پایان نامه با واژگان کلیدی روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

دارد.”274
به هر حال شبستري؛ اينگونه تفسيرها (تلقي بشري از دين)، را از مقتضيات “دستگاه جديد” دانسته که نبايد به معناي خروج از دين، تلقي کرد.!! او نام اين نظريه را اجتهاد در اصول مي‏نهد. زيرا ما، در اين عصر، در دنياي بشري زيست مي‏کنيم:
“در دستگاه جديد، خدا، وحي، نبي، قانون و ارزشهاي ديني و مفاهيمي از اين دست، معنايي خاص خود دارند و تحول دستگاه، هرگز به ‏معناي خروج از اسلام نيست، بلکه به ‏معناي عرضه فهمي از نبوت پيامبر اسلام در اين عصر است”275!!
از نظر آقاي شبستري، مفسر ديني با قرائت متن ديني ـ که کتاب و سنت باشد ـ درمي‏يابد که پيام اصلي دين دعوت به خدا، معنويت، اميد و معناداري است. و اين نوع قرائت نيز در ابتداي ظهور اسلام وجود داشته و سپس اسلام فلسفي وارد ميدان شده و قرائت واحد و متافيزيکي از دين ارائه داده است.
“اسلام به‏عنوان يک قرائت، از متون ديني توضيحي رمزگونه و نمادين به‏دست مي‏دهد. البته در اين قرائت که مؤمنانه هم هست، مفسر مومن، متن را چنين مي‏يابد که در مرکز اين متن (کتاب و سنت)، پيامي قرار دارد که از سوي خدا دعوت به معنويت و اميد و معناداري مي‏کند…”276
اما بايد گفت: به چه دليل پيام مرکزي اين کتاب دعوت به معنويت و اميد و معناداري است؟ آيا براي کشف اين پيام بايد به خود دين رجوع کرد يا از بيرون دين آن را مشخص کرد؟! از نظر هرمنوتيک با توجه به متن و تفسير آن بايد پيام يا پيام‏هاي آن را آشکار ساخت و آقاي شبستري مستندات خود از متن را ارائه نمي‏دهد. دعوت به معنويت زيرمجموعه توحيد است و توحيد قرآني بسيار فراتر از دعوت به معنويت است. به علاوه عدالت اجتماعي نيز يکي ديگر از پيام‏هاي مرکزي اين متن است. متن، پيام‏هاي ديگري هم دارد که در جاي خود بايد مورد بررسي قرار گيرد. البته عليرغم مطلب فوق، در مقاله‏هاي ديگر ايشان مي‏پذيرند: که پيام نخستين دين تنها عرفاني نبوده است.
“آن پيام نخستين که در کتاب و سنت عرضه شده، تنها يک پيام عرفاني نبود. پيامي بود که جنبه‏هاي عرفاني، سياسي و اجتماعي را با هم داشت. يعني در آن پيام همان طور که از توحيد سخن گفته مي‏شد از عدالت اجتماعي هم سخن گفته مي‏شد، البته به تبع توحيد”.277
به هنگام ورود فلسفه به جهان اسلام، فيلسوفان اسلامي در مواجهه با متن سعي نکردند تا همه محتواي کتاب و سنت را فلسفي تفسير کنند و يک اسلام فلسفي ارائه دهند. تلاش فيلسوفان ما ـ آنجا که وارد حوزه کلام شدند ـ دفاع عقلاني از دين بود و سخن حقشان هم اين بود که برخي از مفاهيم ديني را جز به مدد بحث‏هاي فلسفي نمي‏توان به ‏طور عميق درک کرد.

اما نقدي که به اين دو ديدگاه (معنويت به جاي دين، اجتهاد در اصول)؛ وارد است در ذيل با جدا کردن دو شيوه تفکر در بين روشنفکران به آن مي پردازيم:
اما اينکه گفته شد دو شيوه تفکر براي اين است که رويکرد روشنفکران در بحث غايت، به يک شکل نيست و در بين آراء آنها تفاوت اجمالي مشاهده مي شود، تفاوت آراء نيز به اختلاف در قلمرو دين باز مي گردد. به همين روي مي توان انتظار از روشنفکراني که گوهر دين (غايت دين)، را در حوزه فردي و شخصي منحصر مي کنند و معتقد به هويت اجتماعي دين نيستند، “به روشنفکران سکولار” تعبير کرد. همچنين مي توان از روشنفکراني که در بيان غايت دين، هويّت دين را فردي محض نمي دانند و در عين حال معتقد به حضور اجتماعي دين به نحو اجمالي هستند، به “روشنفکران ديني” تعبير کرد. به عبارتي به رويکرد طيف اول مي توان سکولاريسم حداکثري قلمداد کرد و به رويکرد طيف دوم سکولاريسم حداقلي اطلاق کرد.
2-2-2-1-): رويکرد سکولاريسم حداکثري؛ (ايمان و معنويت غايت دين):
اين نگرش ـ چنانچه قبلاً اشاره شد ـ غايت دين را کسب يک تجربه ايماني و معنوي مي داند که هويت فرديش بر هويت اجتماعي آن غالب است. چنين تجربه اي چون يک امر شخصي است، دينداري حاصل آن نيز اساسا هويت اجتماعي ندارد. هر گونه برداشت و قرائت سياسي و اجتماعي از دين نيز بر خلاف گوهر اصلي آن مي باشد. البته در رويکرد فردگرايانه نيز بعضي، غايت دين را وصول به يک معنويت دروني مي دانند که اساسا هويّت آن در چارچوب آموزه هاي دين طرح نميگردد، بلکه داراي يک هويت مبهم و مغشوش مي باشد. در واقع تأکيدش بر معنويّت، به يک مفهوم عام از معنويت مي باشد که لزوما معطوف به غايت و سعادت اخروي نيز نيست. بلکه معنويتي است اين جهاني که براي حل بحران ها و چالشهاي انسان معاصر به کار مي آيد. به عبارتي اين نگاه بر يک “معنويت سکولار”، در گفتمان مدرنيته تأکيد مي ورزد. “معناي معنويت اين است که ما هيچ چيزي فوق انسان قائل نشويم، ما مي گوييم، همه چيز در خدمت انسان، منتها به معناي دقيق تعبير “در خدمت انسان” و نه فقط در جهت ماديات انسان”. غايت دين وصول به سعادت دنيوي معنوي است که از رهگذر آن رضايت باطن بدست مي آيد. و مؤلفه هاي چنين رضايت باطني نيز عبارتند: “آرامش، شادي، اميد”، به باور اين نگاه تحقق مؤلفه هاي فوق به استشهاد واقعيت تاريخي و نيز بر اساس واقعيت روان شناختي، نيازي به دين و مذهب در معناي متعالي و متافيزيکي ندارد زيرا دين و مذهب در عصر مدرنيته، پتانسيل لازم را در عملي کردن رسالتي همچون آرامش، شادي و اميد ندارد. لذا از اين رو بايستي فهم متافيزيکي و سنتي را از دين تغيير داد، با اين فهم جديد است که در واقع يک دين سکولار و بريده از يک منشأ متعالي زائيده مي گردد، و مي تواند انتظارات بشري ـ همچون معنويت سکولار ـ را پاسخ گو باشد.
اين نگاه در فراز ديگر با نفي تفاوت ميان دينداري و دين، گوهر دين يا انتظار بشر از دين را به معناي انتظار بشر از دينداري و تدين تلقي مي کند. بر اين اساس، هر دينداري داراي يک رسالت و گوهر ديني مي باشد؛ لازمه اش اين است، که دين حقيقت و هويّت آسماني ندارد بلکه حقيقتي است که انسان در نسبت با مسائل دروني خود آنرا اعتبار مي کند، بدين لحاظ به تعدد دينداران مي توان گوهر و رسالت دين تصور کرد. در اين صورت دين پيام و غايت ويژه ندارد که همگان در يک حرکت جمعي در تکاپوي وصول به آن باشند، در نتيجه هويّت اجتماعي دين بي معناست. البته ممکن است برخي قائلين به اين لازمه ملتفت نباشند.
اساسا؛ با نفي چنين تمايزي (دين و دينداري)، پرسش از چيستي رسالت دين و غايت دين نيز معناي روشني ندارد؟ زيرا چنين پرسشي در صورتي قابل طرح است که دين به عنوان يک حقيقت برتر وحياني پذيرفته شده باشد. حاصل اينکه؛ اين رويکرد معنوي به دين، رسالتي که براي دين طرح مي کند، معنويتي دروني و سکولار براي دين است و در پي پاسخ به چالش ها و دغدغه هاي انسان مدرن در عصر مدرنيته، طرح گرديده است.
گذشته از نقدهاي مبنائي که بر اين نگاه وارد است، که مجال توضيح اش در اين نوشتار نمي باشد، اشکال اصلي اش وحياني نبودن دين است. البته به اين امر، تصريح نشده است. اما از لوازم غير قابل تفکيک آن مي باشد؛ معنويت آن نيز در راستاي همان دين دنيوي است. لذا قيد “معنوي بودن”، صرفا به اين معنا است که هويت آن، از سنخ فعل و انفعالات مادي نيست. به نظر مي رسد اين نظريه به گونه اي از تلقي بودائي معنويت تأثير پذيرفته است، در آنجا معنويت فراتر از چارچوب دين طرح مي گردد.
تلقي ديگري که در اين رويکرد قابل طرح مي باشد، غايت دين را “ايمان گروي” مي داند. هر چند تفاوتي اساسي با نگاه گذشته ندارد امّا مي توان فرقهاي اجمالي براي آن بيان کرد. هر دو نگاه بر اينکه دين امري فردي و شخصي تأکيد مي ورزد. اما تلقي دوم ـ بر خلاف تلقي اول ـ اين دين شخصي، را به عنوان يک نوع تجربه دروني يا يک نوع ايمان فردي که در چارچوب آموزه هاي دين قرار گرفته است، طرح مي کند، لذا بر ايمان ديني فردي پاي مي فشارد که بر تجربه باطني استوار است و گرايش هاي ايدئولوژيک و سياسي در آن وجود ندارد.
بر اين اساس دينداري فرد به ميزان شدت و حدّت اين تجربه قلبي و دروني بستگي دارد. به همين روي دين لزوما به معناي مجموعه اي از گزاره هائي نيست که از سوي وحي اعلام شده باشد. يا چنانچه اعتقاد به عدل، توحيد و امامت و معاد نيز شاخص دينداري محسوب نمي گردد. با اين بيان، هويّت شناختاري دين، مورد بي توجهي واقع مي شود. اين تفکر عموما در ميان انديشمندان کلام مسيحي همچون شلاير ماخر و تيليش مطرح مي باشد. طبق اين نگاه، ايمان جمعي و ايمان اجتماعي معناي روشني نخواهد داشت. دين فاقد يک هويت اجتماعي است.
غايت و رسالت دين از اين منظر نمي تواند، حداکثري باشد. انتظاري که بر اين اساس از دين شکل مي گيرد، انتظارات اجتماعي و سياسي نخواهد بود، بلکه به انتظارات فردي و شخصي محدود است. هدف بعثت انبياء نيز احياء تجربه ديني مي باشد. اصلاً غرض انبياء اين نبوده که مردم را از درون در جهت تغيير واقعيتهاي اجتماعي، متحول کنند. اين نگاه، در مقام پاسخ به اين سؤال که “پس چگونه پيامبر(ص) توانست واقعيت هاي اجتماعي را تحوّل بخشند؟” بر اين باور است که پيامبر(ص) در اين امور همچون يک سياستمدار وارد فعاليت هاي سياسي شده است. “علاوه بر اينکه نبي از غيب با خبر شده بود يک سياستمدار بسيار باهوش و عاقل هم بود”. لذا شأن نبوي ايشان يعني دعوت به ايمان، غير از شأن سياستمداري ايشان است، اصلاً پيام نبوت در حوزه تغييرات اجتماعي نيست.
هر چند نگاه فوق حفظ رشد تجربه ايماني را منوط به ايجاد شرايط اجتماعي مي داند، اما شرايط اجتماعي مورد نظر، به معناي تشکيل نظام اجتماعي ديني يا يک نوع حکومت ديني نيست. شرايط اجتماعي که مي تواند در آن ايمان ديني، رشد و نمو پيدا کند يک نظام اجتماعي آزاد و ليبرال و دموکراتيک مي باشد، که در آن هيچ قرائت از دين حجيّت و رسميت ندارد. مصداق عيني چنين اجتماعي ـ که در آن آزادي هاي فرد تضمين شده است ـ جوامع صنعتي و نيمه صنعتي هستند، اما بر اين اساس نظام اجتماعي و سياسي و روابط خانوادگي در عصر پيامبر وجود داشت. اما نه بدين معنا که لزوما پيامبر(ص) قوانين اداره جامعه اي را وضع کرده است، بلکه اثر مداخلات کتاب و سنت، برداشتن موانع سلوک توحيدي بوده است و پيامبر همانند يک مصلح معنوي که هدف اصلاحي دارد وارد اين حوزه ها شده است. همان گونه که که در فصل گذشته ذيل تفکر مرحوم بازرگان هم به آن اشاره شد.
حاصل و نتيجه نهايي تلقي فوق اين است: دين در عصر جديد و با وجود پيچيدگي جوامع، رسالت اجتماعي و سياسي ندارد، رسالت دين يک سلوک معنوي (در چارچوب آموزه هاي دين) و شکوفائي ايمان در جان مؤمنان است. اين غايت نيز لزوما در جوامع بسته اي که بر انگاره هاي سنتي متکي هستند، تأمين نمي گردد بلکه نياز به جامعه اي مدرن است که بر انگاره هاي مدرن مبتني باشد. از اين رو اجراي دين به شکل خاصي از حکومت و مهندسي اجتماعي نياز ندارد.
نگاه فوق با اين پرسش اساسي روبروست که بي تفاوتي دين به الگوهاي توسعه جامعه چه پيامدي را دنبال دارد؟ چگونه ممکن است جهت گيري حاکم بر الگوهاي توسعه و مهندسي اجتماعي مأخوذه از نظريه هاي غربي، صرفا معطوف به تمتعات دنيايي، باشد و دائما به شدت حرص طمع دنيوي را دامن زند، و با اين وجود از رشد ايمان ديني سخن بگويد؟ اگر چنين بود که جوامع ليبرال و دموکراتيک، فضاي آزاد براي دينداري فراهم کرده اند. بايستي شاهد رشد ايمان و معنويت در آن ها باشيم، در حالي که وجود بحران ها و خلاءهاي معنوي و اخلاقي، رواج پوچ گرائي در آن، شاخص مهمي بر بطلان نگاه فوق است. اگر در سده اخير شاهد رشد رويکرد ايماني مردم هستيم به لحاظ واکنش به بن بست حاکم بر مدرنيته غرب است، که در روند جديد، بشريت معنويت حقيقي و ايمان را در آموزه هاي دين جستجو مي کند. نه در جوامع صنعتي و ليبرال. با حاکم بودن چنين وضعيّتي در جوامع ليبرال، تکليف جوامع ديني نيز روشن است. جامعه اسلامي که در وضعيّت گذار، اينگونه دچار بحران هويت و ضعف ايمان ديني شده است، با تحقق تمام و کمال الگوهاي توسعه و مدرنيته، وضعيت بسي بحراني تر خواهد داشت.
در يک نگاه کلان، رويکرد سکولاريستي فوق، اساسا با پذيرش مدرنيته و انگاره هاي آن به عنوان گفتمان حاکم بر جهان

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ناخودآگاه، سلسله مراتب، عاشق و معشوق Next Entries منابع پایان نامه ارشد با موضوع ديني، تعيين، دين،