پایان نامه با واژگان کلیدی شناخت انسان، اصالت وجود، نظام احسن

دانلود پایان نامه ارشد

است و يا شيطان است.
خلاصه سخن اين‏که: شناخت واقعي انسان، وقتي صورت مي گيرد که بر اساس واقعيت “خلافة اللهي” بشر تنظيم شود نه بر اساس “أنَا ربّکم الأعلي”.28 ارزش انسان و به تعبيري انسانيت انسان، به خليفة اللهي او است و خليفة اللهي انسان، به پذيرش ربوبيت الهي است. اگر در چنين فضايي انسان را بشناسيم، راه درستي در پيش گرفته شده است. اگر خليفة اللهي، محور شناخت انسان باشد، هم “کرامت” انسان محفوظ مي‏ماند و هم “مقام” او. اما اگر خداييِ انسان، محورشد، نه چيزي از “کرامت” او باقي مي‏ماند و نه از “مقام” او.

1-1-3-): رابطه انسان با هستي:
يکي ديگر از مؤلفه‏هايي که در شناخت انسان نقش دارد، محيط زندگي انسان و چگونگي ارتباط وي با آن است. انسان در خلأ زندگي نمي‏کند، در جهاني زندگي مي‏کند که موجودات هستي پيرامون وي را گرفته‏اند و لذا يکي از شؤون بشر، تعامل با هستي است. اين تعامل مي‏تواند سازنده و يا مخرّب باشد. چگونگي رفتار بشر، تأثير مستقيم بر هستي مي‏گذارد. تمام اجزاي ريز و درشت و مرئي و نامرئي هستي، ارتباطي تنگاتنگ با يکديگر دارند. هر حرکت بشر، بر نظام هستي تأثير مي‏گذارد. حال اگر شناخت انسان بر اساس وحي و ايمان و تقوا تنظيم شود، در فرايند شناخت موفق خواهيم بود و اما اگر بر مبناي هوس باشد، ره آوردي، جز فساد و نابودي نخواهيم داشت”.29
از مجموع آنچه در سه قسم گذشته (هويت شناسي، جايگاه شناسي تعامل شناسي انسان با هستي)، که ارائه شد، چند مطلب به دست مي‌آيد:

1-): وجود ابعاد چندگانه در نهاد انسان، حاکي از چند بعدي بودن خود آدمي است و اين بعدهاي چندگانه از مرتبه واحد برخوردار نيستند. آدمي در بعد غرايز اشتراکاتي با ساير موجودات ـ خصوصاً حيوانات ـ دارد، گرچه اختلافات مهمي هم دارد. اما در بعد فطرت و امور فطري (فطريات)، چنان تمايزي از ساير موجودات ـ و نه فقط حيوانات ـ پيدا مي‌کند که شايسته خطاب “اني جاعلٌ في الارضِ خليفةً”30و “لقد کرّمنا بني آدم”31 مي‌گردد. آدمي که حقيقت وجودش هم به همين مرتبه بازگشت دارد، در اين جايگاه موجودي صرفاً زميني نمي‌تواند باشد. حقيقت اين مرتبه و منشأ آن به عالم ماوراء مي‌رسد، و در واقع حقيقت او به گواهي آيه “و نفختُ فيه من روحي”32 به عالم الوهي مي‌رسد.
2 ـ): در فضاي اگزيستانسياليسم(الحادي)، توجه و تکيه بر اصالت وجود انسان و وحيد و يگانه بودن هر فردي تا آن جا پيش مي‌رود که رسالت هر فرد براي زيستن و انجام آنچه بر عهده او نهاده شده، چنان به او اختصاص دارد که نه هيچ فرد ديگري مي‌تواند جانشين او در انجام آن رسالت گردد و نه هيچ‌کسي مي‌تواند رسالت او را بر او بنماياند. به اين ترتيب، تعيين درستي يا نادرستي منش يک فرد در سلوک زندگي از دسترس قضاوت و داوري عملاً خارج مي‌گردد و کسي نمي‌تواند حکم کند که ديگري در مسير درستي حرکت مي‌کند يا نه.
باور به چنين اصلي گذشته از آنکه با معيارهاي ديني ما سازگاري ندارد، خود مشرب اگزيستانسياليسم الحادي را هم به نوعي از درون تهي مي‌کند و آن فرياد بلندي که عليه بد فهمي انسان و تحويلي‌نگري او و تقليل آدمي تا حد ساير اشياء و حتي ماشين برخاسته بود و از اين رهگذر اين مشرب خود را در خدمت انسان ـ به معناي حقيقي‌اش ـ با اختصاصات انساني در آورده بود، خود اين فرياد هم به نحوي به دام خطا در مي‌غلطد. تا وقتي ما نتوانيم معياري جهت تنظيم رفتارها، کنش‌ها، خلق و خوها و باورها و اعتقادات انسانها، پيش روي آنها قرار دهيم، به گونه‌اي که هر فرد ترازويي جهت سنجش خود در دست داشته باشد هرگز نخواهيم توانست آدمي را به سمت بهترين‌هايش سوق دهيم، هر چند که بتوانيم اوضاع او را نسبت به گذشته‌اش بهبود بخشيم. به ديگر سخن، انسان اگزيستانسيال، اگر چه در ابعاد انساني خويش حرکت کرده و از چنان تحويل‌نگري خلاصي يافته (و از اين جهت گام بزرگي بر داشته و اين توفيقي براي اگزيستانسياليسم محسوب مي‌گردد.) ولي هنوز با حقيقت انساني يعني با آنچه مي‌تواند باشد، فاصله زيادي دارد و اگر هدف اگزيستانسياليسم را ياري انسان براي رسيدن به چنين غايتي تلقي نماييم (چنان که خودش مدعي است)، بايد گفت “اين ره که تو مي‌روي به ترکستان است”! در اين باب شايد فقط يک نکته جاي گفتگو و تأمل داشته باشد و آن اينکه هم در معنا درماني و هم در فلسفه هايدگر (به بياني) اگر چه دينداري به فرد عرضه نمي‌شود، ولي او را تا آستانه دين سوق مي‌دهد. از آن جا که انسان مکلف و مسؤول در برابر خداونـد است از يـک سو معيار و ميـزان درستي يا نادرستـي مشي او در زندگـي روشن و واضح است و هر فرد به مقداري که منطبق بر موازين شرعي و ديني است در ابعاد سه‌گانه “اعتقادي، خلقيات و رفتارها” درست حرکت کرده و در غير اين صورت نه.
با توجه به مطالب فوق، مي‌توان گفت اگزيستانسياليسم (بيشتر در تفکر سارتر عيان است) به ما مي‌گويد که انسان “چه نيست”، اما نمي‌تواند بگويد که “چه بايد باشد”. اين مکتب به خوبي نشان مي‌دهد که فرو کاستن حقيقت آدمي به آنچه امثال فرويد، يونگ، هابز و … گفته‌اند چه مصيبت‌ها و فاجعه‌هايي براي جوامع انساني به همراه آورده و چگونه منجر به سوق بشر به سمت پوچي و نااميدي و هرزگي در سطح وسيع آن (اعم از جنسي، فکري و …)، گرديده است، و ليکن خودش هم از ارائه حقيقت آدمي و آن غايت آرماني که هر انساني مي‌تواند به آن دست يابد به کل عاجر مانده و در اين زمينه هيچ سخني ندارد. به بياني ديگر، اگزيستانسياليسم “لايي” است که “الاّ” ندارد. در نگاه ديني، اما، با تکيه بر همان ويژگي “شدن” و نه “بودن” صرف، ضمن اشاره به وضع انسان فروتر ازمرتبه انساني، به انساني که مسير “شدنش” را نيز درست طي مي‌کند و جايگاهي که بدين ترتيب تحصيل خواهد کرد، نيز اشاره شده است. خداوند متعال در قرآن کريم مي‌فرمايد: برخي انسانها به گونه‌اي شده‌اند که در سطح چهارپايان و حتي گمراه‌تر از آنان قرار گرفته‌اند. “اولئکَ کالانعام بل هُم اضلّ”33 روشن است که حيوان به جهت حرکت کردنش بر مدار غريزه، قدرت تخلف ندارد و لذا گمراهي هم درباره او معنادار نيست. معناداري گمراهي در اين موضع، براي موجودي است که مي‌توانسته جاي ديگري باشد ولي اين جاست. آن حد “گمراه‌تر ـ فروتر ـ از حيوان” را هم خداوند چنين نشان داده است که برخي از انسانها از سنگ‌ خارا (سخت‌ترين سنگ) هم سخت‌ترند. چه سنگ خارا را هنوز قدرتي هست که بشکافد و آب زلال از درونش به بيرون جريان يابد ولي برخي انسانها چنان سنگ مي‌شوند که هرگز راهي براي برون جستن حقايق از درون فطرت خويش باقي نمي‌گذارند.
از سوي ديگر، آدمي مي‌تواند علاوه بر برخورداري از حيات طبيعي، واجد حياتي ديگر نيز باشد که خاص انسان است. انساني که رو به سمت تعالي دارد و نه فرو رفتن.
قرآن از اين زندگي و حيات خاص انساني، تعبير به “حيات طيبه” مي‌کند و جهت‌گيري دعوت انبيا را به سوي آن مي‌داند ‌”يا أيها الذين آمنوا إستجيبوا لله و للرسولِ اذا دعاکم لما يُحييکم”34 پيداست که اين حيات، آن چيزي نيست که به مجرد حضور در عالم و تولد در دنيا براي آدمي فراهم شود، چه، اين حيات براي حيوانات و نباتات هم فراهم است. لذا آدمي تا در حد تدارک امورات تن خود است، واجد اين حيات نمي‌شود. اينکه “حيات طيبه به او مي‌بخشيم”35 اين حيات طيبه به اين معنا نيست که زندگي‌اش را پاک کنيم، (بلکه) به او زندگي پاکيزه مي‌دهيم. يعني غير از اين زندگي طبيعي که همسان ديگران است، يک زندگي طيّبي دارد که ديگران به آن نرسيده‌اند… در همين دنيا … در حالي که با مردم است، مانند افراد عادي نيست. يک حيات و زندگي طيّب دارد که ديگران به آن حيات نرسيده‌اند”36
3-): نه تنها انسان، بلکه همه هستي به دنبال يک هدف عيني، معين و دقيق روانند و لزوم رسيدن به آن مقصد، چنين شکلي را براي عالم و انسان اقتضا مي‌کند (نظام احسن). هر گاه هدف مشخص و معين باشد، مسير راه تا رسيدن به آن هدف هم مسيري خاص، عيني و دقيق‌ خواهد بود. بنابراين، معيار و ملاکي براي سنجش هر فرد در هر لحظه وجود دارد که نشان مي‌دهد در چهارچوب حصول هدف گام بر مي‌دارد يا نه. چنان برنامه‌اي که تأمين کننده ضوابط چنين مسيري باشد به هيچ وجه “نوشته دست انسان” نمي‌تواند باشد. براي اينکه خداوند مي فرمايد: “و ما اُوتيتم من العلمِ الا قليلا”،37 لذا ضرورت وجود اين به عنوان دستورالعمل راهنمايي و هدايت بشر به سوي مقصد و مقصود حقيقي از سوي مبدا‍ فاعلي هستي رخ مي‌نمايد تا علاوه بر ايضاح مسير، خود مقصد و حقايق مربوط به آن نيز توضيح وافي ‌يابد. به گونه‌اي که شناخت آنها انگيزه‌اي کامل جهت پيمودن راه تا مقصد براي فرد ايجاد نمايد. به تعبير ويليام برت “هايدگر مي‌گويد من متفکري “در راه” هستم … (بنابراين) او خودش نمي‌تواند بگويد که مقصدش کجاست. چون براي اينکه چنين چيزي بگويد مي‌بايست به مقصد رسيده باشد” 38
4 ـ): نتيجه برگزيده بودن، برنامه خاص داشتن براي طول زندگي است. برنامه‌اي که براي انسان به طور عام ريخته شده باشد و همه انسانها ـ جدا از رسالت فردي‌شان ـ موظف به پيروي از آن باشند.
5 ـ): وجود انسان، يک “بودن” صرف نيست، يک “شدن” است. تفاوت انسان، وقتي که پا به اين عالم مي‌گذارد، با لحظه‌اي که از اين عالم رخت بر مي‌بندد، در همين است: او در بدو تولد يک “بودن” ـ يک موجود ـ است، ولي در لحظه مرگ، يک “شدن” است. “انسان آن چيزي نيست که آفريده شده است، بلکه آن چيزي است که خودش بخواهد باشد”39
قرآن؛ به دليل آنکه تصوير خاصي از دنيا دارد، مرگ را هم شکل ديگري مي‌بيند. در اين نگاه، نه فقط حقيقت دنيا، حقيقت مستقل و منفکي از آخرت نيست، مرگ هم پايان و انتهاي کار و زندگي نمي‌باشد. مرگ چيزي نيست جز يک انتقال نشئه که زندگي دنيا را به حيات آخرت پيوند مي‌زند و در واقع مرز عبور به سوي ابديت و جاودانگي و حيات دايم است. به همين دليل قرآن از مرگ تعبير به “توفي” مي‌کند و نه “فوت”. “قرآن راجع به مردن کلمه “توفي” را به کار مي‌برد که از ماده “وفات” است نه از ماده “فوت”. “توفي” درست نقطه مقابل “فوت” را مي‌رساند، يعني چيزي را تمام و کمال تحويل گرفتن … در حالي که “فوت” معنايش از دست رفتن است … لهذا مي‌فرمايد:‌ “اللهُ يتوفي الانفسَ حينَ موتِها”.40 خدا نفوس را در وقت مردن به تمام و کمال تحويل مي‌گيرد”.41 اين تحويل گرفتن محصول زندگي و تمام و کمال تحويل گرفتن آنچه که با سرمايه عمر حاصل گرديده، خود دست مايه و سرمايه‌اي است که سنگ بناي زندگي ديگر را بنيان مي‌گذارد.
6-): انسان؛ موجودي دو بعدي و مرکب از دو عنصر خاکي و ملکوتي است، جايگاه هر دو بخش، مبدأ آنها و تفاوتشان کاملاً روشن است. “از نظر قرآن کريم خلقت يک امر آني نيست؛ يک حيوان و يا يک انسان در مراتب تکاملي که طي مي‌کند دائماً در حال خلق شدن است، بلکه اساساً جهان هميشه در حال خلق شدن و دائماً در حال حدوث است”.42 و اين امر نه تنها مشکلي در انتساب عالم به حق تعالي بوجود نمي‌آورد که عين تعلق بودن جهان را آشکار مي‌سازد. نيز هر بخش از وجود آدمي سير تکاملي خاص خويش را دارد بي‌‌آنکه يکي محذوري براي ديگري ايجاد نمايد، اما انسان با آن جايگاه با عظمت که در هستي داشت، “همين موجود در قرآن، مورد بزرگترين نکوهش‌ها و ملامتها قرار گرفته است”.43 “آدمي موجودي بسيار ستمگر و بسيار نادان است”.44 “نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است”.45 “پس از استغنا طغيان مي‌کند”.46 “حريص و تنگ چشم است”.47 بنابراين، جاي پرسش دارد که آيا واقعاً انسان موجودي دو سرشتي است که نيمي از سرشتش نور و نيمي ظلمت باشد؟ پاسخ قطعاً منفي است. زيرا فرق است بين انسان در مقام تعريف و انسان در مقام تحقق و مصداق. و لذا فاصله است ميان انسان واقعي (آن چنان که هست) و انسان حقيقي (آن چنان که بايد باشد). انساني که در اين پرسش سخن از اوست انسان در مقام تحقق و مصداق است. البته پذيرش ويژگي‌هاي ناپسند براي انسان واقعي، هرگز به اين معنا نيست که انساني در عمل انساني، مذموم و صاحب اوصاف رذيله و فاقد آن اوصاف حميده خواهد بود. بلکه حداکثر سخن آن است که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی شناخت انسان، کرامت انسان، سلسله مراتب Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی انسان کامل، صدق و کذب