پایان نامه با واژگان کلیدی نهج البلاغه

دانلود پایان نامه ارشد

هم مي آيد. سجع در كلام بيان به حدي است كه چنانچه آمد برخي مغرضان را مجال اشكال تراشي فراهم آورد و ابن ابي الحديد را به دفاع از بنيانگذار فصاحت در قريش وا داشت، و صفحاتي را در باب جواز گفتن كلام مسجوع اختصاص داد. وي در جايي كه واژه مورد استخدام امام را با آن ضبط نمي شناسد، با زيركي دليل آن استعمال خاص را در سجع كلام مي يابد؛ به عنوان مثال، در سخن حضرت :”وَ لَحِظُوا الخَزرِ و اطعنوا الشزر “. ضمن بيان معناي واژگان درباره “الخزر” و شكل آن مي گويد: و الذي أعرفه “الخزر” بالتحريك،… فإن كان قد جاء مسكناً فتسكينه جائز للسجعة الثانية، و هي قوله: “و اطعنوا الشزر”.(هاشمي؛1384: 5/137)
3- ازدواج بين دو لفظ
ازدواج در علم بديع تجانس و تناسب دو واژه كنار هم، در وزن و روي است (همان؛ 351)؛ مثل آيه”وَ جِئتُكَ مِن سَبَا بِنَبَإ يَقِينِ”(نمل/22). برخي آن را همان مزاوجه دانسته اند، و آن هم شكل ساختن دو لفظ به وسيله ابدال يكي از حروف است؛ مثل اين گفتار:”لِيُرجِعَنَّ مَأزُورَاتِ غَيرَ مَأجُورَاتِ”.(يعقوب؛ 1427: 1/377) و چنانكه خواهد آمد، گويي ابن ابي الحديد نيز ازدواج و مزاوجه را يكي گرفته است، البته بدون اينكه نياز باشد لزوماً حرفي در اين ميان تغيير يابد؛ اما نمونه هاي اين باب از علم بلاغت در نهج البلاغه: در شرح قول علي(ع)”… فِي مَعَادِنِ الكَرَامَ?ِ وَ مَمَاهِدِ السَلَامَةِ…”(خطبه/96) ابن ابي الحديد چنين مي گويد: و لما قال: “في معادن”، و هي جمع معدن، قال بحكم القرينة و الازدواج: “و مماهد”، و إن لم يكن الواحد منها ممهداً، كما قالوا الغدايا و العشايا، و مأجورات و مأزوات و نحو ذلك. (ابن ابي الحديد؛ 1426: 7/52). در اينجا تغييري در جمع مهد صورت گرفته و به طريق ممهد جمع بسته شده تا ازدواج و قرينه حفظ شود. ابوالحسن الرضي در تعليقه اش بر اين فراز خطبه شقشقية:”فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبَ الصَعْبَةَ، إنْ أشْنَقََ لَهَا خَرَمَ، وَ اِنْ أسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ…”.(خطبه/3) به همين مسأله اشاره دارد: امام به جاي “أشنقها” به اين دليل فرمود: “أشنق لها” كه آن را مقابل “أسلس لها” قرارداد، و اين نيكو و پسنديده است؛ چه تازيان، آنگاه كه قصد ازدواج در خطابه كنند، اين چنين مي كنند.(همان؛ 1/170)
حضرت در آغاز نامه 31 خطاب به فرزند خويش مي فرمايند: “مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ”. ابن ابي الحديد حذف ياء در الفان را – كه “الفاني” بوده است- چنين توضيح مي دهد: “حذف الياء ها هنا للازدواج بين “لفان و الزمان” سپس بلا فاصله مي گويد: چون امام بر “لفان” وقف كرده است، و در وقف بر اسم منقوص جايز است لام – كه ياء است – حذف شود يا نه، و اثبات ياء بهتر است، و اگر لام ياء نباشد، هر دو وجه جايز است، اما اسقاط ياء افضل است.(همان؛ 16/42)
4- لزوم ما لا يلزم
لزوم ما لا يلزم – كه در دو بيت شعر يا بيشتر، و دو فاصله نثر يا بيشتر از آن اجرا مي شود – آن است كه حرف پيش از حرف روي در شعر يا پيش از آخرين حرف فاصله در نثر، در هر دو مساوي باشد؛ به گونه اي كه قواعد علم قافيه آن را نمي طلبد.( همان: 1/140) از نامهاي ديگر آن “التزام” و “اعنات” است؛ از آن جمله است سخن خداي متعال:”فَاِمَّا اليَتِيمَ فَلَا تَقهَر وَ اِمَّا السَائِلَ فَلَاتَنهَر”(ضحي/10-9) راء در اين دو آيه شريفه به منزله روي است و آمدن هاء لازم نبوده است، و آوردن آن از باب لزوم ما لا يلزم است. سخندان اين باب از بديع را در كلامش به كار مي برد تا تأثير موسيقيايي كلامش افزون گردد، و بر مهارت زباني اش دلالت كند. از جمله كساني كه بسيار در اين امر مهارت داشت، ابو العلاء المعري است كه ديوان بزرگي به نام لزوم ما لا يلزم يا لزوميات دارد، نيكو و با كفيت. (يعقوب؛ 1427: 7/529) ابن ابي الحديد بابي را تحت عنوان”با ب لزوم ما لا يلزم و ايراد أمثلة منه” باز مي كند، و توضيحات جامعي در آن مي آورد. نمونه اين قاعده خطابه در نهج البلاغه در سخن اميرالمؤمنين(ع) است كه فرمود:”فَإنَّهُ اَرْجَحُ مَا وُزِنَ وَ اَفضَلُ مَا خُزِنَ”.(خطبه/2) ابن ابي الحديد مي گويد: و قوله(ع): “وزن”و “خزن” بلزوم الزاي، من الباب المسمي لزوم ما لا يلزم، و هو أحد انواع البديع، و ذلك أن تكون الحروف التي قبل الفاصلة حرفاً وحداً، هذا في المنثور، و أما في المنظوم فأن تتساوي الحروف التي قبل الروي، مع كونها ليست بواجبة التساوي.( ابن ابي الحديد؛ 1426: 1/140)
5- مقابله
مقابله يكي ديگر از موارد بديع است كه در كلام علوي مي توان ديد، و ابن ابي الحديد در شرح خود، به بهانه سخن امام:”اَلسَّبَقَةُ الجَنَةُ وَ الغَايَةُ النَّارُ”، بابي خاص را تحت عنوان “استطراد بلاغي في الكلام علي المقابلة” به اين صناعت ادبي اختصاص داده است.(همان؛ 2/83) مقابله از محسنات معنوي بديع، آن است كه دو يا چند معناي موافق و هماهنگ ذكر شود، سپس معاني مقابل آن به ترتيب آورده شود(هاشمي؛ 1378 : 369) در مقابله ممكن است الفاظ مقابل ضد خود قرار گيرند، و يا لفظ مقابل ضد نباشد. اما ابن ابي الحديد معتزلي در اينكه مقابله در ضد و غير ضد هر دو باشد، اشكال مي كند، و اعتقاد دارد تقسيم مقابله به مقابله شيء به ضد و غير ضد – كه ابن اثير مي گويد- صحيح نيست، بلكه حتماً بايد ضد باشد و يا آنچه بر سبيل آن جاري است. ابن ابي الحديد، پس از رد قول صاحب مثل السائر، مي گويد: وَ قَد بَانَ الاَنَ أن التَقسِيمَ الأوَّلَ فَاسِدَ ، وَ أنَّهُ لَا مُقَابِلَةَ إلَا بِينَ الاضدَادَ وَ مَا يَجرِي مَجرَاهَا. از كلام امير است كه:” اَلسَّبَقَةُ الجَنَةُ وَ الغَايَةُ النَّارُ” شريف رضي به اين نكته اشاره مي كند كه ميان”السبقة و الغاية”، مخالفت بين دو لفظ به خاطر اختلاف معناي شان به كار رفته است.(خطبه/28)
6- جناس
كلام به جناس آوردن از ديگر بلاغت هاي علوي است، جناس از مهمترين انواع محسنات لفظي همانند دو لفظ در گفتار و ناهمانندي آنها در معناست.(هاشمي؛ 1427: 343) جناس انواعي دارد. از نمونه هاي جناس تام در نهج البلاغه واژه “شاخص” در اين كلام در وصف دنياست:”فَالبَصِيرُ مِنهَا شَاخِصٌ، وَ ألأعمَي إلَيهَا شَاخِصٌ”(خطبه /133). ابن ابي الحديد مي گويد: فأما قوله… فمن مستحسن التجنيس، و هذا هو الذي يسميه أرباب الصناعة الجناس التام.(ابن ابي الحديد؛‌ 1426 : 8/210) وي در تطبيق آن بر كلام مي گويد: شاخص اول راحل و کوچنده است، و شاخص دوم از “شخص بصره” گرفته شده است؛ يعني كسي كه رو در روي چيزي چشمانش را باز كرده به آن خيره نگاه مي كند و پلك نمي زند. همانند تمام در لفظ و ناهمانند تمام در معنا. ابن ابي الحديد به همين مناسبت فصلي گسترده را به جناس و انواع آن اختصاص مي دهد.(همان؛ 211)

فصل پنجم
بلاغت در خطبه هاي 219-197 نهج البلاغه
5- 01 خطبه 197
5- 1- 1 موضوع : و من كلام له (عليه‏السلام) ينبه فيه على فضيلته لقبول قوله و أمره و نهيه‏
قسمت اول: وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ(ص)- أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ- وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ بِنَفْسِي فِي الْمَوَاطِنِ- الَّتِي تَنْكُصُ فِيهَا الْأَبْطَالُ- وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الْأَقْدَامُ نَجْدَةً أَكْرَمَنِي اللَّهُ بِهَا- وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي- وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفِّي فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي ((از اصحاب محمّد(ص) آنانى كه نگهبانان اسرار اويند مى‏دانند كه من هرگز لحظه‏اى از فرمان خدا و پيامبرش سرپيچى نكرده‏ام، بلكه در موقعيّتهايى كه دليران در آن پشت مى‏كنند و گامها در آن واپس مى‏رود با او مواسات كردم، و اين به سبب شجاعتى است كه خداوند مرا به آن گرامى داشته است. پيامبر خدا(ص) هنگامى كه قبض روح شد سرش بر سينه من بود، جانش بر روى دستم جريان يافت و آن را بر چهره كشيدم)).
لغات:
1-
* الْمُسْتَحْفَظُونَ : نگهبانان اسرار
* الْأَبْطَالُ : دليران

سيماي ادبي:
خلاصه خطبه مذكور اين است كه اميرمؤمنان(ع) به منظور اين كه شنوندگان را نسبت به اوامرى كه صادر مى‏كند مطيع و فرمانبردار سازد، مراتب شرف و برترى خود را به شرح زير گوشزد مى‏كند:1- او هرگز و در هيچ لحظه‏اى از آنچه خداوند و پيامبرش دستور داده سرپيچى و نافرمانى نكرده است، و در اين باره به دانش اصحابى كه نگهبانان دينند استشهاد فرموده است، منظور از عبارت الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ اصحاب دانشمند و ديندارى است كه محافظت كتاب خدا و دين از آنان خواسته شده يعنى به نگهبانى آنها گمارده گرديده‏اند و اسرار قرآن و سنّت به آنها سپرده شده است.
2- ديگر مواسات آن حضرت با پيامبر خدا(ص) در فدا كردن جان خويش است، و اين منقبتى است كه اختصاص به آن حضرت دارد، و در موارد متعدّد اتّفاق افتاده، كه از آن جمله در جنگ احد است و اين هنگامى بود كه اطرافيان پيامبر(ص) آن حضرت را رها كرده و فرار اختيار كرده بودند، و على(ع) همچنان در كنار پيامبر(ص) ايستاده و پايدارى مى‏كرد. موقعي که مي گويد دليران در آن پشت مي کنند در اينجا پشت کردن کنايه از ترسيدن است. منظور از اين كه فرموده است وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ… تا الْأَقْدَامُ باز هم کنايه از ترس است. فرموده است: نَجْدَةً أَكْرَمَنِي اللَّهُ بِهَا ، نجدت از صفات فاضله‏اى است كه از فروع ملكه شجاعت است و گاهى هم از آن به شجاعت تعبير مى‏شود.
3- در هنگامى كه پيامبر(ص) دعوت حقّ را لبيك گفت علىّ(ع) كارهاى مربوط به آن حضرت را سرپرستى كرد، و امورى را كه تنها به او اختصاص دارد در حال رحلت پيامبر بر عهده داشت، و سر مبارك آن حضرت بر سينه او بود، کنايه از اين است که او نزديکترين فرد به پيامبر بوده، و به همين خاطر موقع شدّت مرض، تكيه‏اش بر او بود، در مورد اين كه جان مقدّس پيامبر(ص) پس از مفارقت از تن، در كف او جارى گشت استعاره مکنيه ميباشد و آن را بر رخسار خود كشيد کنايه از بوسيدن مي باشد ، مراد از جان يا نفس خون آن حضرت است، زيرا نقل شده كه پيامبر اكرم(ص) در هنگام وفات، اندكى خون قى كرد، و علىّ(ع) آن را بر چهره خود كشيد، و اين عمل منافاتى با نجاست خون ندارد، زيرا رواست كه خون رسول اكرم(ص) از عموم اين حكم خارج باشد، چنان كه روايت شده است ابا طيّبه حجّام هنگامى كه پيامبر(ص) را حجامت كرد خون آن حضرت را آشاميد، و پيامبر(ص) فرمود: از اين پس شكمت دردمند نخواهد شد.(بحراني؛ 1374: 3/797 و 803)
قسمت دوم: وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ(ص) وَ الْمَلَائِكَةُ أَعْوَانِي فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الْأَفْنِيَةُ مَلَأٌ يَهْبِطُ وَ مَلَأٌ يَعْرُجُ وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِي هَيْنَمَةٌ مِنْهُمْ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّي حَيّاً وَ مَيِّتاً فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِكُمْ((من غسل او را كه درود خداوند بر وى و خاندانش باد متّصدى بودم،و فرشتگان مرا يارى مى‏كردند،در اين حال خانه و اطراف آن به ناله و شيون درآمده بودند،گروهى از فرشتگان فرود مى‏آمدند و دسته‏اى بالا مى‏رفتند و گوش من از آواى آهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مى‏گزاردند جدا نمى‏شد،تا آنگاه كه او را در آرامگاهش به خاك سپرديم. بنابراين چه كسى به او در حال زندگى و مرگ از من سزاوارتر است)).
لغات:
* ضَرِيحِ : آرامگاه
* الْأَفْنِيَةُ : اطراف و همسايه ها و آشناها
* هَيْنَمَة : آواز آهسته‏اى كه شنيده مى‏شود ليكن فهميده نمى‏شود

سيماي ادبي:
1- همچنين علىّ(ع) به كمك فرشتگان عهده‏ دار غسل جسد مقدّس پيامبر خدا(ص) بود، او بدن مطهّر را مى‏شست و فضل بن عبّاس آب مى‏ريخت، نقل شده است در آن هنگام كه فضل بر روى جسد آب مى‏ريخت، على(ع) چشمان او را با پارچه‏اى بسته بود، از پيامبر اكرم(ص) روايت شده كه به على(ع) فرموده است:”هيچ كس جز تو بر عورت من نظر نمى‏كند مگر اين كه كور مى‏شود” و از علىّ(ع) نقل كرده‏اند كه فرموده است: عضوى از بدن پيامبر(ص) را

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نهج البلاغه Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی تاريكى، ذكر، شماست،، اينها