پایان نامه با واژگان کلیدی عالم محسوس، ناسازگاری

دانلود پایان نامه ارشد

برآیم.
صائب نبسته است کسی پــای سیر من زنـــدان شده است بنــدگران وفامرا
(همان،6 )
صائب دراین بیت می گویدهرگززیربارمنت چرخ روزگارنمی روم وهجران راتحمل نمی کنم اگرچه
اومرانابودکند.
ازچـــــرخ منت پـــرکاهی نمی کشم گـــراستخـــوان زدرد شـود توتیامرا
(همان،4)
صائب ازروزگارومشکلات آن می گوید،می گویدمهمان رنج خودم هستم وباخوب وبدآن می سازم وهیچ وقت ازقضا وآنچه برسرمن آوردگله وشکایت نکرده ام.
مهمان کشت خویشم اگرنیک گربداست حـــاشا کــه هیچ شکوه بودازقضامرا
(همان،4)
صائب ازبازی های روزگارگله وشکایت داردوحوادث وبازی های آن راهمچون دیوی می داند که انگشتری را که اسم اعظم برآن حک است ازدست سلیمان درمی آورد.
چـودست ازآستین بیرون کند بــازیچه گردون کنـــد بدون ازدست انگشتررا
(همان،4)
صائب ازروزگاروچرخ آن گله وشکایت داردومی گویدروزگارومشکلات آن مرانابود کرده اندوهیچ چیزازوجود من درجهان نمانده است ومقام وجودم همچون استخوان شده است ودرحال نابودی است.
شـــداستخوان زدورفلــــک تــوتیامرا بـــــاردگـــرنهــــانــد درایــــن آسیامرا
(همان،4)
دراین بیت صائب خویش رانصیحت می کندومی گوید با تاخت وتاز حوادث روزگار و مشکلات مبارزه کن اگردرمقابل مشکلات مبارزه نکنی همانطورکه سیل همه چیزراخراب می کند مشکلات نیزتو را ازپای درخواهند آورد.
زترکتازحوادث مکن ملاحظه صائب چه کـــرد سیل بــــه پیشانی گشـــاده صحــرا
(همان،4)
صائب دراین بیت ازفراوانی غم واندوه دردنیامی گویدودل خودرادربرابرمشکلات روزگارمانند غنچه می داند.ومی گویدمانندریگ بیابان درتب وتاب است.
غم عالم فراوان است ومن یـک غنچه دل دارم چسان درشیشه ســاعت کنــــم ریگ بیابان را
(همان،4)
روزگاری ازشش جهت شاعررا درتسلط گرفته است. وصائب می گوید روزگاربه یکبارصدکمندو دام در راه مانهاد واز شش جهت به غزل زندگی صدمه می زند.
افکندروزگاربــــه یکبــــارصـــــدکمنـــد ازشش جهت بــــه گـــردن وحشی غـزال مـا
(همان،137)
گله وشکایت ازروزگارصائب ازبازی فلک دررنج است وچرخ روزگاربامردم زمانه بازی می کند.
ازبساط فلک آن سوی بـــودبــــازی مــــا شش جهت کیست بــه شش درفلکند بازی ما
(همان،132)
صائب خودراازبساط فلک دورمی بیند زیرا در سرزمین خویش نیست وازاین جهت ازفلک نالان است.
بطور غیرمستقیم ضمن اینکه غم عشق را می خوردگریزی به بی بهره گی صائب می زند.صائب ناراحت بودن از سفره ی پررنگ روزگار را همچون عاشقی می داند که درفراق عشق غم می خورد.
صائب زخــــــوان نعمت الـــوان روزگار چــون عـــاشقان به خوردن غم زنده ایم ما
(همان،144)
صائب ازدنیاوروزگارشکایت دارد ومی گویددنیا سرجنگ با انسان دارداما دربرابرحوادث روزگار بال هماداریم واستقامت می کنیم.
جنـــگ دارددولت دنیــــا وامنیت بـه هم جـــابـــه زیـــرتیغ ازبـــال هما داریم ما
(همان،142)
صائب می گوید مادرجهان بازیچه دست روزگارهستیم بازی ما بابازی روزگاربرابری نمی کند.
خانــــه پــــرداختگانیم دریـــن بازیگاه دل ز بـــازیچه گــــردون نخورد بازی ما
(همان،132)
صائب می گوید دربرابرناسازگاری چرخ روزگارساده لوحیم کارروزگار هرگزصاف نمی شود روزگارناهمواراست ازاین جهت چرخ مانند سوهان می ماند بنابراین اگرچه دلتنگ است اماچرخ همواره طمع نمی کند.
ساده لوحی بین که ازسوهان ناهموارچرخ صــاف نـــاگردیده ،همواری طمع داریم ما
(همان،141)
صائب ازلحاظ فکری قدرتمند است واندیشه مقاومی و می گوید ما همچون الف هستیم با استقامت وتوان وازحوادث دوعالم هیچ باکی نداریم ودربرابرحوادث گردون وروزگاراستقامت داریم.
چون الف هرچند مارا ازدوعالم هیچ نیست زاستقـــامت سقف گـــــردون رابه پاداریم ما
(همان،142)
صائب می گوید بامشکلات روزگارساختم اما مشکلات روزگارهمچون خاری شدند ومرا ازپای درآوردند.
به دنیا ساختم مشغــول چشم روشن دل را به این یک مشت گل مسدودکردم روزن دل را
ندانستم که خواهد رفت چندین خاردرپایم شکستم بـــی سبب درخـرقه تن سوزن دل را
(همان،74)
صائب می گوید درجهان غفلت ونادانی ما مایه شادی دیگران است وخودراهمچون ریگ روان درجهان می داند.
بیهــوشی مــا برگ نشـــاط دگران است ازخــــواب گــران ،رطل گرانیم جهان را
گــــوشی نخـراشد زصـــدای جرس ما ماقافله ریــــگ روانیــــم جــــــهان را
(همان،56)
صائب روزگار را به عصا پیشه کرده که همچون کمان خم می شود.
ازراستی طبـــــع عصـــــــای فلک پیر ازقـــــامت خــــم گشته کمانیم جهان را
(همان،56)
صائب بر این باور است که هر کس عقل را پیشه خود سازد عالم محسوس را به چیزی نمی انگارد.
عالم معقول برهرکس که صائب جلوه کرد نشمرد مــوج سراب این عالم محسوس را
(همان،54)
صائب می گوید باده چهل روزطول می کشدبه دست آیدولی ما بایک جوش وناراحتی خودرا به گردون می رسانیم و این بیان توانایی شاعر در غلبه بر مشکلات است.
باده ازخــم بــــه چهـــل روزبه مینا آیــد مابه یـک جــوش رساندیم به گردون خودرا
(همان،63)
صائب ازمشکلات فلک وروزگارشکایت می کند.
بس که در لقمه مــن سنگ نهفته است فلک بـــی تـــامل نـــــگذارم بـه جگردندان را
(همان،62)
گله وشکایت ازروزگاریکی ازمفاهیم کلیدی اشعارشاعران است وصائب نیزگوشزدمی کندکه انسان باید به هوش باشدچراکه چرخ روزگارمدتی بروفق مرادانسان است.
به هوش باش که تمهید بی سرانجامی است اگـــــرمساعـــدتی کـــرد روزگــارتــو را
(همان،50)
صائب توصیه می کندنبایدخندان بودچراکه چرخ روزگارهمه چیزرابه فراموشی می برد.
خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدی می گـــذارد چـــــرخ برطاق فراموشی تورا
(همان،15)
صائب ازبیدادوستم روزگارناراحت است و از آن گله وشکایت می کند.
صائب ازبیداد گــردون ستمگــــر دست داشت نیست ازخـــــون شهیدان سیری آن بیباک را
(همان،58)
صائب می گوید ازعالم روزگارمی خواهم نشان خودرا محوکنم وای کاش وقتی به این جهان پا می گذاری ازرفتن خودآگاه بودی.
من که خواهم محوازعالم نشان خویش را چــون نشـان تیرسازم استخوان خویش را
کاش وقت آمدن واقف زرفتن می شــدم تا چونی درخـاک می بستم میان خویش را
(همان،67)
صائب می گوید نمی توان بامشکلات آسمان وروزگاربرابری کنی پس بایددربرابر آن نرم خویی کنی.
برنمی آیی بـــه زخـــم آسیـای آسمان نرم کن زنهارچون مغزاستخوان خویش را
(همان،69)
صائب ازمشکلات فلک وروزگارگله وشکایت می کند.
پیررا حرص دو بـالا شود از رفتــن عمر بیشتــرگـرم کنــدجستن گــوچوگان را
(همان،2)
صائب می گویدنبایدکاروان حوادث رادرغفلت بگذرانی چراکه همچون سیل همه چیزرانابودمی کند. کاروانگاه حوادث جای خواب امن نیست درره سیـل خطـر مـگشا میـان خویش را
چون شرربشمربه دامان عدم ،آسـوده شو درگره تا به چند داری نقدجان خویش را
(همان،69)
صائب می گوید حوادث روزگارمرااز بینش بلندبه پستی رساند وسیل حوادث روزگارزندگی مرا خراب کرد.
ازبینش بلند بــــه پستـــی رهـــانده ایم صائب زسیــل حــــادثه دیـوارخویش را
(همان،70)
صائب ازروزگارگله مند است ومی گویدنبایدتکیه براین چرخ وخاکدان کرد.
زجای گرم به تلخی زخـــواب می خیزند مسـازگــــرم دریــــن تیره خاکدان جارا
(همان،72 )
صائب ازچرخ روزگارگله منداست ومی گوید ای روزگاربرسیه بختان رحم کن
رحم کن برما سیه بختان که با آن سرکشی شمع درشبها بـــه دست آرددل پـــروانه را
(همان،71)
صائب چرخ وفلک روزگاررا به کارخانه ای تشبیه کرده است که انسان رابه طرف خود می کشدفلک به ظاهر اختیاروزمام انسان رادراختیاردارد.
ایـــن کارخانه را دل ما مـی بـردبه راه دارد فلـک اگـــــرچــــه به ظاهرزمام ما
(همان، 135)
صائب ازرازداری دوجهان گله دارد ومی گویدبی پرواترازعالم وروزگاردل مااست ودرادامه می گوید در برابرگردش ایام دل مادرخواب وغفلت است.
سطــری است زپیشانـی مــا رازدوعالم بــی پــــرده تــرازعـالم آب است دل ما
ازجنبش مهـداست گران خــوابی اطفال ازگـــردش افـلاک بـه خواب است دل ما
(همان،141)
صائب نیزمانند هم عصران خویش ازبی وفایی روزگاروسردی رفتارآن گله منداست.
اگر آزاده ای ،آسوده باش ازسردی دوران کـه داردیاد،هرسروی دراین گلشن خزان هارا
(همان،82)
صائب می گوید تنهامرگ است که سختی روزهارا تلافی می کندومی گوید همچون فرهاد درجهان جان سختی داریم وتلاش می کنیم.
ســـختی ایام رامردن تــلافی می کنــد عذرخواهی هست چون مغزاستخوان سخت را
گرنمی گردید پیدا،مصرفی چون بیستون مـاچـه می کردیم چون فرهـاد ،جان سخت را
(همان،84)
صائب می گوید روزگاربرنازک سخنان سخت می گذرد وفلک وروزگار بیهوده دل تنگی به وجود می آورد.
سخن رسد از چـرخ به نازک سخنان بیش بـــا سنگ ســـــروکاربودشیـــــشه گری را
فلک کار را تنگ گرفته است اما صائب خود را وادار به صبوری می کند.
بیهوده فلک کار به دل تنگ گــرفته است ازشیشــــه شکســـتی نـــــرسد بال پری را
(همان،86)
صائب ازدست روزگارناراحت است ومی گویدروزگارمراهمچون خودکرده است.
بـــه رنــــگ خویش بـرآوردروزگارمرا کــــه رنـــگ ظـــرف بـود آبهای روشن را
(همان،87)
سفررنجهای خاص خود را دارد اما صائب درتمثیل روزگار پروا نداشتن از رنج سفر را توصیه می کند.
صائب ازاین ناراحت است که چرخ وفلک روزگاری که مانند ساعت ساکن نیست همچون شخصی است که مدام درحال سفراست وخسته ورنجورنمی شود.
فلک راماندگی ازگردش خودنیست یک ساعت کــــه ازرنــج سفـرپروا نباشدخانه زین را
(همان،122)
صائب از فلک دلتنگ است چون معلوم نیست با وجود منت کشی از روزگار آیا جام وی را پرخواهد کرد یا نه و این سبب دلتنگی است.
صائب می گوید درهمه حال بایدمنت خشک روزگاروفلک راتحمل کردهمچنان که جام خالی محفل رارنگ وبویی نمی دهند.
چه لازم منت خشک ازفـــلک برداشتن صائب چــه رنگینی دهـداین جام خالی محفل مارا
(همان،111)
صائب از روزگاربی رحم دلتنگ است :
دنیا بـه اهــــل خویش تــــرحم نمی کند آتش امـــان نمـــی دهدآتش پرست را
(همان،92)
صائب می گوید فلک وروزگارنقش مهمی درشکست مردم دارند همچنانکه آینه زنگ را صاف می کند زندگی را صاف می کند.
درشکست دل مــــا سعی فلک بیجانیست می کنــدآینــه صـــاف خجل زنگی را
(همان،99)
و باز هم دلتنگی های صائب از روزگار:
صائب ازدست روزگاروبی تفاوتی آن ناراحت است ومی گویدازاین عالم وروزگارخراب به کجاپناه بریم.
گـــرفته است جهـــان راغبـــاربیــدردی کجــا رویـــم ازیــن عالم خراب ،کجا؟
(همان،128)
صائب می گوید تازمانی که چرخ فلک وروزگاردررکاب است خوش وعیش مادرگل است.
نیست صائب جام عیش ماچوگل پادررکاب تــا فلک گـــردان بــود،دردورباشدجام
(همان،131)
صائب می گوید نظر و دیده ما بر حوادث چرخ روزگار است و آب دریا حاصل اشک های ما است و فلک و روزگار با ما دشمن است.
بـــر چـــرخ محیط است فروغ نظر ما ســاحل دل دریـــاست زآب گهـــر ما
آزادی مـــا در گــــرو پختگی ماست آویختـــه است از رگ خـــامی ثمـر ما
بیداد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ایهام تناسب Next Entries پایان نامه ارشد درباره نیازسنجی، تعلیم و تربیت، نیاز سنجی، سواد اطلاعاتی