پایان نامه با واژگان کلیدی سارا سالار، جریان سیال ذهن، تعبیر و تفسیر، شخصیت پردازی

دانلود پایان نامه ارشد

رویا، لیلا، زنهای داییجواد (ملیحه و صنوبر)، خاله توران، خاله مهین، بیتا.
«شخصیت پویا» به «شخصیتی» گفته میشود که در طول داستان دچار تحول و تغییراتی شده و ابعادی از آن «شخصیت» چون افکار، فرهنگ، اخلاق، عقاید و دیدش نسبت به دنیای اطرافش رنگ دیگری میگیرد. با توجه به این تغییرات ممکن است «شخصیت» یا رو به تعالی و تکامل برود و یا رو به تباهی و نابودی کشیده شود.
شخصیتهای پویا در هست یا نیست:
زن، سینا، امیر
شخصیتهای پویا دراحتمالا گم شدهام:
زن، منصور
3-4-8 شخصیتهای ساده و جامع
«شخصیت های ساده» افرادی هستند که تنها با یکی از وجوه انسانی خود در داستان حضور مییابند، مثل «شخصیتی» که تنها شناخت مخاطب از او ترسو بودن یا مغرور بودن اوست. (مستور، 35:1379)
از مزایای «شخصیت»های ساده به نوعی نداشت پیچ و خمهای «شخصیتی» است و این مزیت باعث این است که نویسنده زحمت بسط و گسترش آن را نمیکشد و از تودرتویی شخصیت خبری نیست. مزیت دیگر ایــن است که به راحتی در ذهن خواننده جا میکند و خواننده به راحــتی آن را به یاد میسپارد و به یاد میآورد به این دلیل است که در طول اوضاع و حوادث داستان دچار دگرگونی نشدهاند. (همان، 1379: 35)
اگر «شخصیتی» با تمام وجوه خود در داستان حضور یابد، «شخصیتی» جامع است. (همان، 1379: 35)
شخصیتهای ساده و جامع در احتمالا گم شدهام:
کیوان، منصور، آقا رضا، خانم نعمتی جامع هستند.
زن (راوی داستان) ساده است.
شخصیتهای ساده و جامع در هست یا نیست:
دکتر شمس، نقره، رامش، بابا بزرگ، خاله توران، خاله مهین، داوود، زن داوود، دایی جواد، سینا و آبان
ساده هستند.
زن (راوی داستان) و امیر جامع هستند.
به طور کلی میتوان به این نتیجه رسید که «شخصیت»های اصلی در رمانهای سارا سالار جامعاند به این لحاظ که دارای پیچیدگیاند و در طول داستان دچار تغییر میشوند.
3-4-9 شیوههای شخصیتپردازی در رمان
«شخصیت»ها در رمان هر یک خلق میشوند تا بوسیلهی آن نویسنده، داستان را پیش برده و به مقصود نهایی خود یعنی درونمایه برسد؛ برای «شخصیت پردازی» در رمان از شـــیوههای مختلف میتوان استفاده کرد:
1- ارائهی صریح شخصیتها با یاری گرفتن از شرح و توضیح مستقیم:
به عبارت دیگر نویسنده با شرح و تحلیل رفتار و اعمال و افکار «شخصیت»ها، آدمهای داستانش را به خواننده معرفی میکند یا از زاویهی دید فـــردی در داستان، خصوصیتها و خصلتهای «شخصیت»های دیگر داستان توضیح داده میشود و اعمال آنها مورد تفسیر و تعبیر قرار میگیرد. موفقیت در ارائهی صریح «شخصیت»ها بسته به خصوصیات شخص راوی یا ویژگیهای نویسندهی دانای کل است. (میرصادقی،1392 : 87)
این روش میتواند از امتیاز وضوح و ایجاز در «شخصیتپردازی» آدمهای داستان برخوردار باشد اما این روش هرگز نمیتواند به تنهایی به کار برود. اگر داستانی در کار باشد، «شخصیت» باید عمل کند. اگر عمل نکند و نویسنده به همین تشریح و تفسیر کفایت کند، داستان شکل مــقاله و گزارش پیدا میکند. (همان، 1392: 88)
2- ارائهی شخصیتها از طریق عمل آنان با کمی شرح و تفسیر یا بدون آن:
این روش عرضه کردن «شخصیت»ها جزء جدایی ناپذیر روش نمایشی است زیرا از طریق اعمال و رفتار «شخصیت»هاست که آنها را میشناسیم. در صحنهی تئاتر هنر پیشه با رفتار و گفتار، خودش را به ما معرفی میکند و در رمان نــیز از طریق اعمال و گفتار «شخصیت»هاست که خواننده به ماهیت آنها پی میبرد. (میرصادقی، 1392 :89)
در این روش «شخصیت»های داستان در حین عمل نشان داده میشوند و ما از آنچه آنها میگویند و از آنچه میکنند، حدس میزنیم که چه نوع آدمی هستند. اعمال و گفتار «شخصیت»ها به نمایش گذاشته میشود، همانطور که در صحنهی تئاتر هنر پیشهها عمل میکنند و حرف میزنند و ما از طریق گفتار و اعمال، آنها را میشناسیم، آدمهای داستان نیز از طریق اعمال و گفتارشان خود را به خواننده میشناسانند. (میرصادقی، 1392: 90)
3- ارائهی درون شخصیت ، بی تعبیر و تفسیر
به این ترتیب که با نمایش عملها و کشمکشهای ذهنی و عواطف درونی «شخصیت»، خواننده غیر مستقیم «شخصیت» را میشناسد.
این روش، رمانهای «جریان سیال ذهن» را به وجود آورده است که عمـــل داستانی در درون «شخصیت»ها رخ میدهد و خواننده غیر مستقیم در جریان شعور آگاه و ناآگاه «شخصیت»های داستان قرار میگیرد. ویرجینیا ولف29، جیمز جویس30 و ویلیام فاکنر در آثارشان از این روش بهره بردهاند و استادانه آن را به کار بسته اند. (میرصادقی، 1392 : 91 )
دو رمان «احتمالا گم شدهام» و «هست یا نیست» با این روش نوشته شدهاند.
«شخصیت»ها در هر دو رمان به صورت صریح معرفی نمیشوند بلکه با دیالوگها و تفکراتی که شخصیت اصلی نسبت به آنها دارد شناخته میشوند.
3-4-10 قطعهای از هست یا نیست
«توی این هفت روز نقره نه زنده شده و نه مرده… توی این هفت روز، هـــر روز ساعت ملاقات همینها آمدهاند و همین حرفها را زدهاند… توی این هفت روز داوود فقط یک روز دیگر آمده و او عصبانی بهش گفته دیگر حق ندارد بیاید… توی این هفت روز تنها دلخوشیاش تلفنهای سینا و رامش جان بوده، هر چند که او هر روز بیشتر از روز پیش بی هیچ دلیلی از تلفنهای سینا عصبانی شده، از دلتنگیهاش، از اینکه خانه بدون او غیر قابل تحمل است، از اینکه هر شب باید سراغ بابک برود تا بتواند این شبها را یک جوری سر کند… توی این هفت روز چند روزی از هتل روبهرو غذا خریده و چــند شبی هم دکتر شمس برایش غذا فرســـتاده. دکتر شمس هر شب میآید بیمارستان، میگوید شبها خوابش نمیبرد، برای همین ترجیح میدهد بیاید سر کار تا بعد بتواند با خیال راحت مرخصی بگیرد و برود تهران. هنوز هم با آقای دکتر شمس مشکل دارد. نمیداند راحت نبودن خودش با این آقا غیر طبیعی اســــت یا راحت بودن این آقا، که میتواند اینطور از همهی حس و حالهاش در مورد زندگی و مرگ حرف بزند، میتواند این طور در مورد افـــلاطون و ارســطو و چه میداند فلسفهی قرون وسطا و نیــچه و فــروید و یــونگ… اصلا این آدم خودشیــفته است. میخواهد نشان بدهد که خیلی سرش میشود و حالا که گیرم خیلی سرش بشود و حالا گیرم که این قدر آدم با سوادی به نظر بیاید که آدم مجبور باشد دائم دست و پاش را جمع کند و مواظب باشد حرف بیربطی نزند، حالا گیرم استاد شاهکاری هم باشد، از آن استادهایی که اگر هر روز هم باهاشان کلاس داشته باشی… استاد شاهکار… درست مثل سینا… هر وقت به این نقطه میرسد که سینا از آن استادهایی است که دانشجوهاش عاشقش هستند، چیزی توی قلبش جا به جا میشود، درست مثل این که یکور قلبش سبک بشود و ور دیگرش سنگین و آن وری که سبک میشود، میخواهد پرواز کند و بپرد و برود و هر کاری دلش میخواهد بکند و آن وری که سنگین، میخواهد ماتم زده یک گوشه بتمرگد و دائم این کلمهی بیریخت خیانت را تکرار کند.»
3-4-11 قطعهای از احتمالا گم شدهام
«منصور همین طور دارد پشت سرم میآید… چرا باید بهش بگویم ازش خوشم نمیآید؟ چرا باید بهش بگویم از حرف زدنش حالم بهم میخورد، آن هم وقتی با کیوان این قدر دوست است است، آن هم وقتی شریک کیوان است و دستشان با هم توی یک کاسه است، آن وقتی میدانی این گفتن چیزی را درست نمیکند که بدتر، همه چیز را خراب میکند؟… راه بســـته است، راه خانهی من، خانهی بهم ریختهی من. میخواهم برسم خانه. شاید دلم برای بطریهای آبم تنگ است… نه، این نیست آن چیزی که دلم براش تنگ است، که حتا فکرش دلم را آشوب میکند، که میدانم از حالا شروع میشود و تا نصفه شب تمام نمیشود، که میدانم من دیگر تحملش را ندارم، تحمل آن آدمی را که تلوتلو خوران برای خودش میرقصد، که تلوتلو خوران خودش را میرساند به اتاق سامیار و کنار تختش مینشیند و نگاهش میکند و دلش میسوزد… نه، دلش آتش میگیرد برای آن معصومیتی که بچهها توی خواب دارند، برای آن همه بیپناهیشان، که دلش میخواهد یک طناب دار بردارد و تمام مادر و پدرهای دنیا را دار بزند، که خودش نفر اول اعدامیها باشد، که تلوتلو خوران خودش را میرساند به حمام و طــوری آن توالت فرنــگی را بغل میکند انگار دارد میلیسدش، انـــگار دارد میبوسدش، انگار… انگار سرش را میکوبد به دیوار، انگار چشمش… انگار دیگر چـــیزی یادش نمیآید… انگار… سامیار یواش میگوید مامان. میگویم جان. میگوید نگاه کن. نگاه میکنم، یک بستهی گندهی شکلات مرسی است… به گندگی همین بستهی گــــندهی شکلات مرسی… خندهام میگیرد. انگار فاصلهی بین گریه و خنده کوتاه است، انگار فاصلهی بین جدی و شوخی… کلمات من… کلمات من… دیگر طاقتش را ندارم، دیگر طاقت آن آدمی را ندارم که میخواهد نابود کند من را، که میخواهد منهدم کند من را، طاقت آن آدمی را که سیگار میکشد نه برای لذتی که از سیگار کشیدن میبرد… یک دور، دو دو ، سه دور… ده دور… خسته نمیشود این گندم لاکردار، این گندم لعنتی، این گندمی که همهاش دردسر بود…»
3-4-12 شخصیتهای معمولی و خاص
بی‌شک یـادداشت ‌برداری پس از رؤیـت‌ اعمال و رفتار «شخصیت»ها امری پسندیده و حائز اهمیت برای‌ نویسنده به حساب‌ می‌آید. نویسنده‌ با مراجعه به نـوشته‌های خـود، بهتر می‌تواند تغییرات‌ لازم‌ را‌ در پیکرهی «شخصیت»های خود ایجاد کند و لاجرم‌ «شخصیت»های‌ ماندگارتری را پدیـد آورد. بـا ایـن وجـــود برخی‌ از نویسندگان صاحب ‌نام چون امیلی برونته31 هیچ‌گاه‌ سعی‌ در نزدیـــک‌ شدن به «شخصیت»ها نداشتند. امیلی‌ برونته‌ شـخصا افـراد‌ پیـرامون‌ خود را‌ نمی‌شناخت و در صدد نزدیک شدن‌ به‌ آنها نبود. او از دور اقدام‌ به شناخت افراد مـی‌کرد و الگـوهای «شخصیتی» خود‌ را‌ به‌طور غیرمستقیم تدوین می‌کرد. امیلی برونته حتی بدون‌ آنکه لازم باشد با افراد‌ پیرامون‌ خود صحبت کند، نحوه کـلام و شـیوه‌ی صحبت کردن‌ آنـــان را می‌دانست. او به صورت شگفت‌آوری قـــادر بود درباره‌ی خاندانهای بزرگ و افرادی‌ کـه‌ اصـلا به آنها نزدیک نمی‌شد‌ ساعتها صحبت‌ کند. و‌ بـدین تـرتیب بـود‌ که‌ «شخصیت» اسرارآمیز و مرموز «هیت‌ کلیف» در‌ رمان «بلندی های بـادخیز» خلق شـد. گاهی اوقات رمان‌نویسان، متمایل به خلق «شخصیت»های واقعی‌ در قالب کاملا داستانی هستند. معمولا «شخصیت»های‌ برگزیده‌ یـا در وادی سـیاست بوده‌اند و یا‌ در‌ دنیای دانش، عرفان، مذهب‌ و تـاریخ‌ نقش‌آفرینی‌ مـی‌کرده‌اند. رماننویس پس از انتخاب‌ یـک «شـخصیت» برجسته و نـام‌آشنا، به تحقیق و تفحص دربارهی زندگی، افکار و باورها می‌پردازد. او هـنگام طـراحی پیرنگ داستان‌ خود، از‌ قدرت تخیل‌ خود نیز سود جسته و تلفیقی‌ از‌ حقیقت‌ و تخیل را پیـش‌ روی‌ خواننده‌ قرار می‌دهد. او در استفاده از عنصر تخیل دارای مـحدودیتهای‌ زیادی است و به راحتی نـمی‌تواند بـرای پیش برد‌ داستانش‌ و رها شدن‌ از گـره‌های داسـتانی، از هر شگردی که‌ می‌داند‌ استفاده‌ کند. به‌ همین‌ دلیل، برخی‌ از‌ تحلیل گران، نگارش رمانهایی که پیرامون‌ «شخصیت»های برجسته جـهان اسـت را کاری بس سخت و صعب‌ می‌دانند. (پارسی نژاد شیرازی، 1383 : 9)
«شخصیت»هایی که در آثار سارا سالار وجود دارند «شخصیت»های عادی و معمولیای هستند که در جامعه وجود دارند و ممکن است هر یک از ما با آنها برخورد کنیم و در هر دو اثر هیچ فرد برجسته و خاصی که از لحاظی با بقیهی مردم معمولی متفاوت باشد به چشم نمیآید.
3-4-13 شخصیت در داستان مدرن و پسامدرن
«شخصیت» داستان پسامدرن، موجودی چند هویتی و در واقع بدون هویت یکپارچه و منسجم است و این بی هویتی، بازتاب بیهویتی انسان در عصر پسامدرنیته است که شرایط اجتماعی، تاثیر رسانهها و آمیختگی فرهنگی او را تبدیل به آمیزهای از کلیشههای «شخصیتی» میکند. انسان این عصر، تحت تاثیر ایماژهایی که از طریق رسانههای مختلف به سوی او هجوم میآورند، به سوی فرهنگی پاره و چهل تکه بر آمده از وضعیت فرهنگی پسامدرن سوق داده میشود. خصوصیترین حیطههای او از جمله لباس پوشیدن، غذا خوردن و… از طریق تبلیغات، مد و رسانههای مختلف که افکار و سلایقی را به طور غیر مستقیم به او القا میکنند، مورد تعرض قرار گرفته است؛ در بسیاری از موارد هویت انسان از هویت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نمایشنامه، ارزش ویژه Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نویسندگان، سارا سالار، معیارهای اخلاقی، کالای فرهنگی