پایان نامه با واژگان کلیدی روابط انسانی، ناخودآگاه، بیمارستان

دانلود پایان نامه ارشد

داوود:
عاشق شوهرش است، کنجکاو است ببیند کسی که داوود عاشقش بوده چگونه است و این ناشی از حس حسادت زنانهاش میباشد، راحت حرفش را به زبان میآورد و سادگی در درونش موج میزند. تنها کسی که خیلی برایش اهمیت دارد شوهرش است. او کسی است که در خانوادهی همسرش تحقیر شده .
«خانم داوود میگوید: میدونم داوود عاشق شما بوده، همهی فامیل حرفشو میزنن، بخصوص وقتی میخوان نیش و کنایه بزنن، همیشه شما رو میزنن تو سرم، باورش نمیشود کسی بتواند آن قدر راحت حرفش را بزند. فکر میکند چه کار اشتباهی! چهطور این خانم نمیداند نباید مرتکب همچین اشتباهی بشود، چهطور میتواند این قدر راحت به خودش توهین کند، و…»
11- داوود:
یک زمانی عاشق زن بوده، و بعد از سالها دوباره برای دیدن زن آمده بیمارستان به دور از چــشم بقیهی فامیل؛ در گذشته داوود یک جورهایی خودش را صاحب زن میدانسته و رویش تعصب داشته. «داوود میگوید الان که دیدمت چه قدر یاد قدیمها افتادم، یادته هیچ محلی بهم نمیذاشتی؟» «داوود دم در میایستد. لبخندی میزند و میگوید: با این حال فردا میآم، همین ساعتها… همین ساعتها! همین ساعتها که وقت ملاقات نیست… نه این که امشب وقت ملاقات بود… قبل این که بتواند تصمیم بگیرد که به داوود بگوید اگر میخواهد بیاید همان ساعت ملاقات بیاید و یا با گفتنش مسئله را بیخــودی جدی نکند، داوود خداحافــظی میکند و میرود.» «داوود نفس عمیقی میکــشد و میگوید: دیروز که دیدمت فهمیدم هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم هنوز هم بعد این همه سال دوستت دارم، حتا بیشتر از اون وقتها.»
3-4-4 شخصیتهای اصلی در احتمالا گم شدهام
1- گندم:
«شخصیتی» پنهانی است که توسط نویسنده در «شخصیت» راوی داستان نهاده شده است که بسیار مدرن وشاد است.
خواننده در آغاز فکر میکند که گندم یک «شخصیت» واقعی است ولی در انتهای داستان به این نتیجه میرسد که او شخصیت پنهان شده در وجود راوی است و واقعی نیست.
با جملاتی که در صفحات 45– 51- 135 و… میخوانیم، به نظر میرسد گندم دوست خیالی شخصیت زن داستان است که در ضمیر ناخودآگاهاش میآید و میرود. گندم نهایت جسارت و شجاعت و اعتماد به نفس و زن نقطه مقابل همهی اینها است.
میتوان گفت شخصیتی که مورد قبول اکثریت جامعه نیست:
«چقدر گندم اینجوری آن لادن بدبخت را توی خوابگاه اذیت میکرد. برای همین بود که هر وقت لادن من را تنها میدید، میگفت حیف من نیست که با این دختره میگردم؟ فکر میکنم از همان کلاس اول دبیرستان تا همین هشت سال پیش صد هزار باری این جمله را شنیده باشم. آخرین بار کیوان بود که گفت حیف من نیست با این دختره میگردم؟»
پر شر و شور و هیاهو است و دیوانهبازی در میآورد:
«گندم دستش را دراز کرد و مثل آب خوردن دم مارمولک را گرفت. مارمولک عین مار زخم خورده توی دستش به اینور و آنور تاب میخورد. دوید طرفم. نمیدانم چهطور خودم را پرت کردم توی اتاقش. دنبالم آمد. گوشهی اتاق خودم را مچاله کردم و جیغ کشیدم. خودش را انداخت روی من و دستش را کرد توی یقهی بلوزم. از جا پریدم و شروع کردم به تکاندن خودم. گندم افتاده بود کف اتاق و از خنده غش کرده بود. هنوز داشتم خودم را میتکاندم. مارمولکی در کار نبود. گندم همین طور که غشغش میخندید گفت: «انداختمش توی باغچه، ترسو!»
پر دل و جرات است، به چیزی مثل عرف پایبند نیست، برایش مــهم نیست دیگران دربارهاش چه میگویند و از قید و بندها آزاد است:
«قسم خورده بودم دیگر با گندم توی خیابان نروم، از بس که توی خیابان هرهر و کرکر میکرد، از بس دختر به آن گندگی دلش میخواست از روی جوی آب بپرد، دلش میخواست یک قوطی خالی گیر بیاورد و یک خیابان با پاش تلقوتولوق قلش بدهد، از بس که مقنعه یا روسریاش همهاش فرق سرش بود، از بس که حالیاش نبود کجا زندگی میکنیم و بقیه دربارهمان چی فکر میکنند. آخر توی شهری به آن کوچکی کدام خری وسط خیابان، جلو همه از پسرها نامه میگرفت؟ نامهها را توی حیاط مثل انشا بلندبلند میخواند…
«گندم گفت: بدبخت داریم از این شهر میرویم. داریم برای همیشه از اینجا میرویم. دیگر چه اهمیتی دارد که این آدمها دربارهات چه فکر میکنند.»
کسی که در دانشکده همهی دختر ها ازش خوششان میآید عاشق گندم است، خوش زبان است، از پس همهی کارها بر میآید، زرنگ است، انرژی از سرتاپایش را گرفته و دوست داشتنی است.
«مسئول خوابگاه در حالی که دوباره به لیستها نگاه میکرد گفت: همهی زاهدانیها این قدر سر زبان دارند؟
گندم لبخند زد و دوباره همان چالها. گفت: هم سر و زبان دارند و هم اذیت و آزار، اما وقتی برویم دلتان برایمان تنگ میشود. حالا خودتان میبینید.»
«نمیدانم چرا همه تا گندم را میدیدند انگار سحر میشدند طوری که لج آدم در میآمد. زن و مرد و بزرگ و کوچک و انقلابی و غیر انقلابی هم نداشت، حتی آن لادن عوضی که چپ و راست از گندم بد میگفت و هی زر میزد که میخواهد اتاقش را عوض کند، چهار سال توی همان اتاق ما ماند…»
«خانم حکیمی به گندم گفت: کجا بودی؟ گندم مثل بچه لوسها گفت: با این که فرم پر میکنیم، با این که شماره تلفن میگذاریم، با این که میدانید خانهی دوست بابام بودیم، باز هم این قدر دلتان برایمان تنگ میشود که میپرسید؟»
با گذشت است: «مثل آن بار، همان باری که دو تا قلب آبی و سبز را با آن زنجیرهای ظریف طلایی گذاشت جلوم و گفت اینها را مادربزرگش برای این که کنکور قبول شده بودیم…»
«گندم گفت: هر کدام را میخواهی بردار»
«گندم گفت: اگر دلخوری میتوانی عوضش کنی»
«گندم گفت: اگر دلخوری باز هم میتوانی عوضش کنی»
2- زن:
درد بیهویتی را در مورد این زن به خوبی در داستان میبینیم. راوی فردی است ترسو، درون گرا و پایبند به قیدوبندهای سنتی. که البته تناقض شخصیتی او با گندم کاملا روشن است. در عین حال آرمانگرایی دارد. از دورهی دبیرستان گندم به درونش راه پیدا میکند.
زمانی که زن با فــــرید رهدار روبهرو شد به هــیچ وجه از آن روابط انسانی که مد نظرش بود نگذشت و به فرید گفت من گندم نیستم. او هیچ وقت میل انسانیاش به سمت فرید نبود و نرفت. و بعد به همان فطرت خودش برگشت. دوگانگی رفتار را که میبینیم بیعلت نیست. چون یک طرفش گندم است و طرف دیگرش خود راوی و تضاد کاملا دیده میشود. به طور مثال گندم استفاده از لحظهها را دارد، درست برعکس راوی.
وی نمیخواهد دیگر گندمی باشد که فرید رهدار او را دوست دارد. در ریز ریز ماجراها شخصیت اصلی داستان را به گونهای میبینیم که متوجهی دغدغههای او میشویم. مثلا، توجه کنیم به مقایسهای که بین روابط دختر و پسر در گذشته با امروز میکند. او از آن دسته انسانهائی است که میخواهد رها شود، ولی نمیخواهد بیبندوبار باشد. شاید کیوان و سامیار همه عشــــقش در زندگی باشند اما با جستجو در گذشتهاش، به دنبال چیزهائی است که قصد پیدا کردنشان را دارد.
در کتاب توصیفاتی است که نشان میدهد راوی به «شخصیت» آرمانیاش نزدیک میشود. او با تشتت فکری ورفتاری مواجه است و حق انتخاب ندارد . بحث گردنبند هم در این رابطه است که به صورت نمادین آمده و نشان دهندهی این است که زن، قدرت و حق انتخاب ندارد.
«به دکتر گفتم: انگار سالها گم شدهام، گم شدهام توی آسمان سیاه پر ستارهی زاهدان.»
یکی از ویژگیهای مهم این داستان این است که نویسنده به عمد برای تــــمام «شخصیت»های داستاناش نامی گذاشته به جز راوی. او همچنان برای مخاطب، بی هویت باقی میماند.
راوی به جائی رسیده که میخواهد دیگر هیچ کس او را نبیند و فقط خودش دیگران را ببیند.
«خوبی اینجا این است که میتوانی بیرون را ببینی اما دیده نشوی.»
برای شروع تحول و یافتن خودش از منصور شروع میکند. به منصور «نه» میگوید که قدم بسیار بزرگی است در تحول و رسیدن به همان قلهای که میخواست فتح خودش باشد.
مخاطب به خوبی متوجه  کلافه بودن و بیحوصلهگی یک زن میشود. یک زن 35 ساله که با داشتن شوهر و بچه ، شدیدا احساس تهی شدن میکند. گویا از همه چیز تهی شده است و در نهایت، هویتاش «گم شده» و طی رمان برایمان میگوید که چرا «گم شده». و مسلما همه چیز به زندگی گذشته و خانوادگیاش بر میگردد.
ذهنی پریشان دارد، مدام به گذشته فکر میکند به زمانی که با گندم بوده، گندم را دوست دارد اما از او دوری میکند، و همیشه نسبت به او دو دل است.
«همان موقع هم میدانستم دیگر چیزی را نمیتوانم جـــبران کنم، میدانستم نشان دادهام که حتا عرضهی انتخاب بین دوتا قلب طلا را ندارم، میدانستم…»
از محیطی که در گذشته در آن زندگی میکرده خوشش نمیآید و نسبت به کسانی که در آن زمان در کنار آنها بوده احساس تنفر دارد.
«وقتی بچه بودم فکر میکردم عاشق پدرم هستم . اما الان میدانم که ازش متنفرم.»
هم از گندم خوشش میآید و هم بدش میآید و شاید دوست دارد دوباره گندم باشد.
ترسو است. «گفتم: بیمزه. گندم گفت: بیمزه بودن بهتر از ترسو بودن است.»
از اینکه شوهرش مدام ماموریت میرود ناراحت نیست و علاقهای به او ندارد. «دکتر گفت: از این که شوهرت اینقدر ماموریت میرود ناراحت نمیشوی؟
شوهرت، شوهرش، شوهرمان، شوهرتان، شوهرشان… از دست گندم
گفتم: اول چرا ولی حالا دیگر نه.»
زن همان گندم است دچار دوگانگی شخصیت شده، بین اینکه با گندم آشتی کند یا نه مانده، بــین اینکه مثل هشت سال پیش و تا قبل از ازدواجش باشد یا نه تردید دارد.
«گندم لبخند میزند… میگویم خیلی خوب، این من هستم، منی که من نیستم، منی که تو نیست، منی که او نیست، منی که ما… گندم از خنده غش میکند، طوری میخندد که انگار این سه نقطه شعرها را خودش گفته.»
پس از ازدواجش دچار دوگانگی شخصیت میشود. «به دکتر گفتم: کاری نکنید به زور هم شده فکر کنم ول کردن گندم از جراتم بود نه از ترسم.»
3-4-5 شخصیتهای فرعی احتمالا گم شدهام
1- فرید رهدار:
فرید رهدار «شخصیت» نمادین در یک جامعهی مدرن است، نماد فردی باهوش، جذاب و زرنگ. به نظر زن کسی است که دست نیافتنی است و در طول داستان طوری در مورد او فکر میکند و با خود در مورد او صحبت میکند که حسرت داشتناش را به صراحت بیان میکند. کسی که زن او را جذاب میبیند و از اینکه گندم میتواند با او حرف بزند و ارتباط برقرار کند اما خودش قادر به این کار نیست حسرت میخورد: «به دکتر گفتم : فرید رهدار عاشق گندم بود و از من بیزار.»
«همهی بر و بچههای دانشگاه میدانستند فرید رهدار با آن شــلوار لی سوراخ سوراخش، با آن تیشرتهای رنگ و رو رفتهاش، با آن موهای بلند و آن کولهای که همیشه به نظر سنگین میآمد، به اندازهی موهای سرش و شاید هم به اندازهی تمام موهای بدنش دوست دختر داشته. آن وقت این گندم احمق…»
2- منصور:
دوست و شریک کیوان، همسر زن و دوست خانوادگی آنهاست. علاقهاش به زن را ابراز میکند. و راوی با توصیفاتی که از سر و وضعش میکند نشان میدهد که از طبقهی مرفه جامعه است. که در نهایت زن به خواسته اش جواب منفی میدهد.
3- کیوان:
شوهر زن است، کسی است که کمتر وقتش را کنار خانوادهاش میگذراند. از زنش خواسته جور دیگری باشد و باعث تغییر در او شده که به عبارتی دیگر گندم نباشد.
4- سامیار:
برای زن حکم یک موجود مزاحم را دارد و در عین حال امید او برای زندگی.
3-4-6 شخصیت پسزمینه
«شخصیت»هایی را که بیشتر برای ایجاد حال و هوا یا واقعنمایی حوادث و صحنهها در داستان حضور مییابند، و عموما شبیه هم هستند و اغلب با اسم عام معرفی میشوند، «شخصیت پسزمینه» مینامند. آنها به توصیف صحنهها و مکانها و ارائهی حس بیشتر در داستان کمک میکنند. (جمالی،1385 :102)
پرستار، منشی، رانندهی تاکسی. (هست یا نیست)
دکتر روانشناس، پسر فرغوندار، پسر آلوچهفروش، یارو پرایدی. (احتمالا گم شدهام)
3-4-7 شخصیتهای ایستا و پویا
«شخصیتهای ایستا» به گونهای از «شخصیت» میگویند که از ابتدا تا انتهای داستان دارای ثبات و ایستاییاند و تغییری در آنها ایجاد نمیشود و متحول هم نمیشوند و حوادثی که در داســـتان رخ میدهد بر آنها تاثیری ندارد و یا بسیار کم است.
شخصیتهای ایستا در احتمالا گم شدهام:
کیوان، سامیار، فرید رهدار.
شخصیتهای ایستا در هست یا نیست:
سینا، رامش، نقره، بابابزرگ،

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نمایشنامه، ارزش ویژه Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی نویسندگان، سارا سالار، معیارهای اخلاقی، کالای فرهنگی