پایان نامه با واژگان کلیدی دیوان صائب، صائب تبریزی، دوران کودکی، دوره صفوی

دانلود پایان نامه ارشد

ستاده
در این بیت از دو رنگ سیاه که نشانه دل گرفتگی است و رنگ سبز نشانه شادابی است در مفهوم نوستالوژی استفاده کرده است.

فصل چهارم
نوستالوژی در اشعار صائب تبریزی (از غزل 1000-1)

درآمد
با تأمل در شعر سبک هندی، بویژه غزلسرایان این سبک در می‌یابیم که غم و ناامیدی و رنج از پر بسامدترین واژگان در غزلیات شعرای سبک هندی می‌باشد که علت آن را در عوامل گوناگونی چون جریانات اجتماعی و مسائل اقتصادی، فرهنگی و سیاسی عصر صفویه، و به دنبال آن فردگرایی شدید شعرای این دوره و مهاجرت و اندوه و غم ناشی از فراق و دوری از وطن،بازتاب اندوه، ستم و بیداد بر مردم روزگار خود و تأثیر اندیشةی غم و رنج‌های سه‌گانه در مکاتب فلسفی هند و … می‌توان جستجو کرد.
یکی ازمهمترین مضامین نوستالوژی درغزلیات صائب غم غربت (دوری از وطن است) یکی ازآشکارترین دریغ نگاشته های صائب وبیان مفاهیم نوستالوژیکی دوری ازوطن وغم غربت است.
صائب می گوید وقتی از وطن دور باشی و در غربت، هیچ چیز برایت ارزش ندارد حتی گوهر و پول چرا که در هجران انگار گرد یتیمی بر پیشانی من است می گوید روزی زلف و چهره خندان و شادابی داشتم اما حالا که در غربت هستم از دیدگانم اشک ظلمت می چکد و آب زندگی و آرامش در غربت ندارم.
نیست از درد غریبی چون گهر پروا مرا بســـــتر از گرد یتیمی بود در دریا مرا
طرۀ زنجیرم از ریحان بود شــاداب تر می چکد آب حیات از ظلمت سودا مرا
(صائب،1389: 187)
یکی دیگرازمضامین نوستالوژی درغزلیات دوری ازمعشوق است صائب اشاره کرده است که وقتی انسان ازخانه وخانواده خویش دورمی شود درحسرت دیدارآنها است.
گله و شکایت از روزگار و اعلام پایداری در مقابل سختی ها براساس مشرب عرفانی شاعر صائب از چرخش روزگار ناراحت است و می گوید اگر چه در اوان زندگی روزگار ما را بازیچه خود قرار می داد اما حالا با گذشت زمان و فرا رسیدن دوران پیری دیگر نمی تواند ما را سرگردان کند و بازیچه دست خویش قرار دهد.
از بســاط فلک آن ســـوی بـود بازی ما شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟
ما حــریفان کهنسـال جهـــان ازلیــــم طـــــفل شش روزۀ عالـــم ندهد بازی ما
قوت بازوی اقبـال، رســـــا افتاده است نیســــت محتاج به تعــلیم و مدد بازی ما
(همان،132)
دوری ازمعشوق نیزیکی ازمضامین نوستالوژی درغزلیات صائب است
درانتظارتـواز جـــوی شیرچشم بهشت سفیـــدگشت مشـــوآشنـــاترازاینـــجا
(همان،122)
صائب دراین بیت ازانتظاروهجران ازمعشوق می گوید،ومی گوید دوری ازمعشوق باعث شده چشمانم مانند جوی بهشتی سفیدشوند.
پیری موضوعی است که صائب را تحت تأثیرقرارداده است و صائب از زمان پیری گله وشکایت می کند ومی گوید انسان حتی در زمان پیری نیز حرصش زیاد می شود.
گفتـــم وقت پیــــری درگـــوشه ای شـــدتـــازیانه حـــرص قــد خمیده ما
(همان،139)
شکایت ازفقروتهی دست بودن نیز یکی دیگرازمضامینی هستندکه شاعربدان توجه داشته است.
صائب می گوید اگرچه دست ما ازصحنه جهان خالی است ما همچون زنگ وجرس پرآوازه ایم درکاروان جهان.
اگرچه صائب دست ماخالی است ازنقدجهان چــون جـــرس آوازه ای درکـــاروان داریم ما
(همان،139)
یادآوری خاطرات کودکی وحسرت گذشته یکی ازمضامین نوستالوژی است.
صائب حسرت وافسوس می خورد از دوران کودکی که چقدر زود گذشت.
دردیوان صائب به ابیاتی برمی خوریم که حالات کودک وکودکی درآنها اشاره می شود اما معلوم نیست علت علاقه خاص شاعربه زندگانی کودکی چیست؟آیا خود او کودکی یا کودکانی داشته یا در حسرت داشتن آنها بوده است.کودک شعرصائب در مراحل مختلفی است.گاهی هنوز زبان باز نکرده1.انگشت خود را می مکد زیرادایه اش بی مهر است2. این طفل بد خو وگریان است3. غالبا این کودک یتیم است. ومضمون یتیمی در شعر صائب به تکرارمی آید4.جنبش گهواره موجب گرانی خواب اطفال است5.این طفل بازیگوش درکوچه هابدنبال دیوانه می افتدوبه اوسنگ می زند6.دیوانه که کنایه ازخودشاعراست مشتاق سنگ کودکان است،خودبه دنبال اطفال می رودواز سنگ ایشان شاد می شود(دیوان صائب:1389/52).
1- احـــوال خـــود بـــه گریه ادامی کنیم مـا مـــژگان چـــوطفل بسته زبان ترجمان ماست
2-صائب زنـاز دایـــــه بــــی مهرفارغ است طفلی کـــه بـــامکیـــدن انگشت خـوگرفت
3-کنــــار مـا درایــام را آن طفل بـــدخویم کـــه نتـوانـــد به کام هردوعالم کـرد خاموشم
4-درعالـــم ایجـــــاد مــــن آن طفل یتیمم کـــزشیربــــه دشنــام کنـــد دایــه خموشم
مهره ی گهواره ام اشک است چـون طفل یتیم می خورد خون دایــه تا خاموش می سازد مرا
5-ازجنبش مهــــد است گـــرانخوابی اطفال ازگــــردش افـــــلاک به خواب است دل ما
6-رطل گــران بـود سنگ ازدست تازه رویان هرجـــا کــه کودکانند دیوانه را عروسی است
ذوق رســـوائی مــــرا ازخانه بیرون می کند سنگ طفـــلان کهـــربای مــردم دیوانه است
چرا صائب زسنگ کودکان پهلو تـــهی سازد گشـاد کارمن چون شیشه ازسنگ است می دانم
(همان،53)
صائب از بخت و سرنوشت خود شکوه دارد و می گوید از بس که تنگی دل و اقبال بد برایم سختی به وجود آورد که همچون غنچه مشکلاتم باز نمی شوند (مشکلات زیاد داشتن) مگر دام و مشکلات بتوانند لحظه ای دلم را باز کنند و حرف بزنم وگرنه مشکلات همچون خاری هستند که به دل من نیش می زنند.
از بس گــرفت تنگی دل در میان مرا در کـــام همچــو غنچه نگردد زبـان مرا
دام و قفس مگـــر ز دل من برآورد خاری کـه مــی خلد بـه دل از ایشان مرا
(همان،182)
صائب گله ازاین داردکه انسان هیچ همراهی نداردحتی درلحظه مرگ نیزانسان تنها است.
می کند همرهی خضر،بیابـان مرگت اگــــراز درد طلب راهبــری نیست تورا
(همان،51)
باور داشتن به ‌‌این‌که‌ نعمت‌های زودگذر دنیا،شایسته‌ی دلبستگی نیستند و این‌که در زندگی هـر خـوشی در کنار‌ نوعی‌ ناخوشی‌ می‌نشیند و هـر بـهاری،خزانی دارد و…عین واقـع‌بینی اسـت و ایـن واقع‌نگری انسان را در تعیین‌ مسیر آینده و انـتخاب درسـت شیوه‌ی زندگی(یعنی همان کیفیت عالی یا عرض زندگی‌ در دیدگاه صائب)بهترین راهنما‌ تـواند‌ بود.
بـهار زندگانی بــا خزان هـم دوش می‌باشــــد گــل ایـن بوستان خمیازه‌ی آغوش مـی‌باشد
بـه تلخی تا نکرد از خـواب شـیری،پشه بـیدارم‌ نـدانســـتم که نیشی لازم هر نوش می‌باشد
پس باید بپذیریم‌ که اگر بنا بود ما نیز بـتوانیم بـه عمر ابدی برسیم،پیش از ما آب حـیات،آرزوی اسـکندر قـدرتمند را برآورده ساخته بود
رتـبه‌ی نـــومیدی از عمـر ابــد بـالاتر اســت‌ ورنـــه آب زنـــدگی کـام‌ سکندر‌ می‌دهد
در نظر واکردنی طی‌ مـی‌شود‌ عـمر حباب‌ تکیه این بـی‌مغــز!بر عمر سـبک جولان می کند
رفت بــر بــاد فـنا در یـــک نفس،عمر حباب‌ ایــــن ســـزای آن‌که از‌ دریا‌ کند‌ پهلو تهی
جـــان هــواپـــرستان،بــا بــاد هم‌عنان است‌ باشـــــد حبـــاب،کم عمر‌ در آب زندگانی
چه طرف از زندگی بنـدد حباب ما در آن دریا که از هر موجه‌ای پـا‌ در‌ رکاب‌ زندگی باشد
ازخدا می‌طلبم عمـر درازی چـــــون زلـــف‌ که بــه تفصیل‌ نظر‌ بـر خط و خال تو کنــم
فروغ زندگانی برق شمشیر است پنـداری‌ نفس عمــــــر سبکـــرو را‌ پر‌ تیر‌ است پنـداری
(همان،347)
از جمله موارد دلتنگی ها و دریغ نگاشتها و مفاهیم نوستالوژیک در اشعار صائب به موارد زیر اشاره می شود.
4-1- غم غربت
در دوران حکومت صفویه شاعران به دلایل مختلفی از جمله بی توجهی حاکمان صفویه باعث شد که شاعران درخارج از کشور به دنبال ممدوح باشند.بعضی بخاطراوضاع روزگار به غربت رفتندصائب نیزیکی از شاعران دوره صفویه است که بخاطر نارضایتی از اوضاع زمانه به هند مهاجرت کرد ودردوری ازوطن و درغربت بودن ابیاتی را درفراق وطن سروده است.
صائب از دلتنگی خود درغربت می گوید وخون دل ها وناراحتی های دور از وطن می گوید.
صائب به دلیل سکونت درهندودوری ازوطن باغم غربت پنجه درپنجه انداخته است شاعربزرگ جلای وطن کرده بدیهی است مشحون ازمضامین غربت باشد غربتی که مستقیما به بیان آن پرداخته وگاه آثارونتایج غربت که درزندگی وخلق اواثرگذاشته است اشاره می کند.
به دلتنگی شدم خرسندازین گلزار تا دیدم چه خونها خوردگــل تا عقده ای ازدل گشوداینجا
(همان،11)
صائب ازدوری وطن شکایت داردومی گویداگرچرخ وفلک روزگاربروفق مرادش نباشدجگرش مانند جگرصبح چاک می شود.
صائب جگـــرش چــــون جگرصبح شـود چــاک یکـــروز اگـــر چـرخ کند دردسرما
(همان،6)
صائب درآوارگی وهم نشینی درغربت قطره اشک است وقطره های اشکی همچون دریا ازفراموش شدن ازخاطرهاگران است خودرا قطره اشکی می داندکه همراه کاروان آوارگی است واژه هایی چون:اشک،آوارگی،هم کاروانی وفراموش شدن واژهایی هستندکه مفهوم نوستالوژی رادرشعرصائب افزایش می دهند.
قطره اشکیــم بــا آوارگی هــم کاروان درکنــار بحـــراوخـــاطرفـــراموشیم ما
(همان،6)
صائب می گوید خدایا چه کسی دعا کردکه من آواره ازدیارم شوم درسفرودوری ازوطن هرگزآسایش ندارم.
یـارب که دعاکرد که چـون قافله مـوج آســـایش منـــزل نبــــود در سفـــرما
(همان،6)
صائب می گویدهمچون کبک خوشحالم که می خواهم برگردم به وطن وذوق وشوق پروازرادارم برای رسیدن به آن.دراین بیت قافله،منزل وسفر واژه هایی هستندکه مفهوم نوستالوژی راقدرت می بخشند.
چون شـوق پای درجگرسنگ نقش زد بـــا کبـــک همخــــوان کنــدکوه سارا
(همان،7)
صائب دراین بیت ازاینکه مجبوراست دورازوطن باشدگله وشکایت می کند واقسوس می خوردکه وقتی دورازوطن است دست یافتن به زلف معشوق برایش سخت است،ومی گویدآیادروادی شام نیز می شودگفت صبحش مانندصبح وطن است؟غربت چون زلف پریشان است سرزمین غربت به شام تشبیه شده است ودرآرزوی صبح وطن است
مــــاوسـرآن زلــف وپریشانی غربت گــــرد ســـراین شـام شودصبح وطن ها
(همان،8)
صائب می گوید هرکجاکه روم منزل وسخن روزگارهمراه من است درسفرها طالع من همچون ریگ روان است تمثیل صائب از جهان خانه به دوشی ریگ روان است صائب خانه به دوش مانند ریگ روان است خانه خویش را ازدست داده است.
منزل مـا همرکاب ماست هــرجــامی رویم درسفرهــا طالـــع ریـــگ روان داریــــم ما
(همان،139)
صائب می گویددرغربت زیاددرحسرت وطن نباش وآه جان سوزنکن.چراکه یوسف درغربت پیراهن وطن رابرتن داشت.
مکش زیاد در وطن آه، کاین همان وطن است کـــــه از لبـــاس بـــه یـوسف نداد پیرهنی
(همان،539)
صائب ازغربت وغم آبادی آن گله منداست ومی گویدکه تنهاچیزی که درغربت انسان رابسیارناراحت می کندغم غربت است.
گرد غم فرشست دائـــم در غـم آباد وطن در غـــریبی نیست مکــروهی بجز یاد وطن
(همان،1114)
تنهاچیزی که می توانددرغربت همراه انسان باشدبوی شام غریبان است ودردی است برای غرب زدگان
همرهش خاکستر شـام غریبان است و بس هــر کــه را بـر دل بود زخمی ز بیداد وطن
(همان،1114)
غربت هرگزازجان وتن انسان دورنمی شودهمانندیوسف که هرآنچه درغربت پیش روی گذراندبخاطراعمال برادرانش بود.
از دل و جان بندۀ غربت نگردد، چون کند؟ آنچه یـــوسف دید ز اخوان در غم آباد وطن
(همان،1114)
درغربت هرانچه به دست می آورم آرزوداشتم آن را دروطن به دست می آوردم وحسرت می خورم ازدوری وطن.
ای بسا نعمت کـه یادش به ز ادراکش بود از وطــن مــی ساختم ای کاش با یاد وطن
(همان،1114)
صائب درپایان خود راپندمی دهدومی گوید درغربت به خوبی وخوشی ازوطن یادکنم ودردوری ازآن دل خوش کرده ام به خاطرات

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ناخودآگاه، تداعی معانی، شفیعی کدکنی، علوم انسانی Next Entries پایان نامه با واژگان کلیدی ایهام تناسب