پایان نامه با واژگان کلیدی ناخودآگاه، مرگ و تولد دوباره، صنایع دستی

دانلود پایان نامه ارشد

«هدايت شدۀ» وي از امكان يكسان سازي بخشهاي تكميلي غرايز ناخودآگاهش محروم شده است. و اين امكانات يكسانسازي تكميلي دقيقاً همان نمادهاي فوق طبيعي هستند كه همه آنها را مقدس ميشمارند. مثلاً امروزه مفهوم واژهي «ماده» يك مضمون ناب زمخت غير انساني و صرفاً عقلاني شده است و مفهوم رواني ندارد با نمايهي باستاني و مادي مادر كبير با توان توصيفش از مفهوم ژرف عاطفي مادر زمين بسیار تفاوت دارد. آن نيروي شگرف عاطفي كه در «پدر ما» بيان مي شده یا «ذهن» كه زماني پدر همگان بود امروزه با عقل يكسان شمرده ميشود و تا به درجهي خود محوربيني انسان تنزل كرده است. اين دو اصل كهنالگويي اساس تضاد نظامهاي شرقي و غربي است. تودههاي مردم و رهبرانشان متوجه نيستند كه ميان اصطلاح مذكر پدر (روح) براي نامگذاري بنيان جهان چنانكه غربيها بكار ميگيرند و اصطلاح مونث مادر (ماده) كه شرقیها بكار ميبرند تفاوت چنداني وجود ندارد. اگر در گذشته اين اصول جزو شعائر احترام برانگيز ديني بودند، دستكم نشان ميدادند براي انسان اهميت رواني دارند. اما امروزه تنها مفاهيمي گنگ ميباشند. هر چه شناخت علمي افزايش مييابد، دنيا بيشتر غير انساني مي شود. انسان خود را جداي از كائنات احساس ميكند، چرا كه ديگر با طبيعت سروكار ندارد و مشاركت عاطفي ناخودآگاه خويش را با پديدههاي طبيعي از دست داده است. و پديدههاي طبيعي هم بتدريج معناي نمادين خود را از دست دادهاند. ديگر نه تندر، آواي خشماگين خداست و نه آذرخش تير انتقام او. ديگر نه رودخانه پناهگاه ارواح است و نه درخت سرچشمهي زندگي انسان. ديگر هيچ غاري ماواي شياطين نيست. ديگر سنگها، گياهان و حيوانات با انسان سخن نميگويند و انسان نيز با آنها سخن نميگويد، چرا كه ميانگارد گفتههايش را نميشنوند. تماس انسان با طبيعت قطع شده است و نيروي عاطفي عميق ناشي از اين تماس كه موجب روابط نمادين وي ميشد از ميان رفته است. نمادها ميكوشند اين فقدان عظيم تماس را جبران كنند. نمادها، طبيعت اصلي ما را با همهي غرايز و شيوههاي ويژهي انديشههايش نشان ميدهند. دريغا كه نمادها محتويات خود را با زبان طبيعت كه براي ما بيگانه و نامفهوم است بيان ميكنند. و ما ناگزيريم زبان طبيعت را با واژهها و كلام عقلاني باب روز كه خود را از بند دوران قديم و راز و رمز ويژهي آن رهانيدهاند بازگو كنيم. امروزه هنگامي كه ما از اشباح و ساير موجودات فراسوي طبيعي سخن ميگوييم، ديگر براي فراخواندنشان بسوي خودمان نيست. شكوه و قدرت اين كلمات از ميان رفته است و ما ديگر هيچ جادويي را باور نداريم. قداست اشياء مذهبي و پايبندي به آنها كاهش يافته. گويي دنياي ما خود را از بند «علقههاي فوق طبيعي» مانند سحر، جادو، همزاد، ساحر، گرگینه، خون آشام، ارواح جنگلي و تمامي موجودات عجيب ديگري كه در جنگلهاي دوران قديم پرسه ميزدند رهانيده است. به بياني دقيقي ديگر دنياي ما از تمامي عناصر خرافي و غير عقلاني پاك شده است. اما در اينكه دنياي دروني ما (نه نمايههاي خوشآيندي كه خودمان در آن مي سازيم) هم خود را از بند تمامي اين خصوصيات دوران قديم رهانيده باشد جاي ترديد است. آيا عدد سيزده براي بسياري از مردم نحس نيست؟ و آيا بسياري از افراد گرفتار پيشداورهاي غير عقلاني، فرافكنيها و پندارهاي كودكانهي خود نيستند؟ اگر واقعگرايانه به ذهن آدمي بنگريم متوجه خواهيم شد بسياري از آثار باقيمانده از دوران قديم هنوز چنان نقش خود را ايفا ميكنند كه گويي از پانصدسال پيش تاكنون هيچ اتفاقي نيفتاده است. درك اين موضوع كه انسان امروزي آميختهيي از خصايص ناشي از تكامل بسيار طولاني روان خود ميباشد بسيار مهم است. و همين درهمآميختگي انسان و نمادهايش است كه مورد بحث ماست و بايد در آن به دقت موشكافي كنيم(یونگ 1961، 135 -138).
پُل زدن میان دو جهان و پذیرفته شدن در جامعه از طریق استفادۀ از «موارد انتقالی» انجام میگیرد. پدیدههای انتقالی در جوامع گوناگون بشری به صورت آیینهای رازآمیز مملو از تجارب دینی یا خلق آثار هنری قدسی با تکیه بر الهامات درونی و مواردی از این دست، به منصۀ ظهور رسیدهاند. از نظر وينيكوت، پديده هاي انتقالي در فضاهاي روانشناختي كه او آنها را «فضاي بينابين» يا «فضاهاي بالقوه» مينامد، قرار دارد. در تحول رواني موفقيّت آميز، اين «فضا» به صورت ميدان همه تجربههاي فرهنگي، از جمله دين در ميآيد كه او آن را با «مهر مادري» هم پيوند ميزند :«در اينجا، وقتي كه وثوق و اعتماد وجود داشته باشد، فضاي بالقوه هم وجود دارد، فضايي كه بصورت ساحت نامتناهي جدايي درميآيد، و اين فضا را نوزاد، كودك و بزرگسال چه بسا به نحوي خلّاقانه با بازي كه بر اثر مرور زمان به صورت لذت بردن از ميراث فرهنگي در ميآيد، پر مي كند». به طور كلي پژوهشگرانی كه تحت تأثير وينيكوت قرار گرفتهاند – و نظر به تداوم شناخته شدن اهميّت عميق كارش، تعداد آنان محتملاً زيادتر خواهد شد – اهميت موارد يا موضوعات انتقالي را از هر نوع كه باشد، از جمله دين، عقيدۀ ديني و هنر دینی را، بيشتر ارج خواهند گذارد. هدف چنين پژوهشگرانی اين خواهد بود كه استعداد طبيعي و خدادای در زمينه تحول بخشيدن به موضوعات انتقالي راشکوفا سازند تا خود تكيهگاه خويش براي پل و پيوند زدن بين جهان رواني و اجتماعي باشند. اين پل و پيوندزدن، تا حدودي از بازيكردن ناشي ميشود، يعني نوعي فعاليّت كه وينيكوت تلاش نظريهپردازانه معتنابهي دربارۀ آن به خرج ميدهد. فعاليّتهایی مانند هنر دینی(قدسی) و شعائر و تجربه ديني که در مرحله بينابين واقعيّتهاي دروني و بيروني قرار دارد. پدیدههای انتقالی را در فضای هنری به صورت مفاهیم نمادهای نقش شده در آثار هنری قدسی به وفور میتوان مشاهده کرد. همبستگي بين هنر دینی و عملكرد ديني نیز زمينهاي است كه به مدد كاربرد نظریات روانشناسی دینی مورد پژوهش قرار دارد (الیاده 1987، 269 – 272).

4 – بررسی مفهوم جاودانهی کهنالگوی گاو نر در اساطیر و صنایع دستی

امروزه پژوهشگران به لطف نمايههاي نمادين و اسطورههاي به يادگار مانده، در حال كشف تاريخ باستان هستند. و هر چه باستانشناسان بيشتر به گذشته نزديك ميشوند دلبستگيشان به رويدادهاي تاريخي كمتر ميشود و به پيكرهها، نقاشيها، معابد و خطوطي كه براي ما باورهاي انسان قديم را آشكار ميكنند بيشتر. پارهيي نمادها را هم فلاسفه و مورخين ديني با ترجمان اين باورها به زبان قابل فهم امروزي ارايه ميكنند. مردمشناسان نشان دادهاند كه هنوز هم شكلهاي نمادين در آيينهاي مذهبي و اسطورههاي قبايل كوچك امروزي بدون كمترين تغييري در روند قرنها يافت ميشوند(یونگ 1961، 156).
در اينجا ميتوان به دو شيوهي كاملاً متمايز بيان هنري یعنی هنر «خيالي» و هنر «حسي كه براي ارايهي ويژگيهايشان كوششهاي بسياري نيز انجام گرفته اشاره كرد. هنر «حسي» معمولاً بر پايهي بازآفريني مستقيم طبيعت و موضوع مورد نظر استوار است، در حالي كه هنر «خيالي» بيانگر تخيل و تجربهي هنرمند به شيوهيي «غيرواقعگرايانه» يا حتا روياگونه و «انتزاعي» ست. اين دو مفهوم بسیار روشن و ساده هستند. هنر خيالي سابقهي تاريخي بسيار دراز دارد. و شكوفايي آن در حوزهي مديترانه به هزارهي سوم پيش از ميلاد ميرسد. به تازگي متوجه شدهاند كه اين آثار هنري قديم محصول ناداني و ناشايستگي نبوده، بلکه بيانگر هيجانهاي كاملاً مشخص مذهبي و روحاني ميباشند. اين آثار امروزه داراي تأثير سحرآسايي شدهاند. زيرا از حدود نيمقرن پيش به اينسو هنر يكبار ديگر وارد قلمروي «تخيل» شده است و نمادهای هندسي و «انتزاعي» دوباره نقش قابل توجهي در هنر ايفا ميكنند (یونگ 1961، 376 – 377).
بسياري كسان چنين ميپندارند كه ميتوان كهنالگوها را به مثابهي بخشي از يك سيستم مكانيكي بخاطر سپرد، ناگزیر باید تأکید کرد كه آنها تنها كلام و مفهوم فلسفي نيستند و گوشههايي از خود زندگي هستند و همواره از طريق عواطف با فرد زنده رابطه دارند. مثلاً از نظر يك مسيحي مومن چليپا يك نماد ديني مسیحی است، اما نميتوان گفت نماد چليپا همواره و در همهي دورانها تنها يك مفهوم داشته است زيرا اگر چنين بود رمز و راز و طراوت خود را از دست ميداد و تنها كلامي ساده ميشد. اگر به آهنگ عاطفي ويژهي كهن الگو توجه نشود حاصلی جز دستیابی به مفاهيم اساطيري ،كه به آساني ميتوان باهم درآميختشان و گفت هر چيز مفهومي دارد يا اينكه هيچ چيز داراي مفهوم نيست،در بر نخواهد داشت. جسدهاي بيجان همه از نظر شيميايي به يكديگر شبيه هستند، اما افراد زنده چنين نيستند. كهنالگوها زنده نميشوند مگر زماني كه دریافته شود چرا و چگونه براي تكتك افراد زنده مفهوم مييابند. اگر ندانيم كلمات معرّف چه هستند از مفهوم خود تهي ميشوند. و اين بخصوص در روانشناسي دینی كه مدام از كهنالگوها، نرينهها و مادينهها، مادر كبير و غيره سخن ميگويد مصداق دارد. ميتوان درباره ي قديسين، خردمندان، پيامبران و ربّالنوعهاي مورد پرستش در سراسر دنيا همه چيز دانست. اما مادام كه آنها را به منزله نمايههاي سادهي بدون راز و رمز در نظر گرفت، درست مانند اينست كه کسی در خواب سخن بگويد بيآنكه بداند از چه ميگويد و كلماتي كه بكار ميبرد همه تهي از مفهوم و بيارزش ميشوند. كهنالگوها زماني روح ميگيرند كه كوشش شود جنبهي معنوي آنها يعني رابطهشان با فرد زنده در نظر گرفته شود. و در اين صورت است كه همگان متوجه خواهند شد که وجه تسميهيي آنها اهمييت چنداني ندارد و همه چيز به چگونگي ارتباط آنها با فرد بستگي دارد(یونگ 1961، 139 -140).
پارهيي از نمادها از آنچه يونگ «ناخودآگاه همگاني» مينامد، يعني بخشي از روان كه ميراث رواني مشترك بشرييت است ناشي ميشوند. اين نمادها آنقدر قديم و ناآشنا هستند كه انسان امروزي قادر نيست آنها را درك و يا مستقيماً جذب كند. به عنوان مثال الگوي نمادگرايي قهرمان که بصورت اساطیر باروري در آيينهاي مذهبي برای «نجاتدهندگان»، همچون میترا، اوزيريس، تموز، اورفه و بالدر وجود دارد؛ آنها تولدهايي الهي يا نيمهالهي داشتهاند. آنها نيز كامروا شده بودند و آنگاه بدان سبب كشته شده بودند تا دوباره تولد يابند. آنها در واقع بخشي از اديان ادواري بودند كه در آنها مرگ و تولد دوبارهي خدا -پادشاه، اسطورهيي تكرار شونده بود. میترا از جمله شخصیتهایی است که در اساطیر گاو نر را قربانی میکند(یونگ 1961، 157 – 159).
اين جزييات يادآور آيينهاي اروپای قديم است كه در آنها ديونيسوس را به هئيت گاو در ميآورند. البته آیینی کهنتر از مراسم ديونيسوس نيز پيش از مسيحيت وجود داشت كه در آن گاو نقشي نمادين ايفا ميكرد. ميترا خداي خورشيد پارسيان گاوي را قرباني ميكند. ميترا گوياي آرزويي است براي يك زندگي روحاني كه به انسان اجازه ميدهد بر عواطف حيواني بدوي خود چيره شود و پس از برگزاري مراسم آيين آموزش به آرامش دست يابد(یونگ 1961، 220 – 221).
نقش مهر به عنوان نمود شهریار زمینی در یمه اوستایی (yima) یا جمشید شاهنامه به عنوان نخستین شهریار تبلور یافته است. جمشید نیز به عنوان نخستین کسی که گاو را قربانی کرده است، شناخته میشود. همتای ودایی جمشید، یمه (yama)، خدای جهان زیرین و مرکب او گاوی است که قربانی میشود. از طرفی مطالعهی تحقیقات سایر پژوهشگران نشان میدهد که اسطورهی جمشید کهنترین صورت قهرمانی موجود در اوستا و وداهاست که با کهنالگوی گاو در ارتباط است. در گاتها آمده است که جمشید از کسانی است که گاو را قربانی کرده است. زرتشت او را سرزنش كرده كه براي خشنود ساختن مردمان، خوردن گوشت گاو را به آنها توصيه كرده است. برپایی آیین نوروز را نیز یادگاری از جمشید میدانند. مورخینی نظیر هرودوت از مراسم گاو کشی در نوروز و همچنین در مهرگان در میان ایرانیان مطالبی را ذکر کردهاند(SKJÆRVØ,2008 ).
قدمت حضور کهنالگوی ورزا با مفاهیم و اشکال ظاهری مختلف در آثار هنری و ادبیات اساطیری

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ناخودآگاه، اساطیر ایران، بررسی تحلیلی Next Entries منبع مقاله درمورد رضایت زناشویی، برون گرایی، ناگویی هیجانی