پایان نامه با واژگان کلیدی كنيم، تجربة، زماني

دانلود پایان نامه ارشد

و من بايد خود را در تجربه ام از آن روزهاي گذشته در نظر آورم. بنابراين،‌ امر فعلي168 هيچ زمان و هيچ كجا “معين و مفروض” نيست؛ همواره بايد آن را بازسازي كرد169؛‌ ما هيچ گونه دسترسي به “خودمان” يعني شخصي ترين حياتمان نداريم. از آنجا كه “حيات” ما،‌ خانه اي كه در آن سكونت داريم و بدني كه با آن حداقل مي توانيم كاري انجام بدهيم نيست ما برعكس، عاجز و تنها در برابر اين “زندگي” مي ايستيم. آنچه در نظر ما بزرگترين تفاوت و بيشترين تضاد ممكن جلوه مي كند (يعني تفاوت ميان خودمان و “ديگري”،‌ همساية ديروز يا چهارهزار سال پيش ما، چه در نزديكي ما يا در جايي دور مثل چين) صرفا يك امر پيش پا افتاده و كم ارزش است البته زماني كه آن را با معضل لاينحل بن بست منطقي مقايسه مي كنيم كه به محض اينكه ميخواهيم به خود حيات راه ببريم خود را در آن مي يابيم. حتي زماني كه حيات را به نمودش در تاريخ فرومي كاهيم، متحير باقي مي مانيم: در، همچنان بسته است و نسبت آن به ديروز درست مانند نسبت آن به زمانهاي باستان است؛ هر مورخي مي داند كه او ممكن است از هر جايي آغاز كند اما در هر حال، پايانش خودش است؛ به عبارت ديگر،‌او بازسازي مي كند.170 حال سوال اين است كه اين بازسازي متضمن چه معنايي است؟
در وهلة اول، مي توان آن را ترسيم كنندة طرح كلي در چارچوب شبكة درهم برهم به اصطلاح “واقعيت” توصيف كرد. اين طرح كلي، ساختار ناميده مي شود. ساختار، رابطه اي است كه نه صرفا به طور مستقيم تجربه مي شود و نه به لحاظ منطقي يا علي انتزاع مي شود بلكه فهميده مي شود. ساختار،‌ يك كل نظام يافته است كه نمي توان آن را به مولفه هايش تجزيه كرد اما مي توان با توجه به اين مولفه ها آن را درك كرد. به عبارت ديگر، ساختار تركيبي از جزئيات است كه با اضافه كردن اين جزئيات يا كم كردن يكي از بقيه ساخته نمي شود بلكه صرفا به عنوان يك كل فهميده مي شود.171 به بيان ديگر، ساختار مسلما تجربه مي شود اما نه فورا و مستقيم. ساختار در واقع ايجاد مي شود اما نه به لحاظ منطقي، علي يا انتزاعي. ساختار، واقعيتي است كه به طور معني داري سامان مي يابد. اما معني به نوبة خود، تا حدي به خود واقعيت و تا حدي به “كسي” كه مي كوشد آن را بفهمد تعلق دارد. از اين رو،‌ هميشه هم فهميدن است و هم قابل فهم بودن و اين در واقع،‌ رابطه اي تجربه شده و غيرقابل تجزيه است. هيچ گاه به طور قطعي نمي توان آنچه فهم خاص من است و آنچه مفهوم بودن آن چيزي است كه فهميده مي شود را اظهار كرد و اين نكته جان كلام اين گفته است كه فهم يك رابطه، يا يك شخص يا واقعه، به ذهن ما خطور مي كند.172 بنابراين، قلمروي معنايي ، حوزة سومي است كه فراتر از عينيت و ذهنيت صرف، وجود دارد.173 راه ورود به واقعيت تجربة اوليه كه قي نفسه كاملا دست نيافتني است معناست: معني و مقصود من و معناي آن كه در عمل فهم، به طور قطعي يكي شده اند.
ارتباط معني -ساختار- بواسطة فهم و پيش از همه در يك لحظة معين، تجربه مي شود؛ معني به ذهن من خطور مي كند. اما اين تمام حقيقت نيست زيرا دريافت، هرگز محدود به تجربة لحظه اي نيست. دريافت همزمان در چندين واحد تجربي گسترده است و در واقع،‌ از فهم اين واحدهاي تجربي، نشات مي گيرد. اما اين تجربه هاي ديگر (كه همزمان به صورت تركيبي فهميده مي شوند و در فهم سهيمند) با آنچه در يك لحظه فهميده مي شود (كه دقيقا خودرا در خود فهم و از طريق آن به مثابة اجتماعي داراي ماهيت ذاتي تجلي مي سازد) شباهت دارد. بنابراين، تجربة فهميده شده، در فهم و بوسيلة آن‌ و در چارچوب نوعي ارتباط و پيوند گسترده تر،‌ هماهنگ مي شود. بنابراين، هر تجربة فردي يك رابطه است و هر رابطه اي همواره تجربه مي ماند؛ زماني كه از گونه ها همراه با ساختارها سخن ميگوييم مقصود ما همين است.174
نمود به صورت يك تصوير به حيات خود ادامه مي دهد. نمود ، داري پس زمينه ها و سطوح مرتبط است؛ اين نمود، بواسطة شباهت، اختلاف يا صدها تفاوت جزئي ديگر كه در اينجا پديدار ميشود (شرايط، موقعيت حاشيه اي يا مركزي، رقابت،‌ فاصله و غيره) با ذات هاي ديگري كه نمود پيدا مي كنند “مرتبط مي شود”. اما اين رابطه ها هميشه رابطه هاي قابل فهم و “رابطه هاي ساختار” هستند.175 آنها به هيچ وجه رابطه هاي واقعيت بنياد يا علي نيستند. البته اين رابطه ها،‌ رابطه هاي واقعيت بنياد يا علي را خارج نمي كنند اما دربارة آنها اظهار نظري نيز نمي كنند؛ آنها صرفا در چارچوب روابط ساختاري معتبرند. چنين رابطه اي، چه مربوط به يك شخص، شرايط تاريخي يا يك دين باشد، نهايتا يك گونه يا مثال خوانده مي شود.176
با اين حال، “گونه” في نفسه نه واقعيتي دارد و نه تصويري از واقعيت است. گونه مانند ساختار، هميشگي و جاودان است و لزومي ندارد كه بالفعل در تاريخ رخ دهد. 177 اما گونه داري حيات،‌ معناي خاص خود و قانون خاص خود است. “روح” به معناي واقعي كلمه، در هيچ زماني و هيچ مكاني “پديدار نمي شود”؛ همواره تنها يك نوع خاص از روح است كه باور به آن وجود دارد و بي نظير است. حتي مي توان گفت كه ديدگاه هاي دو فرد در يك قلمروي فرهنگي و ديني دربارة روح هرگز به طور كامل يكسان نيست. با اين حال، يك گونة روح يعني رابطة ساختاري ساختارهاي متمايز روح وجود دارد. بار ديگر مي گوييم كه اين گونه في نفسه هميشگي و جاودان است و واقعي نيست. با وجود اين،‌ زنده است و براي ما پديدار مي شود؛ حال سوال اين است كه براي اينكه واقعا آن را مشاهده كنيم چه بايد بكنيم؟
2/4/ج. هفت مرحل? ضروري براي شناختن پديده
ما به پديدارشناسي روي مي آوريم: يعني ما بايد هر چه را كه براي ما “پديدار گشته است” مورد بحث قرار دهيم (اين واژه در اين معني في نفسه كاملا روشن است). اين بحث، مستلزم مراحل ذيل است هر چند در عمل، اين مراحل همواره همزمان و در روابط دو سويه شان مكرر تر از يك زنجيره پديد مي آيند نه به ترتيب:
الف- در وهلة اول، آنچه آشكار شده است نامي پيدا مي كند. هر سخني پيش از هر چيز متشكل از نامهاي تعيين كننده است: “صرف استفاده از نامها،‌شكلي از تفكر را به وجود مي آورد كه واسطة ميان ديدن و تصور كردن است”.178 ما در نامگذاري، پديده ها را هم از يكديگر جدا ميكنيم و هم با يكديگر مرتبط مي سازيم؛‌به بيان ديگر، ما طبقه بندي ميكنيم. ما به حساب مي آوريم يا كنار ميگذاريم: اين را ” قرباني” و ديگري را “تصفيه و پالايش” مي ناميم؛ از آنجا كه آدم حيوانات را نام نهاد،‌ سخن گويندگان همواره چنين كرده اند. با اين حال، ما در نامگذاري خود را در معرض اين خطر قرار مي دهيم كه نسبت به نام از خود بيخود و مست يا حداقل راضي و قانع شويم (خطري كه گوته آن را “تبديل كردن مشاهدات به مفاهيم صرف و مفاهيم به واژه ها” توصيف مي كند) و سپس با اين واژه ها چنان برخورد كنيم كه “گويي موضوع هستند.”179 ما تلاش مي كنيم از اين خطر دوري كنيم البته از طريقِ:
ب- اضافه كردن پديده به زندگيمان.180 اما اين كار، كاري بوالهوسانه نيست؛‌ ما كار ديگري نمي توانيم انجام دهيم. “واقعيت” همواره واقعيت من است، تاريخ تاريخ من است، “تطويل قهقرايي انساني كه اينك زندگي مي كند”.181 اما زماني كه ما صحبت دربارة انچه براي ما پديدارشده است و قصد داريم روي آن نامي بگذاريم را آغاز مي كنيم بايد بدانيم كه داريم چه مي كنيم. علاوه بر اين،‌ بايد به ياد داشته باشيم كه هر چه براي ما پديدار مي شود مستقيما و آنا خود را به ما نمي سپرد بلكه صرفا به عنوان نماد معنايي كه بايد ما آن را تفسير كنيم و به عنوان چيزي كه خود را براي تفسير شدن به ما عرضه مي كند اين تفسير امكان پذير نيست مگر در صورتي كه ما اين نمود را تجربه كنيم و اين امر در واقع از روي قصد و روشمند بايد باشد نه ناخواسته و نيمه آگاهانه. دراينجا گفتة تاثير گذار يوزنر182 قابل ذکر است؛ كسي كه گرچه چيزي از پديدارشناسي نمي دانست اما كاملا مي دانست كه مراد ازآن چيست: “ما صرفا با تسليم كردن خود و فرورفتن در آثار معنوي زمان از بين رفته …183 است كه مي توانيم خود را تمرين دهيم كه حس آنها را به ياد داشته باشيم؛ آنگاه تارهاي موجود در خودمان كه به تدريج شفقت آميز مي شوند مي توانند به نحو موزوني به لرزه در آيند و طنين انداز شوند و ما در خودآگاهيمان،‌ تارهايي را مي يابيم كه قديم و جديد را به هم پيوند مي دهند.”184 اين همان چيزي است كه ديلتاي آن را “تجربة رابطة ساختاري ” توصيف مي كند. چنين تجربه اي بيشتر يك هنر است تا يك علم.185 در واقع، اين تجربه،‌ هنر اوليه و به سبك بدوي انساني بازيگر است كه براي همة هنرها ضروري است اما براي علوم ذهني نيز ضروري است: -براي همدلي كردن نزديك و عميق با تجربة شخصي خود و نيز تجربة ديروز خود. البته اين تجربة شفقت آميز، محدوديت هايي دارد اما اين محدوديت ها نيز با فهم ما ازخودمان متناسبند. اين امر ميتواند درجة بزرگتري داشته باشد؛ homo sum , humani nil a me alienum puto: اين، كليدي است براي عميق ترين درك دورترين تجربه اما با اين حال تاكيدي پيروزمندانه است كه انسان ذاتا هميشه انسان ذاتا مي ماند و به معناي واقعي كلمه قابل درك است:- مگر اينكه در واقع، كسي كه درك مي كند بيش از حد از استادش كسب كرده باشد و كمتر از حد يك انسان به ياد سپرده باشد! “وقتي يك بربر به استاد مي گويد كه زماني چيزي وجود نداشت مگر يك افعي پردار بزرگ،‌ مرد فرهيخته هيچ قضاوتي نسبت به اينها نخواهد داشت و صرفا احساس ترس و هيجان و وسوسة آرزوي راست بودن آن مي كند.”186 تنها كاربرد پيوسته و مجدانة اين همدلي شديد و يادگرفتن بي وقفة نقش خود است كه پديدارشناس را نسبت به تفسير پديدارها واجد صلاحيت مي كند. به تعبير مناسب ياسپرس: “بنابراين،‌ هر روان شناسي وضوح فزايندة حيات روانش را براي خودش تجربه مي كند؛ او از آنچه تاكنون نديده و غيرملحوظ مانده بود آگاه مي شود هر چند هرگز به حد نهايي دست نمي يابد.”187
ج- “حد نهايي” نه تنها هيچ وقت در معناي مورد اشارة ياسپرس دست يافتني نيست بلكه علاوه بر آن، دال بر دست نيافتني بودن وجود نيز هست. بنابراين، پديدارشناسي، نه متافيزيك است و نه درك واقعيت تجربي. پديدارشناسي، محدوديت را مورد ملاحظه قرار مي دهد و فهم حوادث توسط آن به استفاده از ” قلاب ها” بستگي دارد. پديدارشناسي صرفا به “پديده ها” يعني “نمود” مي پردازد؛ زيرا از نظر پديدارشناسي هيچ چيزي وراي پديده وجود ندارد. اين محدوديت به معناي ويژگي ممتاز نگرش كلي انسان نسبت به واقعيت است نه ابزار روش شناختي صرف و نه فرايند محتاطانه. شلر188 اين شرايط را به خوبي بيان كرده است: “انسان بودن به معناي فرياد زدن يك نه! محكم بر سر اين نوع از واقعيت است. بودا وقتي گفت كه انديشيدن دربارة همه چيز چقدر شكوه مند است و بودن چقدر هولناك و طاقت فرساست همين مطلب را فهميد: افلاطون نيز در پيوند زدن انديشه دربارة ديدگاه ها به منحرف كردن روح از محتواي هوسناك موضوعات و به فرورفتن روح به اعماقش براي يافتن “خاستگاه هاي” اشياء اين گونه است. هوسرل نيز زماني كه شناخت ديدگاه ها را به “فروكاهش پديدارشناختي” (يعني “خط زدن” يا “داخل پرانتز گذاشتن” ضريب ها (ي تصادفي) وجود موضوعات درعالم براي بدست آوردن “ذات”189 آنها) پيوند مي زند مقصودي جز اين ندارد.190 البته اين مطلب، مستلزم ترجيح دادن نوعي “ايدئاليسم” بر نوعي “رئاليسم” نيست. برعكس، اعتقاد بر اين است كه انسان صرفا در روي گرداندن از اشياء (چرا كه به طرز آشفته و بي نظمي به وي داده مي شوند) و ابتدا با تعيين شكل و نام آنها مي تواند مثبت باشد. بنابراين، پديدارشناسي،‌ روشي نيست كه به طرز متفكرانه بسط يافته باشد بلكه فعاليت حياتي و واقعي انسان است كه عبارت است از غرق شدن در آنچه نه به حيوان داده شده و نه به خدا: كنار ايستادن و فهم آنچه به نظر مي رسد نه غرق شدن در اشيا يا خود و نه غرق شدن در بال بال زدن در فراز موضوعات مانند يك خدا و نه پرداختن به آنها مانند يك حيوان.
د- مشاهدة آنچه پديدار مي شود مستلزم تصفيه و پالايش آن چيزي است كه مشاهده شده است: هر چه به يك نظام

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی فاعل شناسا Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی پديدارشناسي، بلكه، چيزي