پایان نامه با واژگان کلیدی کاروانسرا، اسطوره شناسی، یونان باستان، اردشیر بابکان

دانلود پایان نامه ارشد

خانه ای در اطراف شهر می روند. در این خانه همه بالاپوشی سیاه و کلاهدار به تن دارند، و مردی در وسط اتاق در حالی که شالی سرخ بر کمر دارد؛ اورادی می خواند. این مرد خودش را که اریکشاد نام دارد، معرفی می کند. او در حالی که اهداف گردهمایی اهریمن پرستان را بیان می کند؛ نوزادی را که دزدیده شده است، می کشد. به دنبال این اتفاق، بردیا و همراهش که داریوش نام دارد؛ با کمک سربازها انجمن اهریمن پرستان را از بین می برند. اما آنها هر چه به دنبال اریکشاد می گردند، او را پیدا نمی کنند.
بعد از این ماجرا، بردیا و داریوش، برای پیوستن به کوروش راهی بابل می شوند. در مسیر راه دانیال نبی را می بینند که نوید پیروزی سپاه پارسیان را بر بابلی ها می دهد. آنها از دشت ها، بیابان ها و رودها می گذرند، و بالاخره به رود اروند می رسند. آنها با قایق عرب ها این مسیر را به سلامت طی می کنند؛ اما در ادامه مسیر گروهی از عرب ها به آنان حمله می کنند. نتیجه این حمله کشته شدن همه افراد بردیا و داریوش می باشد. داریوش نیز رخمی می شود، که توسط بردیا نجات پیدا می کند. سرانجام بردیا، به لشکر پارسیان می رسد و کار مداوا روی داریوش آغاز می شود.
روز بعد جلسه ای درباره ی ادامه جنگ با توجه به فرارسیدن فصل زمستان برگزار می گردد. بردیا، نیز در این جلسه حضور دارد و نظر بسیاری از فرماندهان این است؛ به خاطر سرد شدن هوا، به زور دروازه های بابل را بگشایند. اما کوروش، مخالف هرگونه خشونت است؛ بنابراین طرح حمله تصویب نمی شود. بردیا و کوروش با همدیگر صحبت می کنند و کوروش مضامین سوره کهف را که بعضی از مفسرین نیز گفته اند؛ درباره ی کوروش است، برای بردیا بیان می کند. در همان شب، گلوله های آتشین بابلی ها باعث زخمی شدن بسیاری از پارسیان می گردد.
زمستان با بارش برف شروع می شود، این شرایط و همچنین کمبود آذوقه برای ادامه جنگیدن بسیار شرایط بدی است. در همین روزها داریوش که حالش بهترشده است، همراه بردیا به دیدن برج بابل می روند. داریوش پس از تماشای برج به این نتیجه می رسد؛ به دلیل سرمای زمستان، می توان از راه خروجی های آب شهر، به درون برج نفوذ کرد. به دنبال این فکر، بردیا در نیمه های شب به سمت خروجی های آب می رود. او پس از تلاش های بسیار شناکنان، به دالانی سنگی می رسد و بعد وارد شهر بابل می گردد.
در میدان شهر، برخی مردم که از ظلم و ستم پادشاه به ستوه آمده اند؛ جمع شده اند. بردیا، نیز به آنان می پیوندد به همین دلیل توسط سربازان بابلی دستگیر و زندانی می شود. بعد از گذشت هفت شبانه روز، زندانیان را به میدان شهر می آورند. برای از بین بردن معترضان، آتشی بزرگ در میدان شهر تعبیه شده است؛ حاکم بابل، بالشاسر نیز جزء تماشاگران این صحنه است. بعد از این که چند نفر از زندانیان به درون آتش انداخته می شوند، مردم را موجی از خشونت فرا می گیرد و با سربازان در گیر می شوند. در این شرایط بردیا می خواهد فرار کند؛ اما با دیگر بوسیله سربازان دستگیرمی گردد. در همین حین داریوش سر می رسد و سربازان را از بین می برد. بدین ترتیب بردیا آزاد می شود.
بردیا و داریوش به کمک چند سرباز پارسی دیگر، به سمت یکی از دروازه های شهر می روند. آنها موفق به گشودن دروازه می شوند. البته در این گشودن، نقش بردیا از همه پررنگ تر است. بالاخره سپاه پارسی همه شهر را به تصرف خود در می آورد. بالشاسر کشته می شود. اریکشاد که یکی از محافظان بالشاسر است، ناپدید می گردد. بردیا مسوول رسیدگی به اسبان، و داریوش مسوول امور حرامسرای می گردد.
بدین ترتیب پارسیان شهر را سر و سامان می دهند. از جمله کارهایی که کوروش انجام می دهد؛۱- آزادی عمومی همه مردم.۲- تقسیم خزانه به صورت مساوی.۳- بخشش همه مالیات ها.۴- آزادی و شرایط انتقال یهودیان به زادگاهشان. در یکی از همین روزها کامبیز، برادر بردیا از همدان می رسد تا حاکم بابل شود. بدین ترتیب بردیا که ولیعهد کوروش است، باید به پایتخت یا پاسارگاد برود. کوروش نیز برای سرکوبی قوم ماساژت تورانی می رود.
به همین دلیل بردیا و داریوش و چند نفر سرباز دیگر از بابل خارج می شوند. آنان در مسیر، در حالی که بردیا به شدت بیمار است؛ به قبیله ای می رسند. در این قبیله، زنی بیوه به نام بهار از بردیا مراقبت و پرستاری می کند. این امر، موجب پدیدآمدن عشق بین آنها می گردد. از آن جایی که رسم این قبیله این است؛ زن باید پس از مرگ شوهرش، با برادر شوهر خود ازدواج کند. بردیا به همراهی بهار از آن جا فرار می کنند. اما افراد قبیله که متوجه فرار آنان می شوند، بردیا و افرادش را تعقیب می کنند. در مسیر تعقیب و گریز بهار که بر ترک اسب بردیا است، با اصابت تیری از دست می رود.
آنها بعد طی مسافت بسیاری به همدان می رسند و آژتیاگ که پدربزرگ کوروش می باشد؛ ملاقات می کنند. آژتیاگ در جعبه ای که نزدیک تختش است، با مار سیاه رنگی بازی می کند. او به بردیا و داریوش، پسری به نام گئومات را نشان می دهد؛ که بسیار شبیه بردیا است. آنها پس از این دیدار به سمت ری حرکت می کنند. بردیا و دیگران در راه ری، شب را در کاروانسرایی می مانند. اما در اتاق بردیا پیرمردی دیده می شود که بردیا متوجه آن می گردد. به همین دلیل آنان به دنبال پیرمرد می گردند، ولی او را پیدا نمی کنند. با کاروانسرادار اتاق را بررسی می کنند؛ اما ظاهراً همه چیز مرتب می باشد. در همین حال کاروانسرا دار روی تختخواب دراز می کشد، اما از درد به خود می پیچد و جان می سپارد. داریوش با بررسی تختخواب، متوجه سوزنی سمی در آن می شود.
سرانجام آنان به ری می رسند و نامه کوروش را به موبد مسمغان می رسانند. مسمغان نیز سه نامه را که دو تایش برای بردیا و یکی برای داریوش است؛ به آنها می دهد. یکی از نامه های بردیا از جانب کوروش است: که به مرزهای ماوراءالنهر رسیده است و حکم ولیعهدی بردیا را به تمام سرزمین ها ابلاغ نموده است. نامه دوم از طرف مادر بردیا که چشم به راه او است. نامه داریوش نیز از جانب پدرش ویشتاسب است که او را فراخوانده، چون بیمار است.
بدین ترتیب بردیا و داریوش از هم جدا می شوند. بردیا، در اواخر بهار به پاسارگاد می رسد و مادرش کاساندان و خواهرش آتوسا را می بیند. در پاسارگاد مشغول ساختن مقبره کوروش هستند.کارهایی که بردیا در این روز ها انجام می دهد؛ سوارکاری و ماهیگیری با خواهرش، و سرکشی به پروژه ساخت مقبره. در همین حال نامه از داریوش می رسد که حال پدرش بدتر شده است. از کوروش نیز خبر می رسد که در حال ساختن سدی از ساروج، آهن و سنگ است؛ تا نفوذ بیگانگان از ایران کم شود.
اواخر تابستان کار ساختن مقبره تمام می شود. از کوروش نامه می رسد، که به سختی زخمی شده است. چند روز بعد این نامه، کوروش در می گذرد. مراسم تشییع جنازه کوروش برگزار می گردد و برادر بردیا (کامبیز) می آید. کامبیز که دو نفر( آژتیاگ و گئومات ) همراهش هستند، به اتاق بردیا می آیند. آنها به بردیا حمله ور می شوند و با سوزنی آغشته به سم، او را می کشند.
بردیا، بعد از این اتفاق بیدار می شود و می بیند؛ در لانه سیمرغ است. اما تنها چیزی که همراهش است یکی از نامه های کوروش می باشد. سیمرغ برای بردیا تعریف می کند؛ کامبیز پادشاه می شود ولی حکومتش آن چنان دوامی نمی یابد و می میرد. آژتیاگ، توسط نیش یکی از مارهایش کشته می شود. داریوش که متوجه می گردد، گئومات بردیای دروغین است. به همین دلیل داریوش قیام می کند و او را از بین می برد و با آتوسا ازدواج می کند.
سیمرغ در حالی که بردیا بر پشتش است، به پرواز در می آید. آنان ابتدا از بیابانی عبور می کنند سپس به کوهستانی می رسند، و وارد یکی از کوه هایش که به شکل سر پرنده است؛ می شوند. بردیا، نامه کوروش را در کتاب کهن می گذارد و سیاوش نیز خنجر به دست سوار سیمرغ می شود. ماگوی جادوگر یا اریکشاد بر فراز کوه منتظر است؛ سیمرغ چند صاعقه بر او می فرستد. آن ها، از کوهستان به جنگلی می رسند. آن ها وارد دره ای که معبدی پر از جواهر را در خود جای داده، می شوند. آن ها اردشیر را که خنجر به دست است، با خود بر می دارند.
بدین ترتیب بردیا، سیاوش و اردشیر نوجوانان و قهرمانان امروزی در مجموعه ̎ پارسیان و من̎، سوار بر سیمرغ به کوه دماوند می رسند. در اطراف کوه، صدها دختر و پسر نوجوان دیگر نیز با خنجرهایی به دست منتظر هستند. آنها فرود می آیند. سیمرغ اندازه اش آن قدر بزرگ می شود که کوه دماوند را از جایش برمی دارد. زیر کوه دماوند، حفره هایی برای گذاشتن خنجرها و کتاب تعبیه شده است. همه نوجوانان خنجرهایشان را در جایگاهش قرار می دهند؛ بردیا نیز کتاب را در جایگاهش می گذارد.
با گذاشتن خنجرها و کتاب، صدای باز شدن قفلی می رسد که سراسر زمین را به لرزه می اندازد. سیمرغ، کوه دماوند را سرجایش می گذارد. اریکشاد یا گوی آتشین به آنان نزدیک می گردد. در همین حال از میان امواج دریاچه، نوزادی پا به ساحل می گذارد. او با هرگام دو سال بزرگ می شود؛ زمانی که بیست گام برمی دارد، در برابر گوی آتشین قرار می گیرد و آن را به میان صخره ها پرتاب می کند. با اشاره این مرد که سوشیانت نام دارد، قسمتی از خاک بالا می آید و دروازه های ورجمکرد گشوده می شود.
به دنبال گشوده شدن ورجمکرد، لشکری از زنان و مردان مسلح از دل خاک خارج می شوند: هوشنگ، تهمورس، اردشیر بابکان، فریدون، کاوه، رستم و غیره. از میان غاری بزرگ، آژی دهاک نمایان می گردد، که هرچه نیزه و شمشیر در بدن او فرو می کنند؛ اما آسیب ناپذیر است. آژی دهاک به سمت سوشیانت می رود، او با گرز گاوسر خود، سه بار بر سرش می کوبد؛ آژی دهاک به هزاران تکه تقسیم می شود. از هر تکه اش موجودی پلید شکل می گیرد. دو لشکر خوبی و شر در برابر همدیگر قرار می گیرند. در همین حین اریکشاد خودش را به شکل ماری عظیم الجثه تبدیل می کند، و در برابر سیمرغ قرا می گیرد. نتیجه نبرد آنها، پیروزی سیمرغ و لشکر ورجمکرد است. سیمرغ که لحظات پایانی عمرش است، به دختران و پسران نوجوان می گوید: اینک همه شما، سیمرغ هستید، رستاخیز فرا رسید. سیمرغ می میرد و زلزله دوباره شروع می شود. آسمان به دو پاره تقسیم می گردد و خورشید و ماه درکنار هم قرار می گیرند. نوری عظیم از پس پرده های آسمان، سرتاسر زمین را فرا می گیرد.

۲ـ ۲. پیشینه مکتب اسطوره شناسی، آرای یونگ و الیاده

اولین کسانی که به اسطوره شناسی توجه نمودند، فیلسوفان سده های دوم و سوم قبل از میلاد بودند. رشد فلسفه در یونان باستان، باعث رشد تفسیرهای تمثیلی اسطوره گشت؛ مخصوصاً فردگرایی نیز منجر به بازکاوی اسطوره ها شد. (اسماعیل پور،۴۴:۱۳۹۱-۴۶) اسطوره، مورد توجه آرای «و.وونت۱»، « ج.ج.باخوفن۲» قرار گرفت و با آثار « دورکیم۳» (۱۸۵۷-۱۹۱۷) به عنوان مکتب جامعه شناسی فرانسوی رشد کرد. آنها می اندیشیدند؛ اسطوره، بیان نمادین زیر ساخت های اجتماعی و اندیشه مشترک در منابع باستانی است. البته این نظریه، بیشتر اجتماعی خوانده شده است. بدین ترتیب نظریه پردازان این مکتب معتقد بودند: محتوای اسطوره ها و آیین ها، بازتاب واقعیات اجتماعی و فرهنگی است.(بهار،۳۵۸:۱۳۸۱-۳۶۰) به همین دلیل ارتباط نزدیک و ناگسستنی، میان تجارب دینی و اساطیری یک قوم با حقایق اجتماعی وجود دارد.
دورکیم و دیگر نظریه پردازان این مکتب، در این اندیشه افراط کردند، و گمان بردند تجارب دینی و اسطوره ای، تنها معرف نمادین تجارب اجتماعی است. دانشمندان در عصر حاضر چنین دیدگاهی را رد می کنند. هر چند بعد اجتماعی اساطیر یکی از عوامل مهم، در تحلیل اسطوره ای می باشد؛ اما آن را تنها عامل نمی شناسند. به هر حال پدید آمدن این دیدگاه، در زمینه روش شناسی علم اساطیر پیشرفت بسیار مهمی بوده است.
در زمانی که دورکیم و همکارانش ابعاد اجتماعی اساطیر را مورد بررسی قرار می دادند؛ فروید و یونگ پژوهش های خود را، در زمینه روانکاوی تحلیلی با اسطوره شناسی مرتبط ساختند. ̎ زیگموند فروید۴ ̎

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی اکوان دیو Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ناخودآگاه، کهن الگوها، خودآگاهی، ناخودآگاه جمعی