پایان نامه با واژگان کلیدی نيروي، اشيا، قدرت،

دانلود پایان نامه ارشد

کرد بلکه شاهد ضمانت نظم و نظام جهاني بود. بنابراين، اين نگرش، جبرگرايي346 نيست زيرا قدرت زنده، عليرغم تمام نظريه پردازي ها، دائما موقعيت محوري خود را حفظ مي کند. سازگاري با قانون و پيروي از آن، مستلزم يک نيروي حياتي است که هدفي را تحقق مي بخشد نه مستلزم هرگونه ضرورت نسنجيده. اين را ديکه347 مي خواندند چنانکه در هند، ارته مي ناميدند؛ اما مسير آن، چرخ? فرايند طبيعي است: به گفت? هراکليتوس، “خورشيد از حدود خود تجاوز نخواهد کرد؛ اگر چنين کند، ارينيان348، نديمه هاي انتقام جوي عدالت، او را گير خواهند انداخت”.349 به همين صورت، سوفوکلس350، تسليم پرهيزکارانه را به قانون تقديم مي کند:
بخت من، همچنان هدايت کند
زندگي بيگناه را و پرواز کند
بي احترامي در قول يا فعل
تا همچنان از قوانين مقدر شده در بالا پيروي کند
که زادگاه شان، آسمان ملکوتي درخشان است.
آنها هيچ تولد فناشونده اي ندارند،
نياشان، تنها کوه المپ است:
آنها هرگز در سرماي فراموشي نخواهند خفت،
خدا در آنها قوي است و پير نمي شود.351
آخرين فرد از نسل تراژدي نويسان يعني اوريپيدس352، طرفدار هر گونه شک و ترديد و دوست هر گونه آشوب و بلوا، اين نيايش به نحو حيرت انگيزي آرام و صميمانه را در دهان هکوباي353 خود مي گذارد:
تو اي پاي? ژرف جهان و عرش بلند،
بالاي جهان، هر کس تو هستي، ناشناخته
و گمان سخت، زنجير? اشيايي که هست،
يا دليل دليل ما؛ خدا به تو
من مدح و ثناي خود را بلند مي کنم، در حالي که جاد? ساکت را مي بينم
که عدالت را مي آورد پيش از آنکه قدم در مسير پايان نهاده شود
براي تمام چيزهايي که نفس مي کشند و مي ميرند.354
تاملات اولي? يوناني، که در صدد کشف يک ارخه355 (يک وحدت اوليه و قدرت اوليه در يک شخص) برآمد، در نهايت به يک قانون غيرشخصي، زنده از جانب خدا و کيهاني پي برد. امر الوهي، ??? ??????، بيش از پيش، جاي خدايان را گرفت. پس از اين، رواقيون، آخرين نتيجه را گرفتند: Heimarmene يعني آنچه تخصيص داده مي شود يا سرنوشت، لوگوس و خرد کيهان است که تمام چيزها موافق با آن، پيش مي روند. کليانتس356 به درگاه پپرومن357 مقدر شده دعا مي کند. اما حتي اين برداشت از ايد? سرنوشت، همانند ضرورت در کلام تراژدي نويسان و فلاسف? پيش از سقراط، تجريد کمي داشت. با اين حال، جوهر? جهان ، همواره قدرت است اما اينک، يک قدرت فطري و کامن است؛ يک روح جهاني يا به عبارت بهتر، يک “جسم سيال” که در درون جهان، ساکن است، “خصوصيت و ماهيت امور الوهي، که در جوهر? عناصر مختلف، منتشر است”.358 نهايتا همزمان با عصر ژوليان کافر359 ، قدرت الوهي و ضرورت آفرينش گر طبيعت، مطلقا يکي بودند: “گفتن اينکه خدا روي خود را از شر برمي گرداند شبيه اين بيان است که خورشيد خود را از نابينا پنهان مي کند.”360

4.برداشت نظري از قدرت که تاکنون ارائه شد، داراي يک ويژگي به نحو بارزي کيهان شناختي است؛ اما مفهوم و اهميت روان شناختي نيز دارد. قدرتي که در درون انسان عمل مي کند، قدرت خاصي به حساب مي آيد که در يک رابط? ويژه با دارند? آن، به هستي خود ادامه مي دهد نه “روح” او در معنايي که براي ما مانوس است. اين، قدرت خود اوست گرچه با اين وجود، برتر از اوست.
مويرا361 پيش از آن که نيروي سرنوشت شود، بخت شخصي انسان بود و اين امر حتي تابه امروز در ميان يونانيان امروزي به عنوان ميرا362 باقي مانده است. Hamingjaدر ميان آلمان ها نيز روح نبود بلکه عبارت بود از قدرتي که در انسان و بر وي حکم فرماست. روح به هيچ وجه، يک مفهوم ابتدايي نيست و حتي زماني که ذهن انسان ابتدايي شروع به نظريه پردازي دربار? آن کرد، عموما ايد? روح را درک نکرده بود. ما خود دربار? ويژگي هاي جسمانيمان سخن مي گوييم و هرگاه بخواهيم مي توانيم اين ويژگي ها را “به اثبات برسانيم”. اما از سوي ديگر، آنچه را که ما مطلقا شخصي و مربوط “روح” قلمداد مي کنيم، از نگاه انسان ابتدايي، امري عملا ذاتي انسان و البته برتر از او و در هر حال، متمايز از او به نظر مي رسد. سرخپوست، بر اساس تصورات خودش و تصورات ما، ممکن است بسيار شجاع باشد اما اگر او جادو و تعويذ جنگ يعني نيروي انباشته به منظور جنگ نداشته باشد شجاعتش هيچ سودي ندارد. هر گونه شيئ مادي يا جسماني مي تواند قدرت را مقيد کند. همين اوضاع و شرايط است که به عنوان “جوهر? روح”363 انجاميده است.364 متمايز کنند? تمام اين مفاهيم با روح اين مطلب است که قدرت، غير شخصي است با اينکه ممکن است فردي حجم کمتر يا بيشتري از آن را داشته باشد و نيز آن را از دست بدهد يا بدست آورد؛ به تعبير ديگر، قدرت مستقل از انسان و برتر از اوست.
در جهان يوناني – مسيحي مشاهده مي کنيم که مفاهيم قدرت، به لحاظ نظري، از رهگذر مفهوم نوما365 به مفهوم قدرت واحد تغيير شکل مي دهد. قبلا رواقيون، روح فردي366 را، که از دل به عنوان مرکز، بر کل بدن حکومت مي کند، در همان طبق? روح جهاني367 قرار داده بودند؛ روحي که به عنوان قدرت، در تمام اشيا سرازير مي شود: نوماي انساني از همان گون? نوماي جهان است. بر اين اساس، ايد? ابتدايي قدرت، به همراه مفهومِ به همين اندازه ابتدايي نفس روح يا مفهوم جوهر? نفس روح،368 در يک نظريه متحد شدند.
در آيين گنوسي و نيز از ديدگاه پولس قديس، نوما به همراه روان369 و قدرت الوهي، اصل حيات انسان است که از بيرون در انسان نفوذ مي کند و او را به يک انسان روح دار370 يا معنوي371 نبديل مي کند. اما پولس قديس، ايد? “جسم سيال” غير شخصي الوهي را اندکي تغيير داد و آن را بواسط? اتحاد با مسيح محدود کرد: “خداوند روح است.”372 از سوي ديگر، به باور فيلون373، نوما که از مقام الوهيت صادر مي شود غير شخصي باقي مي ماند گرچه از نظر وي و نيز رواقيون متاخر، نوما در مقايسه با روان و جسم، قدرتي است برتر از انسان.
اما با وجود يکي دانستن امر روحاني374 و امر غير مادي375 که در فلسف? افلاطون ريشه دارد، از نظر کفار، نوما درست به همان ميزان کم، صرفا روحاني (به تعبير ما ) بود که در نگاه مسيحيان بود. نام گذاري آن به جوهر? روح همواره بسيار فراتر از يک نام محض بود. براي مثال، در عهد جديد، نوما همانند نوعي جسم سيال، انتقال پيدا مي کند چنانکه ديگر نيروهاي روان شناختي چنينند: کاريس376، ديناميس377 و دوکسا378.379 آنها از خدا به سوي انسان سرازير مي شوند و عبارات دعاي برکت، کاريس الهي را منتقل مي کند. مي توان اين را به لطف الهي380 ترجمه کرد گرچه آن را بايد قدرتي فهميد که سرازير و جذب مي شود نه سرشت دوستانه يا لطف. اين نيرو، انسان را قادر مي سازد معجزات انجام دهد: استيفان381 که مملو از کاريس و ديناميس، “فيض و قدرت شده، آيات و معجزات عظيمه در ميان مردم از او ظاهر شد”.382 کاريس، کاريزماها383 يعني عطاياي فيض را در پي دارد. اما اينها، عطاياي بخشندگي الهي نيستند، چنانکه شايد عقل مدارانه آن ها را اين گونه تفسير کنيم، بلکه پيامدهاي قدرت الهيند. اصطلاحات مسيحيت باستان، اين مفاهيم را جاوداني مي سازد: در عشاي رباني، مسيح با نيروهايش، نومايش، دوکسا يا ديناميس خود ظاهر مي شود.384 “جلال”385 در انجيل يوحناي قديس، بار ديگر، نوعي تغيير شکل انسان است که از طريق القاي نيروي الهي رخ مي دهد؛ و چنانکه وتر386 به درستي تاکيد مي کند: “زماني که نويسندگان کلاسيک، براي مثال، به شناخت387 ديني، کاريس يا دوکسا اشاره مي کنند، چه کسي حس نمي کند که اين طنين هاي اوليه (از ايد? قدرت ) بارها از آنها منعکس مي شود؟”388
نه تنها نيروهاي “رواني” انسان ها، بلکه افعال، انديشه ها و اصول اخلاقي آنها نيز به عنوان مخزن قدرت نمايانده مي شود که عمدتا از حامل آن، مستقل است. من در اينجا به مفهوم تزاروس389 اشاره مي کنم که در نتيج? آن، افعال فزاينده و متراکم، نيرويي را تشکيل مي دهند که به نفع انجام دهنده و البته نهايتا به نفع شخص ديگر اثر بخش است؛ بر اين اساس، خزان? لطف، که بواسط? شايستگي مسيح و قديسان، انباشته شده، نيرويي زنده است که به نفع کليسا، “کار مي کند”. بي ترديد، مدتهاست که پيوند ميان قدرت و مسيح تاريخي، در اينجا واهي و فريبنده شده است؛ فراموش شده که خدا، روح است و نيروي مسيح در ميان مومنان، توزيع شد.
در هند، مفهوم تزاروس، کاملا غيرشخصي است؛ کرمه390 همزمان قدرت، قانون و تزاروس است: “انسان، نه در آسمان ها و نه در ميان دريا، و نه حتي اگر در شکاف کوه ها پنهان شود، از نيروي کرمه فرار نخواهد کرد”. بر اين اساس، عمل به يک سازوکار غيرشخصي تبديل شده است؛ و ارزش انساني به عنوان مجموع کرم? مطلوب و نامطلوب (نوعي ارزش مادي) برآورد مي شود که مي تواند به ديگران انتقال يابد.391

5.در هند، يکسان سازي بزرگ که حرف آخر در نظري? قدرت است کامل شده است: يگانگي نيروي انساني و کيهاني، يکي دانستن روان شناسي و کيهان شناسي. جوهر خود و جوهر همه، يکي و يکسانند و جدايي آن ها، صرفا موقتي و اساسا برداشت غلط است. آتمن، که در اصل به عنوان نفس روح، ابتدايي ترين جوهر? روح بود، در نظري? اوپانيشادها به يک نيروي دروني و حالّ تبديل شد که در سکوت عمل مي کرد و با قانون سازگاري داشت: “اگر قاتل فکر مي کند که اوست که مي کشد و مقتول فکر مي کند که مقتول است، هر دو نمي فهمند؛ نه اولي، قاتل است و نه دومي مقتول. آتمن در دل هاي مخلوقات، آرميده است: ظريف تر از ظريف و عظيم تر از عظيم. کسي که از اميال رهاست و بدون دغدغه، عظمت آتمن را با لطف آفريدگار مي بيند. او در حالي که نشسته، گم مي شود؛ در حالي که لميده، به همه جا مسافرت مي کند؛ چه کسي غير از من مي تواند اين خدا را بشناسد ؛ خدايي که در حالت شور و خلس? متغير است؟”392
از سوي ديگر، برهمن که در اصل نيروي کلمه است، آن چنانکه خود را براي برهمنان در گفته هاي مربوط به قرباني و نيز براي خوانندگان آن ها آشکار مي سازد، به عنواني براي نيروي کيهاني تبديل شد. اما آتمن و برهمن، دست آخر، يکي هستند: اينجا، آنجاست و آنجا، اينجا ؛ کسي که tat tvam asi يعني “آن، تو هستي”، را مي فهمد تنها يک نيروي همه شمول را مي شناسد. و اين گونه بود که ايد? اوليه و عميقا تجربي قدرت، به تدريج توسعه يافت و به وحدت گرايي ديني تبديل شد.

فصل سوم: اشيا و قدرت
1.ما انسان هاي مدرن، خود را عادت داده ايم به اينکه اشيا را صرفا اموري بي روح قلمداد کنيم که به دلخواهمان با آن ها رفتار مي کنيم. فقط يک شاعر است که حامي اشيا است:
از صميم قلب، به آواز اشيا گوش فرا مي دهم.
لمس شان کن-چقدر خشک و خاموشند!
تو هم? اشياي مرا مي کشي.393
دراينجا، بارديگر، فيلسوف نسبت به نيروي اشيا حساس است؛ اشيايي که، به رغم آن “فقدان قدرتي که از دوران يوناني ها براي شان رخ داده است”394، حيات خاص خود را دارند؛زيرا تاکيد شايع بر امر روحاني و دروني، در مقابل امر صرفا نهادي (روح انگاري395)، کيش شخصيت396 و در نهايت ماشين آلات امروزي، اشياي زنده و “خودپويا” را به موادي صرفا بي روح تبديل کرده است.
بر عکس، از نگاه انسان ابتدايي، اشياي حامل قدرت اند و مي توانند به چيزي منجر شوند؛ اشيا حيات خاص خود را دارند که خود را، بار ديگر، تماما به صورت عملي، آشکار مي سازد. براي مثال، يک سياه پوست آفريقايي، طي سفري مهم، گام بر سنگي مي گذارد و فرياد مي کشد: “وه! آيا تو آنجايي؟” و بعد آن سنگ را با خود مي برد تا برايش شانس بياورد. به عبارتي، اين سنگ، غير مستقيم مي فهماند که نيرومند است. يا يک مرد عضو قبيل? ايوي397 در غرب آفريقا، وارد سرزمين بکري مي شود و يک تکه آهن پيدا مي کند؛ پس از بازگشت به خانه، بيمار مي شود و کاهنان توضيح مي دهند که يک ترو398 (يک موجود الهي)، دارد نيروي خود را در آهن نشان مي دهد و در آينده بايد اين آهن را پرستيد.399 بر اين اساس، هر شيئي مي تواند يک حامل قدرت باشد و حتي اگر خود آن شيء، نشانه اي از تاثيرگذاري اش نداشته باشد کافي است که کسي به آن بگويد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی وحدت وجود Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نيروي، فتيش، اشياي