پایان نامه با واژگان کلیدی صدای پای آب، عرفان اسلامی، پدیده های طبیعی

دانلود پایان نامه ارشد

ذرۀ طبیعت جزء و نشانه ای از وجود پروردگار است.” در شعر سپهری،نوعی رومانیسم ذلال وشفاف منعکس است”(یوسفی ،560:1373)
همه چیز در طبیعت زیبا وبه جاست اگر انسان آن را مختل نکند هر چیز طبیعت در جای خود نیکوست وحتی مرگ هم امری لازم وطبیعی است واگر نبود،انسان دست به آفرینش نمی زد پس باید از همه چیز طبیعت لذت برد. اگر گاه گاهی نیز مشکلاتی سر راه ما به وجود می آید از کجا معلوم که به حال انسان مفید نباشند.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم/ دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،/ می رسد دست به سقف ملکوت./ دیده ام ، سهره بهتر می خواند./گاه زخمی که به پا داشته ام/ زیروبم های زمین را به من آموخته است./ گاه در بستر بیماری من،حجم گل چند برابر شده است.(هشت کتاب:296و295)
سپهری از شاعرانی است که با فرهنگ وادب گذشته پیوندی ناگسستنی دارد.مضامین شعر او ریشه در سنت های فرهنگی داردمثلاً در صدای پای آب ومسافر مسائلی چون فلسفۀ نگاه تازه،مرگ،زندگی وعشق به طبیعت به صورتی مطرح شده است که یادآور مضامین وموضوعاتی است که درآثار ادبی،خاصۀ متون عرفانی ما مطرح شده است ومی توان گفت آراء اوادامۀ منطقی همان مسائل جدی فرهنگ کهن ماست.(شمیسا،187:1376)
سپهری در ابتدای ورود به عالم اندیشه وشعر،سیر وسلوک عقلانی داشته است واهل اندیشه ورزی بوده، ودر آثاراوسلوک فلسفی رامی توان به وضوح دیدوهمچنین به وادی عرفان و اشراق راه یافتن را نیز می توان احساس کرد.اندیشه های فلسفی وعقلانی اودرابتدای هشت کتاب است واندیشه های اشراقی وعرفانی اودر میانه یا انتهای هشت کتاب است.(سیّدی،188:1378)
عرفان سپهری بیشتر از عرفان شرق دور(چین وژاپن) مایه پذیرفته است تا عرفان اسلامی وایرانی.خدایی که سپهری به آن ایمان دارد،آن خدایی نیست که عارفی از شوق دیدار وتب عشق او در حالت سماع سر از پا نمی شناسد.خدای سپهری خدایی در همین نزدیکی هاست.(امامی،24:1371)
شعر عرفانی سپهری با عرفان وعناصر عرفانی فرهنگ ما بیگانه ماند،چون عرفان سپهری عرفانی ایرانی نیست. عرفان ایرانی بیشتر ارادۀ معطوف به عشق است، عرفان سپهری بیشتر عرفانی است که بر مبنای سرکوب اراده وخواست ونفی طلب بنا می شود وبرهمگامی با جهان ،بدان گونه که هست ونه بدان گونه که در پرتو عشق دگر گون کننده می تواند باشد،شکل می گیرد. عرفان ایرانی علیه طلب واراده نیست. عرفان بودا وسپهری راه رهایی از رنج را،همانگونه که در”گفتار بنارس”بودا وشعر کمال یافته بنگرید،همان است که باید باشد ونیازی به تغییر ندارد.(ساور سفلی،199:1388و198)
سپهری معتقد است انسان ها نباید احساسات خود رادر قید وبند قرار دهند بلکه باید جلو آنها را باز گذاشت زیرا شکوفایی آنها در اسارت وزندان میسر نمی شود:
پرده را برداریم:/ بگذاریم که احساس هوایی بخورد./ بگذاریم بلوغ،زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند./بگذاریم غریزه پی بازی برود./کفشها را بکند،وبه دنبال فصول از سر گلها بپرد.(هشت کتاب:297)
شاعر برای رهایی از دنیای مدرن وصنعت زدۀ امروز آرزوی بازگشت به زمانی را دارد که انسان باطبیعت
یکی بود:
پیش از این در لب سیب/دست من شعله ور می شد./پیش از این معنی/ روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود./روزگاری که در سایۀ برگ ادراک/روی پلک درشت بشارت خواب شیرینی از هوش می رفت،/از تماشای سوی ستاره/ خون انسان پر از خون اشراق می شد.(همان:431)
این پیوندی که انسان درگذشته باطبیعت داشته وشاعر همواره از آن یاد وآرزوی بازگشت به آن رادارد؛ باعث ادراک وسرشاری ونشاط در زندگی می شود:
روزی که/دانش لب آب زندگی می کرد،/انسان در تنبلی لطیف یک مرتع/ بافلسفه های لاجوردی خوش بود./ درسمت پرنده فکر می کرد./بانبض درخت،نبض او می زد./مغلوب شرایط شقایق بود..(هشت کتاب:424و423)
در شعر سپهری انسان هدف عالی خلقت نیست برخلاف عرفان اسلامی که انسان هدف عالی آفرینش است سپهری سعی در پیوند دادن انسانها به طبیعت وزمین دارد:
من پراز نورم وشن/وپر از دارو درخت./پرم از راه،از پل،از رود،از موج./پرم از سایۀ برگی درآب:/چه درونم تنهاست.(همان:337و336)
در این شعر همه چیز از ارزش یکسانی برخوردار است وهیچ چیزی به دیگری برتری ندارد از نگاه سپهری همۀ موجودات وپدیده های طبیعت،از انسان گرفته تا سنگ وگیاه وجانوران با همدیگر همزیستی دارند وزشت وبد وچیز نامطلوبی وجود ندارد.
در آثار اصلی سهراب سپهری مبانی عرفانی ودستگاه منسجم فکری ای دیده می شودکه در آن هستی مبتنی بر نظامی است احسن که وجود هیچ پدیده ای در آن بی حکمت نیست،پدیده های هستی همه رمز ونشانی از عظمت وزیبایی خداوند هستند،انسان هیچ گاه نمی تواند رمز وراز همه هستی را در یابد، خداوند در همین نزدیکی هاست؛به ویژه درطبیعت خداوند را بهتر می توان دید،نباید از مرگ ترسید؛مرگ پایان نیست،آغاز است.(پور جافی،286:1384)
وخدایی که در این نزدیکی است:╱لای این شب بوها،پای آن کاج بلند.╱روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.(هشت کتاب:272).
ودر جای دیگرچنین می سراید:
ونترسیم از مرگ╱مرگ پایان کبوتر نیست.╱مرگ وارونه یک زنجره نیست.╱مرگ در ذهن اقاقی جاری است.╱مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد.╱مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.╱مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.╱مرگ در حنجره سرخ_گلو می خواند.╱مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.╱ مرگ گاهی ریحان می چیند.╱مرگ گاهی ودکا می نوشد.╱گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.╱وهمه می دانیم ،ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.(هشت کتاب:296) شعرسپهری شعر طبیعت گرایانه است.دراشعاراواسامی گلها ،گیاهان،پرندگان وسایر حیوانات وپدیده ها وقنات های جغرافیا یی در آن به وفور دیده می شود.مهم ترین شگرد شعری سپهری در خلق وابداع تصاویر شاعرانه ،شیوه آشنازدایی وحس آمیزی است.
بالا رو،بالارو،بند نگه بشکن،وهم سیه بشکن.╱آمده ام،آمده ام،بوی دگر می شنوم،باد دگر می گذرد.(همان:247)
سپهری با طبیعت از دو نظر گاه پیوند دارد:یکی از آن لحاظ اندیشه هایش دارای رنگی عارفانه است.او در مظاهر صنع غرق می شود وخود را با آنها پیوسته ویگانه می بیند ونیایش او در دمسازی با آنهاست.او انسانی است دل آزرده از شهر ها وتمدن عاری از عشق ومعنویّت نا گزیر به طبیعت روی آورده است تا فرصت سبز حیات را در دامن آن درک کند.شعر او رنگارنگ است وخواننده را به افق های تازه می کشاند.(حاکمی،174:1376)
وی در این زمینه آورده است:
لب های جویبار/لبریز موج زمزمه دربستر سپید.╱درهم دویده سایه وروشن.╱لغزان میان خرمن دوده╱شبتاب می فروزددرآذرسپید.╱همپای رقص نازک نی زار╱مرداب می گشاید چشم ترسپید.╱خطی زنورروی سیاهی است:╱گویی برآبنوس درخشدزرسپید.╱دیوارسایه هاشده ویران.╱دست نگاه درافق دور╱کاخی بلندساخته بامرمرسپید.(همان:19و18)
دربینش سپهری هیچ پدیده ای بدون خاصیت نیست وبالقوّه استعدادتکامل دارد وناظم وعالم یکسره برمنهج عدل است.سنگ آرایش کوهستان نیست ودرکف دست زمین گوهر ناپیدایی است.اما انسانها باید با”جوردیگردیدن”به فهم ودرک آن برسند.عالم یک نظام یکپارچه ونظام مند است که هرچیز آن درجای خود قراردارد.واین دست حقیقت رادرهمه چیزجاری وساری دیدن لطیف ترین اندیشه عرفانی است.(سیّدی،179:1378)
سپهری این چنین سروده است:
وبه آنان گفتم:/سنگ آرایش کوهستان نیست╱همچنانی که فلز،زیوری نیست به اندام کلنگ من به آنان گفتم:╱آفتابی لب درگاه شماست╱که اگردربگشایید به رفتارشما می تابد. (هشت کتاب:374).
سپهری نگاهش متحول شده است،گوشهایش هم متحول شده او چنان به طبیعت نزدیک است که”صدای نفس باغچه”رامی شنود به همان سان که “که شیهۀ پاک حقیقت ازدوررا”.سپهری درروی زمین زندگی می کندولی نوع نگاه و نگرش عرفانی اوباعث شده است با”سرنوشت ترآب وعادت سبز درخت”نیز آشنا باشد.اومی گوید:
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.╱من صدای نفس باغچه رامی شنوم╱وصدای ظلمت را،وقتی از برگی می ریزد.╱وصدای، سرفه روشنی ازپشت درخت،╱عطسۀ آب ازهررخنه سنگ،╱چکچک چلچله ازسقف بهار.╱وصدای صاف،بازو بسته شدن پنجرۀ تنهایی.(همان:286)
طبیعت برای سپهری مقدس بود،هر چیز طبیعی اعم از جاندار یا جماد برای اواز ارزش یکسانی برخوردار است. سپهری شاعری است که طبیعت راخوب می شناسد،آب وگل وگیاه ودرخت وسبزه وصحراوکوه ودشت،درشعر اوجان می گیرند وحرکت می کنندودرحقیقت کلام او حرکت طبیعت ورقص اشیاءوتبسم واژه هاوانبساط ولطف تصویرهارادرخودجمع کرده است کلمات درشعراوزنده هستند وهمه اشیاءطبیعت درسخن او به سماءبرمی خیزند(سیاهپوش،60:1387)
از دیدگاه سپهری” طبیعت وعناصر آن حقیقتاً جان دارند واز این دیدگاه شعر او با شعر عرفای کلاسیک تشابه دارد. بدین معنا که در نظر عرفای ما، جمادات هم به تعبیر مولانا “سمیعند وبصیرند” واگر ما سمع وبصر آنها را نمی بینیم بدان سبب است که با،”نامحرمان خاموشند”(زرقانی:471:1383)
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم./ من صدای نفس باغچه را می شنوم./ من صدای ظلمت را،وقتی از برگی می ریزد./ وصدای،سرفۀ روشنی از پشت درخت،/ عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ،/ چکچک چلچله از سقف بهار./ وصدای صاف، باز وبسته شدن پنجرۀ تنهایی./ وصدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق، متراکم شدن ذوق پریدن در بال/ وترک خوردن خودداری رود./ من صدای قدم خواهش را می شنوم/ وصدای، پای قانونی خون را در رگ،/ ضربان سحر چاه کبوترها،/ تپش قلب شب آدینه،/ جریان گل میخک در فکر،/ شیهۀ پاک حقیقت از دور./من صدای وزش ماده را می شنوم/ وصدای، کفش ایمان رادر کوچۀ شوق./ وصدای باران را، روی پلک تر عشق،/ روی موسیقی غمناک بلوغ،/روی آواز انارستان ها./وصدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب،/ پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،/ پرو خالی شدن کاسۀ غربت از باد./من به آغاز زمین نزدیکم./ نبض گلها را می گیرم./ آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.(صدای پای آب:287و286)
سپهری در کتاب اتاق آبی هم از ارتباط بی واسطه با طبیعت سخن می گوید: “روی بام همیشه پا برهنه بودم. پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش،ته ماندۀ تلاش آدمی است در راه انکار هبوط؛ تمثیلی ازغم دور ماندگی از بهشت.در کفش چیزی شیطانی است؛ همهمه ای است میان مکالمۀ سالم زمین وپا”(سپهری،19:1369)
زبان سپهری بیشتر از نمادها بهره مند شده بود،وی عواطف واحساسات خود را به وسیلۀ نماد بیان می کردوآن را به خواننده انتقال می داد به همین علت زبان او زبان سمبلیک است او در این زمینه بیشتر از سمبولهای شنیداری بهره می گیرد:
ساعت گیج زمان زنگ می زند،صدای پای راهرو در بیابان می پیچد،آوای مرغی سیاه در شب شنیده می شود…
گمشدگی مرزها،مشکل عمدۀ هنر سپهری است. اومیان طبیعت وماورای طبیعت در نوسان است.مانند انسان دورۀودایی که بین این عالم وعالم بالا ،نه شکاف مطلق می بیند ونه حد فاصلی بین این دو قائل است.(شفیعی کدکنی،175:1359)
اریک فروم می گوید:” بشر متعلق به طبیعت است ووقتی از طبیعت فرا می رود وبا آن بیگانه می شود دوباره خواهان بازگشت به حالت یگانگی ما قبل انسان می گردد. شاعران همواره خواهان مشارکت عاطفی ناخود آگاه به پدیده های طبیعی هستند ونزدیک شدن به روح طبیعت را در بشر بیدار کرده که به ایجاد نوعی اشتراک میان انسان وعناصر طبیعی می انجامد.” (زمردی،16:1387)
شعر وتصویر سهراب رویان است وعناصر کوچک وبزرگ آن با هم پیوند دارند مانند: قبله،گل سرخ،چشمه،مهر ،نور،دست،سجاده،وضو،پنجره،ماه،طیف،سرو،علف،موج گرد…آمده اندتا “کلیّتی” بسازند اما چنین کلیتی در اشعار نخستین شاعر موجود نیست.(دستغیب،98:1385و97)
سپهری از مردم زمانۀ خود گله وشکایت دارد اومعتقد است که مردم عاشقانه به زمین خیره واز دیدن یک باغچه مجذوب نمی شوند. وهیچ کدام زاغچه ای راسر یک مزرعه جدی نمی گیرند به همین علت از دیار آنها دور می شود وتنهایی راهی سفر می شود.
باید امشب چمدانی را/ که به اندازۀ پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم/ وبه سمتی بروم/که درختان حماسی پیداست/ روح آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند./یک نفر باز صدا زد:سهراب!/ کفشهایم کو؟(هشت کتاب:393و392)

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی سهراب سپهری، شرق اندوه، دوران کودکی Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی صدای پای آب، شعر فارسی، سهراب سپهری