست 
 مدفن آرزوها و جان هاست 
 ظاهرش خنده هاي زمانه 
 باطن آن سرشك نهان هاست 
 چون رها دارمش؟ چون گريزم ؟
 همرها ! باز آمد سياهي 
 مي برندم به خواهي نخواهي 
مي درخشد ستاره بدانسان 
 كه يكي شعله رو در تباهي
 مي كشد باد ، محكم غريوي 
 زير آن تپه ها كه نهان است 
 حاليا روبه آوازه خوان است 
 كوه و جنگل بدان ماند اينجا 
 كه نمايشگه روبهان است 
 هر پرنده به يك شاخه در خواب 
 افسانه : هر پرنده به كنجي فسرده 
 شب دل عاشقي مست خورده 
عاشق : خسته اين خاكدان ، اي فسانه 
 چشم ها بسته ، خوابش ببرده 
 با خيال دگر رفته از خوش
 بگذر از من ، رها كن دلم را 
 كه بسي خواب آشفته ديده است 
 عاشق و عشق و معشوق و عالم 
 آنچه ديده ، همه خفته ديده است 
 عاشقم ، خفته ام ، غافلم من 
 گل ، به جامه درون پر ز ناز است 
 بلبل شيفته چاره ساز است 
 رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
 يك دم و اين همه كشمكش ها 
 واگذار اي فسانه ! كه پرسم 
 زين ستاره هزاران حكايت 
 كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
 وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
 آنچه من ديده ام خواب بوده 
 نقش يا بر رخ آب بوده 
عشق ، هذيان بيماري اي بود 
 يا خمار ميي ناب بود 
 همرها ! اين چه هنگامه اي بود ؟
 بر سر ساحل خلوتي ، ما 
 مي دويديم و خوشحال بوديم 
 با نفس هاي صبحي طربناك 
 نغمه هاي طرب مي سروديم 
 نه غم روزگار جدايي
 كوچ مي كرد با ما قبيله 
ما ، شماله به كف ، در بر هم 
 كوه ها ، پهلوانان خودسر 
 سر برافراشته روي در هم 
 گله ي ما ، همه رفته از پيش
 تا دم صبح مي سوخت آتش 
 باد ، فرسوده ، مي رفت و مي خواند 
 مثل اينكه ، در آن دره ي تنگ 
 عده اي رفته ، يك عده مي ماند 
 زير ديوار از سرو و شمشاد 
 آه ، افسانه ! در من بهشتي است 
 همچو ويرانه اي در بر من 
 آبش از چشمه ي چشم غمناك 
 خاكش ، از مشت خاكستر من 
 تا نبيني به صورت خموشم 
 من بسي ديده ام صبح روشن 
 گل به لبخند و جنگل سترده 
 بس شبان اندر او ماه غمگين 
 كاروان را جرس ها فسرده 
 پاي من خسته ، اندر بيابان 
 ديده ام روي بيمار ناكان 
 با چراغي كه خاموش مي شد 
 چون يكي داغ دل ديده محراب 
 ناله اي را نهان گوش مي شد 
 شكل ديوار ، سنگين و خاموش 
 درههم فتاد دندانه ي كوه 
 سيل برداشت ناگاه فرياد 
 فاخته كرد گم آشيانه 
 ماند توكا به ويرانه آباد 
 رفت از يادش انديشه ي جفت 
 كه تواند مرا دوست دارد 
 وندر آن بهره ي خود نجويد ؟
 هركس از بهر خود در تكاپوست 
 كس نچيند گلي كه نبويد 
 عشق بي حظ و حاصل خيالي ست 
 آنكه پشمينه پوشيد ديري 
 نغمه ها زد همه جاودانه 
 عاشق زندگاني خود بود 
بي خبر ، در لباس فسانه 
خويشتن را فريبي همي داد 
 خنده زد عقل زيرك بر اين حرف 
 كز پي اين جهان هم جهاني ست 
 آدمي ، زاده ي خاك ناچيز
 بسته ي عشق هاي نهاني ست 
 عشوه ي زندگاني است اين حرف 
 بار رنجي به سربار صد رنج 
 خواهي ار نكته اي بشنوي راست 
 محو شد جسم رنجور زاري 
 ماند از او زباني كه گوياست 
 تا دهد شرح عشق دگرسان 
 حافظا ! اين چهكيد و دروغيست 
 كز زبان مي و جام و ساقي ست ؟
 نالي ار تا ابد ، باورم نيست 
 كه بر آن عشق بازي كه باقي ست 
 من بر آن عاشقم كه رونده است 
 در شگفتم ! من و تو كه هستيم ؟
 وز كدامين خم كهنه مستيم ؟
اي بسا قيد ها كه شكستيم 
 باز از قيد وهمي نرستيم 
 بي خبر خنده زن ، بيهده نال 
 اي فسانه ! رها كن در اشكم
 كاتشي شعله زد جان من سوخت 
 گريه را اختياري نمانده ست 
 من چه سازم ؟ جز اينم نيامخوت 
 هرزه گردي دل ، نغمه ي روح 
 افسانه : عاشق ! اينها سخن هاي تو بود ؟
حرف بسيارها مي توان زد 
مي توان چون يكي تكه ي دود 
 نقش ترديد در آسمان زد 
 مي توان چون شبي ماند خاموش
 مي توان چون غلامان ، به طاعت 
 شنوا بود و فرمانبر ، اما 
 عشق هر لحظه پرواز جويد 
 عقل هر روز بيند معما 
 و آدميزاده در اين كشاكش 
 ليك يك نكته هست و نه جز اين 
 ما شريك هميم اندر اين كار 
 صد اگر نقش از دل برآيد 
 سايه آنگونه افتد به ديوار 
كه ببينند و جويند مردم 
 خيزد اينك در اين ره ، كه ما را 
 خبر از رفتگان نيست در دست 
شادي آورده ، با هم توانيم 
 نقش ديگر براين داستان

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلمات کلیدی نیما یوشیج، جهان خارج Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی هنجار اجتماعی، نقد اجتماعی، آتش خاموش