پایان نامه با واژگان کلیدی شناخت انسان، معرفت نفس، عالم ماده

دانلود پایان نامه ارشد

نوشتار پيش روي به هريک از آرا همواره با نقدي که بعضا به آنها وارد است بيان شود.
در اين راستا از کارهاي که بيش از ساير آثار در اين زمينه از آنها کمک گرفته، مي توان دين شناسي جوادي آملي يا تفسير انسان به انسان ايشان و همگرايي دين ودانش، حقوق جهاني بشر محمد تقي جعفري، مدارا و مديريت، سروش، بالاخره از آثار مصطفي ملکيان نام برد. اميد است پژوهش حاضر اثري باشد، لايق و شايسته موضوع آن، و مخاطبان گرانقدر نقص ها و کمبودهاي آن را که از بضاعت کم و توان اندک نويسنده مي باشد، به بزرگواري خود عفو کنند. که “هذه بضاعتنا”،1 سرمايه (اندک) ماست، و اميد از انتقادات و پيشنهادات وارده استفاده شود.

مفهوم شناسي و جايگاه انسان ودين:

1-1-): مفهوم شناسي و جايگاه انسان:
گر بـه ظـاهر آن پـري پنهان بود آدمـي پنـهان تـر از پـريـان بود
نزدعاقل زان پري که مضمرست آدمي صد بار خود، پنهان ترست.2

در طول تاريخ، متفکران بسياري کوشيده اند تا به شناخت انسان نايل آيند. سقراط با عبارت مشهور “خود را بشناس”، از فيلسوفان قبل از خود که تمام فکر خود را متوجه شناخت طبيعت و مادة المواد عالم کرده بودند، متمايز مي شود. فيلسوفان مسلمان نيز براي ” شناخت انسان” اهميت زيادي قايل اند تا آنجا که “کندي” که در تاريخ فلسفه از او به عنوان اولين فيلسوف اسلامي نام مي برند، يکي از تعاريف فلسفه را شناخت انسان مي داند “الفلسفة معرفةَََُ الانسانِ نفسَه”3
سؤالي که در اينجا مطرح است، اين است که آيا امکان شناخت انسان وجود دارد؟ آيا مي شود انسان را کما هو حقه شناخت؟ ابن عربي در فقره اي از فتوحات بيان مي کند، که گاهي معرفت به چيزي، عجز از معرفت به آن است. شخص عارف مي داند که معرفت به نفس و معرفت به رب، دست نيافتني است؛ زيرا غرض از معرفت به يک شيء اين است که؛ آن را از غير خود متمايز کنيم. در اينجا آنچه را که شناخته ناشدني است متمايز مي کنيم، از چيزي که شناخته شدني است، و لذا عجز از معرفت نفس و عجز از معرفت رب، خود معرفتي است که ما داراي آنيم”4 و در جايي ديگر ذيل حديث “من عرف نفسَه فقد عرف ربَّه5” دو احتمال در معناي اين حديث ذکر مي کند، که طبق يکي از آنها اين حديث را به “معناي منع معرفت و عجز وصول به آن”6 مي داند، و اين بدين خاطر است، که انسان موجودي الهي و آسماني است، که شناخت صعودي و حداکثري او، به جهالت حداکثري و صعودي اش مي انجامد. هر چه بيشتر آدمي را بشناسم، به زواياي مجهول او بيشتر پي خواهيم برد.
با اين مقدمه کوتاه، به اصل بحث يعني شناخت انسان برگرديم، به طور کلي انسان را با دو رويکرد اصلي مي توان مورد بحث قرار داد، به صورت انتزاعي، به صورت انضمامي.

به صورت انتزاعي:
انسان در اين صورت با شيوه منطقي (جنس و فصل)، استدلالي مورد بحث قرار مي گيرد، اعم از اينکه استدلال برهاني باشد يا تجربي که انسان، در اين روش به صورت جداگانه از ديگر اشياء مورد مطالعه قرار مي گيرد.
به صورت انضمامي:
انسان در اين رويکرد با همه نسبت ها و روابطش مورد مطالعه قرار مي گيرد.
اما نکته اي که تذکرش سودمند مي باشد اين است که انسان شناسي، ساحت هاي گوناگوني دارد؛ از جمله انسان شناسي طبيعي، انسان شناسي ديني، انسان شناسي اجتماعي ، روانشناسي، انسان شناسي فلسفي.آنچه در اين نوشتار مورد توجه قرار خواهد گرفت، انسان شناسي فلسفي است؛ که از ديگر ساحتها به دليل اتقان و عموميت اش ممتاز خواهد بود. انسان شناسي فلسفي، دانشي است که بر اساس ماهيتي که دارد به انسان کلي نظر مي کند، زيرا ماهيت مباحث فلسفي ، شناساندن مفاهيم کلي است و فيلسوف هيچ گاه به امور شخصي و جزئي نمي پردازد. در نتيجه فلسفه در بحث انسان شناسي به دنبال شناخت ماهيت انسان آن هم به صورت قضيه حقيقيه (چه افرادش وجود داشته باشند ،يا در آينده بخواهند موجود شوند) است.
مطلب ديگري که در امکان شناخت انسان، بايد توضيح داد تا از خلط مباحث جلوگيري شود، اين است که شناخت يک شـيء، رابطه اي است که بيـن شناسنـده و شيء مورد شناخت ايجاد مي شود. به تعبير ديگر در علم، دو طرف”عالم” و “معلوم” وجود دارد. اگر “مورد شناسايي” شيئي خارج از انسان باشد، راههاي متعددي براي شناخت آن بيان شده، که در بحثهاي متدلوژي و روش علوم، بدان مي پردازند. اما در مورد شناخت انسان، غالب فيلسوفان از روش تفکر در خود، يا درون نگري، سود مي برند؛ يعني با فرو رفتن در خود و تأمل در خويشتن، به حالات و خصوصيات خود شناسايي حاصل مي کنند و سپس از راه قياس به نفس، به حالات وخصوصيات انسانهاي ديگر دست مي يابند و از اين طريق انسان را از موجودات ديگر متمايز مي کنند و تعريفـي جامع و مانع از انسان به دست مي دهند، بنابرين رويکرد مورد توجه در اين مباحث، به صورت رويکرد انتزاعي (کلي) است، و از بين ساحت هاي مختلف شناخت انسان، “انسان شناسي فلسفي” منظور خواهد بود. اما سوالي که در صفحات قبل ذکر شد،(آيا شناخت انسان امکان دارد؟) از منظر انديشمندان مختلفي در حوزه علوم انساني مورد توجه و دقت واقع شده، از جمله فيلسوف بزرگ صدراي شيرازي، که در بين فلاسفه اسلامي، بيشتر به اين مهم پرداخته است. از نظر وي هر انساني مي تواند به نفس خويش معرفت پيدا کند. وي در تفسير آية “ليس کمثـله شيء و هـو السميـع البصير”7 بيـان مي کنـد کـه اين آيه “مثل” را از خداوند نفي مي کند اما “مثال” را براي او اثبات مي کند. در عالم وجود فقط نفس آدمي است، که در ذات و صفات و افعال، مثالي براي حق تعالي است. هر انساني به اين معني ـ که همان خليفه خدا بـودن است ـ دقت کنـد، نفس خود را خـواهد شنـاخت و لـذا “رب” خويـش را نيـز مي شناسد.”8 ملاصدرا علم به نفس را، عين نفس مـي داند و بديـن ترتيب آدمي به خويشتـن خويش معرفت مي يابد. اکثر مردم به سبب توجه شديد به محسوسات و غوطه ور شدن در عالم ماده، از توجه به ذات و درک کنه و حقيقت خود عاجزند و تنها درکي ضعيف از ذات خويش دارنـد. اما نفـوس کامل و قـوي، کاملاً به ذات و صفات و قواي خويـش علم دارنـد”9 هر چند وي معتقد است؛ که “علم انسان به نفس خويش اکتسابي نيست.”10 اما سوالي که شايد به ذهن برسد اين است که؛ مسئله خود شناسي ارتباط اش با مسئله انسان شناسي چيست؟ جواب اين است که “خود شناسي در سنت فلسفي، به انسان شناسي منجر خواهد شد.”11
لذا براي فهم بهتر حقيقت انسان ناچاريم سه مرحله کلي را به دقت تامل کنيم ،چه اينکه بدون لحاظ اين سه مرتبه شناخت دقيق وي حاصل نخواهد شد و اين سه مرحله عبارت اند از “هويت شناسي، جايگاه شناسي، تعامل شناسي انسا ن با هستي”.12يکي از اضلاع سه گانه مثلثي است که يک ضلع آن “جهان”، ضلع ديگر آن “انسان” و ضلع سوم آن پيوند “جهان و انسان” است. اين گونه نيست که انسان کاري را بيرون از حوزه جهان يا منقطع از عالم انجام دهد، بلکه تمام ذرّات هستي او در عالم اثر مي‏گذارد؛ چه اينکه عالم هم در او اثر گذرا است. پس اگر کسي بخواهد انسان را بشناسد، چون انسان يکي از اضلاع سه گانه اين مثلث است، ناچار است هم جهان را بشناسد، از پيوند جهان و انسان آگاهي يابد و در باره شناخت انسانيتِ انسان نيز تلاش و کوشش کند. شناخت صحيح اضلاع سه گانه اين مثلث، راهي است مطمئن براي درک درست انسان، شناختن انسان در فضاي اين مثلثِ نظام يافته، مي‏تواند راه هاي گوناگون داشته باشد. بهترين راه آن، عنايت تام به رهنمود و سخن انسان آفرين است. انسان اگر موجودي تصادفي بود و مانند علف هاي هرز به خودي خود مي‏روييد، مي‏توانست در شناخت خودش اظهار نظر کند. يا اينکه اگر معتقد شويم انسان تصادفي نيست و علّت دارد، ولي علّت فاعلي‏اش خودش مي‏باشد! آنگاه جامعه انساني، عقل جمعي و مانند آن، مي‏توانست در شناخت انسان کارگشا باشد و وقتي انسان خود را با خِرَدْ فردي يا جمعي شناخت مي‏تواند حق و تکليف خودش را، و احيانا رابطه اش را با دين مشخص سازد. اما اگر برهان عقلي و نقلي ثابت کرد که انسان نه تصادفي است و نه وابسته به خود، بلکه در حدوث و بقا به خداوند وابسته است، ناچار است در شناخت انسان از راهنمايي انسان آفرين کمک بگيرد. بنابراين “در انسان شناسي که جزئي از مسايل جهان بيني است، روش وحياني، بهترين وکاملترين روش مي باشد، که مراتب عالي آن مخصوص معصومان(ع) است.”13اين نيز اصل ديگري است که بايد در شناخت آفريده‏ها، که انسان هم جزئي از آفريده هاست، تعليم آفريدگار را مورد توجه قرار داد. در غير صورت، فرايند انسان‏شناسي به اشتباه کشيده مي‏شود و به دنبال آن شناخت،نوع ارتباط انسان با دين نيز با مشکل رو به رو مي‏گردد.
با توجه به آنچه گفته شد، بحث انسان شناسي را در سه محور ذيل پيگيري مي کنيم.

1-1-1-): هويت انسان:
بحث و کنکاش در باره هويت و شناخت انسان شاخه‏هاي متعددي دارد، که توجه و يا عدم توجه به هر يک از مواردش مي تواند نقش بزرگي در شناساندن صحيح يا غير صحيحِ انسان ايفاء کند، که به برخي از آنها در ذيل اشاره مي‏شود:
1 ـ): “مبدأ شناسي انسان”؛ آيا “انسان موجودي تصادفي است که بدون علت آفريده شده است؟” آيا انسان اگر خلقت تصادفي ندارد، “خود خالق خويش است؟” يا اين‏که “خالقي به نام خدا دارد؟” اين، سه گونه نگرش به مبدأ انسان است، که هر کدام اقتضاي خاص خود را دارد. نگرش اول: انسان را موجودي مستقل و بي اصل و نسب مي‏داند و لازمه چنين نگرش ناصوابي، گرايش به نوعي پوچي گرايي است، نگرش دوم: انسان را خود بنياد تلقي مي کند، که انسان خدائي و اومانيسم افراطي است. و نگرش سوم: انسان را موجودي وابسته به خدا مي‏شناسد. از ميان سه نگرش مذکور نگرش اخير که انسان را موجودي وابسته آن هم به خدا مي داند، صواب است و نگرش هاي ديگر، دو لبه تيز افراط و تفريط هستند، که در بحث مهم انسان شناسي از آنها بهره اي نخواهيم برد. اما در انسان شناسي، طبق نگرش سوم، انسان، مراحل مختلفي را پشت سر مي گذارد، که به اختصار ذکر مي شود؛ و تفصيل اش را در جاي ديگر مي نهيم، و آن عبارت است از:
در مرحله اول که مرحله “علم خدا” است، انسان فقط وجود علمي دارد، “ولي در اين مقام، موجود نبود: “قد خلقتُک مِن قبل و لم تَک شيئاً14″، سپس از آن مرحله تنزل کرد و “شي‏ء” شد، ولي شي‏ءِ ناچيز و غير قابل ذکر: “هل اتي علي الانسان حين مِن الدهر لم يکن شيئاً مذکوراً”،15اين همان مرحله‏اي است که در آن ذرّات غذا به نطفه تبديل مي‏شوند. در همين جا به پدرها و مادرها مي‏گويد کار شما خلق فرزند نيست، کار شما “امناء”، يعني نقل مني از جايي به جايي ديگر است: “أفرأيتم ما تمنون أَأَنتم تخلقونه أم نحن الخالقون”16، در مرحله سوم هم مي‏فرمايد: “ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارک اللّه احسنُ الخالقين”،17 اين واقعيت خلقت انسان است. دو نگرش اول، انسان را موجودي بي خدا مي‏دانند و نگرش سوم او را وابسته به خداوند مي‏شناسد. اگر انسان موجودي مستقل و وام دار هيچ مبدأ ايجادي نباشد، نظام حقوق و احتياجات او و نياز هاي انسان به گونه‏اي است و اگر وابسته به سبب ايجادي به نام خداوند باشد، به گونه ديگر. آن‏که خالقي براي خود قائل نباشد، نظام حقوق و نيازهاي او “انسان محور” است و کسي که خالق خود را بشناسد، نظام حقوق و نيازهاي او متناسب با مخلوق بودن خودش و خالق بودن خداي او است. بي شک آن‏که در اصل پيدايش و بقا وابسته است، نمي‏تواند مبدأ پيدايش و منبع تداوم خود را ناديده انگارد. چگونه مي‏شود موجودي که در اصل هويت به غير خود وابسته است، در بحث حقوق وخواسته ها مستقل از مبدأ خود عمل کند؟ چنين مطلبي اصلاً فرض علمي ندارد، “نياز به باور داشتن مبدأ وخاستگاه نخستيني که جهان را آن هنگام پي افکند، که هستي در کار نبود و بر پايه پذيرفتن و وظيفه و ايمان به بازگشت و رستاخيز، گريز ناپذير بوده و انسان سرانجام روزي باز خواهد ديد که فرمانروايي براي آن جزء ذات پروردگاري نيست.”18 بنابراين انساني که رويکردي به جاودانگي دارد، مسلما شناخت خود و شناخت نيازهايش متفاوت خواهد بود.
2 ـ): “معرفت ربوبيت خدا”، پرسش اين است که؛ پ

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره بختياري، ريزي، تقسيمات Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی شناخت انسان، کرامت انسان، سلسله مراتب